هدف داستان کوتاه




عنوان داستان : توسری
نویسنده داستان : نیما خادمی

بعد از خبرهای اقتصادی همکارم اخبار جنگ را به سمع و نظر شما می‌رساند...
کارشناسان جنگی، آزادیِ خرمشهر را کاری محیرالعقول دانسته و...

- اه! حاجی چرا رادیو رو خاموش کردی؟!

حاجی چرتکه اش را پیش کشید و گفت:
- اخبار جنگ به درد من نمی‌خوره، من باید بدونم چی می‌خواد گرون بشه چی ارزون؟! بدونم چیو باید زود آب کنم چیو انبار؟!

- آخه مرد مگه تو سیرمونی نداری؟!
زن به آسمان اشاره کرد
- یه کم خدارو تو نظر داشته باش!

مرد سر چرخاند
- حالیت نیست زن نمی دونی خدا همون پوله؟! این پوله که چند و چون دنیارو معلوم میکنه.

زن سیلیِ ملایمی به صورت خود زد و لب گزید:
- خاک توسرم بشه به توهم میگن حاجی؟! این چه حرفیه تو می زنی؟!

- مگه چی میگم زن چشات کوره؟! معجزه های پولو نمی بینی؟!
عروسمونو ببین اگه ما پول نداشتیم میومد زن پسر بی قواره وکج وکوله ما بشه؟! به خدا گاهی که شونه به شونه هم راه میرن دلم برا دختره کباب میشه که با این بر و رو اومده زن فردینِ ما شده. به خدا این لکنت زبونش بهونه س، بیا قسم بخورم انقد که این دختره آب و رنگ داره اگه لال مادر زادم بود بی خواستگار نمی موند.آخه یلدا کجا و این پسر آسمون جل ما کجا؟!
- خبه خبه کم عیب رو بچه م بذار.

- اینارو میگم که حساب کار دستت بیاد. تو به دختر و دومادمون نگاه کن. پسره لیسانسه، ورزشکاره، ببینش چقد خوشتیپه. تیپش فردین و میزاره تو جیبش. حالا دخترتو نگاه کن!
مرد دستهایش را به طرفین باز کرد
- دیگه چی بگم؟! چیزی که عیان است چه حاجت به بیان است؟!

- خب دیگه چی حاجیِ پول پرست؟!

- دیگه چی؟!

اون اوایل به دومادمون می گفتم طرف مواد که ایشالا نرفتی.
گفت: راستش معتاد هستم. معتاد ورزش!! هر صبح تا پنج کیلومتر ندوم ودوش نگیرم، پای میز صبحونه نمی شینم.
خیلی راحت با بنام کردن چنتا زمین پَرت و پورت جفتشونو عبد وعبید خودمون کردیم.حالا هی بگو خدا! خدا!

- حاج آقا بترس . از توسری خدا بترس با این حرفات.

***
مرد با گرمکن و لباس ورزشی از بیرون به داخل آمد. و نفس زنان لباسها را کَند و به حمام رفت و پس از دقایقی بیرون آمد. لباس پوشید و‌ سر میز ‌صبحانه نشست همسرش میز صبحانه را چید. تلویزیون اخبار می گفت:
بدین ترتیب تیم ملی فوتبال ایران با دو باخت مقابل مکزیک و یک تساوی مقابل آنگولا باجام جهانی 2006وداع کرد. همکارم اخبار اقتصادی را به سمع و نظر شما می رساند....
با سلام! با نوسان‌های اخیر دلار...



- اه. آقا چ چ چرا خاموشش کردی؟

- یلدا تلویزیونو ول کن . بهم بگو بینم خواستگارای امشب دخترمونو چقد میشناسی؟! بخاطر خود دخترمون میان یا چشم به مال و منال ما دارن؟!

- چی چی چی داری می میگی؟! دخترما اگه تو یه یه ده کوره هم بود هه هه هزار تا خوا خواستگار داشت…
نقد این داستان از : الهام فلاح
دوست عزیز سلام. داستان کوتاه‌تان به سیاق بسیاری از داستان‌های کوتاه بر پایه دیالوگ نوشته شده بود. یعنی تمام اطلاعات و داده‌های داستانی در قالب گفتگوی بین دو نفر به خواننده عرضه می‌‌شود، پیرنگ داستان در لابلای همین گفتگو پیش می‌‌رود و نیز شخصیت‌‌پردازی و انتقال مضمون. در داستان شما شخصیت دو طرف گفتگو، زن و شوهری هستند که طبق روال همیشگی داستانهای کلاسیک ایرانی که قهرمان‌ها از نسل قدیمی هستند، مرد لقب حاج‌‌آقا را دارد، به نوعی جانشین خدا و کسی که باید حرف و تلقی او سند باشد. زن باز هم همان شخصیت جنس دومی بدوی را دارد که باید در پی ایمان کورکورانه خود باشد. ایمانی آمیخته با خرافات و بدایع. گفتگوی زن و مرد حول این مسئله است که قدرت پول از قدرت خدا هم بیشتر است و این پول است که تقدیر و سرنوشت آدمها را رقم می‌‌زند و باعث می‌‌شود دختری که یک سر و گردن بالاتر از پسرشان است عروسشان بشود و یک پسر لیسانسه ورزشکار هم بشود دامادشان. آنهم به قدر و قیمت چند تکه زمین. زن منفعل این دیالوگ چیزی جز آخ و واخ و استغفار کردن و خُبه خُبه گفتن به مرد نقشی ندارد. و در پایان بند کوتاه پایانی داستان نشان می‌‌دهد عروس لکنت‌‌دار زن داماد ورزشکار و آدم‌‌حسابی حاج آقای پول‌‍‌پرست دیروز شده است. با هم زندگی می‌‌کنند و دیگر پول حرف اول را نمی‌‌زند. طوری‌‌که گمان دارند اگر دخترشان در ده‌‌کوره هم بود هزار خواهان داشته است. داستان آشناست، نه؟! شبیه داستانهای عبرت‌‌آموز محصول ترکیه یا صداوسیمای خودمان. گل‌‌درشت و ایدئولوژیک و توی ذوق‌زننده. دوست عزیز هرقدر خوب بنویسید، اما اگر بخواهید با داستان به خواننده درس اخلاق و زندگی، آن هم در قالب الگوهای ایدئولوژیک بدهید داستان شما مخاطب نخواهد داشت و او را پس خواهد زد. باید داستان عبرت‌آموز هم درس دادن و نشان دادن عواقب خیر و شری را که اغلب بر اساس کهن‌‌الگوهای ساختار اجتماعی درست از آب در می‌‌آیند، به صورت زیر‌متن در زیر ظاهر داستان شما قرار بگیرد. هر قدر داستان شما رو و گلدرشت‌‌تر باشد شما در رسیدن به مقصودتان کندتر خواهید بود. مسئله دیگری که از آن سر درنیاوردم این بود که اخبار جنگ که اول داستان قرار بود به آن پرداخته شود نشان می‌‌داد زمان داستان برمی‌گردد به سالهای جنگ عراق و ایران و آزادی خرمشهر. این گزاره که کسی در آن سالها فقط به فکر اقتصاد و جیبش باشد اما از جنگ غافل باشد اساسا گزاره اشتباهی است چون هر اتفاق و هر پیروزی و شکستی که در جنگ آن سالها رخ می‌‌داد ارتباط مستقیم با وضع اقتصاد و بازار و معاش مردم داشت. حتی اگر بخواهیم از ور وطن‌‌پرستی و عرق ملی آدم‌‌ها هم پرهیز کنیم، یک پول‌‌‌پرست دوآتشه هم آن زمان‌ها مجبور بود اخبار جنگ را رصد کند. این اشاره جزیی به مسئله جنگ و خرمشهر مرا به این فکر و ظن مبتلا کرد که گویا داستان شما با آن پایانبندی نوعی تنبیه و تاوان‌‌خواهی از امثال حاج‌‌آقای داستان شما باشد که با این یک مورد هم موافق نیستم. نویسنده قاضی و حاکم نیست. نویسنده یک راوی بی‌‌طرف است و وظیفه قضاوت و تشخیص سره از ناسره بر عهده خواننده است. از تمام این اختلاف سلیقه من و شما که بگذریم داستان کوتاه شما یک داستان کوتاه سالم بر اساس دیالوگ نیست چراکه هیچ اکت داستانی رخ نمی‌‌دهد. درطرف، که البته در واقع فقط یک طرف است در حال افشای عقاید خود هستند.باید در جریان این دیالوگ پیرنگ داستانی را مطرح کنید نه اینکه بنا را بگذارید بر دادن اطلاعات مستقیم به خواننده. و درباره پایانبندی که به شدت سرسری و عجولانه نگاشته شده و باید با مکث و ریزه‌‌کاری‌‌های بیشتری به آن پرداخته می‌‌شد تا رودست خوردن حاج‌آقای داستانتان ظریف‌‌تر از اینی که هست دیده می‌‌شد.

منتقد : الهام فلاح

متولد بهار ۶۲ در بوشهر. مهندس کامپیوتر . تا کنون شش کتاب در حوزه بزرگسال و دو کتاب رمان نوجوان منتشر کرده‌است و با مطبوعاتی چون ایران، فرهیختگان، کرگدن، همشهری داستان،آرمان و ... به عنوان منتقد و داستان‌نویس همکاری دارد.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.