داستان کوتاه یا فصل اول رمان؟(1)




عنوان داستان : آوانتاژ
نویسنده داستان : مجتبی شیخ آزادی

آوانتاژ
اینجا همه را به خاطر فوتبالشان دوست دارن، تنگ غروب ست در مستطیل سبز با پیرهن زردرنگی که رنگ آن احساسیت نسبت به آن دارم قدم میزنم کفشم مدتهاست نوک انگشتانم را میزند،اما من همیشه دردش را تحمل کرده م، هنگام گام برداشتن به خاطر نداشتن چند تا از استوک ها تعادل ندارم، کش جورابهام تا حدودی وا رفته و سفیدی ساق بندها گاه وقتی زیر جوراب لبخند می زند با هر قدمی به اطرافم نگاه میکنم به خاطراتی که در این مستطیل سبز برایم اتفاق افتاده، با خود به آرزوهایم لبخند میزنم کاش مسیر برایم فراهم بود تا خود را محک بزنم، صورتم داغ ست 24 مردادست چند روزی ست از چله تابستان میگذرد و چند سالی ست از در گذشت کاپیتانمان مهدی یا همان مهته ای که ما صدایش میکردیم، یه دهه شصتی که امروز تولدش بود، آخرین کادوی را که برایش هدیه گرفتم یه توپ چهل تیکه بود که دوباره دست خودم رسید دیروز آقا حشمت توپ دوز کفش دوز برا پنجمین بار به پنچریش چسب زد و برای پنجمین بار نوشته ای که با خودکار بیک رنگ آبی روی پوسته داخلی توپ نوشته بودیم را با هم خواندیم، یاد باد آنکه زما وقت سفر یادی کرد.آقا حشمت تنها کسی بود که از راز این نوشته با خبر بود وقتی توپ را برای پنچری میشکافت این جمله را می دید و با دستش محکم به پای چپ رباط پاره ش که روی پدال چرخ بالا و پایین می کرد زد و سرش رو با تاسف تکان میداد و زمزمه میکرد یاد باد آنکه زما وقت سفر یادی کرد ......و آهی از دل کشید و گفت نميدونم به زخم توپ چسب بزنم یا زخم دل خودم را.عجب روزگار نامردیه. عجب. شاید در جمعیت میلیونی یک نفر بتواند زخم های توپ را ترمیم کند یه نفراز آنها آقا حشمت ست، بعد از چسب زدن، به توپ بوسه میزد و توپ رو غلط میداد سمتم.
به سمت آبخوری داخل استادیوم میروم تا گلویی تازه کنم، گرم نکرده عرق از پیشانیم سرازیر میشود،چند قدم آنطرف تر نگاهم به نوشته ی بد خطی روی دیوار میخزد لعنت به پدر و مادر کسی که در این مکان آشغال بریزد،سکوت میکنم آنچه که بایستی نوشته نشده باشد را نوشتن.
مشتی آب را هورتی بالا میکشم دست خیسم را بر روی صورتم میکشم، گودی چشمانم را حس میکنم، آهی از دل میکشم،هی روزگار...
جوانی به ظاهر کر ولال ،آرام، خمیده قامت و شکسته با موهای خرمایی که دور چشماش حلقه زده با سبیلی به رنگ زعفران با بطری آبی که در دست داشت به سمت استیج های استادیوم میرود، مهته او را میشناخت ميگفت نامش محمد ست، گوشه ای دنج مینشیند و دماغش را با آستین کتش می مالد، دو تا عطسه میزند، از چشمانش آب سرازیر میشود، و بدون اینکه پلک بزند زل میزند به چمنی که رنگش به زردی میزند، مهته همیشه یقین داشت که محمد فوتبال را به خوبی میفهمد و لذت میبرد، خیلیا محمد را دیوانه میدانند، تقلا میکنم چهارچشمی همه چیز را میبیند با مهته هم نظر بودم تمام بازی ها را نمی دید سانس های مهم رو از حفظ بود و مسابقات لیگ رو همیشه حظور داشت، پس میشه نتیجه گرفت تک تماشاگر ما فوتبال را به خوبی میفهمد.
آرام سمت چمن میروم صدای استوک هام روی آسفالت پیست دور چمن گوش خراشست، صدایش چیزی در مایه های پیتی کو پیتی کو اسب میماند
با هر قدم اسبی، چمن را مثل یک ناظر بازی از نزدیک ارزیابی میکنم، مثل همیشه خط کشی نیست و این من را همیشه آزار میداد، چاله چوله های زیادی رباط پاره کردن و هيچوقت پر نشدن، خوب چه شد.
به قول پدرم چاله ها هيچوقت پر نبودن، پدرم از فوتباليستهای قدیم محله مان ست، اندیمشکی ها ی قدیم به خوبی او را میشناسند.گهگاهی با هم برای دیدن بازی فوتبال از طریق رسانه به تماشا مینشینیم، ادعا میکند اگر اینچنین زمینی در اختیارش بود به راحتی شماره ده تیم ملی تنش بود، دغ میخورد و غر میزند ،توی این چمنها توپ سرعتش کاسته نمیشه، بازیکن رو برا یه استپ ساده اذیت نمیکنه، نگاه کفشهاش، لعنتی دیگه گلش کن چی میخواهی. .
پدرم چند عکس قدیمی با شورت ورزشی داره که فوتبالش را با خود یدک میکشه، قدیمی های محله مان از سبک لایی زدنش و پشت هجده هاش زیاد سخن گفتن، روزی تو یه بازی دوستانه با هم هم بازی شدیم ده دقیقه ای به خاطر من بازی کرد به خاطر سن و سالش تعویض کرد پا عوض میکرد پاس عمقی مینداخت دوستام گهگاهی اون بازی رو یاد میکنن، زانوی پای چپش سالهاست درد میکنه، احتمال زیاد رباط پاره کرده و نمیداند، خالی شدن پای چپش را زیاد از زبونش شنیدم.
چند دوری آرام شروع به دویدن میکنم،از دویدن بدون توپ زود خسته میشوم،سمت ساکم که دهانه دروازه گذاشتم میروم، توپ را از ساکی که آفتاب سوزان رنگش را به سفیدی تغییر داده بیرون می آورم، توپ را که میبینم احساس دوست داشتن نسبت به آن را میفهمم، به توپ بوسه میزنم باور دارم که باید با توپ دوست بود،از جیب ساک، تلفن همراهم رو برمیدارم و با ژستی خاص توی چمن دراز میکشم و توپ را زیر سرم میگذارم و با حس دوستی عکس سلفی میگیرم، خوشحال با جهشی آماده از جایم بر می خیزم، با کاد بیرون پا به توپ ضربه میزنم و توپ را به داخل گل هدایت میکنم، تور به خودش مثل برگریزان پاییزی میرقصد،پیجم رو باز میکنم سریع عکسی را که گرفتم استوری میکنم، ببینم چند تا لایک میخوره. .گوشیم رو تو ساک جا میدم.سمت توپ میروم به توپ بوسه میزنم،با توپ شروع به دویدن میکنم با هر ضربه ای غلتیدن توپ را مشاهده میکنم، مسافت مستطیل برایم کوچک میشود آن لحظه به هیچ چیز فکر نمیکنم خود به خود توپ از من دور میشود،
هم تیمی هام آرام آرام با وسایل نقلیه ای که اغلب سه ترکه بر روی موتور ساک به دوش سمت رخت کنی که هیچ شباهتی به رخت کن نداره می آیند، همیشه حضور 22 نفر در آن هنگام برای یک بازی جالب بود، هر کدام با دغدغه فکری که از قبل داشتن خودشان را برای رسیدن به توپ به هر نحوی میرساندند، همیشه سعی کردم با افرادی که فوتبال را به خوبی درک میکنند دوستی برقرار کنم، بعضی از بازیکنها دیرتر می آمدن، باور داشتن که بازیکنان بزرگ بایستی همیشه دیر بیایند اما این یک باور غلط بود .
ماشین ریو سفید رنگی که کلمه استرانجر بر روی شیشه بغل اون حک شده بود از دور می دیدم که وارد استادیوم شد، شهرام برایم یک اسطوره بود، با او صمیمی بودم، سرشار از احساس بود تنها کسی را که همانند خودم میدیدم، خصوصیات مشترکی بین هم داشتیم، یادم می آید به سختی با او ارتباط دوستی برقرار کردم،او تمام خصوصیات یک فوتبالیست را داشت، انگار خدا او را برای فوتبال آفریده بود، من او را به خوبی میدیدم، اما شهرام کوتاه فکر بود، بر عکس من که بلند پروازیم پیش دوستان زبان زد همه بود، سعی میکردم این حس را به نوعی به او منتقل کنم، اما سخت بود، با تیترهای روزنامه مارکای خیالی برای هم تیتر مینوشتیم، مارکای قصه ما انگار واقعیت داشت روز به روز ارتباطم با شهرام قوی تر میشد حتی سعی میکردم خصوصیات بازیش رو یاد بگیرم اما چابکی زیادی ميخواست، همیشه 4 ثانیه از ما جلوتر بود، بارزترین تکنیکش قطع کردن توپ بود که به بین دو بازیکن به صورت عرضی به هم پاس میدادند، تا به حال این طور تصمیمی رو از رسانه ها هم ندیده بودم، یک لحظه به توپ ایست میداد،از میان دیدگان همه به نوعی توپ رو میقاپید، شگرد عجیبی بود و باور نکردنی، هر لحظه که شهرام به چمن نزدیک تر میشد من خوشحال تر میشدم، با تیپ استیون جراردی که داشت با لبخندی که بر لبش بود دستی برایم از دور تکان داد، برای دوستی با توپ وانمود نمیکرد قلبا با توپ دوست بود، بازیکنان یکی یکی می آمدند، تا نیامدن مربی همه آزاد بودن، با آمدن آقا منوچهر که سپیدی موهاش از دور نشانگر سالها تجربه بود بازیکنها جمع تر میشدن، آقا منوچهر از بازیکنان قدیمی جنوب بود، همیشه از نسل قدیم جنوب یاد میکرد، اسامی که همیشه به زبان می آورد رو به یاد دارم، او یک عاشق واقعی بود با لحنی متین بارها از گذشته برایم میگفت، اولین بار صدای توپ را از آقا منوچهر شنیدم، همیشه از گفتن این جمله لذت میبردم، او از رخش جنوب یاد میکرد و سر تکان میداد، رخش لقبی بود که به حسین پاکدل داده بودند، ببین مجتبی وقتی به توپ ضربه میزد به ولله صدای توپ رو میشنیدم، با عشق خاصی دهانش را پر از باد کرد و فریاد زد تووووووپ. اینجوری بود صداش.
نسل جدید چه میداند رخش کی بود، من باهاش هم بازی بودم، راست میگفت خودم با دو چشمهای خودم عکسهای تیم نیرو بر روی دیوار مغازه آقا حشمت کفش دوز دید ه م، آقا حشمت از آقا منوچهر زیاد تعریف میکرد و با قاطعیت هر چه تمام تر میگوید هیچ کس بالای سر آقا منوچهر سر نمیزد، مثل به پرنده می پرید، سر طلایی به معنای واقعی بود،ولی هیچ کدوم مثل رخش نبودن،حسین فوق العاده بود، اگه اون مصدوميت لعنتی براش اتفاق نمی افتاد ميتونست بازی های المپیک رو هم بره، قسمت نبود.حیف .صد حیف هزار حیف. .رخش قصه ما واقعیت داشت اما روزی که من او را دیدم دیگر دیر شده بود موهایش سفید و چشمانش را عینک ته استکانی پوشانده بود، روزی برای خدمت سربازی در اداره جهاد کشاورزی با رخش جنوب هم اتاق شدم، سرباز امریه بودم،رخش برام تو اون دوران انگیزه بود، تمام حرکاتش را زیر چشمی دید میزدم، او برام یه استثنا بود، سن و سال زیادی ازش رفته بود، اما هنوز آوازه داشت، پدرم وقتی از رخش صحبت میکرد فقط سر تکان میداد، هيچوقت این چنین فوتبالیستی ندیدم، فوق العاده بود، شوتهاش، وای وای،آرپی چی دیدی؟ به چیزی بالاتراز آرپی چی...حرفهای پدر را هزاران بار شنیدم اما هر بار برایم تازگی داشت دل چسب تر از همیشه.
وقتی بازی تیم نیرو شروع میشد همه به خاطر دیدن آقا حسین صف میکشیدیم، جا گیر نمی اومد،بهش احترام بگزارپسر، سلام گرم من رو بهش برسون افتخارم اینه که با حسین هم بازی بودم، یادت نره حتما سلام گرم بهش برسونی!
رخش به خاطر پدر به من احترام میگذاشت و بعد از تایم اداری هر روز میگفت سلام به پدربرسون. صمیمیتی از دل بین اونا دیده میشد.جایگاه رخش توی اداره یه راننده بود، صبحها قبل از اومدن رخش یه لنگ بر میداشتم و ماشین اداره رو تمیز میکردم تا مبادا رییس سر رخش داد بزنه، فاجعه آمیز بود رییس با اون قد کوتاه سر کچلش چه میدونست رخش کیه، بابا لامصب رخش جنوب لقبشه چیز کمی نیست، از روز اول خدمت تا روز آخر خدمت به خاطر اون داد و بیداد های بی خود سر تمیز نکردن شیشه خودرو رییس رو تحمل میکردم، اما رخش بی خیال بود انگار همه چیز رو باخته بود، تنها آوازه ای به نام رخش را یدک میکشید، قبول کرده بود یه کارمند عادیست وبایستی از مافوق خود اطاعت کند، اما بدون شک تنها مافوق رخش توی مستطیل سبز مرحوم مجید کائدی بود و بس.مربی جوان نیرو با اون قد بلند و موهای فرفری تونست تیم نیرو رو جمع کنه و سالیان سال جولان بده، همه اندیمشکی ها از او به نیکی یاد میکنند، آره رخش تو باید از بنیانگذار مکتب نیرو اطاعت کنی نه از یک کچل بی ریخت .ماشین کثیفه که کثیفه به جهنم.
بی خود کرده سر تو داد میزنه.
رخش به خاطر پارگی رباط فوتبالش به اتمام رسیده بود، حتی با وجود شلوار پارچه ای که پوشیده بود دوقلو های پایش را تجسم میکردم سعی میکردم خودم را به نوعی به او نشان بدهم، بحث فوتبال را با او شروع میکردم، اما او واقعا خداحافظی کرده بود، اما دلش دوباره ميخواست، ته دلش توپ بود، مشخص بود که ميخواست دوباره آشتی کنه، فیلم گل چیپی که تو حافظه گوشیم بود و جز افتخارات خود یدک میکشیدم، با چشمانی ملتمسانه، به رنگ خواهش از او تمنا کردم که فیلم را ببیند، او گل را دید، اما چیزی نگفت لبخند زد خوشحال شدم که چشماش گل من را تماشا کرد، این برایم افتخار بود، کاش میتونستم اون لحظه بغلش کنم اما به خاطر فاصله سنی که بینمان بود نمی تونستم خوشحالیم رو بروز بدم، همین که باور داشت برام کافی بود، کاش مهته این صحنه را میدید،
نزدیک بازی های جام جهانی شرایط یکی از اتاقهای اداره را برای دیدن بازی های جام جهانی مهیا کردم، جدول گروهی مسابقات رو تایپ کرده بودم تا علاقه به فوتبالم را دوباره به رخ رخش بکشم، اما رخش قبل از من با مداد مشکی کم رنگ تو یه برگه کاهی ساده جدول را بهتر از برنامه کامپیوتری کشیده بود،احساس زنده بودن را در او میدیدم، اخبار لحظه به لحظه جام را مرور میکردیم، آن لحظات را هيچوقت فراموش نمیکنم،
بچه های تیم به آرامی لباس عوض میکردن، با پوشیدن پیرهن زردی که بر تن داشتیم تیم رنگ خاصی گرفت، هر کدام خود را یک برزیلی می دانستیم، مدل موهای غلام از دور من را به یاد مدل موهای رونالدوی برزیلی تو فینال 98 مینداخت، غلام همیشه روزی با یه مدل مو به میدان می آمد.آقا منوچهر اسماعیل را که از همه بزرگتر بود برای گرم کردن صدا زد، اسماعیل تنومند بود، دفاع آخر بازی میکرد، همیشه با تعصب بود، با بازوبندی که به دست چپش بسته بود بازیکنان تیم را صدا زد، بایستی برای منظم بودن در یک خط قرار میگرفتیم و به صورت دسته جمعی و رسمی عرض میدان را طی کنیم، هیچ وقت همه را در یک خط نمی دیدم، اسماعیل با زدن هر دست حرکاتی را که برای گرم کردن انجام میدهد را عوض میکرد، یه گام جلوتر از همه می ایستاد و رهبری میکرد و ما هم طوطی وار حرکاتش را که سی سالی بود آنها را تکرار میکردیم انجام میدادیم، همه دوست داشتن هر چه سریع تر گرم کردن تمام شود، همه منتظر توپ بودن، اسماعیل با اون صدای گرفته ش داد زد یه دایره تشکیل بدید، مرکز دایره قرار گرفت و حرکات کششی را انجام میداد، به شکل یک نگهبان زیر چشمی حرکات همه را زیر نظر داشت و با لحنی خشونت آمیز ما را به اجبار این حرکات وا ميداشت،خودش قبول داشت که گرفتگی صداش از اثرات داد و بیداد کردن دفاع آخر بودن تو زمینه، از بس داد هوار میکشید تیم بالا، تیم بالا، به خاطر تله آفساید تارهای صوتیش خشه دار شده بود دکتر بهش گفته بود بایستی عمل کنه و گرنه هر روز بدتر میشه، دفاع آخر پست سختی بود نبض تیم دستت بود سالیان قبل این پست بر عهده من بود تو نفر آخری باید بجنگی به خاطر همه چیز به خاطر دل 11 نفر به خاطر پای رباط پاره آقا منوچهر، باید سد وایسی و قلدر باشی مثل نفر اول خانواده که باید شب و روز جون بکنه برا یه لقمه نون، اما اینجا تو نفر آخری امید رو میتونی زنده کنی با فریب هم که شده خنده رو میتونی به لبهای همه نقش ببندی، از تو که عبور کنن کمرها خم میشن و دست به زانو میشینن مثل یه مال باخته واقعی خیلی باید محتاط بازی کنی با هوش باشی.
آقا منوچهر چون خودش قبلا دفاع آخر بود رو این پست حساس بود و اسماعیل را میپرستید با دل آروم با آرامش خاصی مثل آغوش مادر وقتی ترکیب رو میچید با طومانینه خاصی ميگفت اسی دفاع آخره انگار خیالش راحت بود مثل یه نفر که سرش رو راحت بزاره زیر بالشت و خواب آسوده داشته باشه.
با گفتن یک صلوات و خسته نباشید از اسماعیل همگی به هم دست دادیم، صدای آقای منوچهر به گوش میرسید که با داد و فریاد ما را به سمت خودش فرا خواند، عرق از پیشانی همه مثل آبشار سرازیر میشد، چشمان آقا منوچهر در زیر عینک آفتابی که زده بود پنهان بود، همگی به صورت یه نیم دایره نشستیم تا صحبتهای آقا منوچهر را گوش کنیم، صحبتهاش تکراری نبودن درجه مربیگیری c آسیا رو داشت، وبه روز ترین مربی که تا به حال دیده بودم،هر بازی یه حرف جدید برا گفتن داشت.
اول از همه چیز از اسماعیل به خاطر گرم کردن تشکر میکنم، گرم کردن اول بازی بدون شک ميتونه موثرتر از همه چیز تو زمین خودش رو نشون بده، امروز ميخوام یه رازی رو بگم که تا به حال به هیچکس نگفتم، تو گلوم خفه ش کرده بودم، وقتش رسیده بگم، زیر چشمی داشتم شهرام رو نگاه میکردم و عکس العمل بقیه بچه های تیم.
وقتی داشتید گرم میکردید غصه میخوردم نه از اینکه حسودیم به شما بشه من اندازه خودم فوتبال بازی کردم و کارنامه درخشانی دارم.
راست ميگفت آقا حشمت همیشه از آقا منوچهر یاد میکرد با قاطعیت هر چه تمام تر ميگفت هیچکی بالاتر از آقا منوچهر سر نمیزد وضو میگیرم و دست میزارم رو قرآن و قسم میخورم، مثل یه پرنده می پرید، سر طلایی بود.سر طلایی.
آقا منوچهر داشت آروم آروم بغض میکرد و ادامه میداد من اگه الان دارم میلنگم به خاطر کوتاهی از گرم کردن بود یه روز برا اینکه گرم نکنم دیر به میدون اومدم جوون بودم و جاهل، اون بازی رو هيچوقت فراموش نمیکنم پریدم هد بزنم وقتی پایین اومدم زانوی پای چپم پیچ خورد،خم شد و لبه شلوار پارچه ای که پوشیده بود رو گرفت و آروم بالا زد این نشونه تا ابد رو پام موند جای بخیه ها سندی بود برای اون.
اینجوری شد که من نتونم دیگر با تیم نیرو بازی کنم، اونموقع هر کی رباط پاره میکرد فاتحه ش خونده بود، چند ماهی با کسی صحبت نمیکردم، دوا درمونی وجود نداشت، اگه هم بود ما خبر نداشتیم، با توپ خداحافظی کردم، روز سختی بود تیم نیرو رو از دست دادم هم بازی بودن با رخش. حیف شد.
این حرفها بین خودمون بمونه اینا رو گفتم که همیشه قبل بازی گرم کنید اگه یه موقع دیر اومدی خودت انفرادی گرم کن.یه صلوات بفرستید.
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم
هوا گرمه زیاد وقتتون رو نمیگیرم، امروز یه بازی دوستانه دیگه انجام میدیم تا یک هفته دیگه مونده به بازیهای لیگ آماده تر ظاهر بشیم و برای سومین بار مقام قهرمانی کسی کنیم بازیهای تدارکاتی زیادی انجام دادیم و امیدوارم که میتونیم موفق تر از بقیه ظاهر بشیم هر چند امسال چند تا تیم محکم بستن، ولی ما سالهاست هماهنگیم و این خودش بزرگترین امتیازه. سطح سطح محلاته و
ازتون ميخوام ابتدا بازی جوانمردانه رو پیش بگیرید و بعد با ارائه بازی خوب و پاسهای کوتاه مالک زمین باشید و مثلث های کوچک تو زمین تشکیل بدید با پاسهای تند و جا به جایی های سریع تیم حریف رو کلافه کنید منم دیگه جای داد ندارم نماینده من تو زمین اسماعیله، حق داره که سر شما داد بزنه، اسماعیله که فقط با داور بحث میکنه، اعتراض نکنید، کنتاک نداشته باشید فوتبال بازی کنید ارنج تیم به این صورته، محبوب تو گل قرار میگیره،محبوب با قدی تقریبا 190 سانتی متر با موهای فرفری بدنی انعطاف پذیر داشت، قبل از اینکه دستکش های به قول خودش عابدزاده ای رو بپوشه، نوار سفید رنگی با حس عاشقانه به دور انگشتاش میپیچید، و با تاسف همراه با عشق به انگشتانی که از قبل شکسته بودن نگاه میکرد، به محبوب حسوديم میشد ،آغوشش به روی توپ همیشه باز بود، او کاملا حس توپ داشتن به توپ روبه خوبی درک میکرد، با چند تا پشتک وارو آمادگی جسمانیش رو به رخ همه میکشید با پروازهاش چشمان همه رو به سمت خود خیره میکرد، برای من یه شخصیت دوست داشتنی بود برای پوشیدن شماره یک باید عاشق بود یه عاشق واقعی که بتونه سمت معشوقش پرواز کنه ، تنها نفری که استیلش میمونه و بعدها ميتونه با یه نگاه مخاطب خودش رو به اسم یه ورزشکار نمایش بده یه گلره، استايل گلر با همه تفاوت داره و این بهترین امتیاز ميتونه برا یه گلر باشه، اگه آقا منوچهر ادعا کنه قبلا یه ورزشکار بوده اگه کسی اون رو نشناسه حرفاش رو باور نمیکنه تیپ و استیلش از افراد معمولی شاید معمولی تر باشه.
قبل از ارنج هر کی میدونست جایگاهش تو مستطیل سبز کجاست، افراد تنومند معمولا دفاع رو انتخاب میکردند سمت چپ و راست مستطیل سبز معمولا افراد قد کوتاه و تیز قرار میگرفتن، همیشه احساس میکردم آنها فقط مستقیم حرکت میکنن، نميدانم چرا مستقیم حرکت کردن را باور داشتن، مسیری را که طی میکردن با خطای بازیکن حریف سرنگون میشدند شاید صدای پرچم کمک داور را هنگام بالا بردن برای اعلام کردن خطر از همه بیشتر شنیده ان، صدایش همان صدای باد ست باد آنجا یک لحظه با تمام وجود فریاد میزند، هوووف شاید صدایی باشد که به گوش ما می رسد، بعد از آن صدای سوت داور مکمل صدای باد آنقدر گوش خراشست که سکوتی آن لحظه همه را فرا میگیرد، حتی توپ هم از صدایش بدش می آید، چون به او اجازه بوسه دادن را با دستور میدهد، همگی تو زمین آرایش میگیرند سیستم 4-4-2
بعد از خوش و بشی با داور و تیم مقابل صدای سوت که گوش خراش تر از صدای سوت قطارست، اجازه لمس کردن توپ را به من داد، من مهاجم بازی میکردم گل زدن را دوست داشتم، بایستی توپ را به تیم مقابل به نوعی هدیه می دادم، آنها برای هدیه دادن من کف میزنند، اگر کودکی آن لحظه صحنه را ببیند، دست زدن را در ذهن خود مانند یک جشن تولد تجسم میکند، با شروع بازی آرام سرو صداها شروع میشد، بنداز، بگیر، بیا بالا، آقای داور...
همیشه سعی میکردم ساکت تر از همه باشم، با توپ دوست بودم، قلبا این احساس را دوست داشتم، به کسانی که در مستطیل سبز توپ را به آرامی نوازش میکردند، لذت میبردم، یکی یکی به همه نگاه میکردم، انگار ذهنم حافظه خالی برای ذخیره این را همیشه داشت حتی بهتر از یک آنالیزور فوتبال بعد از بازی به خوبی آنالیز میکردم،تمام نقاط ضعف و قوت هر کداممان رابه خوبی تصویر میکشیدم، عشق واقعی در آماتورها را میشه همیشه دید، توپ مدام در زمین غلط میخورد، گاهی به آسمان پرتاب میشد انگار تو آسمان چشمک میزد، گاهی آزرده میشد، آنقدر دور میشد که یک نفر بایستی منت کشی را برای دوستی دوباره از توپ بخواهد، یک نفر از تیم حریف سمت توپ میرود، او نفس زنان از توپ درخواست دوستی دوباره میکند، توپ درخواست او را قبول میکند، دوباره به میدان می آید ، زخم هایش از درون زیادست،توپ آرام به صورت تصادفی سمت گل میرود مادرانه آغوش محبوب میرود، محبوب با یک دست توپ را به آسمان پرتاب میکند، انگار خدا پنجه ی محبوب را طوری خلق کرده بود که توپ در آن جا بگیرد، پرتاب دست شاید تنها ضربه ای باشد که مثل یک لالایی کودکانه، در گهواره توپ را با آرامش خاصی هدایت میکند، توپ هر چقدر بیشتر دور شود، دوستی اش دو چندان میشود، چشمان محبوب مسیر فرود آمدن توپ را دنبال میکند، با نشستن توپ بر روی پای اسماعیل لبخندی بر روی لبهای محبوب میبینم که راضی شدن دل او را نشان میدهد، اسماعیل توپ را به آسمان شلیک میکند، توپ به سمت شهرام در میانه میدان می آید، چشمانم به شهرام خیره میشود که چگونه توپ را مهار میکند شهرام یک نفر را از پشت سر حس میکند که حتی برای تصاحب توپ خطا را از قبل در فکر خود گنجانده، توپ آرام بر روی پای شهرام مینشیند و مانند یک آهو گام بر میدارد آن لحظه سطح بازی از دنیای آماتور بودن خارج میشود، سرش را بالا میگیرد و به حالت مورب پاس عمقی برای من و پژمان که نقش مهاجم داشتیم میفرستد،
پژمان سرعتش از من زیاد تر بود موقعی که میدوید زبونش بیرون بود.مثل اینکه شهرام خط کشی کرده بود توپ پشت سر مدافع قرار گرفت، پژمان از تله آفساید فرار کرد به توپ نزدیک تر شد به سمت توپ دوید تک به تکی در زمین رخ داد یک نفر مقابل یک نفر کار پژمان سخت تر بود،چون در حال دویدن سمت توپ بود و مدافع هم از پشت در حال تعقیب کردن او، بایستی سریع تصمیم بگیرد و مواظب باشد توپ از پایش دور نشود و سرعتش را طوری تنظیم کند مدافع آخر به او نرسد، همه به پژمان امید بستن آیا توپ گل میشود یا نه آن لحظه تصمیم گیری سخته، گلر تیم حریف از دروازه بیرون میاد ، دستهاش را برای در آغوش گرفتن توپ بی نهایت باز میکند و منتظر میماند،پژمان چشمانش غلتیدن توپ را بر روی زمین دنبال میکند و نیم نگاهی به گلر می اندازد انگار آن لحظه دروازه هفت متری به یک متر تبدیل میشود گلر موقع بیرون آمدن از دل مثل یه عربده کش میدون فریاد میزند، شاید فریادش به خاطر اعتماد نفسی ست که دارد شایدم به خاطر ترسی ست که او در دل پژمان بندازد، پژمان به توپ ضربه میزند توپ مستقیم در آغوش گلر گرم میگیرد پژمان تاسف میخورد دستی به موهای حنایی دم اسبیش میزند و از ته دل آه میکشد، گلر سریع بلند میشود،
آقا منوچهر فریاد میزند پژمان کمرت هی. .
محمد تک تماشاگر بازی با اخم واکنش نشان میدهد و از دیدن این صحنه ناراضیست.
برای دیدن بازی های حساس لیگ برتری زیاد به ورزشگاه رفتم، بیشتر با دوستانم و بیشتر از همه با آرش به ورزشگاه رفتم، من به نوعی بدهکار آرش بودم تو یه بازی دوستانه که من از او دعوت کرده بودم در صحنه ای جلوی چشمانم رباط پاره کرد، او را به بیرون زمین هدایت کردم و خود را مقصر اول و آخر این قضیه میدانم چند روز برای عمل رباط تو بیمارستان پرستارش بودم، شرمسار بودم، بعد از بهبودی برای باز کردن بخیه ها نزد دکتر به مطب رفتیم، برق شادی تو چشاش رو میدیدم، با قدی کوتاه و خپلی که داشت با لحنی ملتمسانه از دکتر پرسید کی میتوانم فوتبال بازی کنم، دکتر با یه سوال جوابش رو داد توچه تیم باشگاهی بازی میکنی؟ خواستم جواب دکتر رو بدم که آرش گفت تو سطح محلات تیم زردپوشان نیرو، من تمام زندگیم فوتباله مهم نیست تو چه سطحی بازی میکنم مهم اینه که با فوتبال عشق میکنم نفس میکشم زندگی میکنم.شبها با توپ میخوابم .
دکتر حرف آرش رو قطع کرد خدا رو شکر من فکر کردم تو سطح حرفه ای بازی میکنی شما از چند ناحیه رباط پاره کردی و کاش بقیه عمر زندگیت رو بتونی راه بری.من از علاقه که شما داری باخبرم ولی باید کنار بیایی.
آن شب با آرش همدرد بودم او تا صبح اشک می ریخت حتی یک لحظه هم خودم را نمیتونستم جایگزین او کنم، برام سخت بود امیدواری دادنم دلداری دادنم برای او تسکین درد نبود. اما سعی کردم امید را در او زنده کنم بعد از اون اتفاق همیشه با آرش به ورزشگاه میرفتم وبا لذت دادن به آرش حدقل کاری که میتونستم انجام بدم را جبران کنم، تا که شاید سبک شوم، از شلوغی ورزشگاه بدم می آید به تنها بودن محمد روی سکوها حسودی میکنم، احساس میکنم 90 درصد جمعیتی که به ورزشگاه میان برای تماشای بازی نمی آیند به قول آرش برا خوش گذرانی و عیش و نوش می آمدند، حتی شاید هوادار واقعی نباشند منتظر شعار دادن لیدر که با طبل صدای گوش خراش ایجاد کرده میمانند آنها طوطی وار بدون هیچ نظری تکرار میکنند که بیشترشان این شعارها برضد باشگاه بوده و بایستی تاوان پس بدن، از تماشاگری که در سکوی پایینی نشسته و مدام و بی خود از سر جاش بلند میشه، خواهشانه از او در خواست میکنم بنشینید، لطفا. خواهش میکنم. اما او مدام بلند میشود او نسبت به بازی هیجان ندارد فقط عادت وار این حرکت را انجام میدهد چند نفری که کنارم نشستن سیگار خود را با یک دانه کبریت روشن میکنند دودی به یکباره همانند ابرهای بالای سرم جمع میشود، موج مکزیکی در راه است و من هم بایستی به اجبار بلند شوم و دوباره مینشینم، همه بعد از بلند شدن به سمت چپ خود تا خاموشی موج به آن نگاه میکنند با رخ دادن ضد حمله ای همه به یک لحظه دوباره محو بازی میشوند، از بغل دستی شان میپرسند که چه کسی موقعیت را خراب کرد، همه به اسکوربور ورزشگاه برای تکرار آن صحنه دید میزنن، آرش به آنها پوز خند میزند و با لبخندی همراه سر تکان دادن با تاسف میگوید کاش آنقدر پول داشتم تا هزینه بلیط همه را میدادم و آنها را راهی خانه میکردم.
ده دقیقه ای از بازی گذشته بود و همه حسرت تک به تک پژمان را میخوردیم ، همه درحال دویدن هستن چه با توپ چه بدون توپ، یک نفر از تیم مقابل بر روی زمین درازکش ناله میکند چند نفر بالای سر او می روند، داور خودش را به صحنه نزدیک میکند، میپرسد توانایی بازی کردن را دارد یا نه؟
بازیکن حریف که از درد به خود میپیچد لحظات اول به داور توجه نمیکند، چند نفر او را به بیرون زمین هدایت میکنند، چند ثانیه میگذرد، دوباره به زمین بر میگردد، انگار لحظاتی پیش هیچ اتفاقی نیافته و ناله نمیکرد، این صحنه ها بارها از طریق رسانه در سطوح بالاتر را دیده م، همیشه به پزشک و دویدن آن تا بازیکن مصدوم با پیف پیف اسپری همه چیز ختم به خیر میشود.
داور با موهای خرمایی رنگش با دمیدن سوت از تیم حریف میخواهد بازی را شروع کنند،با برداشتن گام های بلند رنگ سبز زیتونی که کف استوک هاش حک شده بود شکل زیبایی به دویدن داور میدهد، مدل کفشاش ctr اورجينال اورجينال بودند،
بعد از 30 سال متوجه شدم که تفاوت کفش های اصل و بدل چقدر ميتونه تاثیر داشته باشد،حتی کوچکترین حرکت به بازیکن بی تاثیر نیست، حتی ميتونه شوتهاش رو قوی تر کنه، معدن این کفشها رو بن محسن داشت، بیشتر بازیکنان حرفه ای از او کفش تهیه میکردند، پاساژ کارون اهواز جایی بود که فوتباليستها برای لحظاتی همدیگه روملاقات میکردن، امثال ما که آماتور بودیم گهگاهی به پاساژ کارون میرفتیم و فقط کفش رو از بیرون ویترین میدیدیم و به صورت تصادفی گهگاهی بازیکنان مشهور که تو لیگ برتر بازی میکردند را از نزدیک میدیدم، اما بازیکن ندیده نبودیم، به قول آقا منوچهر درسته حرفه ای بازی نمیکردیم،ولی فوتبالی که سطوح بالاتر بازی میشد تفاوتی آن چنان با ما نداشت،
بن محسن با لنج کفش اورجينال می آورد وقتی تلفن همراهش زنگ میخورد جواب که میداد تو صحبتهاش حرف از لنج بود.آره صبر کن به جاسم هم گفتم فردا لنج میرسه از بار که اومدن تو ویترین میزارم نتونستی اهواز بیایی عکسش رو برا جاسم میفرستم، جاسم پارتی ما نزد بن محسن بود صمیمیتی بین آنها وجود داشت،کیفیت کفشها بسیار بالا بود و هزینه آنها پول خون من و پژمان!
جاسم برامون از پشت تلفن تخفیف ميگرفت تلفن که قطع میشد بن محسن منت سرمون میزاشت و مقدار جزئی نزدیک 20 هزار تومان از کفش 800 هزار تومانی تخفیف میداد با لهجه عربی ميگفت ولک ، اینم به خاطر جاسم. مبارک باشه.
پژمان معتقد بود با همین کفشهایی درجه سه هم میشه به خوبی گل زد، مگه به کفشه¡
بازیکن اگه بازیکن باشه پا برهنه هم گل میزنه ولی من موافق این جمله نبودم، چون پا کرده بودم، شهرام به من هدیه داده بود، سایز پامون یکی بود 44.
اورجيناله اورجينال.
وقتی اولین بار پوشیدم تفاوت بازی کردن با کفشهای قدیمی را حس کردم، حتی سرعتم هم زیاد شده بود احساس سبکی بهم دست میداد رو پنجه بودم، حین بازی چند دقیقه ای یکبار نگاه کفشهام مینداختم، یادمه از وسط میدون، شوت زدم !خودمم اون لحظه خندم گرفت.به خاطر قدرتی که به من داده بود ازش انتظارات بی خود داشتم.
بهزاد ریوالدو به من میخندید.ریوالد لقبی بود که به بهزاد داده بودیم، یک پا چپ اسمی، فوق العاده بود همیشه با تمسخر احوال کفشهام را ميگرفت و ميگفت راستی شوتهات محکم شدن دیگه. .
لامصب خودش با کفش ساده هر جای زمین اراده میکرد شوت میزد، لقب ریوالدو برازنده بهزاد بود.
کسی نبود که از کفشهام خبردار نشده باشه، نميدونم شاید مقصر اصلی خودم بودم که از کفشهام مدام تعریف میکردم، ولی باور داشتم که با اون کفشها راحت تر میتونم بازی کنم، فرمول پیچیده ای نبود ولی باعث شده بود صمیمیت بیشتری با توپ داشته باشم، مرتب کفشهایم رو تمیز میکردم .
اما امروز کفشهای قدیمیم را پوشیدم، لعنت بهشون.
کفش شیما فابریک که ساده ترین کفش به شمار میرفت به عنوان زاپاس همیشه باهام بود تا قبل از کفش اورجينال فقط با کفش شیما بازی میکردم، کفشهای مشکی که میشد یه دوبنده بپوشی و یا علی بگی و روی تشک کشتی بری!
یه بار هم باهاشون مسیر پیاده روی کربلا رفته بودم ، کفش همه کاره بود بیشتر چوپان ها از این کفش ها داشتن،شغلم سر و کله زدن با دامدارها بود و کارهای واکسیناسیون انجام میدادم 99 درصد چوپان ها کفش شیما پا میکردن، من که به اونا اضافه میشدم به 100 درصد میرسید،
کفش چند منظوره بود، توی سالن، چمن ، آسفالت، خاکی میشد باهاشون بازی کرد،-البته بایستی بازیکن چند منظوره باشی، بیشتر فوتباليستها فقط توی یک زمین میتونن بازی کنن،بازیکنهای چمنی، فوتسالیستها رو زیاد نمیشناسن و حتی نمیتونن توی سالن بازی کنن، من و پژمان و شهرام و اسماعیل بازیکن های چند منظوره بودیم، تمام جام ها را شرکت میکردیم، آسفالتی، چمنی، سالنی، خاکی، هر چه شرایط سخت تر میشد، ما روون تر بازی میکردیم، به راحتی خودمون رابا اون محیط وقف میدادیم، اختاپوست ادامون در می آورد.
کفشهای مشکی شیما سایز 44
قیمت مناسبی داشتن 16 هزار تومان اما با گارانتی یک ساله، مفید کار میکردن.
بیشتر خوراکشون آسفالت بود چسبندگی فوق العاده ای داشتن
آخرین باری که دوباره کفش شیما خریدم روزی بود که کفشهای اورجینالم را دزدیده بودند، اون روز برایم سخت گذشت، حس یک رباط پاره را داشتم، باز مقصر خودمم، ساکم را جا گذاشته بودم، از خستگی بیش از حد مغزم از کار افتاده بود بعد بازی لباسهام رو که عوض کردم سمت آبخوری رفتم ، آب نخورده چمن رو ترک کردم، توی مسیر چهره ژولیده م را توی آیینه دیدم دندانهای مصنوعیم رو نزاشته بودم،
دو تا از دندونام رو یه گلر با مشت از جا در آورد، خواستم فقط هد بزنم، مشت گلر دندون شکن بود، توپ از ما فرار کرد خون به پا شد،
دو تا از دندانهای نیشم رو چمن افتاده بود، تا مدتی لبخند نمیزدم، مجبور شدم دندون مصنوعی جایگزین کنم، دستم ،ساک رو که لمس نکرد تازه متوجه شدم .
ای وای ساکم را جا گذاشتم.
سریع به چمن برگشتم، ساکم نبود، از علی برازنده پرسیدم یه ساک آبی رنگ ندیدی؟
جا گذاشتم.
علی که مسئولیت چمن را به عهده داشت با چهره آفتاب سوخته ش با شلنگ آبی رنگی که رو شونه هاش با خود میکشید یه لحظه ایستاد و رو به سمتم گفت خدا خیرت بده.دیگه دنبالش نگرد.
چیز مهمی تو ساک بود؟
خواستم از دندونام بگم روم نشد نه آقا علی چیز خاصی نبود فقط کفشهام. بی خیال.
شلنگ رو مثل یه تکل بلند سر داد ايشالا پیدا بشه. دوربین هم که نیست برات نگاه کنم خیلی وقته قول دوربین بهم دادن ولی عملی نشد که نشد..
شلنگ رو هی سر میداد و درد دل میکرد و اعصاب خوردی های خودش رو یکی یکی مرور میکرد.
هيچوقت ساک رو پیدا نکردم بایستی با کفشهای اورجینال خداحافظی میکردم، حاضر بودم تمام عمرم لبخند نزنم ولی اون کفشها رو داشته باشم، ولی آرزوهای بی خودی بود و دست نیافتنی.
تاسف خوردم.
تا صبح فردای روز بعد با خودم کلنجار رفتم قبل از اینکه پیرمرد کفش فروش مغازه رو باز کنه در مغازه بودم! انگار چیزی را گم کرده بودم ، پیرمرد شل و شل داشت می اومد مثل یه جاسوس کمین نشسته بودم و پیرمرد را دید میزدم، پای چپش میلنگید تا به حال راه رفتنش را ندیده بودم شاید رباط پاره کرده، نکنه قبلا فوتبالیست بوده.نه گمان نمیکنم به استایلش نمیخورد، چاق بود و بد هیکل.
کرکره قدیمی ش رو بالا زد، از پشت سر مثل یه طلبکار خفتش کردم اما مودبانه سلام کردم، پیرمرد که تو عالم دیگه ای بود با واهمه ای که داشت سریع برگشت با لحن تعجب آمیزی سسسلام کرد، از ترس لکنت زبان گرفته بود،ببببفرمایید.
یه کفش شیما رنگ مشکی سایز 44 میخوام،یه سایز 45 هم بیار پا کنم ببینم کدومشون فیت پام میشه!
ماشالا چقدر پات بزرگه.
ده سالی هست ازش کفش میگیرم، نميدونم چرا قیافه من رو توی اون مغز کوچیکش ذخیره نمیکنه،
شاید مقصر نباشه. بیشتر مشتریاش افراد زیر خط فقرن..
این سایز 44 ، اینم سایز 45
رنگ آبیش رو دارم.
کفش های خوبین. هر جا بری 25 هزار میدن، ولی من قیمت خرید قبلیش همون 16 هزار تومان میدم، یه سال برات کار میکنن، کفشون آج داره و بسیار سبکه، میتونی باهاشون رو آسفالت هم بازی کنی..
این خصوصیات رو ده ساله دارم ازش میشنوم،
بدون اینکه بپوشم سایز 44 رو برداشتم.
عمو یه پا بزن.
نه عمو نمیخواد ممنون.
پیرمرد کفش فروش نمیدونست ده ساله دارم این سایز رو پا میزنم،
به قول شهرام کمر دردم از این کفشهاست،
دوباره برگشتم سر نقطه اولم، کفش شیما سایز 44 با دو تا دندون کم.
نهایتش لبخند نمیزنم.
لبخند زدن شهرام به خاطر شکستن یکی از دندونای نیشش شماره 4، با دندون شماره 4 من شباهت دیگه ای بود که تصادفی باهم داشتیم، اما شهرام هنوز کفش اورجينال داشت،برخلاف من.
کفشهام خیلی اذیتم میکنن باید برم شیماها رو بپوشم، تعادل ندارم،
بین دو نیمه عوضشون میکنم،
کسی هم متوجه نميشه کفش شیما پوشیدم، زشت هم نیست من حساس شدم، پژمان رنگ آبیش پوشیده و با اون موهای حنایی بلندش با اون چشمهای آبی دریاییش انگار از ایتالیا اومده یه جوری به موهاش کش بسته شبیه توتی ایتالیاییه،
خیالی نیست چی پاشه و داره بازی میکنه، اونوقت من با این دندونام روم نميشه با شیما بازی کنم، آخه یکی نیست به من بگه کجا بازی کردی، نگاه کفشهای همه بنداز، به غیر از شهرام و داور همه کفشهاشون معمولی و درجه سه ن، محبوبم آره اورجينال داره.منم داشتم !خدا لعنت کنه کسی که ساک رو دزدید، حتما با یه قیمت مفتی فروختشون، مطمئنا یه معتاد ساک رو برداشته، شایدم یه فوتبالیست کمینم بوده ولی باید سایز پاش 44 باشه، و گرنه به دردش نميخوره.اصلا مبارک باشه، اگه معتاد باشه با مواد افیونی که کشیده داره باهاشون راه میره، ولی هر چقدر هم که تو فضا باشه، به خاطر استوکهاش نمیتونه، باهاشون راه بره، حتما فروخته به قیمت شیما. ای داد.
داره به دندونام میخنده اونا رو چیکار کرده، شایدم تو ساک رو خوب نگشته ولی نه معمولا خوب همه چیز رو زیر میکنن، شایدم لحظه ای دلش برام سوخت.نکنه گمان میبره با یه پیرمرد بی دندون سرو کار داره .
هی آقا معتاده من پیر نیستم. .من با شیماها هم به خوبی اورجينال ها بازی میکنم، سابقه آقای گلی با این کفشها رو دارم، مهم دوستی بین من و توپه، دوستی خاله خرسه که نیست، یه عشقه واقعیه، مثل عشق رخش به مکتب نیرو..
اما من دروغ ميگم هر شب به کفشام فکر میکنم خدا بگم چیکارت کنه. .
هيچوقت نمیبخشمت.
مثل اینکه نوک ناخونهام سوزن فرو کردی دیگه نميتونم تحمل کنم آروم کنار خط میرم به کمک داوری که مثل یه مترسک خشکش زده اجازه میگیرم بیرون میرم، آره دیگه نميتونم تحمل کنم آروم سمت رخت کن میرم.
آقا منوچهر دلیل آمدنم را میپرسه،
چی شده شیخ، نمیتونی بازی کنی؟
بیشتر دوستام شیخ صدام میزدن، خودمم دیگه اسم کوچیکم رو فراموش کرده بودم، مجتبی رو فقط از خانواده گاه وقتی از آقا منوچهر میشنیدم.
نه آقا منوچهر کفشهام رو میخوام عوض کنم خیلی اذیتم نوک انگشتام رو ميزنه.
آقا منوچهر:آها باشه.سریع عوض کن برگرد تو زمین یکم بیا عقب تر ،میانه میدان بازی کن کمک شهرام بده ،مهاجم کاذب هم باش تو حمله شرکت داشته باش، به پژمان هم بگو به جای اینکه اینقدر با موهاش ور بره یکم تحرک داشته باش دفاع آخر رو اذیت کن.
باشه آقا منوچهر کفش شیماها رو سریع پا کردم حس بدی داشتم پوشیدن شیماها با نپوشیدن تفاوتی نداشت، احساس پا برهنه بودن بهم میداد ولی حدقل صدای قرچ قرچ استوکهاش روی پیست رو نمیشنیدم، نميدونم کدوم آدم عاقلی اومده پیست دور چمن رو آسفالت کرده، ما بایستی همیشه تاوان پس بدیم. از داور اجازه میگیرم وارد زمین شوم، داور با کادر داوری رسمی برخوردار میکردند و این باعث شده بود سطح بازی دو چندان شود، بیشتر اوقات او را مورد اهانت قرار می دهند اما با خونسردی آنها را به آرامش دعوت میکند، داور بودن در فوتبال آماتور سخت تر است اما باید داور باشد تا بازی برگزار شود.
قدم زنان سمت پژمان اومدم و نکات آقا منوچهر را گوشزد میکنم.
پژمان:ای بابا نميدونم چرا به موهای من حساسه، عکس جوونیاش رو دیدی موهاش تا سر زانوهاش میرسید..
خلاصه از من گفتن بود یکم تحرک داشته باش یادت باشه يه تک به تک هم از دست دادی.
پژمان:خوبه .تو هم..بعدی گله. .
ببینیم و تعریف کنیم من یه خط عقب تر میرم سعی میکنم بهت اضافه شم منتظر باش برات توپ بفرستم از اون پاسها دیگه..
نه تنها بازیکن چند منظوره بودیم بلکه هر پستی میتونستیم به خوبی بازی کنیم، قابلیت بالایی داشتیم، وظایف تمام پست ها رو به خوبی اجرا میکردیم، از حرفه ای ها بهتر.
بازی کردن توی محلات به مراتب سخت تر از لیگ های حرفه ایه، ایمان دارم.
نزدیک تر به شهرام میشوم و برایم خوشایندست شهرام زیاد اهل پاس دادن نبود ولی کنارش بازی کردن لذت بخش بود،محبوب توپ را روی محوطه شیش قدم میکارد چند قدم عقب تر میرود دستش را بالا میبرد برای خود محاسبه میکند و با دو گام سریع توپ را به آسمان شلیک میکند، توپ به من نزدیک و نزدیک تر میشود خدای من توپ سمتم می آید از ته دل خوشحال میشوم احساس میکنم همه چشمها آن لحظه به من نگاه میکنند مطمئنا محمد تک تماشاگر بازی منتظرست که من با توپ چه خواهم کرد همه به من خیره میشوند، غلتیدن توپ را در آسمان میبینم نور آفتاب یک لحظه چشمانم را می زند، اما ایستادگی میکنم تصمیم میگیرم چگونه به توپ ایست دهم، چرخش رنگ سیاه و سفیدی توپ را در آسمان به خوبی میببنم، حتی چسبهای زخمش را به خوبی حس میکنم، باید بهترین تصمیم را بگیرم، با استقبال سینه ام را چاک میکنم، توپ به آرامی با صدای تاپ قلبم هم صدا میشود، آن لحظه صدای توپ را با دل میشنوم، با سینه توپ را سمت شهرام هدایت میکنم، بازیکنی از تیم حریف که پشت سر در کمین نشسته، از پشت با آرنج به کمرم ضربه میزند، سمت زمین پرتاب میشوم، معترضانه فریاد میزنم آقای داور!
صدای سوت داور را میشنوم با گام های سنگین سمتم می آید جایی که خطا رخ داده ، ایست میکند، دستش را به عنوان خطای غیر مستقیم بالا میبرد با حالت معترضانه ای که خم بر آبرو دارم به بازیکن خطا کننده نگاه میکنم، خود را به گمراهی میزند،
از مصدوميت ترس داشتم!
یک سری از ناحیه مچ پای چپ گریبانگر این قضیه شدم، شش ماهی خانه نشین شدم، دلم برای بازی لک زده بود، بعد از بهبودی با ترس روبرو شدم، تا مدتی واهمه داشتم نکند دوباره مصدوم شوم، وانمود میکردم که نمیترسم، ترس بیشتر به خاطر دور شون از بچه های تیم بود و بازی کردن توی مستطیل سبز.
بهترین دوستانم را از طریق فوتبال بدست آوردم، مدیون فوتبالم،
نمیخواستم دوباره خانه نشین بشم.
گرمی بازی گرمی آفتاب را فراموش کرده بود، یاد دارم روزی در خیابان بر روی آسفالت داغ پابرهنه بساط دو گل کوچیک راه انداخته بودیم،یکی از همسایه ها که زوج مسن بودند به محض بیرون آمدن چتر خود را باز میکردن، آنها اهل جنوب نبودن، ما که سن نوجوانی را در آن زمان سپری میکردیم، همیشه به آنها میخندیدیم ، یک روز پیرمرد همسایه با قد بلندی که داشت من را صدا زد و دلیل خندیدن ما را پرسید!
دلیل خندیدن را گفتم که چتر باعث خنده ما میشود، پیرمرد همسایه لبخند زد و گفت من و همسرم به خاطر پابرهنه بازی کردن شما روی آسفالت داغ میخندیم و شما به چتری که ما برای مانع شدن از آفتاب بالای سر گرفتیم میخندید!
او حق داشت پاهام از شدت گرما تاول زده بود شاید یکی از علتهایی که سایز پام 44 باشه، همینه.
خطای پشت هجده ای رخ میدهد،
داور نه قدم میشمارد،تا فاصله دیوار دفاعی را تیم حریف رعایت کند، با صدای گستاخی به بازیکنان تیم حریف هشدار میدهد از این نقطه به سمت جلو حرکت نکنند و گرنه اخطار میدهم!
چند نفر دیوار میگیرند، گلر کنار تیرک می ایستد و خط دفاعی را میچیند، محبوب همیشه ميگفت گلر با تیرک دوستی ندارد شاید گاهی از گل خوردن نجاتم می دهد اما بیشتر اوقات به من صدمه میزند، گلر تیم حریف با صدای لرزان نه چندان مطمئن خط دفاعی را به سمت چپ هدایت میکند،شهرام مادر زادی دوپا بود، دو قولوهای پاش با همه تفاوت داشت بالاتر از حد مجاز چسبیده به گودی زیر کشکک پا بودند،
پشت توپ میرود رمز عبور ازخط دروازه عاشقی بود.
ابدی پله افسانه ای حرف دلش را درقالب مصاحبه ای بیان کرده بود من از دیوار دفاعی خوشم نمی آید چرا که من همه ی بازیکنان تیم مقابل را به راحتی جا میگذاشتم آنها با خطا من را سرنگون میکردن و دوباره جلویم سبز میشدن!
این منصفانه نیست پله رمز عاشقی را به خوبی میدانست
شهرام توپ را برای ضربه زدن کاشت من منتظر به لرزه در آوردن تور بودم ،موقعی که توپ به تور بوسه بزند، شهرام با پای چپ به توپ بوسه زد، توپ با سرعت به سمت کنج دروازه میرفت، زاویه دید من نسبت به توپ عالی بود، غلطان غلطان توپ را میدیدم رنگ احساس دوست داشتن توپ را همیشه میدیدم، آخرین نفری که صحنه را از دور میبیند محبوب ست، توپ به تیرک عمودی بوسه میزند، آن لحظه تیرک مارکای خیالم را یاد میکنم، روزی که با تیتر ،تیرک را برای شهرام به تصویر کشیدم ، تا او اميدوارانه تر از همیشه فوتبالش را دنبال کند، تیرک را من در فاصله خیالم از دور، نزدیک میدیدم، تیرک یک رویا بود بین من و شهرام. ..
آخرین تیتری که برایش نوشتم تیرک قامتش خمیده بود !
توپ آرام از بالای تیرک از زمین خارج شد، آن لحظه نفس ها در سینه حبس شده بود، محبوب بیشترین غصه رو میخورد،
به آن صحنه واکنش نشان داد،
من تقریبا یک متری شهرام ایستاده بودم مهربانانه نگام کرد گفت شیخ بعدی گله.
همیشه گلهایش را به من تقدیم میکرد، بهترین تیتری که برایش نوشتم :با یک گل بهار نمیشوم.
این تیتر برازنده شهرام بود.
هدیه دادن گلش را دوست داشتم با انگشت اشاره، گل را به من تقدیم میکرد چند دقیقه ای بود که ثابت ایستاده بودم توپ سمتم نمی آمد، توپ ناز میکرد،
سایه دفاع آخر تیم مقابل از سایه پژمان مراقبت میکرد، تمام حرکات بازیکنان را زیر نظر داشتم، پیمان پنج شیش متری با من فاصله داشت چند باری ?
نقد این داستان از : نازنین جودت
آقای مجتبی شیخ آزادی عزیز، سلام. داستان‌تان را در دو بخش فرستاده‌اید به خاطر محدودیت کلمات ارسال داستان در سایت که به زودی برطرف خواهد شد به هر حال سعی می‌کنم در بخش اول، به شکل مفصل به کل داستان بپردازم و در بخش دوم که باقی داستان است به شکل کوتاه.
«آوانتاژ» روایتِ یک نیمه از بازی فوتبال دوستانه بین دو تیم خوزستانی است. راوی یکی از بازیکنان است. زاویه دید اول شخص است. این بازیکن از لحظه‌ی ورودش به استادیوم که پیش از بازی است را برای خواننده روایت می‌کند تا پایان نیمه‌ی اول. «آوانتاز» داستان خوبی است. نویسنده با اطلاعاتی که در مورد بازی فوتبال به خواننده می‌دهد حتی منِ منتقد را که علاقه‌ای به این بازی ندارم و هرگز پیگیر جزئیات و قوانینش نبودم، علاقه‌مند به خواندن ادامه‌ی داستان می‌کند. اما اشکالاتی در کار هست که امیدوارم در بازنویسی برطرف‌شان کنید.
اول و پیش از هر چیزی نثر داستان است. از نثر شکسته در نوشتن داستان پرهیز کنید. این کار از ادبیت اثر کم می‌کند. واضح است که داستان را حتی یک‌بار هم بعد از نوشتن نخواندید که اگر می‌خواندید متوجه می‌شدید که پر از اشکال است. رعایت اصول نگارشی و املاء صحیح کلمات از اولین و مهم‌ترین اصول نوشتن است. ارکان جمله باید در جای خودشان قرار بگیرند مگر این که نویسنده صاحب سبک باشد یا از همان اولِ داستان با خواننده قرار بگذارد که مثلا افعال در آخر جملات نیایند. نه این‌که جای تمام ارکان جمله را عوض کند و خواننده مجبور شود بیش‌تر جمله‌ها را دوباره بخواند تا متوجه منظور راویِ داستان شود. به این دو جمله که به عنوان نمونه از متن انتخاب‌شان کردم توجه کنید: «غلام همیشه روزی با یه مدل مو به میدان می‌آمد.» «با گفتن یک صلوات و خسته نباشید از اسماعیل همگی به هم دست می‌دادیم.» از این جملات در متن زیاد بودند. داستان باید به زبان معیار پایبند باشد. لطفا در بازنویسی به این مواردی که اشاره کردم توجه کنید و اشکالات کار را برطرف کنید.
بهتر است زمانِ روایت، حال باشد (البته از شروع داستان روایت حال است اما در رفتن به گذشته و بازگشت به اکنون داستان کم دقتی کردید و جاهایی زمان حال با افعال گذشته آمده‌اند.) قرار است راوی در زمین بازی کند. هم بازی را برای خواننده گزارش کند و هم به خواننده اطلاعات بدهد. گزارش فوتبال در زمان حال شور و هیجان بیش‌تری به داستان می‌دهد و چون راوی مدام به گذشته فلش بک می‌زند تفکیک گذشته و حالِ داستان برای خواننده آسان‌تر خواهد بود. اما در مورد فلش بک زدن به گذشته. شمایی که سه سال است داستان می نویسید بهتر از من می‌دانید که فلش بک به گذشته بهتر است با بهانه انجام شود. بهانه پل تداعی می‌زند به گذشته تا راوی از چیزی بگوید که خواننده برای فهم بهتر داستان باید از آن آگاه شود. داستان کوتاه مجالی نیست برای اطلاعاتی که هیچ کمکی به پیش‌برندگی داستان نمی‌کنند. این همه رجوع به گذشته و دادن اطلاعات آن‌هم با ذکر جزئیات چه کمکی به پیش‌برندگی روایت کرده‌اند؟ این همه اطلاعات و معرفی این همه شخصیت و گفتن از ریز و درشت زندگی‌شان فقط به درد رمان یا داستان بلند می‌خورد. چون نویسنده قرار است از این آدم‌ها و اطلاعاتی که درباره شان می‌دهد در فصل‌های بعدی استفاده کند. اما در داستان کوتاه فقط متن را دچار اطناب کرده و خواننده را از خواندن ادامه‌ی داستان دلسرد می‌کند.
راوی اول شخص است. خودش در نیمه اول در زمین است و در پست مهاجم بازی می‌کند و در عین حال گزارش می‌دهد. خودتان را در موقعیت این بازیکن قرار دهید. حالا هم در پست مهاجم بازی کنید، هم بازی را گزارش کنید هم مدام به گذشته فلش بک بزنید و خاطره تعریف کنید. بنظرتان این‌کار قابل انجام است؟ نویسنده باید خودش را در موقعیت شخصیت بگذارد و محدودیت‌های او را بشناسد و بعد متناسب با محدودیت‌های او روایت کند، بخصوص وقتی راوی اول شخص است. چطور یک بازیکن هم بازی کند، هم بازی را گزارش کند و هم به گذشته پل بزند؟ این از باورپذیری متن کم می‌کند.
زاویه دید اول شخص محدودیت‌هایی دارد. بازیکنی که در وسط استادیوم است چطور می‌تواند از جزئیات اتفاقاتی که روی سکو می‌افتد به خواننده اطلاعات بدهد. چطور می‌بیند که محمد با اشاره درون توپ را به رخش نشان می‌دهد؟ اگر فاصله آن‌قدر کم است که می‌تواند این جزئیات را ببیند، باید خواننده را از این فاصله‌ی کم آگاه کنید و اگر فاصله زیاد است اجازه ندارد از جزئیات روی سکو چیزی بگوید. این تخطی از زاویه دید است.
آقای آزادی عزیز، پیش‌تر هم گفتم که داستان خوبی نوشتید. از نقاط قوت داستان‌تان توپِ بازی است. توپی که تشخص دارد و در موقعیت یکی از شخصیت‌های مهم در داستان حضور دارد. اما در مورد جملات پایانی تجدید نظر کنید. می‌شود با کمی صبوری و حوصله پایان بهتری برای این داستان نوشت. در بازنویسی فلش بک‌هایی را که هیچ کمکی به پیش‌برد روایت نکردند حذف کنید. این داستان می‌طلبد که کوتاه‌تر شود و موجزتر. اطمینان دارم بعد از چندبار خواندن متن و بازنویسی به داستان بهتری می‌رسید. این متن پتانسیل تبدیل شدن به داستانی بهتر را دارد.
بخوانید و بنویسید و باز هم برای ما داستان بفرستید که مشتاق خواندن هستیم.

منتقد : نازنین جودت

متولد 1352 شمیران. فارغ التحصیل مترجمی زبان انگلیسی، مقطع کارشناسی. بیش از 14 سال است که نوشتن را جدی دنبال میکنم.



دیدگاه ها - ۲
نازنین جودت » 14 روز پیش
منتقد داستان
سلامو خواهش می کنم. موفق باشید
مجتبی شیخ آزادی » 19 روز پیش
سلام خانم جودت گرامی، خوشحالم از اینکه داستانم را خواندید و نقد کردید، کاش ميشد بیشتر با هم صحبت کنیم و ازتون بیشتر کمک بگیرم. در کل از راهنمایی هایی که فرمودید بسیار سپاسگزارم.. انشالا داستان های بعد نکاتی را که فرمایش کردید را رعایت خواهم کرد.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.