داستان اخلاقی حتی به فرم نیاز دارد.




عنوان داستان : کاه جویده شده
نویسنده داستان : نیما خادمی

سر کلاس اندیشه اسلامی حواسم پرت بود. از پنجره‌ی کلاس به آثار رسیدن بهار، شکوفه زدن درخت‌ها و آب شدن برف‌ها در کوه‌های دور دست نگاه می‌کردم.
پیش از ظهر با پدرم رفتیم به محل کارش تا سنگ‌هایی را که پدر شصت ساله‌ام در ساختمانی کار کرده بود، متر کنیم.
راستی چرا بعضی آدمها ذره‌ای وجدان در ذاتشان پیدا نمی‌شود؟!
پدرم فکر می‌کرد چند میلیونی طلبکار می‌شود! من خودم چند روزی به کمکش رفتم و دیدم که یک سنگ کار با چه سختی‌ای کسب معاش می‌کند.
صاحبکار پدرم طوری حساب و کتاب کرد و از سر و ته کار زد که دستمزد پدرم نصف آن چیزی که فکر می‌کردیم هم نشد‌.
می‌خواست گریه ام بگیره...
معلم رو به من کرد
- صادق حواست کجاست؟!
- ببخشید! ببخشید!
‌داشت از حمله سپاه ابرهه به مکه می‌گفت: خدا پرندگانی فرستاد که در منقارهایشان سنگ‌های داغی بود و آن ها را بر سر فیل سواران سپاه ابرهه می انداختند...
باخودم می‌اندیشیدم!
کاش همیشه خدا بر سر ستمکاران به این شکل، بلا نازل می‌کرد!...
دیگر مسافرت عید را نمی‌توانیم برویم و لباس‌های دلخواه را نمی‌توانیم بخریم. از پدرم شنیدم صاحبکار بی وجدانش قصد رفتن به شیراز را دارد...
معلم می‌گفت: تو سوره اومده "فَجَعَلَهُمْ كَعَصْفٍ مَأْكُولٍ " یعنی فیل سواران را مانند‌ کاه جویده شده گردانید.

*******
عید رسیده بود و ما در خانه و در حسرت مسافرت بودیم؛ ولی از سویی به خاطر شرایط نامساعد جوی دلخوش بودیم که اگر پول هم داشتیم، با این وضع باید قید سفر را می‌زدیم!
تلفن خانه زنگ زد گوشی را برداشتم. با پدرم کار داشتند. پدر گوشی را گرفت. پریشان حال بود و مرتب می‌گفت:
-خب! خب!
-چی بگم والا! حقیقتش روز آخری انگار از دنده چپ بلند شده بودن! انگار شیطون تو جلدشون رفته بود!
- خب میگم دو میلیون و نیم به من کم دادن.
- باشه شماره کارتم را می‌فرستم.

پدر با حالتی در خود فرورفته و حیران گوشی را گذاشت. همه دورش جمع شدیم. گفت: پسر صاحبکارش بود. گفت: ماشین شاسی بلندِ چند صد میلیونی‌ و مجهزشان در سیل شیراز واژگون شده. تمام دنده هایش شکسته و قطع نخاع شده و به پسرش سپرده از من حلالیت بگیرد...
یادم به ماموران خداوند افتاد؛ پرنده، سنگ، آب و...!!!!
در اخبار می دیدم ماشین‌های گران‌قیمت در دستِ سیلِ بی مهار مثل قوطی کبریت بر روی هم می غلطند و صلابت و ابهت‌شان به دست فراموشی رفته بود...
بی اختیار زمزمه کردم:
"فجعلهم كَعَصْفٍ مَأْكُولٍ!"
[مانند کاه جویده شده گردانید]...
نقد این داستان از : احسان عباسلو
داستان‌‌هایی که رویکرد اخلاقی و آموزشی دارند همیشه می‌توانند جایی برای خود در نزد مخاطب باز کنند به شرطی که نویسنده فراموش نکند که پیش از هر چیز او دارد یک داستان می‌نویسد و نه رساله اخلاقی. از طرفی محتوا هر چقدر هم که ارزشمند باشد برای انتقال خود نیازمند فرم است. بدون فرم مناسب هیچ محتوایی منتقل نخواهد شد.
از طرفی دیگر استفاده از حوادث و اتفاقات تاریخی به خصوص آن دسته از حوادث که هنوز گرمی وقوع‌شان حس می‌شود به عنوان سوژه، نشان دهنده ذوق و حضور ذهنی نویسنده است چرا که به اطراف خود توجه داشته و از سوژه ای نوشته که می‌تواند برای عموم مردم جذابیت داشته باشد و از طرفی حتی می‌تواند به یک سند تاریخی برای آیندگان تبدیل شود. تجربه زیستی مشترک میان نویسنده و خواننده می‌تواند به درک بهتر و بیشتر داستان کمک نماید.
این که شما از حادثه سیل شیراز بهره داستانی برده‌اید قابل ستایش است و بدین ترتیب این حادثه را ماندنی کرده‌اید. اما اگر از لحاظ کیفی نیز این دسته داستان‌ها به مراتب بالایی برسند ماندگاری تاریخی خود را تضمین کرده‌اند. داستان شما نقاط قوت زیادی دارد که البته بدان‌ها اشاره خواهیم کرد اما ابتدای به ساکن بپردازیم به نقاطی که با ترمیم شدن می‌توانند سطح کیفی متن تان را بالا ببرند.
اول این که هر آنچه گفته شده را دوباره نگوئید و این امر هم شامل اطلاعات و محتویات متن و فرم می‌شود و هم شامل خود فرم و ساختار جملات و متن. برای مثال در " با پدرم رفتیم به محل کارش تا سنگ‌هایی را که پدر شصت ساله‌ام در ساختمانی کار کرده بود، متر کنیم" دوبار از پدرم و پدر شصت ساله ام استفاده کرده‌اید که می‌شد با ادغام آن‌ها، هم فرم زیباتری داشت و هم از تکرار گفته‌ها جلوگیری کرد: " با پدر شصت ساله ام رفتیم به محل کارش تا سنگ‌هایی را که در ساختمانی کار کرده بود، متر کنیم". تاکید شما بر شصت ساله بودن پدر از این جهت است که احساس دلسوزی مخاطب نسبت به ظلمی که در حق او شده بیشتر تحریک شود و البته این کار درستی است اما همان طور که دیدید بهتر است از تکرار بی مورد کلمه پدر جلوگیری کرد و در عین حال همان حس و محتوا را انتقال داد.
دیگر این که لزومی به توصیف و شرح موقعیت و حوادث نیست. مخاطب خودش خواهد فهمید که در چه فضا و موقعیتی قرار گرفته. به نظر بخش توصیفات اگر حذف شوند بهتر باشد و فقط کنش‌ها و اتفاقات را بیاورید. البته در متون تعلیمی به سبب تاکید بر نکته آموزشی و تعلیمی مورد نظر، متن خیلی در قید و بند اصول داستان نویسی قرار نمی‌گیرد اما اگر تصمیم بر این است که در عین حال یک اثر ادبی خلق شده باشد بایست به همه چیز توجه خاص نمائید که از آن جمله همین حذف توصیفات و استفاده از تکنیک‌های داستانی برای روایت است. برای مثال بدون قضاوت در مورد صاحب کار و یا حتی وجدان و انصاف مردم جلو بروید و فقط به روایت وقایع بپردازید. به عنوان یک مثال روشن‌تر این که حواس راوی پرت بوده را خود مخاطب متوجه می‌شود و ضرورتی به ذکر آن نمی‌رود.
در زمان روایت هم به ترتیب درست روایت توجه داشته باشید. در این جا یک غلط فنی دارید: " معلم رو به من کرد / - صادق حواست کجاست؟!" اگر این شاگرد حواسش پرت بوده نباید متوجه این می‌شده که معلم رو به او کرده است. متوجه شدن باید زمانی روی دهد که ناگهان معلم او را صدا کرده است. درست‌تر آن است که اول جمله معلم بیاید و بعد این که معلم رو به او این جمله را گفته بوده: " – حواست کجاست صادق؟! / معلم بود که داشت با کنجکاوی و تعجب نگاهم می کرد". نکته آموزنده این جمله پیشنهادی در این است که وقتی می‌گوئید با کنجکاوی و تعجب نگاهم می‌کرد همان علامات سئوال و تعجب را هم در جمله تان تداعی کرده‌اید.
جدای از این‌ها متونی احساسی که در صدد هستند با تحت تاثیر قرار دادن احساسات مخاطب چیزی را به او متذکر شوند نباید زبان خشک علمی داشته باشند. نمونه ای از این خشک بودن زبان در اینجاست " باخودم می‌اندیشیدم!" این جمله خیلی خشک و رسمی است. راحت‌تر از این‌ها باید حرف بزنید تا حس مخاطب جلب شود. به جای آن جمله‌ی "به خودم گفتم" بهتر می‌تواند کمک کند.
استفاده از آیه انتهایی در پایان بخش اول خیلی بجا و مناسب به نظر می‌رسد چرا که پیش درآمدی‌ست بر حوادث بعدی. اما کلمات "صلابت" و "ابهت" برای ماشین چندان مناسب نیستند. علاوه بر خشک بودن‌شان اصلاً مناسب توصیف ماشین به نظر نمی‌آیند.
زبان ساده بهترین زبان برای این داستان خواهد بود. به روانی و سلاست این جملات خود توجه کنید: " صاحبکار پدرم طوری حساب و کتاب کرد و از سر و ته کار زد که دستمزد پدرم نصف آن چیزی که فکر می‌کردیم هم نشد‌." هم جملات خوشخوان هستند و هم معنای لازم را انتقال می‌دهند و خیلی راحت‌تر با مخاطب رابطه برقرار می‌کنند.
چیزی که شما در این مرحله بدان نیاز دارید تکنیک‌های روایی است. شما در پیدا کردن سوژه خیلی خوب عمل کرده‌اید. فقط در زبان و تکنیک‌های داستانی و روایتی شاید باید بیشتر تأمل کنید. برای نمونه همزمان کردن تصاویر سیل در تلویزیون با آن چه در پشت تلفن برای پدر گفته و شنیده می‌شود چنین داستان‌هایی را در بیان موثرتر می‌کند. گاه حوادث در گذشته تمام می‌شوند و معمولاً زبان گذشته همه چیز را می‌گوید و گاه این حوادث در زمان حال شکل گرفته و به ترتیب وقوع بازگو می‌شوند. اما اگر دو حادثه بسازید و همزمان و منطبق با هم پیش بروند متن تکنیکی‌تر خواهد شد. پس فقط روی تکنیک‌های روایت در حال حاضر توجه و تمرکز نمائید. داستان‌های تکنیکی بخوانید و ببینید چطور و با چه تکنیکی حوادث را روایت کرده است.
بقیه موارد داستان تناسب خود را دارند. برای مثال شخصیت پردازی بیش از این لازم به نظر نمی‌آید چرا که ما حد لازم از اطلاعات را در مورد شخصیت‌ها دریافت داشته‌ایم و بیش از آن اصلاً نیازی نیست. قیاس موقعیت با آیه‌های قرآن نیز به خوبی درآمده است گرچه شاید به زعم برخی خیلی رو باشد و تکراری و شاید هم شعاری. اما چون تصمیم گرفته‌اید داستانی اخلاقی خلق کنید این موارد در چنین قالبی جای توجیه دارند. موفق باشید.

منتقد : احسان عباسلو

متولد تهران فوق لیسانس ادبیات انگلیسی داور جایزه کتاب سال داور جایزه جلال داورحایزه پروین داور جایزه نقد داور کتاب فصل ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.