پیام اخلاقی یا پایان منطقی، تکلیف نویسنده چیست؟




عنوان داستان : انعکاس
نویسنده داستان : نیما خادمی

نزدیک به یک سال است که دراین فروشگاه بزرگ کار می‌کنم. چم و خم کار دستم آمده، قیمت خیلی از اجناس را حفظ شده‌‌‌‌‌ام و به محض گران شدن، قیمت جدید را به ذهن می‌سپارم. صاحبکارم، آقای جابری از همین فروشگاه که از شیر مرغ تا جان آدمیزاد درآن پیدا می‌شود، هر روز به اندازه یک ماه من پول به جیب می‌زند. او پنجاه و چند ساله است. هشت و نیم نه صبح با شکم گنده و سر تاسش پیدایش می‌شود. اول صبح که می‌بینمش، دست به سینه خم می‌شوم، سلام عرض میکنم تا او در امتدادِ
غبغب آویزانش، دوسانتی سرش را پایین بیاورد.
پشت میزش لم می‌دهد. سیگار می‌کشد. تخمه می‌شکند و تلویزیون نگاه می‌کند. خیلی مواظبم که آقای جابری را راضی نگه دارم.
تند و‌ تیز می‌چرخم، همه جا را تمیز می‌کنم. اجناس را گردگیری می‌کنم. چیزهایی را که مشتریان جابه‌جا کرده‌اند،
سرجایشان می‌گذارم. تلویزیون مغازه یک ال سی دی بزرگ است. وقتی خاموش است، کل فروشگاه درآن منعکس می‌‌شود.
حالا ولی تلویزیون روشن است و واعظی دارد وعظ می‌کند، می‌گوید؛ ماندن در درجه‌ی انسانی آسان نیست. ستون استوانه ای شکل را که قطر آن، اندازه آغوش ما و جنسش از شیشه است، تجسم کنید؛ ما دستها و پاهایمان را دور آن کلاف کرده‌ایم، اگر ذره ای سستی کنیم، به پایین می‌لغزیم و به درجه‌ی حیوانی می‌رسیم.
واعظ راست می‌گوید. ولی حتما نفسش از جای گرم می‌آید، ولی کلا حرف حق تلخ است. انگار جابری هم حال مرا دارد؛ چون کانال را عوض می‌کند. کانال دیگر راز بقا نشان می‌دهد. کروکدیلی پنج متری، گوزنی را خورده و زیر آفتاب لم‌داده و دهان بزرگش را باز نگه داشته. پرنده‌ای تند و تیز درون دهان او می‌چرخد و لای دندان های او را از خرده‌های گوشت، تمیز می‌کند. در صحنه‌ای دیگر تعدادی کفتار، گله گورخرها را دنبال می‌کنند. کرّه‌ای از گله جدا می‌افتد، کفتارها دوره‌اش می‌کنند و به طرزی فجیح، تکه پاره‌اش می‌کنند. گورخرهای دیگر فقط نگاه می‌کنند، کاری ازدستشان برنمی‌آید. مصلحت نمی‌بینند دخالت کنند. وآخر، راه خودشان را می‌روند .
آقای جابری، مدتی است که هوای ازدواج مجدد به سرش زده، خانم شایان، بیوه ی سی و چند ساله‌ی خوش بر و رویی است که چند ماه است به همراه دختر پنج ساله‌ی ملیح و شیرینش، آتوسا، یکی از واحدهای همین فروشگاه را که متعلق به آقای جابری است، اجاره کرده. خانم شایان یک بار به قاصد آقای جابری و یک بار به خود او محترمانه جواب رد داده، ولی آقای جابری بدجوری گلویش پیش او گیر کرده و فکر وصال با او از ذهنش بیرون نمی‌رود. حتم دارم همین الان که چشم به تلویزیون دوخته، درفکر اوست.
تلویزیون در شنزارها یک مار زنگی را نشان می‌دهد که مار مولکی را زیر نظر گرفته. در دو حمله، مارمولک با چابکی می‌گریزد. حتما گلوی مار هم پیش مارمولک گیر کرده! ولی مار دست بردار نیست. خود را در شن‌ها مخفی می‌کند. و دم چرب و‌ بودارش را بیرون می‌گذارد، حشره‌ای به هوای دم مار روی آن می‌نشیند، مارمولک به هوای حشره به مار نزدیک می‌شود، مار ناگهان از لای ماسه‌ها بیرون می‌جهد و مارمولک را می‌گیرد. آقای جابری ناگهان گوشی را برمی‌دارد و شماره ای را می‌گیرد:
سلام خانوم شایان خوبید شما؟! گوشی رو میدید به آتوسا جان؟!
کمی منتظر می‌ماند.
سلام آتو کوچولوی خوشگل من! خوبی عموجون؟ ببین یه عروسکایی آوردم عین خودتن. اصلا انگار از رو تو ساختنشون. بیا هر کدومو دوس داری وردار واسه خودت.

صدای جیغ آتوسا که از مادر می‌خواهد به فروشگاه بیایند، ازگوشی شنیده می‌شود. باز انگار، خانم شایان چیزهایی می‌گوید
وآقای جابری گوش می‌دهد!
این حرفا چیه خانم شایان؟! آتوسام عین بچه‌ی خودمه، تنهاست، همبازی نداره، یه عروسک قابلی نداره.
چند دقیقه بعد مادر و دختر در فروشگاه پیدایشان می‌شود. آتوسا با عروسک‌هایی که واقعا شبیه او هستند مشغول می‌شود.
من هم آن نزدیکی‌ها گوش‌هایم را تیز می‌کنم. آقای جابری می‌گوید:
واقعا نمی‌دونم خانم شایان! چرا نمی‌خواید تمام اسباب‌بازیای این فروشگاه و هرچی توش هست، مال آتوسا وشما بشه؟!
خانم شایان کمی رنگ به رنگ می‌شود.
شما لطف دارید آقای جابری! من می‌خوام همه‌ی تمرکزمو روی درست تربیت کردن آتوسا بذارم. همه‌ی دار و ندارم همین آتوساس دیگه.
حرفتون متین، حس مادرانه تون قابل ستایشه. پس با تنهایی چه کار می‌کنید؟! شما حیفه تو این سن تنهایی بکشید. خیلی کلی میگم، فکر نکنید سنگ خودمو به سینه میزنم، نه. خداشاهده به خاطر خودتون می‌گم.
باور کنید آقای جابری! همین آتوسا همه‌ی تنهاییمو پر کرده.
از آن‌ها دور می‌شوم و سراغ چند مشتری می‌روم تا کارشان را راه بیندازم. دقایقی می‌گذرد. مشتری‌ها خریدشان را می‌کنند و می‌روند. خانم شایان و آتوسا هم می‌روند. آقای جابری بدجوری رو به تلویزیون ماتش برده و انگارپلک هم نمی‌زند. حتما باز جواب رد شنیده! نکند سکته کرده! می‌ترسم آخر این خانم شایان با آن خرامش‌ها و سنگدلی‌اش اوستای مارا به کشتن بدهد. نزدیکتر می‌شوم. یکی از عروسک‌های مدل آتوسا را چنان در پنجه فشرده که بعید می‌دانم عروسک دیگر به شکل اولش برگردد. تلویزیون شیرها را نشان می‌دهد. گوینده می‌گوید: گاه شیر نر برای به دست آوردن شیر ماده و راضی کردنش... توله‌های شیر ماده را بی‌رحمانه می‌کشد. لرزه ای به اندامم می‌افتد. فقط نگاه می‌کنم. کاری از دستم بر نمی‌آید. مصلحت نمی‌بینم دخالتی بکنم.
و در آخر راه خودم را می‌روم.
لغزیدن به وضوح خودم و جابری را از ستونی که واعظ صحبتش را می‌کرد، حس می‌کنم.
نقد این داستان از : کیوان سلحشوری‌مهر
عرض درود و ادب دارم، جناب آقای نیما خادمی عزیز
فن شعر ارسطو (که اتفاقاً برخلاف اسمش علاوه بر شعر، در داستان، فیلمنامه و...تأثیری مهم و انکارناپذیر دارد و تعریف پیرنگ (رابطۀ علت و معلولی در داستان) هم در واقع از همین دستورالعمل ماندگار و اساسی ارسطو نشأت می‌گیرد) شامل سه بخش زیر است:
1- شروع داستان که الزماً نبایستی در پی حادثه‌ای آمده باشد.
کاری که شما تقریباً در ابتدای داستان خودتان انجام دادید، البته با پیش‌قضاوتی که از اول داستان کردید و دیگر فرصتی برای نفس کشیدن آقای جابری باقی نگذاشتید: «هر روز به اندازه یک ماه من پول به جیب می‌زند...». فراموش نکنید که ما در داستان برای شخصیت‌های منفی هم فرصت ارائۀ رویکرد می‌دهیم؛ گرچه در انتهای کار ناکارش هم می‌کنیم!
ببینید، هزار راه و بلکه بیشتر وجود داشت تا با رفتارنویسی دقیقی، منفی بودن شخصیت آقای جابری را محرز کنید، اما شما راحت‌ترین و مستعمل‌شده‌ترین راه ممکن را انتخاب کردید: «...با شکم گنده و سر تاسش پیدایش می‌شود»، یعنی اگر ایشان موهایی انبوه و قامتی برازنده داشتند، دیگر آدم بدی نبودند؟ یا هر فرد پولداری که تصمیم به رهایی از تنهایی می‌گیرد، آدم بدی است؟ اصلاً آیا جابری در حال حاضر همسری هم دارد یا خیر؟ تازه این‌ها ابتدایی‌ترین سئوالاتی است که مخاطب پس از خواندن متن می‌پرسد.
در مورد شخصیت‌پردازی خانم شایان چه می‌توان گفت؟ آیا ایشان واقعاً مخالف این وصلت هستند؟ اگر چنین است، پس چرا دست آتوسای کوچک را می‌گیرند و برای تحویل گرفتن عروسک به نزد این مردِ نابه‌کار می‌آیند؟ آیا دارند جابری را بازی می‌دهند؟: «می‌ترسم ...با آن...سنگدلی‌اش اوستای ما را به کشتن بدهد. »، اصلاً چرا یک‌بار و برای همیشه برخوردی قاطع از خودشان برزو نمی‌دهند؟ آیا مشکلی برای اجارۀ غرفه از فروشگاه دیگری دارند؟ ببینید، ما اصلاً این خانم را به خوبی نمی‌شناسیم تا بخواهیم درک یا محکومش کنیم.
2- میان یا نقطۀ اوج؛ این بخش به دنبال حوادثی می‌آید که از شروع داستان و ماجراهای مترتبش نشأت می‌گیرد و در عین حال با حوادثی مرتبط به هم دنبال می‌شود.
شما در این داستان نقطۀ اوج مشخصی نداشتید که البته اشکال چندانی ندارد و قرار هم نیست که ما کلمه‌به‌کلمه از فرمایشات مرحوم ارسطو پیروی کنیم. ولی آیا نقاطی که به‌ویژه در میانه‌های داستان آوردید، همه مرتبط و متصل به هم بودند؟
در نظر داشته باشید که داستان جایی برای ارائۀ مستقیم نظرات و نصحیت کردن نیست، ولو به کمک بهانۀ برنامۀ پخش شده از تلویزیون، البته در این مورد بایستی به استثنا عرض کنم که حرف‌های واعظ محترم: «...ستون استوانه ای شکل را که...و جنسش از شیشه...» با اندکی تنظیم، می‌تواند به دیالوگی مؤثر و کلیدی در داستان شما تبدیل بشود.
البته کاری که با تصاویر پخش شده از حیات وحش انجام داده‌اید: «حشره‌ای به هوای دم مار...حشره به مار نزدیک می‌شود...ناگهان از لای ماسه‌ها...مارمولک را می‌گیرد»، نشان‌دهندۀ این است که نگاهی بسیار دقیق به اتفاقات پیرامون خود دارید و قادر به کشف و اتصال معانی در پارادوکس‌ها هستید: «گاه شیر نر...بی‌رحمانه می‌کُشد. لرزه ای به اندامم می‌افتد...». فقط کافی است که اندکی به خودتان زمان بدهید (البته با نوشتن بیشتر و گسترش سیر مطالعاتی برنامه‌ریزی شده)، آن وقت جمع کردن تصاویر و در خدمت روایت متن قرار دادنش برای‌ شما سهل‌تر می‌شود و اتفاقات جذاب‌تری در داستان شما رُخ می‌دهد.
3- پایان برنامه ریزی شدۀ داستان که بایستی پیامد منطقی و طبیعی (نه پند و اندرز) حوادث رخ داده شده باشد.
اما شما در انتهای داستان سعی در پایانی اخلاقی داشتید:«لغزیدن به وضوح خودم و جابری را از ستونی که واعظ صحبتش را می‌کرد...»، باور کنید که این عرض بنده به هیچ‌ وجه ابراز نظری سلیقه‌ای نیست و به همین خاطر شما را به فن‌شعرارسطو ارجاع دادم. البته همۀ ما نویسندگان در داستان خود، سعی در سوق دادن مخاطب محترم به مقصد مدنظر خودمان را داریم، اما با رعایت استتار کامل و مطابق با رهنمودهای اساتید داستان‌نویسی (ایرانی و خارجی/رابرت‌اسکولز/سیماداد/ لئونارد بیشاپ/...)؛ رعایت طرح و توطئه در داستان‌ بسیار ضروری است.
جهت یادآوری به خودم هم که شده بایستی عرض کنم، یک پیرنگ نیرومند بایستی در داستان از چنان انسجام و همبستگی مستحکمی برخوردار باشد که اگر حادثه یا وضعیت و موقعیتی از داستان حذف شده یا مکانش جابجا شود، وحدت پیرنگ کاملاً فرو بریزد. پس بیایید و صرفاً جهت تمرین، بخشی از داستان‌تان را بردارید و ببینید که چه اتفاقی رُخ می‌دهد، آیا داستان دچار کاستی و ناکارآمدی می‌شود یا خیر؟
و یک نکته دیگر، لطفاً تا وقتی که خود متن برای نوشتن دیالوگ ابراز نیاز نکرده، از این کار حذر کنید و در نظر داشته باشید که تفاوت‌هایی بنیادین بین حرف زدن صِرف و یک دیالوگ سالم است که می‌توانید برای تمرین و احاطۀ دقیق‌تر این فن، به کتاب راهنمای نگارش گفتگو، تألیف ویلیام‌ نوبل مراجعه کنید.
آقای نیما خادمی گرامی، همیشه در ابتدای کار نویسندگی، برآورده نمودن عطش ذهنِ مشتاق بر روی کاغذ سفید، اندکی سخت است، اما به باور بنده و با توجه به استعداد و جسارت تحسین‌برانگیزی که در نوشتن دارید، با تنظیم دقیق‌تر سیر مطالعاتی و صبوری به هنگام نقد دوستان‌تان، شاهد اعتلای شما در داستان‌های بعدی خواهیم بود. با سپاس فراوان بابت اعتمادی به پایگاه نقد داستان نموده‌اید و با احترام بسیار

منتقد : کیوان سلحشوری‌مهر

کیوان سلحشوری مهر/ متولد تهران 1351 خورشیدی/شاعر،نویسنده،منتقد،مدرس 1- همراهی و همکاری با انجمن شعر و داستان حوزه هنری گیلان از سال 1370 به بعد. 2- مجری و عضو هیئت امنای داستان حوزه ی هنری گیلان از سال 1377 و برگزار‌کننده و عضو هیئت داوران مسابقه ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت