ویرایش به زیبایی متن شما کمک می کند.




عنوان داستان : حلقه
نویسنده داستان : علی خدادادیان

دختر دست‌هایش را مشت می‌کرد و با تمام قدرت جیغ می‌زد. مانتوی سفید تنگ و کوتاهی تنش بود... شال سیاهی که روی سرش بود دور گردنش افتاده بود. بدجوری جیغ می‌زد. «تورو خدا کمکم کنید». یک آن نگاهش خیره شد توی چشم‌هایم بدون اینکه خواسته باشم بغض بیخ گلویم را گرفت. بعد نگاهش رفت سمت آن زن چون داشت با شالی که دور گردنش افتاده بود خفه‌اش می‌کرد. دختر صدایش بدجوری گرفته بود اما باز هم جیغ می‌زد. جیغ که می‌کشید حس می‌کردی حنجره‌ا‌ش خون افتاده است و همراه با هر ضجه‌ای که از گلویش بیرون می‌آید لخته‌های خون و تف هم توی صورتت پرتاب می‌شود. دوست داشتم کمکش کنم نه اینکه نخواسته باشم. من واقعاً خواستم کمکش کنم، اما خب ترسیده بودم. من خیلی ضعیف بودم... مردی که خیلی چاق و ترسناک بود‌ سرمان داد زد «برید گم‌شید از اینجا ...» من سریع دور شدم. آن زن شال را پیچیده بود دور گردن دختر و از پشت او را روی زمین می‌کشید. آخر می‌دانی، مردکه خیلی قوی و بی‌رحم بنظر می‌رسید ... نمی‌گذاشت کسی به زن و دختر نزدیک بشود تا آن زن بدون مزاحمت کارش را بکند. تصور کردم اگر محکم بزند توی استخوان گونه‌ام ممکن است از شدت درد بی‌هوش بشوم خورد شدن استخوان صورت ... حتماً خیلی درد دارد. حتی الان هم که دارم برای تو صحبت می‌کنم از تصورش دردم می‌گیرد و قلبم به تپش افتاده است. دستت را بگذار اینجا، ببین چطور تند تند دارد می‌زند! آه خدایا من چرا باید انقدر ترسو باشم. تازه اگر دخالت می‌کردم حتماً اخراجم می‌کردند و خودت می‌دانی که این‌بار اگر اخراج می‌شدم بیچاره می‌شدم. بخاطر همین، آن لحظه تمام بدنم به لرزه افتاد و فرار کردم.
حالا هر شب آن دختر توی گوش‌هایم جیغ می‌کشد، ضجه‌اش توی تمام جمجه‌ام می‌چرخد و با فشار و درد از چشم‌هایم می‌زند بیرون. شب‌ها نمی‌توانم بخوابم همه‌اش خواب می‌بینم که بی‌رحمانه در حال خفه کردن یک دختر هستم اما چهره‌ی آن دختر که هرشب زیر پنجه‌هایم دست و پا می‌زند و جان می‌دهد شبیه چهره‌ی خودم است. فقط بدنش بدن یک دختر است. روی صورتش هم چندتا زخم عمیق افتاده است. شاید هم جای ناخن‌های یکی دیگر باشد‌ ها! ولی ناخن‌های خودش هم شکسته و نوک انگشت‌هایش کبود شده است. انگار که ناخن هایش را بزور روی آسفالت خیابانی چیزی کشیده باشند. زخم‌های صورتش آنقدر عمیق است که انگار با نوک ناخنش گوشت گونه‌اش را دریده و استخوان گونه‌اش هم بیرون افتاده است. شاید هم خودش با ناخن‌های شکسته‌اش این کار را کرده باشد، من نمی‌دانم. اما چهره‌ی من روی سر و صورت این دختر چکار می‌کند؟ چرا هر شب خفه‌اش می‌کنم؟ و چرا هر دفه زمانی که مطمئن می‌شوم از نفس افتاده و مرده است رهایش که می‌کنم او دوباره به آرامی بلند می‌شود و صاف می‌ایستد و باز هم زل می‌زند توی چشم‌هایم؟ موهایش درهم پیچیده و روی صورتش افتاده است، گردنش انگار شکسته که این‌طور یک وری شده است. ولی معلوم است از گونه‌هایش خون می‌چکد. طرز نگاه و حالت ایستادنش یک جوری است که انگار دارم به یک روح سرگردان نگاه می‌کنم. روحی که سال‌هاست سرگردان شده است. صدایش گرفته و خسته است از بس که جیغ کشیده، ولی باز هم جیغ می‌زند. هرشب بین آن همه آدم که دورش حلقه زده‌اند فقط به من من نگاه می‌کند. یک آن توی چشم‌هایم زل می‌زند و دیگر مثل آن روز که نگاهش برگشت سمت زن، نگاهش برنمی‌گردد و همان‌طور توی چشمم خیره می‌ماند. حالت نگاهش جوری است که انگار می‌گوید تو مقصر بودی. اما آخر تو بگو من چه گناهی داشتم؟ هان؟ من چه گناهی داشتم؟ آن روز من فقط داشتم با عجله به محل کارم می‌رفتم. مگر من به آن زن و مرد گفته بودم که این‌کار را بکنند؟ من فقط کمی نگاهش کرده بودم و خیلی اتفاقی دیده بودم که به دست چپش هم حلقه‌ای ندارد. آن هم نه اینکه خودم خواسته باشم. هیچ‌وقت نفهمیدم که در آن لحظه چطور به این چیزها فکر کرده بودم آخر چه کسی توی آن شرایط می‌تواند به همچین چیزهایی فکر کند که من توانسته باشم؟ هان؟ تو بگو چه کسی می‌تواند؟ ولی الان سه سال است که آن دختر رهایم نمی‌کند هرشب توی گوش‌ها و سرم جیغ می‌کشد. صدایش گرفته. انگار حنجره‌ا‌ش بعد از این سه سال بدجوری ضخم برداشته است. اما باز هم جیغ می‌زند و کمک می‌خواهد «تورو خدا کمکم کن» چرا فقط از من کمک می‌خواهد؟ مگر جز من کس دیگری آنجا نیست؟ هان؟ شالش شبیه حلقه‌ی اعدام شده و دور گردنش افتاده است. یک نفر از بالا دارد حلقه را سفت می‌کند تا دختر به دست و پا زدن بیفتد. وقتی خوب نگاه می‌کنم، می‌بینم آن یک نفر من هستم و همچنان که دارم حلقه‌ را سفت می‌کنم به خودم لبخند می‌زنم و به کارم ادامه می‌دهم. بعد به چهره‌ی دختری که حلقه‌ را دورش گردنش سفت کرده‌ام نگاه می‌کنم باز می‌بینم که خودم هستم و به خودم لبخند می‌زنم و آماده‌ی دست و پا زدن می‌شوم. می‌خواهم به آن دختر بگویم که آخر من چه گناهی داشتم؟ هان؟ آخر من چه گناهی داشتم؟ آن روز من فقط داشتم با عجله به محل کارم می‌رفتم. ولی نمی‌توانم حرف بزنم. زبانم مثل آهن سنگین می‌شود و توی دهانم نمی چرخد. لب‌هایم انگار به هم دوخته شده‌اند و هرچقدر زور می‌زنم از هم باز نمی‌شوند. تا چشم برهم می‌گذارم می‌بینم که دارم خفه‌اش می‌کنم. یا حلقه را دور گردنش تنگ‌تر می‌کنم. وحشت‌زده که خواب می‌پرم می‌بینم دختری که چهره‌اش شبیه خودم است از سقف حلق‌آویز شده و با موهایی ژولیده و لبخندی خشک شده روی لبش توی چشم‌هایم زل زده است. دوباره می‌خوابم. دوباره بیدار می‌شوم. دوباره می‌خوابم. و دوباره بیدار می‌شوم. دوست دارم فریاد بزنم. گریه کنم و فریاد بزنم آنقدر که سینه‌ام از وسط شکافته شود تا این غده را بیرون بکشم و راه نفس کشیدنم باز شود. آن دختر هم نه اینکه حرف بزند ها، نه. اما نگاهش، آن حالت سرزنش و غم بزرگی که هر شب توی عمق چشمایش هست امانم را بریده. نفس کشیدن را برایم سخت کرده است. آن دختر سه سال آزگار است که نمی‌خوابد. تو می‌توانی به آن دختر بگویی که آخر من چه گناهی داشتم؟ هان؟ تو می‌توانی؟ می‌توانی به آن دختر بگویی که آخر من چه گناهی داشتم؟
نقد این داستان از : احسان عباسلو
داستانی که بخواهد تاثیر اجتماعی بر جای بگذارد باید منطبق با واقعیات باشد. البته منظور واقعیاتی است که عمومیت دارند و در همه جا صادق هستند چرا که گاه یک نکته در محل و مکان خاصی که نویسنده حضور داشته دارای واقعیتی عینی بوده اما همان نکته در نقاط دیگر کشور قابل پذیرش نیست. نویسنده اگر می‌خواهد نوشته‌اش برای عموم مردم یک کشور واقعیت داشته باشد ناگزیر می‌باید سطح واقعیت داستانی خود را با واقعیت اجتماعی به هم نزدیک نماید. هستند کنش‌ها و حوادثی که باورشان مورد قبول خیلی‌ها شاید نباشند و دلیل آن هم فقط اغراقی است که در توصیف می‌شود. فراموش نکنید که اغراق در صحنه ی رئال کمکی به پذیرش آن نمی‌کند بلکه مخاطب را به جبهه‌گیری برای عدم پذیرش وا می‌دارد.
در داستان شما اگر صحنه آغازین تهدید مرد چاق، تجربه شما بوده باید گفت که نتوانسته‌اید زمینه لازم برای باور‌پذیری صحنه را برسانید و استفاده از دیالوگ و همراهی آن با توصیف، نچسب شده.
شیوه توصیف شما حکایت از آن دارد که صحنه موجود تنها تخیل صرف است چرا که کنش‌ها و واکنش‌ها با واقعیت‌های رفتاری جور در نمی‌آیند. برای نمونه واکنش کسی که دارد با دستمال یا طنابی حتی خفه می‌شود چیست؟ آیا مشت‌هایش را گره می‌کند؟ (آن طور که شما گفته‌اید)، یا نه دستش را ناخودآگاه به طناب و دستمال می‌گیرد تا آن را از گردن جدا کرده و از فشار آن بکاهد؟ به نظر که دومی درست‌تر می‌نماید. یا مثلاً خود قضیه خفه کردن. شما اصرار بر فعل خفه کردن دارید. اگر کسی دارد خفه می‌شود که دیگر نمی‌تواند جیغ بکشد. معمولاً شخص به سرفه می‌افتد و صدایش حتی می‌گیرد. شاید پیشنهاد خوبی نباشد اما برای تجربه می‌توانید در این گونه موارد از کسی بخواهید تا با خود شما صحنه را آزمایش کند. دستمالی را دور گردن شما بپیچد و تلاش کند شما را خفه کند و بعد ببینید آیا قادر به جیغ کشیدن هستید. بماند که تصویر شما در این داستان آمیخته با شدت است. یعنی فشاری که زن بر گردن دختر می‌آورد به نظر زیاد می‌رسد و لذا احتمال جیغ کشیدن بسیار کمتر می‌شود. حالا یا شما باید صحنه خفه کردن را تلطیف کنید و یا جیغ کشیدن را اصلاح نمائید در غیر این صورت صحنه تبدیل به تخیل ارادی اغراق آمیز شما می‌شود نه توصیف یک حادثه واقعی.
نکته دیگری که بایست بدان توجه کنید تکرار بی مورد برخی کلمات است. کلمه "شاید" دو بار و کلمه انگار شش بار تکرار شده‌اند. این تکرار در فاصله نزدیک که اتفاق بیافتد از کیفیت متن‌تان می‌کاهد...هرگز امکان ویرایش را از نوشته خود نگیرید. داستان را یک بار بنویسید اما صدبار ویرایش کنید. گاه با فاصله زمانی این کار را بکنید تا متن را از ذهن نخوانده باشید و توجه‌تان بر روی محتوا نرود و فرم را هم مد نظر داشته باشید. ویرایش همان پیراستن است و پیراستن نوعی زیباسازی است. نوشتن "زخم" با ض (ضخم) البته اشتباهی تایپی است اما برای خواننده و منتقد مهم است و آن را نقطه ضعف می‌گیرد. کلمه "بدجوری" هم در همان صفحه اول تکرار شده و نیاز به حذف یا اصلاح دارد. گشایش هر داستانی بسیار مهم است چرا که خواننده با همان اولین جملات و کلمات است که جذب متن می‌شود. اشتباه دستوری و یا انتخاب نامناسب کلمات می‌تواند خواننده را از ادامه خوانش باز دارد. وقتی نویسنده‌ای به متن خود دقت نکند خواننده هم او را جدی نمی‌گیرد. در جمله‌ی "حتی قبل از اینکه بفهمی چرا دارد جیغ می‌زدند" به فعل انتهایی خود توجه کنید. فاعل مفرد و فعل جمع است.
از بخش‌های خوب داستان‌تان جایی است که راوی در رویای خودش همواره با تصویر خود روبرو می‌شود. دختری که دارد جیغ می‌کشد و کسی که دارد دار زده می‌شود و حتی کسی که دارد دار می‌زند همه و همه خودِ راوی هستند. این ها از نقاط قوت داستان است چرا که با بردن مخاطب به جهان وهم و ترس، توانسته کابوس هر شب این راوی را نمود بیشتری ببخشد. در ادامه پررنگ کردن این وهم با جراحت‌هایی که بر بدن دختر اضافه کرده‌اید خیلی خوب شده. فقط کمی ویرایش لازم دارد تا بر تصویر متمرکز شود و نه بر تکرارهای بی‌مورد.
خطاب قرار دادن مخاطب هم کار جالبی است. نوعی واکنش درونی راوی نسبت به گناهی است که مرتکب شده و این چنین تلاش می‌کند از بار گناه خودش بکاهد.
شما علاوه بر گشایش، در بدنه و پایان بندی نیز کماکان نیاز به حذفیات دارید. برخی تکرارها ضروری نیستند. متن در تکراری بی مورد افتاده. شاید این تکرار قرار است از تکرار هر شب کابوس راوی بگوید اما اگر چنین تعمدی دارید حواس‌تان به حوصله خواننده هم باشد. لااقل تلاش کنید با ترفندی لذت خوانش را از او نگیرید. این که مدام فقط بخواند کسی جیغ می‌زند می تواند خواننده امروزی را کمی خسته کند. حداقل روی کنش جیغ زدن اندکی اصلاحات داشته باشید.
پیشنهاد صریح من برای این داستان، ویرایش است و حذف تکرارها و درست کردن دستور زبان متن و اصلاح نگارشی کلمات. سلامت بمانید.

منتقد : احسان عباسلو

متولد تهران فوق لیسانس ادبیات انگلیسی داور جایزه کتاب سال داور جایزه جلال داورحایزه پروین داور جایزه نقد داور کتاب فصل ...



دیدگاه ها - ۵
یزدان سلحشور » سه شنبه 21 خرداد 1398
سلام و سپاس آقای خدادادیان عزیز. بزرگوارید.ممنونم از توجه‌تان به روند نشر در رسانه.
احسان عباسلو » سه شنبه 21 خرداد 1398
منتقد داستان
سلام. ببخشید متوجه نشدم من. این جمله را دوستان در متن شما گذاشته اند؟ گلایه شما به چیست؟ متن شما دست خورده؟ منتقدین که دست به متن شما نمی زنند.
یزدان سلحشور » سه شنبه 21 خرداد 1398
سلام جناب عباسلوی گرامی. در داستان آقای خدادیان چند جمله بود که با توجه به موازین رسمی نشر در رسانه، یا حذف شدند و جای‌شان را به «...» دادند یا در همین مورد، جمله کوتاه شد؛ پس ازاشاره آقای خدادادیان، جمله مورد نظر ایشان جایگزین شد.
علی خدادادیان » سه شنبه 21 خرداد 1398
باعرض سلام و احترام خدمت آقای عباسلو و جناب سلحشور. بنده به محدودیت‌ها و چهارچوب‌های نشر در این رسانه احترام می‌گذارم و بعد از این اگر اثری ارسال شود قطعاً پیش از ارسال مورد بررسی قرار خواهد گرفت و منظورم ابداً این نبود که منتقد محترم متن را تغییر داده‌اند. اما تنها چاره‌ای که برای بیان گلایه به‌نظرم رسید، گذاشتن این کامنت بود و باتوجه به محدودت کلمات نتونستم اون‌جور که باید منظورم رو منتقل کنم. بابت سوتفاهم پیش‌آمده از جناب عباسلو عذرخواهی می‌کنم. امیدوارم که بپذیرند.
علی خدادادیان » دوشنبه 20 خرداد 1398
با عرض سلام از نقد حرفه‌ای و موشکافانه‌ی شما صمیمانه سپاس‌گزارم. اما یک گله‌‌ی بسیار کوچک، (بطور مثال البته) من وقتی به همچین جمله‌ای از زبان راوی می‌رسم «من فقط کمی بهش نگاه کرده بودم» یقین پیدا می‌کنم که این جمله، جمله‌ی من نیست. خودم اگر قرار بود به این شکل بنویسم شاید می‌نوشتم«من فقط کمی نگاهش کرده بودم» یا حتی «من فقط کمی او را نگاه کرده بودم» اما «من فقط کمی بهش نگاه کرده بودم» نه! البته علت این جرح و تعدیل تا حدودی قابل درکه اما بنده به‌عنوان یکی از مخاطبان پایگاه، از آن بی‌اطلاع بودم.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت