ماجرا را از پشت لنز داستان ببینید




عنوان داستان : قرمز غلیظ
نویسنده داستان : امید قریب

بن بست دوم، در سوم سمت راست، اون خونه که پرده ی قرمز غلیظ داره، حتما میبینیش!
زنگ در یکبار و بعد دوبار پشت هم صدا کرد! و چند ثانیه بعد باز هم دو بار

،من رفتم بالا پنجره باز و لامپ روشن بود!
افسر کشیک : بنگاه داررر !

؛بله جناب سروان خونه کلنگی بود چهل و پنج متری اولین بار بود که داشتم مشتری میبردم! کاش قلم پام میشکست جناب سروان!

فقط میخواستم باهاش حرف بزنم، کلید که نداشتم همسایه ها در پایین و زدن! در اتاقش هم هل دادم باز شد!
بله اقا جون! بودجه ی ما همینقدره! میدونم محله ی خوبی نیست لونه زنبوره! من تنهام یه نفرم! عشقم سه سال پیش ولم کرد و ناپدید شد! دوسال دنبالش گشتم ولی بیفایده ! تا امروز که زنگ و فشار دادم اول یک بار بعد دو بار و باز هم دوبار !

نه جناب من دنبال خواهرم میگشتم! چرا باید زنه رو بکشم! قبل از ظهر بود دقیق نمیدونم چه ساعتی بود! نزدیک ظهر بود!
زن و شوهر بودن یا نه نمیدونم، ما سرمون تو زندگی خودمونه،
بنگاه دار بالا رو نگاه کرد؛ خودشه ؛بن بست دوم در سوم سمت راست اونم پرده ی قرمز غلیظ ! رسیدیم. و زنگ را فشار داد!
قربان منو چرا گرفتین؟ من رفته بودم خونه ببینم، .. اره میشناختمش ولی به ناموسم نمیدونستم اون توی خونه ست!
پرده ی قرمز ؛پرده ی قرمز!
دیدمش؛ چاقو رو از زیر صندلی بده !
نه فقط واسه احتیاطه! اگه اینجا باشه میارمش فقط واسه ی اطمینان تو همین جا وایسا و بپا
زنگ را پیدا میکند و فشار میدهد و چند لحظه بعد دو بار دیگر و باز دوبار دیگر

افسر پرسید؛ خب مرده کجاست؟ میخواستی اونو بکشی؟
نه به جون بچه هام! فقط میخواستم بفهمم چه خبره! زنم رفت حموم و واسه ش یه پیام اومد پیامش نگرانم کرد، ریختم به هم! اینجا دیگه کجا بود ؟ زنم داشت چیکار میکرد؟ چشم جناب سروان؛ نوشته بود؛ بن بست دوم در سوم سمت راست اونی که پرده ی قرمز غلیظ داره! همین نه اسمی نه حرفی !

یکماه پیش خواهرم از خونه فرار کرد!
تقصیر اون پسره بود خیلی گشتم خیلی پرس و جو کردم! یه مواد فروش بهم گفت یه خونه هست ممکنه اونجا پیداش کنم!
کاغذ و قلم خواست اوردم براش یه تیکه کاغذ گذاشت کف دستم و رفت،
نگاش کردم؛ بن بست دوم در سوم سمت راست واحدی که پرده های قرمز غلیظ داره!
افسر بازجو داد زد: شوهر !
من فقط میخواستم از اون پیام سر درارم! زنگ و فشار دادم و صبر کردم، خبری نشد ، بعد دوباز زنگ زدم و دوبارهت دو بار دیگه. هیچی!
برادر:
مادرم داره دق میکنه جناب سروان از وقتی این دختره از خونه رفت یه لحظه ارام و قرار نداشتیم! وقتی جوابی نیومد گفتم حتما اینجاست زنگ همسایه رو زدم و باز کرد در خونه هم تا دستم بهش خورد باز شد!
مشتری ه خونه! افسر گفت؛ بتمرگ !
بگو چطوری پیداش کردی؟
والله اگه میدونستم ! در پایین باز بود رفتم پشت در واحدو زدم و خود بخود باز شد!
یا الله گفتم ! رفتم تو! زیر پنجره افتاده بود! سرتا پاش غرق خون!


بنگاهیه گفت ؛ من اصلا بالا نرفتم تو کوچه داشتم سیگار میکشیدم! بله اقا کلید داشتم؛ خود پسره داده بود اسمش نادر بود فامیلیشو نمیدونم! اومد گفت یه واحد داره میخواد اجاره بده! تنها بود ، کلید و داد و ادرسو تو سررسیدم نوشت، بن بست دوم در سوم از راست پرده ی قرمز غلیظ داره! یه شماره موبایل هم نوشت! گفت واسه خانممه هر وقت مستاجر پیدا شد برام پیامک بفرست!
افسر همه را جمع کرد و گفت؛ همه تون رفتین بن بست دوم در سوم سمت راست که پرده های قرمز غلیظ داشته! زنگ زدین یه بار بعد دوبار و دوبار دیگه هم زنگ زدین!
رفتین تو ی خونه جسد و دیدین ،جسد تکه تکه ی زن جوانی که غرق خون اونجا افتاده !
جسد خواهر تو ، جسد زن تو، جسد نامزد گمشده ی تو! ولی بیصدا زدین بیرون اروم و خونسرد !
حالا یکی یکی بگید ؛ چرا اون زنو کشتین؟
بنگاه دار گفت؛ من که بالا نرفتم! پایین داشتم سیگار میکشیدم! باید اون پسره رو پیدا کنین، اون که بنگاه اومد و به من کلید داد! باید اونو پیدا کنید!
:تو که کلید داشتی میتونستی هر وقت بخوای بری و اونو بکشی!
جناب سروان من که نمیشناختمش ! چرا باید بکشمش؟

استوار داخل امد و پاهایش را بهم کوبید اتاق را خلوت کرد! و به سروان گفت: قربان خون همه جا ریخته ولی جنازه ای نبود! خون هم معلوم نیست مال ادمه یا نه! دادم ازمایشگاه، همسایه ها میگن اونجا زنی زندگی نمیکرده.
حالا میفرمایید با این جماعت چیکار کنیم؟
: ببرشون بازداشتگاه !
من باید دوباره برم اون خونه رو ببینم! بن بست دوم در سوم سمت راست، پنجره ای که پرده های قرمز غلیظ دارد!
زنگ میزند و صبر میکند دوبار پشت هم دکمه را فشار میدهد و و باز هم دوبار دیگر.
1398/03/09 Omid
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
آقای امید قریب سلام

موقعیتی که در «قرمز غلیظ» فراهم کرده‌اید، موقعیت پرکشمکش خوبی است که می‌توانست به یک نمونه داستان خوب جنایی پلیسی تبدیل شود اما بیشتر به نمایشنامه پهلو می‌زند و از داستان فاصله گرفته است؛ آن هم نه نمایشنامه‌ای کامل، بلکه مثلا بخشی از یک نمایشنامۀ ناتمام. در داستان بعد از اسم گوینده بلافاصله از دو نقطه استفاده نکنید این شیوۀ دیالوگ‌نویسی ویژۀ نمایشنامه است خیلی ساده بنویسید «افسر کشیک گفت: ...یا شوهر گفت:... »قطعا می‌دانید که چگونگی استفاده از سجاوندی و چیدمان کلمه‌ها و جمله‌ها بخشی از ساختمان ظاهری فرم را در هر قالب ادبی تشکیل می‌دهند. ماجرا را روی دیالوگ‌ها بنا کرده‌اید در حالیکه استفاده از عناصری همچون توصیف‌ها یا صحنه‌ها و جزییات داستانی، می‌توانستند خلأ به وجود آمده را تا حدودی جبران کنند. اما تنها اتکا به دیالوگ‌ها آن هم به شیوۀ نمایشی کار را از فضای داستان دور کرده است. سه نفر به طور جداگانه به یک نشانی مشخص رفته‌اند، هر سه به دنبال خانه‌ای با پردۀ قرمز غلیظ بوده‌اند و هر سه به اتهام قتل زنی بازداشت شده‌اندکه احتمالا در همان خانه زندگی می‌کرده است اما علی‌رغم خونی که ریخته شده، جسد هیچ زنی در خانه نیست و همسایه‌ها می‌گویند زنی در آن خانه زندگی نمی‌کرده است. چنین موقعیتی به شدت نمایشی است و پتانسیل بسیار بالایی برای یک کار اجرایی دارد اما درقالب داستان شکل نگرفته و جا نیفتاده است. اگر با همین پیرنگ، فضاسازی و شخصیت‌پردازی و جزیی‌نگری بیشتر و پرقوام‌تری ارائه می‌کردید، می‌توانست به تعلیق فوق‌العاده‌ای بینجامد. اگر تصمیم گرفتید اثر را ویرایش و بازنویسی کنید، آن را از پشت لنز داستان ببینید نه نمایشنامه؛ فقط داستان. هر چه را به نمایش می‌گذارید، در قاب داستانی به نمایش بگذارید. توصیف‌ها و صحنه‌های کاربردی، جزییات پیش‌برنده و جذاب را به آن اضافه کنید و برای غلیظ‌تر کردن تنش و تعلیق، وقت و انرژی بیشتری خرج کنید. منتظر آثار فراوان شما هستیم. برایتان آرزوی موفقیت می‌کنم.

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۱
امید قریب » چهارشنبه 22 خرداد 1398
ممنونم خانم آروان عزیز، همیشه خودم را در دیالوگ‌نویسی ضعیف می‌دانستم و این کار تلاشی بود برای تمرین دیالوگ‌نویسی به موجزترین و خلاصه‌ترین شکل،که البته شبیه نمایشنامه از آب درآمده است، امیدوارم فرصت و حوصله ی بازنویسی فراهم شود که نکات و رهنمودهای شما را بکار بگیرم و متن را بهتر کنم باز هم از حسن ظن و حوصله‌ی شما سپاسگزارم.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت