داستان کوتاه یا فصل اول رمان؟(2)




عنوان داستان : آوانتاژ.بخش دوم
نویسنده داستان : مجتبی شیخ آزادی

ادامه داستان.بخش دوم:
یواش یواش سر و کله کشتی گیرها دونده ها بوکسرها تو ورزشگاه پیدا میشد که توی محوطه پشت گل تمرین میکردن شده بود زمین چند منظوره یکی به کیسه بوکس از ته دل مشت میزد یکی سالتو بارنداز رو تمرین میکرد،
جو سیئسی ها هم یکی یکی پیدا میشدن تا دور هم جمع میشوند بحث فوتبال رو شروع کنن، سیئس cs نام استادیومی بود که از زمان شاهنشاهی نامگذاری شده بود، امروز به اسم شهید سروندی آن را میشناختیم یکی از شهدای جنگ تحمیلی , فوتبالیستی از مکتب نیرو بود،
بیشتر مردم شهر هنوز ورزشگاه را سیس صدا میزدن،
جو سیئسی ها عادت وار عصر ها رو سکوها مینشستن و صدای قهقهه شون از این گل تا اون گل میرفت،
مگه لیگی برگزار میشد و با برگزاری اون یه جورایی سر گرم میشدن،
رخش با دوچرخه سمت سیئس میومد و با قدیمی ها میزگرد جو سیئسی رو تشکیل میداد.
مجید مثنوی.
سعید سبزواری.
سعید ساعدی
شا مهتی
غلام پاکدل و بهتره بگم تیم نیرو توی يه قاب جمع میشدن و بحث فوتبال راه مینداختن، آنها بدون مجید کائدی مثل بازیکنان اخراجی یک تیم سر سکوها موضع میگرفتن!
کاش رخش زودتر می اومد و گل شهرام را میدید شاید لحظه ای یاد گذشته خودش افتاد،
جو سیئسی ها با توپ دوست بودند چشماشون روی استيج ها در حین فک زدن و بحث کردن مدام توپ را دنبال میکرد،
دلشون شاید بعد از رفتن مجید کائدی شکسته بود و همه چیز را تمام شده میدیدند، هر لیگی برگزار میشد با بنری بزرگ از مجید تقدیر میشد و همیشه یادش را گرامی میداشتن، جو سیئسی ها منتظر معجزه بودن اما نه. باورشون شده بود بدون مجید مثل فوتبال بدون توپ بود.
توپ روی زمین غلط میخورد و پوست مینداخت دست محبوب به خاطر شدت آفتاب که به صورتش میتابید هنوز روی پیشونیش بود، 40 دقیقه ای بود که این حالت رو به خودش گرفته بود،.
آقا منوچهر از ساخت سیئس یادشه و همیشه به سازنده های سیئس فحاشی میکنه، کاشکی اون لحظه میتونستم جلوشون رو بگیرم و ضلع جنوبی و شمالیش را برعکس میساختن. .اون گریدر هنوز جلو چشمامه.
همون لحظه بایستی جلو گریدر دراز میکشیدم و نمیگذاشتم ادامه دهند،
ورزشگاه رو برعکس ساختن! آخه اینا فوتبالیست نبودن، از زمانی که تیم نیرو شکل گرفت تا الان دارم غصه میخورم..
قبل هر بازی محبوب التماس میکرد شیر یا خط را نبازم!
محبوب حق داشت. .
آقا منوچهر دستی برای جو سیئسی های که روی سکوها نشسته بودند تکان میدهد،اونا هم خوش و بشی با آقا منوچهر میکنند. .
داور عرق کنن داش میدوید آمادگی فوق العاده ای داشت، تمرکز میکرد و حواسش به نقطه نقطه ی زمین بود، اما نه به اندازه من!
گهگاهی سوت را تا لب دهان بالا میبرد و دوباره پایین مینداخت،
تصمیم گیری بی خود نداشت،
بازی تعادل داشت.محمد هم روی سکو ها خسته شده بود، بطری آب را بالای سر برد و یکم آب رو سرش خالی کرد در بطری را محکم بست و سر جاش گذاشت. مثل یک مجسمه تکون نمیخورد!
از داور پرسیدم چند دقیقه مونده.
با انگشت اشاره عدد یک را نشانم داد. دقیقه 44 بود دفاع حریف از ته دل به زیر توپ زد توپ سمت سکو ها میرفت، تقریبا ما بین جایی که محمد و جو سیئسی ها نشسته بودند. .
توپ سرعتش کم شد و روی فنس دور زمین فرود اومد و همان جا ماند. .
اسماعیل گفت ای وای فک کنم پنچر شد. .سکوت همه جا را فرا گرفته بود صدای مشت زدن سریع بوکسر را همه به خوبی میشنیدیم کسی از سر جایش تکان نخورد،
همه منتظر بودن ببینن چه بلایی سر توپ آمده،
محمد آرام بلند شد کارتونی را که زیر نشیمنگاه گذاشته بود را تا کرد و همراه با بطری آب داخل مشمی گذاشت، به آرامی از سر سکوها پایین می اومد سمت توپ میرفت. .نزدیک توپ که شد لحظه ای ایست کرد نگاهی به جو سیئسی ها انداخت و نگاهی به ما..و نگاه همه ما به او !
آروم مشمی را زمین گذاشت و از فنس ها بالا رفت، دستهاش میلرزید، فنس تکون میخورد،
با جون کندن به توپ رسید.توپ را آرام برداشت و با جهشی خودش را به پایین انداخت با دستهاش شلوارش را تکاند،غباری بلند شد!
توپ از دور مشخص بود پاره شده بود..توپ پنچر را برداشت و چند سکو بالا رفت نزدیک جو سیئسی ها شد به رخش که رسید سر خم فرود آورد و تعظیم کرد و توپ را هدیه داد..
رخش بلند شد و توپ پنچر را از محمد گرفت.
محمد با اشاره درون توپ را به رخش نشان داد. رخش عینکش را از جیبش در آورد و جمله درون توپ را خواند.
یاد باد آنکه زما وقت سفر یادی کرد!...............
نقد این داستان از : نازنین جودت
آقای مجتبی شیخ آزادی عزیز، سلام. داستان‌تان را در دو بخش فرستاده‌اید به خاطر محدودیت کلمات ارسال داستان در سایت که به زودی برطرف خواهد شد به هر حال در بخش اول، به شکل مفصل به کل داستان پرداختم و در بخش دوم که باقی داستان است به شکل کوتاه، اشاراتی دارم که اهم همان موارد است:
اول و پیش از هر چیزی، نثر داستان است. از نثر شکسته در نوشتن داستان پرهیز کنید. این کار از ادبیت اثر کم می‌کند.
بهتر است زمانِ روایت، حال باشد (البته از شروع داستان روایت حال است اما در رفتن به گذشته و بازگشت به اکنون داستان کم دقتی کردید و جاهایی زمان حال با افعال گذشته آمده‌اند.)
راوی اول شخص است. خودش در نیمه اول در زمین است و در پست مهاجم بازی می‌کند و در عین حال گزارش می‌دهد. خودتان را در موقعیت این بازیکن قرار دهید. حالا هم در پست مهاجم بازی کنید، هم بازی را گزارش کنید هم مدام به گذشته فلش بک بزنید و خاطره تعریف کنید. بنظرتان این‌کار قابل انجام است؟
زاویه دید اول شخص محدودیت‌هایی دارد. بازیکنی که در وسط استادیوم است چطور می‌تواند از جزئیات اتفاقاتی که روی سکو می‌افتد به خواننده اطلاعات بدهد. چطور می‌بیند که محمد با اشاره درون توپ را به رخش نشان می‌دهد؟ اگر فاصله آن‌قدر کم است که می‌تواند این جزئیات را ببیند، باید خواننده را از این فاصله‌ی کم آگاه کنید و اگر فاصله زیاد است اجازه ندارد از جزئیات روی سکو چیزی بگوید. این تخطی از زاویه دید است.
آقای آزادی عزیز،در مورد بخش اول نوشتم که داستان خوبی نوشته‌اید. از نقاط قوت داستان‌تان توپِ بازی است. توپی که تشخص دارد و در موقعیت یکی از شخصیت‌های مهم در داستان حضور دارد. اما در مورد جملات پایانی تجدید نظر کنید. می‌شود با کمی صبوری و حوصله پایان بهتری برای این داستان نوشت. در بازنویسی فلش بک‌هایی را که هیچ کمکی به پیش‌برد روایت نکردند حذف کنید. این داستان می‌طلبد که کوتاه‌تر شود و موجزتر.

منتقد : نازنین جودت

متولد 1352 شمیران. فارغ التحصیل مترجمی زبان انگلیسی، مقطع کارشناسی. بیش از 14 سال است که نوشتن را جدی دنبال میکنم.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت