داستان باید خواننده را با خودش همراه کند




عنوان داستان : خوابی که مرا بیدار نمی‌کند
نویسنده داستان : فرزاد خدنگ


آدم باید خودش را بکشد بعد یک گوشه بایستد، کمی به تاسف دیگران بخندد و از ترس دیگران بترسد.
منتها لکه‌های خون باید دیوار پشت سر را کاملا بپوشانند. اینطور همه به این باور می‌رسند که مرگ از روبرو آمده و من فرار نکرده‌ام. بلکه مرگِ من از من رد شده است.
باید از ابتدا با شما رک باشم، هرچند با خودم در کسری از این ۲۶سال رک نبوده‌ام و از رک بودن هم ترسیده‌ام. من میترسم از همه‌چیز. و این نه در کودکی من و نه در خاطرات من ثبت شده بلکه در آینده من پیداست. درست جایی که به تاسف دیگران میخندم و از ترس آن‌ها میترسم.
دیگران مثل من میترسند که نکند این ماجرا برای آن‌ها هم اتفاق بیافتد اما من برخلاف آن‌ها اینجا ایستاده‌ام و به سرد شدن لوله‌ی نقره‌ای تفنگی نگاه میکنم که از دهانم خودش را پرت کرده بیرون. لوله‌ای که قبل از اینکه در دهانم خودی نشان بدهد از حرف هایی که قرار نبود بعدا بزنم سردش شده. و حالا کنار من که با سری باز به دیوار تکیه داده ام به تاسف دیگران میخندد و از ترس دیگران میترسد.

همیشه رنگ قرمز را دوست داشته‌ام، از کودکی مثل تمام مورد علاقه‌هایم قسمتی از زندگی روز‌مره‌ام را تشکیل می‌داده و برخلاف دیگران قاب یا تایش نکرده‌ام تا رو یا داخل کمد و امثالهم بگذارم. حالا هم قسمتی از من که دیگران می‌بینند را شامل می‌شود. شاید هم تمام درون من را که روی دیوار نقش بسته است و تکه‌های مغزم که روی دیوار پاشیده‌اند را به رنگ خودش در آورده.
تکه‌هایی که با دیگران حرف میزنند و می گویند:"به تاسف دیگران میخندم و از ترس دیگران میترسم".
- به تاسف دیگران میخندم و از ترس دیگران میترسم.
- به تاسف دیگران میخندم و از ترس دیگران میترسم.
- به تاسف دیگران میخندم و از ترس دیگران میترسم.
قطعا فکر کردن بعداز مردن آن‌هم به دست خود از آرزوهای هر آدمی‌ست. من هم تکه‌ای از مغز آدمی هستم که "من" نام دارم، آدمی که خودش را به این دلیل می‌کشد که نه از گذشته می‌ترسد و نه در آینده لکنت دارد. آدمی که با خودش تکرار می‌کرد:"خوابی که مرا بیدار نمی‌کند، بهتر است مرا بکشد".
قسمت کتابخوان مغز دیگر این جمله را تکرار نمی‌کند. البته این به معنی پشیمانی نیست چون من می‌شنوم که می‌گوید:"به تاسف دیگران میخندم و از ترس دیگران میترسم."
درست از این زاویه تکه‌های دیگری هم پیدا هستند. اما فقط من هستم که با دیگران فرق دارم. آن هم به این دلیل که در آینده شما ترس میبینم و شما را می‌بینم که تکرار می‌کنید:"خوابی که مرا بیدار نمی‌کند بهتر است مرا بکشد."
نشسته‌اید روی یک صندلی‌ چوبی یا نه مرگتان را برایتان راحت‌تر تعریف می‌کنم.
نشسته‌اید روی مبل، تلویزیون روشن است، شبکه خبر. و از قضا در مورد جنگ داخلی سوریه حرف می‌زند. تفنگی را با لوله‌ی سردش برداشته، داخل دهانتان می‌گذارید و بعد زیرنویس تلویزیون را می‌خوانید که نوشته است:"خوابی که مرا بیدار نمی‌کند، بهتر است مرا بکشد". بعد تکیه‌هایتان می‌ریزد پشتتان. درست مثل من. بعد من برای شما دیگران می‌شوم و به تاسف من می‌خندید و از ترس من می‌ترسید. اینطور می‌شود که ما همدیگر را، فرزندانمان را و همه را با مرگ مرور می‌کنیم و به جایی می‌رسیم که تکراری می‌شویم در حالت مردن. اما می‌ترسیم از شنیدن:"به تاسف شما میخندم و از ترس شما میترسم".
صدای خنده‌هایی که با ترس همراه هستند تمام اتاق‌ها را مثل این اتاق پر می‌کند منتها برخلاف دیگر اتاق‌ها کسی در آن‌را تا ساعت ۲بعدازظهر که زمان تحویل اتاق‌هاست باز نمی‌کند.
بعد از صدازدن‌های پیاپی :"آقای خسروی، بیدارید؟ داخل اتاقید؟" در می‌شکند. چند نفر می آیند داخل اتاق. دماغشان را می‌گیرند. تلویزیون از جنگ داخلی سوریه که توسط کشورهای خارجی مدیریت می‌شود می‌گوید. خاموشش می‌کنند.
بعد همه با هم تاسف می‌خورند و می‌ترسند. یک نفر می‌رود سمت یادداشت روی میز که کنار یک قاب عکس است. یادداشت و قاب عکس را برمی‌دارد. "دست نزن بذار زنگ بزنیم پلیس".
روی برگه نوشته شده:"خوابی که تورا بیدار نمی‌کند بهتر است تو را بکشد."
می‌رود سمت پنجره، بازش می‌کند. به پنجره‌های ساختمان‌های روبرو نگاه میکند. همه باز هستند.
به قاب عکس نگاه می‌کند اما چون برعکس می‌گذارد روی میز تصویری از عکس داخل آن نداریم. کاغذ را با مشت کردن دستش مچاله می‌کند، تفنگ را برمی‌دارد. در حالی که زمزمه می‌کند:"خوابی که مرا بیدار نکند، بهتر است مرا بکشد" از اتاق بیرون می‌زند. می رود سمت اتاق ۲۶ در را با ضربه محکم پا باز می‌کند. می‌نشنید روی مبل، و بدون آنکه تلویزیون را روشن کند. اتاق پر می‌شود از :"به تاسف دیگران میخندم و از ترس دیگران میترسم."
نقد این داستان از : کاوه فولادی‌نسب
دوست عزیز، آقای خدنگ، سلام
وقت‌تان به خیر. تا بوده، مرگ جزو مفاهیمی بوده که انسان فراوان در نوشته‌هایش به آن پرداخته؛ از متون اساطیری گرفته تا رمان‌ها و فیلم‌هایی که همین امسال ساخته شده‌اند. عجیب هم نیست. مرگ پدیده‌ای ناشناخته است و ناشناخته‌ها همیشه برای روایت جذابند. رفتن سراغ مفاهیم و موضوعانی از این دست (دقیقا به همین دلیل که زیاد درباره‌شان صحبت شده) کار سخت و چالش بزرگی است. نویسنده‌ای که از مرگ می‌نویسد، باید یا نگاه جدیدی به مفهوم مرگ داشته باشد، یا ایده‌ی فرمیِ جدیدی در ارائه و اجرای آن. جای این هر دو، در داستان شما خالی است. یکی از درونمایه‌های مرتبط با مفهوم مرگ، همین بی‌مکانی و بی‌زمانی‌ای است که به‌نوعی در داستان شما هم حضور دارد و به شخصیت مُرده (که اتفاقا معمولا هم راوی اول‌شخص داستان است) اجازه می‌دهد از بالا به جهان زندگان نگاه کند. فقدان بداعت در نگاه و اجرا، باعث می‌شود خواننده فکر کند این داستان را قبلاً خوانده، فکر کند این داستان حرف جدیدی برای گفتن ندارد و –چه بد- داستان را نیمه‌کاره رها کند و برود سراغ کار دیگری.
زبان و نثر خوبی دارید؛ زبان و نثری که می‌تواند داستان را روایت کند و آن را پیش ببرد. این را به‌عنوان یکی از نقاط قوت کارتان در نظر بگیرید و سعی کنید مدام بهتر و بهترش کنید. صور خیال و تصویرسازی‌ها هم خوب هستند. فقط ایرادشان این است که در خدمت مساله‌ای کلان‌تر قرار نمی‌گیرند (همان نگاه و اجرا که بالاتر حرفش را زدم) و در نتیجه زیبایی‌شان چیزی مجرد می‌ماند و وارد ترکیب‌بندی معماری داستان نمی‌شود.
شروع داستان‌تان خیلی کند است. داستان در شروع و اوج نیاز به ضرباهنگ تندتری دارد، تا بتواند خواننده را با خودش همراه و در قبال مساله‌ی داستان، قانع کند. من اگر جای شما بودم، داستان با این جمله‌ها شروع می‌کردم: «"آقای خسروی، بیدارید؟ داخل اتاقید؟" در می‌شکند و چند نفر وارد اتاق می‌شوند.» راوی وقت برای حرف زدن زیاد دارد. جمله‌ی شروع داستان جای شرح و بسط موضوع نیست. به جمله‌ی شروع داستان، مثل قلابی نگاه کنید که پرتاب می‌کنید سمت خواننده؛ یا قلاب‌تان گیر می‌کند به یقه‌ی پیراهنش و در ادامه‌ی داستان همراه‌تان می‌شود، یا هم که ترجیح می‌دهد داستان‌تان را رها کند و برود سراغ داستان یا اصلاً کار دیگری! بله، به همین سادگی می‌شود خواننده‌ای را از دست داد.
خوب است در بازنویسی این داستان روی طرح روایت و پیرنگ بیشتر کار کنید. بی‌تردید در آن صورت، داستان‌تان داستان بهتری خواهد شد.
ارادت
کاوه فولادی‌نسب

منتقد : کاوه فولادی‌نسب

کاوه فولادی‌نسب (متولد ۱۳ مرداد ۱۳۵۹ برابر با ۴ اوت ۱۹۸۰) نویسندهٔ ایرانی، مترجم، روزنامه‌نگار ادبی و مدرس داستان‌نویسی است. تخصص دانشگاهی او معماری و برنامه‌ریزی شهری و منطقه‌ای است و در حال حاضر پژوهش‌گر دکترا در دانشگاه فنی برلین (TU Berlin) در ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.