داستان کوتاه کوتاه هم باید رسا باشد




عنوان داستان : کفش
نویسنده داستان : جواد اسلامی

کنار کوچه، نزدیک در خانه نشسته بود، زیر سایه ی دیوار و میان یک نیم دایره ی تازه آب پاشی شده.
نازگل را خوابانده بود روی پا. با بادبزن کاغذی صورتش را باد می زد. آن یکی دستش را هم گذاشته بود روی شکم نازگل و پاهایش را مثل گهواره تکان می داد‌، دل درد داشت. چشمش اما خوب شده بود، مامان، وسط یک دکمه ی سفید را به اندازه ی یک عدسی، مشکی کرده و گذاشته بود جای یکی از چشمهای نازگل که کنده شده بود.
نزدیک جایی که نشسته بود و جلوی خانه، یک وانت ترمز کرد، کشید کنار و ایستاد. دایی ناصر بود که از وانت پیاده شد. در خانه باز بود، از کنار او رد شد و چند بار محکم زد به در و رفت داخل. از همان جا بلند صدا زد: « آقای راننده! بی زحمت یه لحظه میاین کمک؟»
تخت چوبی را گرفتند و از خانه آوردند بیرون و گذاشتند داخل وانت. تشک و بقچه ی مادربزرگ را هم آوردند و گذاشتند کنار تخت. دایی دوباره رفت داخل و چند لحظه بعد به همراه مامان، زیر بغل مادربزرگ را گرفتند و آوردند. یک طرف بدن مادربزرگ، به اندازه ی کافی قدرت حرکت نداشت، مو های او را هم با یک دست، شانه می زد.
در حالی که می بردند تا جلوی وانت بنشانند یک لنگه کفش مادربزرگ از پایش افتاد. نازگل را به بغل کشید و بلند شد و دوید و کفش را برداشت.
سیاه بود، نو نبود، کهنه هم نبود، پای نازگل را کرد داخل کفش، خیلی بزرگ بود.
نگاهش را که بالا آورد. وانت رفته بود. مامان هم رفته بود داخل.
کفش را برد گذاشت بالای جا کفشی، مادربزرگ چند روز دیگر دوباره بر می گشت، هفته ای دو روز مهمان خانه ی آن ها بود.
.
جواد اسلامی حسن آبادی
خرداد۱۳۹۸
نقد این داستان از : الهام فلاح
داستان شما در زمره داستانک یا داستان مینیمال یا همان فلش‌فیکشن قرار می‌‌گیرد؛ البته به لحاظ حجم. اما درباره فرم و کارایی باید بررسی شود. داستان با توصیف ریز‌به‌ریز و همراه با جزییات دختربچه‌‌ای شروع می‌‌شود که عروسکش را جلوی در خانه، در کوچه روی پا تاب می‌‌دهد تا او را بخواباند. وقتی در داستانکی که بسیار از لحاظ کمی محدودیت دارد و باید از هرگونه زوائد و اضافات در آن پرهیز کرد، با این مقدمه در شروع مواجه هستیم، منتظریم داستان درباره این دختربچه باشد و عروسک سمبل درستی باشد در راستای مضمون داستانی. ولی پای دایی و وانت و مادربزرگی به میان می‌آید که همچون سیندرلا یک لنگه کفشش پیش دختربچه داستان برجا می‌‌ماند. اگر بخواهیم این تلقی را از داستان شما داشته باشیم که قرار بوده این دختربچه نمایی از عمر رفته مادربزرگ باشد و محبتی و فدارکاری‌‌ای که او در حق مامان و دایی کرده که خب غیر از کلیشه‌‌ای بودن این نشانه‌‌سازی‌‌ها، به نظرم مقایسه درستی هم نیست چون هرگز مادری با عروسک‌‌بازی قابل مقایسه نیست. و اما درباره مادربزرگ که داستان رسایی کافی ندارد، معلوم نیست چرا تخت و بقچه مادربزرگ را می‌‌برند. اگر مادربزرگ هر هفته دو روز به خانه دخترک قصه می‌آید، این نقل و انتقال تخت‌خواب عجیب و بعید است. اگر این تخت را بار اول است که از خانه بیرون می‌‌کنند و قرار است نشلانه‌‌ای باشد مثلا برای سپردن مادربزرگ به خانه سالمندان، باز هم داستان از دو منظر معیوب است. اول اینکه کسی تخت خودش را به خانه سالمندان نمی‌‌برد. دوم اینکه چرا این جابجایی تخت مادربزرگ برای این بچه محل کنجکاوی و ظن و گمان نشده است؟ داستانک‌‌نویسی به معنای موجزگویی هست اما نه به قیمت تخریب اصل داستان و الکن نمودن آن. داستانک شما در حال حاضر بی سرانجام و بی‌معناست. خواننده را نه تنها بر سر دوراهی که بر سر یک چندراهی تردید می‌‌گذارد که بر هیچکدام آنها یقین نمی‌‌کند و این ابدا کارکرد داستانک نیست. داستانک باید در عین کوتاه بودن کامل و رسا باشد. اصطلاحا گفته‌‌اند که داستانک باید خلاصه و فشرده زمان باشد جوری که از آن بتوان به عنوان طرح رمان استفاده کرده. (این خصوصیت درباره داستان کوتاه صدق نمی‌‌کند. )

منتقد : الهام فلاح

متولد بهار ۶۲ در بوشهر. مهندس کامپیوتر . تا کنون شش کتاب در حوزه بزرگسال و دو کتاب رمان نوجوان منتشر کرده‌است و با مطبوعاتی چون ایران، فرهیختگان، کرگدن، همشهری داستان،آرمان و ... به عنوان منتقد و داستان‌نویس همکاری دارد.



دیدگاه ها - ۱
جواد اسلامی » یکشنبه 19 خرداد 1398
ممنون، زحمت کشیدید، استفاده می کنم از نقدتان، در رابطه با انتقال تخت، منظور این بود که مادربزرگ را هرکدام از فرزندان به نوبت، دو سه روز نگهداری می کنند و تخت و بقچه ی او را هم با خود او به خانه ی یکدیگر می برند.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت