کاراکترهای محترم، لطفاً سریع متحول نشوند!




عنوان داستان : توبه
نویسنده داستان : لطف الله ترنجی

سایه علی که افتاد روی سنگ مزار سربلند کردم و گفتم بریم بابا ؟گفت
: بریم .به سنگ روی مزار نگاه کرد و پرسید
: کیه بابا؟ گفتم از بچه های شناسایی . ویلچرم را آوردی؟گفت
: بله کاش ی فکری می کردن امثال شما باویلچر راحت تر بیان سر مزار شهدا این بالا پائین بودن سنگ ها مشگل ساز شده . گفتم بگو مهدی بیاد . علی باصدای بلند مهدی را صدا زد مهدی خودش را به مارساند هردو کمک کردند و من را به ویلچر رساندند روی ویلچر نشانده بعد به ماشین رساندند سوارم کردند . علی پشت فرمان نشست و مهدی هم قسمت عقب نشست و ماشین بحرکت در آمد چشمم به مزار شهدا بود باد پیچیده بود به پرچم هایی که بالای سر مزار ها نصب بودند. علی پرسید راجع به اون بنده خدا بگو گفتی از بچه های شناسایی بود ؟ گفتم بله بابا یکی از بهترین رزمندهای دوران جنگ . آشنایی ما از اوائل انقلاب در اتاقم در کمیته ای نزدیک مرکز شهر شروع شد سرپرست اونجا بودم بیست سالم هنوز نشده بود دوتا از برادرای کمیته یک جوان بیست و دو سه ساله را خونین و مالین آوردن به اتاق من بادیدنش شوکه شدم از پشت میزم بلند شدم و گفتم
این چه وضعیه . یکی از برادرا گفت
: برادر کار مانیست از بیمارستان آوردیمش مردم ریخته بودن سرش می گفتن ساواکیه ما از زیر دست و پا کشیدیمش بیرون و آوردیمش اینجا تا تکلیفش روشن بشه همین . گفتم اقلا پانسمانی چیزی ،باشه شما برین . دستمالم را از جیبم بیرون کشیدم و به آن بنده خدا دادم و گفتم تمیزه مومن خون دماغتو پاکن . دستمال را گرفت، روبروش نشستم تو دستش دوسه برگه با آرم بیمارستان بود . پرسیدم جریان چیه برادر من .تو واقعا کی هستی ؟ گفت
: والله بخدا من ساواکی نبودم من چندروز پیش خان دائیم رو آوردم بیمارستان مشگل فتق داشت عملش کردن داشتم از صندوق تصویه حساب می گرفتم دائیم را بردارم برم ده من کشاورزم تو دهی نزدیک گرمسار اونجا زندگی می کنم یک از خدا بی خبری که از قدیم منو می شناخت و قیافه تازه ای برای خودش با پوشیدن اورکت ارتشی و گذاشتن ریش و گرفتن تسبیح بدستش درست کرده بود مچ دستم را گزفت و گفت که خوب حدادی گیرت آوردم منو یادته منم اسمال طلا و بعد ناگهان فریاد زد ساواکی و افتاد بحونم مردمم بدنبال او آوار شدن سرم د بزن اون نامرد البته بیشتر منو زد تا این برادرها رسیدن خدا خیرشون بده نیامده بودند اون حرام لقمه منو کشته بود به این برادرام عرض کردم من ساواکی نیستم اما منو آوردن خدمت تون و.بعدم برگه تصویه حساب را نشونم داد .پرسیدم خوب برادرمن اون اسمال ، اسمال طلا کی بود اصلا .؟ تو فکر فرو رفت و گفت
: سرباز شهربانی بودم و به کمک یکی از فامیلا برای راحتی من کاری کرد گماشته یک سرگرد بشم چندروز گذشت که یک شب به من دستورداد لباس شخصی بپوشم با او همراه شوم منم اینکارو کردم . وارد خیابانی شدیم که چند کافه... توش بود وارد اولین کافه شدیم نمی دونستم قصدش چیه یک کافه زیر زمینی بود تو کافه پشت میزا گوش تا گوش کلاه مخملی ها و داش مشتی ها نشسته بودند که روی میز هرکدومشون پر بود از بطری ... و تنقلات و غذا . یک زن لاغراندام روی سن بود با ضرب و سنتور و کمونچه مطربا . سرگرد نگاهی تو کافه جرخاند و فریاد زد:
که حسن خیارشور کدوم خریه . سکوت کافه را فرا گرفت ، زن در رفت پشت پرده . مردهای تو کافه زل زدن به میز ی که مردی چهارشانه با سبیل های آویزون نشسته بود مرد از جابلند شد پیراهن سفیدی تنش بود و یقه اش تا روی نافش باز بود .کلاه از سرش برداشت روی میزش انداخت و فریاد زد کی بود ...زیادی خورد ؟ بعد از گفتن این حرف از پشت میز خودش را رساند وسط کافه چندتا از کلاه مخملی هام از جا بلند شدند دست در جیب فرو بردند چاقوهاشونو بیرون کشیدند برق چاقو ها لرزه برتنم انداخت حسابی ترسیده بودم . سرگرد رو به حسن کرد و گفت
: پس خیارشور تویی ؟ مرد دست در جیبش فرو برد زنهایی که کنار مردها دور میز نشسته بودند جیغ کشان فرار کردند به پشت سن حسن قبل از آنکه چاقویش را از جیبش در بیاره با شلیک اسلحه سرگرد به عقب پرتاب شد روی میز افتاد و باهرچه روی میز بود روی زمین غلطید . کلاه مخملیایی که چاقو تو دستشون بود ماستهارو کیسه کردند و جاقوهاشونو غلاف و نشستند . و سرگرد فریاد زد لیلا سیاه . زنی میانسال از پشت سن به سرعت خودش را به ما رساند یک لباس جلو باز سیاه پوشیده بود و آرایش تندی داشت . با ترس و لرز پرسید
: بله آقا امرتون چیه . سرگرد گفت
: از امشب شبی ده تومن -به من اشاره کرد- میدی این جون حالیته هرشب یادت نره! بره اینجا رو آتیش میزنم با خودت . لیلا گفت
: چشم قربان حتما . بعد سرگرد بلند گفت
: دوره باحگیری جاهلا تمومه حالیتون باشه . بعدم رو به من کرد و گفت
: بزن بریم . از کافه که بیرون آمدیم گفت
: ازفرداشب این خیابون قرق منه ۸ کافه است هرشب ده تومن باید بدن میشه ۸۰ تومن ۶ می‌فروشی شبی ۵ تومن میشه ۳۰ تومن روی هم میشه ۱۱۰ تومن ازاین ۱۱۰ تومن ۵ تومنش مال تو بقیه اش را صبح به صبح قبل از رفتن به اداره باید تحویل بدی هرکی زر زد به من بگو میام سبیلشو دود میدم فهمیدی ؟ گفتم بله قربان . اونشب سراغ بقیه کافه ها و می‌فروشا رفتیم و او با اعلام کشته شدن حسن خیارشور میخ خودش را کوفت .و از شب بعدش طبق دستور ، من مشغول گرفتن باج از کافه ها و می‌فروشی ها شدم و صبح به صبح با کسر ۵ تومن ۱۰۵ تومن تحویل سرگرد می کردم .سه ماهی گذشت و تظاهرات زیاد شده بود سربازا از سرباز خونه ها فرار می کردند اما من به کارم ادامه میدادم سهم خودم را هم میفرستادم خونه که با آن خان دائی برام زمین خرید و یک دستگاه تراکتور فکر میکرد پولایی که میفرستم انعامه که سرگرد بهم میده یک شب رفتم به یک کافه بنام مترو صاحبش نمیدنم کی بود اما مدیرش همین اسمال طلا بود وقتی گفتم پول . گفت که دیگه نمیدیم به سرگردت بگو دیگه کارتون تمومه باید فلنگ را ببندین پولم نداد به سرگرد روز بعدش گفتم و شب که برای گرفتن باج وارد کافه مترو شدیم اسمال طلا بازم ازدادن باج طفره رفت و سرگردم بااسلحه یک گلوله به پاش شلیک کرد و کافه بهم ریخت همه در رفتند من موندم و سرگرد و اسمال که سرگرد افتاد بجونش خیلی کتکش زد و بعدم موقع خروج دخل کافه را خالی کرد چهارصد تومنی میشد برداشت و از کافه زدیم بیرون و گفت
: باید حسابی جمع کنیم باید رفت پسر . کار ادامه پیدا کرد تا وسطای ماه چهارم بود دختر سرگرد از خارج تماس گرفت با سرگرد، نمیدونم بهش چی گفت که روز بعدش رفتیم و برای خودش و همسرش بلیط خرید بره خارج بعدم خونه را گذاشت برای فروش ، روزی که رسوندمشون فرودگاه گفت
: حدادی فکر خودت باش ماشینو تحویل همونی بده که میاد خونه را تحویل بگیره .اسباب و اثاثیه هم مال تو بار یک وانت بزن برو پسر ، نمون تو تهرون ... . منم همین کارو کردم برگشتم ده . تو این مدت از ده خارج نشده بودم تا آمدم با خان دائی بیمارستان . این اسمالم به تلافی اون روزا اینکارو کرد داستان همین بود . گفتم عجب پس موضوع اینه عجب سرگذشتی . پرسید
: میتونم برم ؟ باید دائیم را مرخص کنم ببرمش ده . گفتم من خودم میرسونمت اما یک چیزی میگم برو سراغ یکی که به فقه آشناباشه یا به رساله ها مراجعه کن برادر اون مال تو نامشروعه مسلمون مالتو پاک کن .گفت
: چشم . اونو رسوندم بیمار ستان دیگه ندیدمش تا حصر آبادان زیر توپ و خمپاره بودیم یک جیپ از راه رسید ۴ نفر بودن پریدن پائین یکی شون کلاه از سر برداشت و نزدیک تانکر آب شد مشتی آب بصورتش زد برگشت بطرف من شناختمش خودش بود جواد حدادی صداش زدم اول نگاهم کرد بعد نزدیکم شد منو شناخت و گفت
: برادر کمیته ای خودتی مرد ، خیلی خوشحال شد سرو صورتم را غرقه بوسه کرد . کلی راجع به اون روز حرف زدیم . فهمبدم منتقل شدن از آنجا برن برای شناسایی همون شب با رفقاش رفتن سه روزی ندیدمش درگیری برای شکست حصر آبادان به اوج خودش رسیده بود اول صبح روز چهارم زخمی به عقب آوردنش بدجوری زخمی بود .گفتند رفقاش شهید شدند . اورا با آمبولانس بردند ، بعدها سراغشو گرفتم و قتی حصر شکسته شد گفتند شهید شده تو راه قبل از رسیدن به تهران خدا رحمتش کنه . مهدی گفت
: بابا میشه از این داستان یک سریال یا فیلم ساخت موضوع جالبی بود نقش شماراهم میدیم داش علی .علی گفت
: بی خیال کار ماطلبه ها که فیلم بازی کردن نیست . گفتم
فکر بدی نیست خیلی هم خوبه مردم باید با این شهدای تواب و زندگیشون آشنا بشن .
به بیرون چشم دوختم یک موتور سوار به کنار ماشین رسید سرو صورتش را پوشانده بود جز چشماش لباس رزمنده ها تنش بود نگاهم کرد و بعد تخته گاز دور شد . زیر لب گفتم خودش بود. مهدی پرسید
: چیزی گفتی بابا؟ گفتم نه بابا چیزی نگفتم . زیرلب گفتم چی بگم بابا چی بگم .
نقد این داستان از : کیوان سلحشوری‌مهر
عرض درود و ادب فراوان، خدمت جناب آقای لطف‌الله ترنجی عزیز و خوش‌ممارست
اول از همه بابت تلاش مشهودی که در تغییر فضایِ ‌اتفاقاتِ داستانی می‌کنید، از شما تشکر می‌کنم، گرچه هنوز هم یک ‌پای شما درون دایرۀ مسائلی می‌چرخد که الزماً موضوعات بدی نیستند، اما دیگر کارکرد داستانی خود را تا حدی از دست داده‌اند؛ مگر این که بخواهیم با این گونه دست‌مایه‌ها چنان ساختارگریز باشیم که کاری کنیم، کارستان!
اجازه بدهید که گریز کوتاهی (به فیلم ضیافت/نویسنده و کارگردان/مسعود کیمیایی) بزنم که به لحاظ ساختاری، پردازش سیر ترتیب اتفاقات و از همه مهم‌تر سیر تحول شخصیت‌ها، اثری قابل تأمل است. داستان فیلم درون کافه‌‌ای کوچک و محقر شروع شده و پس از رعایت سیر منطقی اتفاقات، در همان فضا هم به اتمام می‌رسد؛ به دور از صحنه‌های کافه‌ایِ نخ‌نما شده در فیلم‌های فارسی و با پرداختی دقیق و هوشمندانه نسبت به تحولات اجتماعی، در هر دو برهۀ زمانی که مخاطب را مجذوب و هم‌رأی خودش می‌کند.
برگردیم به داستان شما که در آن به مدد فلاش‌بک (رجوع به گذشته و بازگشت دوباره به زمان حال)، کار را پیش برده‌اید؛ خیلی خوب است که داستان‌ را با فضایی آرام‌ و روحانی (مزار شهدا) و با طرح مسائل مهمی چون نبودنِ مسیر ویژۀ جانبازان شروع می‌کنید تا بعد به التهابات انقلابی و سپس جنگ برسید و در پایان به همین فضای آرام برگردید.
اما بسیار داستانی‌تر می‌شد، اگر که همین دشواریِ درون پاراگراف اول را با توصیفی‌ پویا نشان می‌دادید و نه این که مستقیماً طرحِ مسئله کنید: «...باویلچر راحت تر بیان سر مزار شهدا، این...سنگ ها مشگل ساز شده»، مثلا می‌شد که چنین بنویسید: «به سختی روی عصاهایی که زیر بغلم را داشتند زخم می‌کردند، ایستادم و فاتحه‌ای خواندم، بعد نگاهی به ماشین انداختم که در فاصلۀ خیلی دوری پارک شده بود...»، البته خود شما بسیار صحیح‌تر می‌توانید (با رعایت فرهنگ‌ واژگانی-گفتاری بچه‌های جبهه‌ و جنگ) به بهترین وجه ممکن این بخش را بنویسید.
برگردیم به شخصیت‌پردازیِ مرد کتک‌خورده، با وجود این که روایت‌گر بخش قابل توجه‌ای از داستان است، اما ما واقعاً هیچ‌ چیزی به جز یک گماشته فرمان‌بردار بودن، از او نمی‌دانیم. فیزیک‌ بدنی، چهره، تیپ، حتی نوع لهجۀ روستاییش (یا این که چرا لهجه ندارد؟)، عادات رفتاری-گفتاری و... البته قرار نیست که ما در یک داستان و برای همۀ شخصیت‌ها همۀ این موارد را رعایت کنیم (ولی به قول سرآشپز‌ها، مواد لازم به میزان لازم!) و به قول بنده هم در زمان و مکان لازم!
ببینید، ما اصلاً قرار نیست که شخصیت‌های منفی داستان را کاملاً سیاه و تباه بنویسیم؛ بعد از پایان دوران رُمانس‌نویسی (تقریباً همه متفق‌القول هستند که دن‌کیشوتِ سِروانتِس، نقطۀ پایانی بر این شیوۀ نوشتن بوده است.)، به طور معمول ما نویسندگان (اعم از داستان‌نویس، فیلمنامه‌‌نویس و...) سعی در باورپذیری‌ متن داریم. دوباره گریزی می‌زنم به فیلم 53 نفر (ببخشید که گاهی مجبور به تکرار مکرر برخی از توضیحات می‌شوم) و شخصیت‌پردازی باورپذیر و خارق‌العادۀ (دستیار خشن و بی‌رحم ساواکی با بازیگری عنایت ‌بخشی) که شما در عین احساس تنفر از این کاراکترِ منفی، با ملموس بودن رفتارش هم مواجه می‌شوید.
اگر قرار باشد بی‌طرفانه (رعایت این موضوع در پرداخت وقایع داستانی خیلی مهم است) به سیر منطقی رفتارها در روایت بپردازیم، پس دیگر نمی‌توانیم نشدنی‌ها را هم به شخصیتِ منفی داستان‌مان اضافه کنیم، مثلاً همین سرگرد شاهنشاهی خبیثی که مستقیماً داخل کافه آدم می‌کُشد و اعلام باج‌گیری می‌کند.
نه! معمولاً چنین فردی، همان گونه که گماشته‌ای برای دریافت پول‌‌ها از این گونه محافل دارد، حتماً افراد تحتِ امری دارد تا با کشتن حسن‌ خیارشور و ایجاد رُعب و وحشت در دل سایر باج‌بگیران، او را به خواسته‌های پلیدش برسانند (مثلآً شخصیتِ منفیِ خان‌مظفر/مرحوم عزت‌الله انتظامی در سریال هزاردستان/مرحوم علی حاتمی). شاید شما بگویید که در رژیم گذشته با چشمان خودتان شاهد چنین شخصیت خبیثی بوده‌اید، قبول، اما اگر قرار است که مشاهدات شخصی خودتان را وارد داستان‌ کنید، ضروری است که حتماً آن‌ها را همگام با ضرب‌آهنگ‌های داستانی نوشته و از ورود مستقیم مشاهدتان به متن خود خودداری نمایید.
اما در مورد این که «چرا باید همیشه مراقب سیر سریع تحول در شخصیت‌های داستان‌مان باشیم؟» به طور معمول شیوۀ تغییر از بدی به خوبی بایستی قدم‌به قدم و باورپذیر باشد (مثلاً تحول تکوینی در شخصیت صادق مشکینی/ پرویز پرستویی درفیلم لیلی بامن است/کمال تبریزی). به نظرم هنوز زوایای شخصیتی جواد حدادی را در این داستان به خوبی نمی‌شناسیم، این که چطور شد که به یک‌باره مسیر زندگیش را عوض کرد (معمولاً با کتک‌خوردنِ صِرف که آدم منفی تبدیل به مثبت نمی‌شود!).
آقای ترنجی عزیز، بازهم بابت این همه ممارست و اعتمادی که به بنده و سایر دوستان‌تان در پایگاه نقد دارید، تشکر می‌کنم و برای شما اوقاتی مملو از نوشتن و مطالعه آرزو می‌کنم. با احترام بسیار و به امید رشد و تغییرات بیشتر در داستان‌های شما

منتقد : کیوان سلحشوری‌مهر

کیوان سلحشوری مهر/ متولد تهران 1351 خورشیدی/شاعر،نویسنده،منتقد،مدرس 1- همراهی و همکاری با انجمن شعر و داستان حوزه هنری گیلان از سال 1370 به بعد. 2- مجری و عضو هیئت امنای داستان حوزه ی هنری گیلان از سال 1377 و برگزار‌کننده و عضو هیئت داوران مسابقه ...



دیدگاه ها - ۱
لطف الله ترنجی » سه شنبه 21 خرداد 1398
ممنون .

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت