رسیدن به دغدغه‌های مخاطب نوجوان




عنوان داستان : شنل بنفش
نویسنده داستان : سپیده رمضان‌نژاد

این داستان ویرایشی از داستان «شنل بنفش» می باشد.

مدرسه برایم جهنم شده بود. دیگر کمتر دور و بر خانم عزیزی آفتابی می‌شدم. حتی جایم را با زهرا عوض کردم و رفتم میز سوم نشستم. می‌خواستم دورتر باشم. کمتر حرف بزنم. کمتر زل بزنم توی چشم‌هایش. کمتر زل بزند توی چشم‌هایم. با خودم می‌گفتم کاش چند روزی به بهانه‌ای مدرسه نروم تا آبها از آسیاب بیفتد و بعد دوباره بر‌گردم.
مادرم می‌گفت: یه شاخه گل براش ببر. از اون رزهای قرمز خوشگل که توی حیاط عذرا خاله هست. صبح زود می‌ریم و یه شاخه گل ازش می‌گیریم. می‌تونی یه نقاشی هم براش بکشی. حتماً خوشحال می‌شه. اون که توقعی از شماها نداره.
ولی یک شاخه گل مرا راضی نمی‌کرد؛ مخصوصاً وقتی شاخه گلم را می‌گذاشتم کنار هدیه‌های هم‌کلاسی‌هایم.
صدای بچه‌ها یک لحظه هم از سرم بیرون نمی‌رفت. مریم می‌گفت پدرش از مغازه‌اش یک پادری آورده که به خانم عزیزی کادو بدهد. سحر یک روسری خریده بود. مونا یک تابلوی بزرگ و... . کادوهایشان و خوشحالی خانم عزیزی را توی ذهنم تصور می‌کردم و به بچه‌ها حسودی‌ام می‌شد.
به مادر غر زدم که نمی‌شه. یه شاخه گل خیلی کمه، زشته. روم نمی‌شه. گریه کردم. داد و بیداد راه انداختم. کیف مدرسه‌ام را پرت کردم وسط پذیرایی و گفتم اصلاً من فردا مدرسه نمی‌رم. مادر عصبانی شده بود که از کجا بیارم زبون‌نفهم؟ دو ماهه اجاره خونه عقب افتاده. هزار و یه بدبختی داریم. کادوی روز معلمت رو کجای دلم بذارم دیگه.
آن روز صبح خودم را به مریضی زدم و از رخت‌خواب بیرون نیامدم.
_دلم. آی دلم. مامان دلم خیلی درد می‌کنه.
مادر، که قشنگ معلوم بود هنوز از بگو مگوی دیروز عصبانی است، با خونسردی گفت: طوری نیست. حتماً سردیت کرده. یالّا یالّا پاشو دست و روتو بشور که داره دیر می‌شه.
نقشه‌ام همان اول کار لو رفت. مادر یک لیوان چای و نبات توی حلقم ریخت و راهی مدرسه‌ام کرد.
چه لحظه‌های غمگینی بود. بچه‌ها هدیه‌هایشان را گذاشته بودند روی میزهایشان و منتظر بودند خانم عزیزی از راه برسد. سولماز، بغل‌دستی‌ام، هدیه‌اش را با کاغذرنگی صورتی کادو کرده بود و روی کاغذرنگی نقاشی کشیده بود. چقدر دلم می‌خواست جای او بودم. تا خانم عزیزی وارد کلاس شد، بچه‌ها یکی‌یکی از جاهایشان بلند شدند و کادوهایشان را به او دادند.
_ممنون... ممنون دخترای گلم. چرا زحمت کشیدین. به‌خدا احتیاجی به اینا نیست. من هیچ انتظاری ازتون ندارم. همین که به یادم بودین کافیه.
خانم عزیزی تک‌تکشان را می‌بوسید و از آن‌ها تشکر می‌کرد. همه می‌خندیدند و خوشحال بودند. برعکس بقیه، من سرم پایین بود و خجالت می‌کشیدم. فکر می‌کردم حتماً باید با دست پر به کلاس می‌آمدم. از خجالت سرم را بلند نمی‌کردم و نگاهم را نه‌تنها از خانم عزیزی، که از همة بچه‌های کلاس می‌دزدیدم. باید کاری می‌کردم. ولی چه کاری؟ ما که آه نداشتیم با ناله سودا کنیم. در خانة کوچک فقیرانۀ ما هیچ چیز دندان‌گیری پیدا نمی‌شد. چشمانم را بستم و در خیالم همه جای خانه را گشتم. نه گلدان به‌دردبخوری، نه ظرف باارزشی، نه حتی تابلوی ساده‌ای که بشود کادویشان کرد و جلوی بچه ها و خانم عزیزی کم نیاورد. ولی چرا... چرا... یک چیزی بود. یک چیزی که می‌شد کارهایی با آن کرد. قلکم. من توی قلکم کمی پول داشتم.
با فکرِ قلک، لبخند گل‌وگشادی روی لب‌هایم نشست.
_ خانم عزیزی، من فردا کادومو میارم.
_ الهی من فدای تو بشم دخترم. من کادو نمی‌خوام. همین که درساتو می‌خونی برای من کافیه. این از صد تا کادو هم باارزش‌تره.
و مرا در آغوش گرفت و بوسید.
آن روز بعد از تعطیلی مدرسه، به‌سرعت به سمت خانه دویدم. سر راه، کنار بوتیکی ایستادم و از پشت ویترین به اجناس نگاه کردم. شنل زیبایی توجهم را جلب کرد.
_ کاش کسی اینو نخره تا من برگردم.
و این‌بار تندتر دویدم.
به خانه که رسیدم، سریع سراغ قلکم رفتم. مادر توی آشپزخانه بود. آرام طوری که متوجه نشود، قلک را زیر گوشم تکان دادم. با صدای جرینگ جرینگش لبخندی روی لب‌هایم نشست. قلک را توی کیفم گذاشتم و از خانه بیرون زدم.
_ کجا میری مریم؟ شب خونة خاله ناهید دعوتیم. یه امروز بازیگوشی رو بذار کنار. بشین ناهارتو بخور و مشقاتو بنویس تا زودتر بریم.
_الآن برمی‌گردم.
نگاهی به دور و برم انداختم. کوچه خلوت بود. همان‌جا دمِ در، قلک را به زمین زدم و پول‌هایش را جمع کردم. تکه‌های قلک را انداختم توی سطل زبالة توی کوچه و دویدم سمت همان بوتیک.
پشت ویترین ایستادم و با دیدن شنل، که هنوز سرجایش بود، نفس راحتی کشیدم. وارد بوتیک شدم. پول‌ها را گذاشتم روی میز و با خوشحالی گفتم: اون شنلِ بنفشِ پشت ویترین رو می‌خوام.
فروشنده نگاهی به پول‌ها انداخت و گفت: این که خیلی کمه دخترم.
_خب یکی دیگه بدین. فقط قشنگ باشه.
_ با این پول فقط می‌تونی جوراب برداری.
پس‌اندازم کافی نبود. نه‌تنها کافی نبود، خیلی هم کم بود. با خودم گفتم: جوراب؟ جوراب ببرم براش؟ دست‌خالی برم که بهتره.

و با ناراحتی از بوتیک بیرون زدم.
توی راه به حرف مفتی که سرکلاس به خانم عزیزی زده بودم فکر می‌کردم.
_ حالا باید چه‌کار کنم؟ چطوری بدون کادو برم مدرسه؟
با ناراحتی از بوتیک خارج شدم و به سمت خانه به‌راه افتادم. به خانه که رسیدم، مادر سفره را باز کرده بود. با بی‌میلی تمام، چند لقمه‌ای خوردم و کنار رفتم. حواسم پرتِ قولی بود که به خانم عزیزی داده بودم. نمی‌توانستم روی مشقم تمرکز کنم. مشقم را نصفه رها کردم و به مادر گفتم: بقیه‌شو میارم خونة خاله می‌نویسم. با دیدن خاله، انگار که داغم تازه شده باشد، لب و لوچه‌ام آویزان‌تر شد. خاله دوست صمیمی خانم عزیزی بود. آن‌طور که خودش می‌گفت هم‌کلاسی دوران مدرسه بودند. با دیدن خاله، سلام آرامی دادم و گوشه‌ای کز کردم.
مادر و خاله ناهید حسابی گرم گرفته بودند و از هر دری با هم حرف می‌زدند. خاله فردا به یک مهمانی دعوت شده بود و بیشتر صحبت‌هایش دربارة آن بود. بیشتر اقوام شوهرش آنجا بودند و برای خاله خیلی مهم بود که جلوی آنها کم نیاورد و می‌گفت: باید حسابی به سر و وضع و ریخت و قیافه‌م برسم. نباید پیش این فیسی‌ها کم بیارم.
حوصله‌ام از حرف‌هایشان سررفته بود. نریمان، پسر ده‌ماهة خاله، مدام نق می‌زد. خاله را حسابی کلافه کرده بود. مادر گفت: مریم، این بچه رو ببر تو اتاق سرگرمش کن تا خاله‌ هم یه نفسی بکشه.
نریمان را بغل کردم و رفتم توی اتاق. اسباب‌بازی‌هایش را ریختم دور و برش تا بازی کند. خودم هم گوشه‌ای دراز کشیدم. فکر فردا یک لحظه هم راحتم نمی‌گذاشت که ناگهان، با صدای خندة نریمان و پارچة بافتی که روی صورتم انداخته بود، به‌خودم آمدم.
_ وااااای. چه شنل خوشگلی. اینو از کجا آوردی تو بچه؟
و نگاهم به کیف بزرگ خاله افتاد که نریمان تمام خرت‌وپرت‌هایش را بیرون ریخته بود. وسایل خاله و اسکناس‌ها را، که توی اتاق پخش و پلا شده بود، جمع کردم و گذاشتم توی کیفش و دوباره به شنل قلاب‌بافی زیبای خاله خیره شدم. شبیه شنلی که پشت ویترین دیده بودم نبود، ولی در زیبایی دست‌کمی از آن نداشت. آهی کشیدم و با خودم گفتم: کاش کمی از این پولا مال من بود و می‌تونستم اون شنل پشت ویترین رو بخرم یا حداقل یه چیز به دردبخور دیگه رو.
ناگهان، نقشه‌ای به ذهنم خورد، ولی خیلی زود از خودم خجالت کشیدم. سعی کردم با نریمان سرگرم شوم تا از فکر مزاحمی که به سرم زده بود خلاص شوم. نریمان بدعنقی می‌کرد و مدام جیغ می‌زد. نمی‌توانستم آرامَش کنم. بدجوری کلافه شده بودم. هم با نریمان سروکله می‌زدم هم با افکار کثیفم. دست و پایم داشت می‌لرزید و کنترل رفتارم برایم سخت بود. در شرایط بدی گیر افتاده بودم که ناگهان با صدای خاله به خودم آمدم: بچه رو بیار اینجا خاله جان. گشنشه. چشمانم را بستم و نفس عمیقی کشیدم. چند دقیقه که گذشت، از اتاق خارج شدم. نریمان را به خاله دادم و به سمت دستشویی رفتم. آبی به سر و رویم زدم. حالم که کمی جا آمد، رفتم توی پذیرایی. زمان کند می‌گذشت. بالاخره بعد از خوردن شام، به خانه برگشتیم. آن شب را، هر طوری بود، گذراندم.
صبح، صبحانه‌نخورده و زودتر از همیشه، از خانه بیرون زدم. پشت ویترین بوتیک ایستادم و دوباره شنل را برانداز کردم.
همه چیز داشت خوب پیش می‌رفت. دل توی دلم نبود تا خانم عزیزی را ببینم و کادویم را به او بدهم. هم خوشحال بودم و هم می‌ترسیدم. بالاخره، خانم عزیزی وارد کلاس شد. بعد از حضور و غیاب، رفتم جلو و کادو را روی میزش گذاشتم.
_ روزتون مبارک خانم عزیزی.
_ دستت درد نکنه دختر گلم. چرا زحمت کشیدی.
_ لطفاً، بازش کنید.
و خانم عزیزی کادوی مرا باز کرد.
با دیدن شنل بنفش خوش‌رنگ من، جا خورد. شنل را زیر و رو کرد و گذاشت روی میز و بعد، زل زد به چشم‌های من و با تعجب گفت: دخترم، این شنل رو از کجا آوردی؟
زبانم بند آمده بود.
_ وای خدای من. چرا اینو پرسید؟ نکنه فهمیده باشه.
داشتم از ترس سکته می‌کردم و در فکر فرار بودم که ناگهان دستانم را گرفت و روبه‌رویم روی زمین نشست. دوباره زل زد به چشم‌های من.
_ ما...ما...مامانم با...با...بافته.
چشم‌های خانم عزیزی از تعجب گرد شده بود و من علتش را نمی‌فهمیدم. کمی سکوت کرد و بعد، با لبخند کمرنگی، تشکر کرد و گفت برو بشین دخترم.
نفس راحتی کشیدم. اگرچه هدیه‌ام آنقدر که انتظار داشتم معلمم را شاد نکرده بود، خودم را راضی می‌کرد. غم و ترسی که از دیروز به جانم افتاده بود به شادی کودکانه‌ای تبدیل شد.
ظهر، با خوشحالی و درحالی‌که دسته گلِ به آب داده‌ام را حسابی از یاد برده بودم، راهی خانه شدم. از خم کوچه که پیچیدم، خاله ناهید را دیدم که پشت در ایستاده بود. پاهایم سست شده بود. انگار نمی‌خواست مرا به خانه ببرد. در باز شد و خاله وارد حیاط شد.

درحالی‌که فاتحة خودم را خوانده بودم، پشت سرش به‌راه افتادم. چارة دیگری هم نداشتم. خودم را برای هر تنبیهی آماده کرده بودم. با ترس عجیبی که قبلاً هرگز تجربه‌اش نکرده بودم، کلیدم را در قفل در چرخاندم. پاهایم دیگر نمی‌توانست وزنم را تحمل کند. آرام به در تکیه دادم و گوش ایستادم. با صدای آشفتة مادر حسابی گیج شدم.
_ تو خونه گم نمی‌شه که. پیداش می‌کنی حالا.
_ خدا مرگم بده ایشالله. شنل قرض گرفتنم چی بود این وسط. برای یه دورهمی مزخرف، کار دستِ خودم دادم. عزیزی می‌گفت یادگار مادربزرگ خدا بیامرزشه. با پوست‌کلفتی ازش گرفتمش.
_ بابا اگه با خودت آورده باشی خونه، که همون‌جا توی خونه‌ست دیگه. مگه اینکه تو ماشین، مغازه یا جایی جاش گذاشته باشی. این‌قدر حرص نخور. سکته می‌کنی‌ها. ایشالله که پیدا می‌شه. آخرش اینه که می‌گردی یکی شبیهش پیدا می‌کنی دیگه.
_ وای نه خواهر. مامان‌بزرگش براش بافته بود. کجا لنگه‌ش و پیدا کنم آخه.
دنیا دور سرم چرخید. دیگر چیزی نمی‌شنیدم.
همان‌جا دم در نشستم و زدم زیر گریه.
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
خانم سپیده رمضان‌نژاد سلام

در پیامی که برای منتقد گذاشته‌اید پرسیده‌اید این داستان برای چه سنی مناسب است و تأکید کرده‌اید راوی، ماجرایی را روایت می‌کند که به گذشتۀ کودکانه‌اش مربوط می‌شود بنابراین زبان داستان چگونه باید باشد؟ ببینید وقتی داستان به گذشتۀ دور راوی و به دوران کودکی یا نوجوانی او برمی‌گردد، اثر می‌تواند داستان نوجوان باشد؛ در این صورت بهتر است از قلمرو زبانی نوجوان خارج نشود و نثر و زبان خیلی پیچیده نشود جوری که مثلا مخاطب نوجوان دچار سخت‌خوانی و سخت‌فهمی شود. حالا چرا این ماجراها برای مخاطب کودک و نوجوان مناسب‌تر‌ هستند؟ برای اینکه اغلب سوژه‌هایی که به کودکی یا نوجوانی مربوط می‌شوند، برای مخاطب بزرگسال کشش داستانی چندانی ندارند و یا دیگر از دغدغه‌های ذهنی مخاطب بزرگسال به شمار نمی‌آیند. مگر اینکه پرداخت در این داستان‌ها بسیار استادانه باشد و داستان آنچنان در لایه‌های معنایی عمیق شده باشد و نتیجۀ کار چنان جذاب از آب دربیاید که برای هر مخاطبی خواندنی و پرکشش شود که نمونه‌هایش هم کم نیستند. مثلا «تیستو سبزانگشتی» یا تعدادی از آثار «شل سیلور استاین» و نمونه‌هایی از این دست. اما وقتی ماجرا فقط به کادوی روز معلم، دعواها و آشتی‌های کودکانه، وسوسه‌ها و شیطنت‌های نوجوانی و ...ختم می‌شود، بیشتر مناسب مخاطب کودک و نوجوان است. با توجه به سابقۀ کوتاه داستان‌نویسی‌تان این داستان را خوب نوشته‌اید. خود سوژه خوب است. بعضی احساسات دخترک مثل شرمی که بین همکلاسی‌ها احساس می‌کند، احساسات درست و قابل اعتنایی هستند اما همه چیز در مجموع کمی شتابزده است و بیشتر به کلیات پرداخته‌اید و جزییات داستانی غایب‌اند. می‌خواهم بدانید نوشتن برای کودکان و نوجوانان اصلا ساده نیست بلکه کاری سهل و ممتنع است. اگر به داستان‌نویسی برای نوجوانان علاقمند هستید، آثار موفق را بخوانید. اگر فهرست آثار را ندارید از فهرست نویسنده‌های نوجوان استفاده کنید و از فهرست نویسنده‌ها به فهرست آثارشان برسید. هم کارهای تألیفی را بخوانید و هم آثار ترجمه شده را. به دغدغه‌ها و سوژه‌های مورد علاقۀ نوجوانان دست پیدا کنید و آن‌ها را دستمایۀ داستان‌نویسی قرار دهید. از خاطره‌ها فاصله بگیرید نه اینکه اصلا از آن‌ها استفاده نکنید بلکه به این معنی که حس‌ها را به یاد بیاورید اما نگذارید داستان فقط به اثری در ستایش نوستالژی‌های کودکانه تبدیل شود. فکر کنید چنین ماجراهایی با همین فرم و محتوایی که اینجا و در این اثر اجرا شده است، برای نوجوان امروز چقدر جذابیت دارند؟ بسیار بخوانید و بسیار بنویسید. منتظر آثار فراوان شما هستیم. برایتان آرزوی موفقیت می‌کنم.

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت