نیم‌التفاتی هم به آدم‌های درون کوپه!




عنوان داستان : ترمز اضطراری
نویسنده داستان : مهدی ناظری

چند دقیقه بعد از اینکه قطار از ایستگاه راه افتاد .پیرمردی که پالتوی پشمی پوشیده بود و کلاه پاپاخ مشکی سرگذاشته بود نگاهی به درون کوپه انداخت : اجازه هست ؟
توی کوپه یک سرباز و یک پسر جوان نشسته بودند . سرباز خودش را کشید کنار پنجره : بفرما تو حاجی...
پیرمرد نشست کنار در کیف چرمی قهو ه ایش را گذاشت روی پایش. روزنامه ای از توی کیف بیرون آورد و بازش کرد .بیرون تاریک تاریک بود . فقط نوری که از پنجره به دشت می افتاد مربع های نورانی روی برف سفید کنار ریل درست میکردند .
"سام علیک" مرد میانسالی که اورکت آمریکایی پوشیده بود آمد و روبروی پیرمرد نشست . نگاهی به آدمهای توی کوپه کرد . با لبخندی برایشان سر تکان داد .دستش را قلاب کرد پشت سرش و چشمهایش را بست بعد از چند دقیقه چشمهای زاغش را باز کرد و به پسرجوان نگاه کرد :میگم جای کسی که نی ؟ پسر جوان کتاب تحلیل سازه اش را گذاشت روی میزِ تاشوی چسبیده به پنجره : فکر نکنم .
- ناجور خوابم میاد گفتم نشه بکپیم یکی بیاد از خواب بیدارمون کنه . فک کن اگه اینجور بیدارم کنن یَک ترشی میکنم.
سرباز گفت : داداش خدمت نرفتی مث اینکه. هر روز صبح جوری بیدارباش میزنن تا یه ساعت تو شوکی.
-رفتم سرکار جون رفتم . اما واسه من که نمیتونستن از این غلطا کنن .فک کن میرفتم آشپزخونه میخوابیدم . حالا چندماه خدمتی ؟
- دمت گرم بابا مث اینکه زمان شما خیلی هتل بوده ؟
- جنگ بود سرکار چه هتلی ؟شما الان خدمت نمیکنید . فک کن ... شب که میرفتی رو برجک صب بی سر برمیگشتی پایین اما خوب ما از اولش پر شر وشور بودیم. یادش بخیر قطار که سوار میشم یاد خدمت میفتم . یه بار یه قطارسرباز رو عنتر منتر خودمون کردیم .
پسر جوان گفت : چه طوری؟
- با همین ترمز دسته قرمز که بالا سرمونه .بلند شد و دستش را دور دسته حلقه کرد وادای کشیدن را درآورد :اینجوری
مرد عینکی لاغراندامی توی راهرو ایستاده بود. آخرین پک را به سیگارش زد و از لای پنجره راهرو انداخت بیرون : "سلام میشه اینجا بشینم ؟"
مرد اورکتی گفت : بفرما داداش مُجِلّی نیس .
مرد نشست کنار پیرمرد : خوبید شما؟
پیرمرد لبخندی زد وروزنامه را دراز کرد طرف مرد عینکی : الحمدالله .روزنامت رو جاگذاشتی روصندلی ایستگاه .
-ای بابا قابلی نداره .
سرباز نگاهی به مرد عینکی انداخت بعد رو به مرد اورکتی کرد : خوب داداش چیکار کردی یعنی ترمز رو کشیدی ؟
-اورکتی که برگشته بود روی صندلی گفت :اره سرکار اول فک کردن عراقیا خط آهن رو زدن بعد که فهمیدن جریان چی چی بوده کل قطار رو به صف کردن فک کن اگه پیدام کرده بودن دادگاه صحرایی میشدم .
مرد عینکی از بالای عینک مرد اورکتی را نگاه کرد :ببخشید من دقیقا نمیدونم درباره چی صحبت میکنید ولی به نظرم وقتی ترمز رو بکشی تو اتاق راننده معلوم میشه از کدوم کوپه بوده .
- نه بابا نمیفهمن. فک کن من تا به حال اقلکن پنج شیش بار اینکارو کردم .مامورا یه کم داد بیداد میکنن اگه کسی طرف رو نفروشه عمرا" پیداش کنن.
-عجیبه یعنی تا حالا گیر نیفتادی؟
-ساده ای داداش اگه میخواستم گیر بیفتم همون بار اول تو قطار سربازی دخلم اومده بود .
-با عقل جور در نمیاد نباید همینطوری بزارنش جلوی دست . وگرنه همه ترمز رو میکشیدن دیگه. ببین روش هم نوشته جریمه داره.
-اون واس خودش نوشته .حالا شما تازه رسیدی من گفتم به سرکار چه کارا که نمیکردیم ...
-بچه آبادانی؟
-نه چطو مگه؟
-هیچی همینجوری فک کردم بچه آبادان باشی .
-فک میکنی لاف میام ؟ بشین یکم عرقت خُش شه . اصن این حاجی بگه. بالاخره مو سفید کرده. حاج آقا ترمز رو بکشی میفهمن کار کی بوده یا نه ؟
-من زیاد با قطار مسافرت نمیکنم .بلیط هواپیما گیرم نیومد.
-من اصن تریپ حاجی رو دیدم فهمیدم تومنی دوزار با ماها فرق میکنه . معلومه اهل بیز نسه.
-نه پسر جان وضعیت کارم یه جوریه مسافرت زیاد میکنم . هواپیما زودتر آدم رو میرسونه. به کار و بارم میرسم برمیگردم وگرنه قطار هم خیلی خوبه .
پسرجوان همینطور که سرش توی گوشی اش بود گفت : به نظر منم میفهمن .
مرد اورکتی به سرباز نگاه کرد : تو چی میگی سرکار؟
-والا چی بگم داداش تا حالا ندیدم کسی اینکار رو بکنه
مرد عینکی دستش را گذاشت روی پای پیرمرد: آها نکته اینجاس .مهم نیست بفهمن یا نه.مهم اینه کی میخواد اینکار رو بکنه؟ نوشته دویست و پنجاه هزار تومن جریمه. حالا این واسه قبل گرونی دلاره .دردسرای دیگش به کنار .پیادت میکنن میبرنت پاسگاه سوال وجواب . تا قطار بعدی کی بیاد. اوووهَه
مرد اورکتی گفت :داداش دردسراش واس من. شما که میگی من لاف میزنم اگه کشیدم چی ؟
-اتفاقا من آدم اهل شرط بندیی هستم .ایستگاه بعد ماه نشانه . قطار واینمیسته. اگه قطار رو سر ایستگاه نگه داشتی من سیصد هزار تومن بهت میدم .
-داداش ضعف نکنی؟ تازه میگه من اهل شرط بندیم .سنگین ببند فک کن من بدتر از تو سرم درد میکنه واسه اینجور شرطا.
پیرمرد کلاهش را از سرش یرداشت .موهای کم پشتش از عرق خیس شده بودند .دست کردتوی کیف .کیسه سیاه کوچکی را برداشت وگذاشت جیب بغل پالتو : آقااین چه کاریه؟ مردم چکار کنن؟ زن وبچه توقطار هست.
عینکی گفت : نترس حاجی هیچی نمیشه .این دوستمون عاقل تر از این حرفاست .
اورکتی بلند شد و روبروی عینکی ایستاد : گفتم مردی سنگین ببند من قطارو جلوی در ایستگاه ماه نشان نگه میدارم .ولی سه تومن ازت میگیرم .
عینکی همینطور که سرش پایین بود خندید : باشه .اما اگه تو باختی ته جیبت سه تومن داری بدی به من ؟
اورکتی از شانه های عینکی گرفت و تکانش داد : نامرده کسی که نده .سرباز بلند شد و دو نفر را از هم جدا کرد : بی خیال داداش . سر یه چیز بیخودی دعوا راه نندازید .برو بشین داداش
اورکتی خودش را ول کرد روی صندلی :اخه ببین مرتیکه ریقو پنج دقیقه نیست اومده هی تیکه بار من میکنه
عینکی ساعتش را نگاه کرد :ادب داشته باش آقا! معلوم میشه کی مرده و کی نامرد. دیگه کم کم داریم میرسیم ایستگاه .
اورکتی دو دستش را بالا آورد و محم کوبید روی زانوهایش : شاهد باشینا. حاجی دیدی؟ مهندس؟ سرکار؟ همه دیدن این آدم چی گفت .اگه من ترمز رو کشیدم بایس سه تومن رو بده .
عینکی که از پنجره بیرون را نگاه میکرد گفت :روبروی ایستگاه نه قبلش نه بعدش
مرد اورکتی رفت پنجره راهرو را داد پایین سیگاری روشن کرد و از پنجره سرک کشید .سرباز دنبالش رفت بیرون .سیگاری از اورکتی گرفت و با آتش سیگارش روشن کرد .
پیرمرد به عینکی گفت : آقا این پسره از قیافش معلومه چه کاره اس. آدمی مثل شما نبایست با امثال اینا دهن به دهن بشه . چرا جریش میکنی؟ کار میده دستمون .قطار خراب میشه همه از کار وزندگی میفتیم . سرش را اورد نزدیک گوش عینکی:
من بایس اول صبح بازار باشم .امانت مردم دستمه .
مرد عینکش را روی چشم مرتب کرد :هیچی نمیشه حاجی جان این مال این حرفا نیست .وقت شکار گم وگور میشه .من که نمیخوام ازش پول بگیرم .فقط میخوام حالیش کنم آدم نبایس اینقدر خالی بند باشه چهارتا گوش مفت که گیر آورد هی داستان ببافه .خیالت راحت به کارت میرسی .
پسرجوان سرش را از گوشی بلند کرد : گوگل ارث میگه دو دقیقه داریم تا ماه نشان .و دوباره با گوشی اش مشغول شد.
سرباز دمغ و بیحال آمد و روی صندلی وارفت: عجب کله خریه حرف حالیش نیست .همه چشمشان به بیرون در کوپه بود . اورکتی توی راهرو قدم میزد ,تا شانه خودش را از پنجره بیرون میداد و به مرد عینکی چشم غره میرفت .
بعد از دودقیقه پسر جوان آهسته گفت : تقریبا رسیدیم ایستگاه .اورکتی آمد و جلوی در ایستاد : وقتشه .خودتون رو محکم بچسبید . هِی تو هم پولت رو اماده کن .
مرد عینکی پوزخندی زدو سرش را تکان داد .پیرمرد با دهان باز به اورکتی نگاه میکرد .سرباز بلند شد . دست دراز کرد طرف دست اورکتی .پسرجوان داشت با موبایل فیلم میگرفت .اولین تیر برق ایستگاه از جلوی چشمهایشان رد شد . دومی و سومی وچهرمی هم .اورکتی دستش را دور دستگیره حلقه کرد .مثل اینکه قطار به چیزی خورده باشد تکان شدیدی خورد .سرباز افتاد روی پسر جوان . مرد اورکتی هم افتاد روی پیرمرد .قطار با زوزه ای کشدار سرعت کم کرد. صدای داد و جیغ زنها بلند شد ..قطار از ایستگاه گذشت وچندصد متر بالاتر ایستاد چراغهای قطار خاموش شدند .مرد اورکتی از روی پیرمرد بلند شد و از در زد بیرون .
-مرتیکه شرط رو باختی .وایسا ببینم . مرد عینکی که عینکش روی زمین افتاده بود از روی چمدانهای ولو روی زمین رد شد و دنبال اورکتی رفت . صدای داد وجیغ به صدای گریه و آه وفحش تبدیل شده بود .چراغها روشن وخاموش می شدند .مامور قطار از جلوی کوپه گذشت. با بی سیم حرف میزد :اون دونفر کی بودن از قطار پریدن پایین .استوار رو بفرست دنبالشون .
پیرمرد لباسش را مرتب کرد دستش را برد توی جیب بغلش. بعد دستش را روی کل پالتویش کشید. رنگش پرید .روی زمین نشست ودستش راکشید کف کوپه .سرباز که داشت خودش را میتکاند گفت: چی شده حاجی؟
- بدبخت شدم. بُردن .آی دزد! ..... و رفت دنبال مامور قطار .
نقد این داستان از : کیوان سلحشوری‌مهر
عرض درود و ادب دارم، جناب آقای مهدی ناظری
اجازه بدهید تا ابتدا از حُسن کُلی آثارتان شروع کنم که بنا به سیر نوشتاری شما در شانزده داستان‌ ارسالی، هم با راوی سوم‌شخصِ دانای‌کُل، هم با راوی من‌گویِ اول‌شخص، هم در داستانک‌نویسی و هم با دیالوگ‌نویسی، سعی و تجربۀ خوبی داشته‌اید که جای تقدیر بسیار دارد.
و اما برسیم به داستان ترمز اضطراری، در ابتدا بایستی اندکی بابت عدم رعایت صحیح ارکان جمله گلایه کنم «پیرمرد نشست کنار در...گذاشت روی پایش»، در حالی که به راحتی می‌توانستید، بنویسید «پیرمرد کنار در نشست و کیف چرمی قهوه‌ایش را روی پایش گذاشت»و یا «... نوری که از پنجره به دشت می‌افتاد مربع‌های نورانی روی برف سفید کنار ریل درست می‌کردند...» که می‌شد، چنین نوشته شود «...نوری که از پنجره‌‌ کوپه‌ به روی برف‌های توده شدۀ درون دشت می افتاد، مربع هایی نورانی درست می‌کرد»، خواهش مؤکد بنده این است که تا مدت زمانی از اجرای سلیقه‌ای زبان اجتناب کنید و زبان معیار و همچنین توصیف پویا را به مانند فانوسی‌دریایی، جهت رهایی از طوفان‌های متنی و رسیدن به سرمنزل ‌روایت، مد نظر قرار بدهید.
البته همین دو سطر اشاره شده هم با اندکی ترمیم می‌تواند شروع قدرتمندی برای داستان‌تان باشد. بی‌شک شما توانایی بالقوه‌ای در باب ایجاد فضاسازی و توصیف پویا دارید که با توجه به پشتکاری که در این دوسال نشان داده‌اید، انجام این دو مهم برایتان با اندکی صبوری میسر خواهد بود.
حالا برگردیم به دیالوگ‌نویسی که در این اثر بیشترین حجم داستان را تحت کنترل خود درآورده و بدنۀ روایت را آسیب‌مند کرده است؛ گویی که قرار است، فقط دیالوگ بار همۀ وظایف عناصر داستانی را بر دوش بکشد. البته نویسندگانی چون ارنست‌ همینگوی بودند که با ایجاد یک موقعیت به ظاهر معمولی ( و تقریباً با محوریت مواردی مثل همین قطار) داستان‌هایی موفق و با استفاده حداکثری از دیالوگ‌نویسی خلق کرده‌اند ( تپه‌هایی چون فیل‌های سفید) که بنا به روایتی در ابتدا در چهل صفحه نوشته شد و بعد نویسنده زبردست با هوشمندی آن را تبدیل به چند صفحۀ مختصر اما قدرتمند کرد (:«...می‌شود خواهش کنم، خواهش کنم، خفه شوی»...مرد حرفی نزد، اما به کیف‌های کنار دیوار ایستگاه نگاه کرد...) و یا در «گوشه دنج و پرنور » اثر همین نویسنده که چگونه با توجه به ظاهر معمولی محیط تعریف شده از دیالوگ و فضاسازی بهره کافی را برده است ( ...«اون هفته باید خودت رو می کشتی.» پیرمرد با انگشت اشاره کرد. «کمی بیشتر ....»).
لطفاً بیایید باهم تمرین مختصری داشته باشیم؛ داستان را بردارید و هر جایی را که دیالوگ نوشته‌اید، تبدیل به کُنش ‌و توصیف پویا ( ببخشید که این قدر روی این عنصر خیلی مهم تأکید می‌کنم) کنید، هروقت دیدید که دیالوگی تحت هیچ ترفندی امکان تبدیل شدن را ندارد، آن وقت گفتگو را در دهان کارکترها قرار بدهید، البته حرف‌هایی که منطق دیالوگی داشته باشند و نه صرفاً خبری.
حالا برویم به سراغ شخصیت‌پردازی که نسبتاً در داستان مغفول مانده است، مرد اورکت‌پوش که فقط در حد تیپ تعریف شده است و تا حد زیادی به شیوۀ کلاه‌مخملی‌ها صحبت می‌کند. پیرمرد که تیپش نوشته شده و فقط کارش نشستن و شاهد دزدیده شدن کیفش است. مرد عینکی که فقط طرف مقابل (و نه مکمل) اورکت‌پوش است و با عینکش شناسایی می‌شود، جوان و سرباز که کاراکترهایی کاملاً ایستا هستند.
مثلاً مرد اورکت‌پوش از جنگ صحبت می‌کند، ولی شما به همین راحتی از کنارش می‌گذرید، در حالی‌ که می‌توانستید، گوشه‌ای از زوایای شخصیتیش را به مدد همین دانای‌کُل، روشن کرده و به کمک روایت بیاورید. البته قبول دارم که پرداختن به همۀ این کاراکترها در مجال داستان‌کوتاه کار سختی است، پس فقط اشاره‌ای گذرا به «قتل در قطار سریع‌السیر شرق» اثر آگاتا کریستی می‌کنم، صرفاً جهت دوباره‌خوانی و تدقیق در شیوۀ پردازش شخصیت‌هایش؛ گرچه رمان با داستان کوتاه فرق دارد اما استفاده از «اشارات» توسط کریستی برای شخصیت‌پردازی کارگشاست.
یک پیشنهاد، لطفاً مراقب باشید که مخاطب قادر به حدس زدن انتهای داستان نباشد تا بتوانید پایانی غافلگیرانه و منطقی (ناشی از جزء‌پردازی‌های درون داستان) داشته باشید، در این داستان تقریباً از همان جا که پیرمرد کیفش را دودستی چسبید تا وقتی که صحبت از مسابقۀ کشیدن ترمز قطار به میان آمد، تقریباً عاقبت شوم پیرمرد نمایان شده بود.
آقای مهدی ناظری عزیز، شاید اکنون با خودتان بگویید که مگر یک داستان کوتاه این همه نقد لازم دارد، بایستی عرض کنم که معمولاً وقتی ایراداتی به اثری وارد می‌شود، نشان‌دهندۀ این حقیقت است که گرچه متن کسالت‌مند است اما هنوز هم نفس می‌کشد و توصیه‌های تقدیمی فقط جهت زنده‌نگاه داشتن متن و گذر از دورۀ سخت نقاهت است. با سپاس بابت همراهی همیشگی شما با دوستان پایگاه نقد داستان و در انتظار داستان‌های جدید‌تان.

منتقد : کیوان سلحشوری‌مهر

کیوان سلحشوری مهر/ متولد تهران 1351 خورشیدی/شاعر،نویسنده،منتقد،مدرس 1- همراهی و همکاری با انجمن شعر و داستان حوزه هنری گیلان از سال 1370 به بعد. 2- مجری و عضو هیئت امنای داستان حوزه ی هنری گیلان از سال 1377 و برگزار‌کننده و عضو هیئت داوران مسابقه ...



دیدگاه ها - ۲
کیوان سلحشوری‌مهر » شنبه 18 خرداد 1398
منتقد داستان
عرض درود و ادب دارم، جناب آقای ناظری عزیز. دوست بزرگوارم، نیت صرفاً هم‌اندیشی، به اشتراک گذاشتن و ارائۀ پیشنهاداتی منطبق با قوائد داستانی‌ است و در نهایت تصمیم‌گیری در باب این که کدام یک از موارد پیشنهادی مثمرثمر است، با خود نویسندۀ محترم است.با سپاس و احترام بسیار
مهدی ناظری » شنبه 18 خرداد 1398
سلام جناب سلحشوری مهر ممنون از تجزیه وتحلیل دقیق داستان .هرچند دربعضی نکات شاید نظرم کمی متفاوت باشد .اما بخاطر صرف وقت برای خواندن و نقد داستان بر سر من منت گذاشته اید .

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت