داستان باید به جایی برسد




عنوان داستان : خوابی در بیداری
نویسنده داستان : سولماز اسحق لو

فصل برداشت پنبه بود و آفتاب تیرماه برای منی که سی و چند ساله دارم توی این زمین ها کار میکنم آزاردهنده نبود.
سرم گرم کار بود وقتی از دور پدرم رو دیدم که به سمتم می اومد. نگران شدم و از حال بقیه پرسیدم. پدر گفت اومدم دنبالت که بریم خونه؛ با نگرانی پرسیدم چیزی شده؟ اتفاق بدی افتاده؟ پدر شمرده شمرده گفت وقتی رسیدیم خودت میفهمی. تو سرم هزار تا فکر میچرخید و تو دلم دلهره بود. باز پرسیدم چی شده؟ پدر مصر بود دونستنش الان فایده ای نداره و از دستت کاری بر نمیاد. میدونستم با سماجت هم جوابی نمیگیرم، هیچوقت حرفش دوتا نمیشد. بعد از فوت مادرم تنها دلخوشیش من و حمید و بچه ها بودیم و فقط ناراحتی ما اینجوری چین به پیشونیش می انداخت و همین دلم رو آشوب میکرد. مجبور بودیم یه راه طولانی رو پیاده بریم تا به ماشینی که دنبالمون اومده بود برسیم. دلهره امانم رو بریده بود. صدای دو نفر رشته افکارم رو پاره کرد. یکیشون بالای درخت با چاقو گردو میشکوند و یکی دیگه با دوچرخش پایین درخت ایستاده بود. مرد بالای درخت همونی بود که چند شب پیش تو خواب دیده بودمش. اون شب ذهن پریشونم نمیذاشت خواب به چشمم بیاد. حمید ماشین خریده بود و همه بهمون میگفتن کار درستی نمیکنه پشت فرمون میشینه چون سوی چشماش داشت کمتر و کمتر میشد. پلکهام کم کم سنگین شد و تو خواب دیدم مرد همسایه که از قضا خیلی هم با هم صمیمی نبودیم بهم میگفت باید بگی آره اگه نگی این چاقو رو فرو میکنم تو قلبت، منم بزور چاقورو ازش گرفتم و پرت کردم گوشه ای و گفتم تا ندونم چیه نمیگم آره. دوباره دوید و چاقو را بر داشت و نزدیک سینه ام گرفت و گفت باید بگی آره وگرنه قلبت رو پاره میکنم. باز چاقو رو بزور کشیدم و پرت کردم. برای بار سوم وقتی خواست چاقو رو تو قلبم فرو کنه از خواب پریدم.
وقتی داشتیم از پای درخت رد میشدیم مرد پایین درخت سکوت کرده بود و سرش پایین بود. مرد همسایه گردويي كه شكسته بود رو گذاشت تو دهنش و با پوزخند بهش گفت یعنی هنوز بهش نگفتن؟! یعنی نمیدونه؟! یعنی نفهمیده تا الان؟! داشت با هر سوالش یه چاقو تو قلبم فرو میکرد.
نقد این داستان از : الهام فلاح
دوست عزیز سلام. داستان غمناک شما را خط به خط پیش رفتم و در ناکجایی محض به پایان رسید. پایان داستان شما غافلگیرم کرد. غافلگیری نه به معنای خوب آن و ضربه‌‌زنندگی ماهرانه‌‌ای که در پایان داستان‌های کوتاه فنی شاهدش هستیم. اجازه دهید خط به خط داستان را با هم پیش برویم. در خط اول داستان پیداست که راوی داستان اول شخص (من راوی) زمان گذشته است. زمانی که از راوی زمان گذشته استفاده می‌‌کنید باید به اسلوب آن در تمامی افعال مقید باشید. بنابراین فعل مضارع " دارم" در جمله برای منی که سی و چند ساله دارم خلاف قاعده کلی داستان شماست و باید به ماضی ساده تغییر کند. بعد از آن راوی اعلام می‌‌کند که در حالی‌‌که روی زمین پنبه مشغول کار بوده، پدرش دنبالش می‌‌آید و او را می‌‌برد برای مطلع کردن او از رویداد بدی که طبق علایمی که راوی می‌‌گوید احتمالا خبر مرگ همان کم‌‌بینایی است که حماقت کرده و پشت فرمان نشسته. اما همین پایان هم در حد حدس و گمان می‌‌ماند. پیرنگ اصلی داستان برپایه گشودن گره معمایی است که پدر قرار است برای دخترش افشا کند، اما این گره داستانی حل نمی‌‌شود. شما قصد داشته‌‌اید با نقب زدن به کابوسی که زن راوی داستان دیده، پرده از راز بردارید و خواننده را متوجه خبری که پدر حامل آن است بنمایید. اما چاقو و درخت و گردو هیچ ربط معناداری با اصل داستان پیدا نمی‌‌کند. اگر خبر ناگواری در کار است چرا مرد بالای درخت به زن می‌‌خندد؟ راوی میگوید مرد بالای درخت با هر سوالش یک چاقو در قلب او فرو می‌‌کند، اما راوی و شخصیت اصلی داستان شما در این ضربه خوردن تنها نیست. خواننده هم همراه او چاقو می‌‌خورد. اما نمی‌‌داند به کدام جرم و به تاوان کدام گناه و داستان بر زخم خواننده هم مرهمی نمی‌‌گذارد.
دوست عزیزم باید در داستان کوتاه شخصیت‌‌پردازی داشته باشید. شخصیت‌‌ها داستان همه سطحی و فاقد هویت هستند. با دنیا و دغدغه‌‌هایشان آشنا نمی‌‌شویم. نمی‌‌فهمیم پدر چرا رفتاری اینچنین عجیب دارد. نمی‌‌فهمیم چرا حمیدِ روبه نابینایی اصرار کرده پشت فرمان بنشیند؟ چرا دیگران مانع او نشده‌‌اند و چه چیزی او را به این کار مجبور کرده؟ نقش همسایه عنود بالای درخت چیست و اصرار او در کابوسی که زن دیده، برای گرفتن بله از او چه معنایی را رهنمون میشود؟ باید از دید چشم سوم با داستانتان مواجه باشید. خواننده ابدا چیزی از جهان داستانی شکل‌گرفته در ذهن شما نمی‌‌داند و تنها ریسمان ارتباط او با ذهن شما، داستان شماست. هرقدر داستان شما گویا و بسنده‌‌‌‌تر باشد خواننده راحت‌‌تر با داستان شما رفاقت و همراهی خواهد کرد. درست است که گنگ‌‌نویسی و کم دادن اطلاعات و پیچیده گفتن ماجرا و در لفافه گنجاندن سرانجام آن در برخی داستانها نشان از هنر و توانایی نویسنده دارد، اما این نباید منجر به این شود که گره‌‌افکنی و گره‌‌گشایی داستان را دچار مشکل کند و پیرنگ داستان را مختل و معیوب کند. نوشتن داستان کوتاه یا مینیمال به معنای جویده‌‌گویی و خست در روایت نیست.

منتقد : الهام فلاح

متولد بهار ۶۲ در بوشهر. مهندس کامپیوتر . تا کنون شش کتاب در حوزه بزرگسال و دو کتاب رمان نوجوان منتشر کرده‌است و با مطبوعاتی چون ایران، فرهیختگان، کرگدن، همشهری داستان،آرمان و ... به عنوان منتقد و داستان‌نویس همکاری دارد.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت