اصلاً نگران نباشید!




عنوان داستان : رفیقِ لطفی
نویسنده داستان : علی نیک زاد

دفتر انتشارات آرا - روز - داخلی
شانه¬های پهن و هیکل چاقِ چمن¬آرا با یک کت کشاد آبی¬نفتی و شلوار خاکستری رنگی که پای چپش کمی گشادتر از پای راست است، روی صندلی چوبی افتاده، پشت به دوربین، کپلش توی صندلی به سختی جا شده است، دست چپ را زیر چانه ستون کرده و با دست دیگر ته خودکار مشکی¬اش را روی میز می¬کوبد. خورشید، دسته¬ی نازک و مورب نوری را، بی¬حوصله از لای برگ¬های سپیدارِ پشت پنجره پرت می¬کند روی سرش. اتاق پر از سی دی و کمدهای چوبی و کاغذهای روی هم ریخته است و سایه¬ی سر بی مو و بزرگ چمن¬آرا روی قفسه¬های چوبی روبه¬رویش فضای آرام و ساکتی را ساخته ¬است. چمن¬آرا زیر لب چیزهایی می¬گوید و با مردِ جوانِ لاغری با موهای فر و پیراهن راه¬راه که روی صندلی نشسته و پاهایش را تند تند به زمین می¬کوبد و ما او را نمی¬بینیم صحبت می¬کند:
- چند وقت است که داستان می¬نویسید؟
- تقریبا 7 سالی میشه
- هیچ کدام از داستان¬های شما به چاپ هم رسیده است؟
- نه
- تحصیلات آکادمیک در رشته ادبیات هم دارید؟
- بازم نه، کارشناسی نوازندگی سازهای ایرانی دارم
- جالب است، نوازندگی، کار عملی موسیقی هم داشته¬اید؟
- این آخریا بیشتر روی آهنگسازی تمرکز کردم، ولی قبلا، چنتاای آلبوم بی¬کلام داشتم، گروه نوازی هم کم و بیش بوده، به خاطر ادامه داشتنم چنتا آلبوم با کلام هم ضبط کردم، که باید می¬کردم، البته علاقه خیلی زیادی به داستان¬نویسی معاصر ایران دارم، یه مدتی هم یک صفحه تو مجله هنر موسیقی می¬نوشتم که مشغله کاری نذاشت ادامه بدم.
- از این دست مسائل مرید و مرادی و شاگردی، خودتان که بهتر می¬دانید آقا این حرف¬ها برای ما شرقی¬هاست، مدت¬هاست تحول در شرق از بین رفته است، بگذریم البته، جای این حرف¬ها نیست، از این¬ها داشته¬اید؟
- بله، البته که داشتم، یه دوره بلند مدت شاگرد استاد ارشد طهماسبی بودم و یه جسته گریخته هم شاگرد استاد محمدرضا لطفی بودم و عضو گروه شیدای استادم هستم.
- شاگر استاد لطفی بزرگ بودید؟ خیلی جالب است، علاقه یک موسیقی¬دان به ادبیات داستانی
- این داستان شما راجع¬به کدام¬شان است؟
- هیچ¬کدام، در باره آقای حبیبیانه، از رفقای نزدیک هر دو استادم که با تمام تسلطی که هم به فرم و هم به تکنیک نوازندگی داشت، هیچ وقت دیده نشد.
- راستی از کتاب همنوایی شبانه ارکستر چوبها سه جلد دارین ها.
- من هرگز اسمی از ایشان نشنیده¬ام!!
- متاسفانه خیلی¬ها اینطورن. تقریبا تو همه¬ی کارها و کنسرت¬های استاد لطفی شرکت داشت بدون اینکه هیچ اسمی ازش برده بشه، حتی تو کارهایی هم که بصورت رسمی منتشر می¬شد، تا همین کنسرت آخری گروه هم¬نوازان استاد که چند روز قبلش کلاً رفت. من تو این متنی که پیش شماست، سعی کردم به شناخت بیشترش کمک کنم، البته اگه لطف کنید و مجوز چاپ بدین؛
- بسیار خب بگذارید بررسی کنیم، به شما اطلاع خواهیم داد.
- البته می¬دانید که داستان¬هایی در¬باره موسیقی این روزها خیلی نان ندارد.
- بله.
خانه¬ی چمن¬آرا – شب – داخلی
اتاق کار چمن¬آرا در خانه با تمام جزئیات شبیه به دفتر انتشارات است، پس با در نظر گرفتن تفاوت بدیهی بین شب و روز، چمن¬آرا را دقیقا در همان حالی که در دفتر انتشارات بود می¬بینیم که این¬بار بلند بلند در حال خواندن کاغذهای جوان ندیده¬ی راه راه است.
اولین بار در مکتب¬خانه میرزا عبداله، آموزشگاه موسیقی استاد محمدرضا لطفی دیدمشان، لاغر بود با پیشانی کشیده و رنگ پریده¬ و سبیل کم¬پشت و بوری که شاید پنجاه سالی بود که هرکجا می¬رفت آنجا بود، نگاه عجیبی داشت شبیه کسی که دزد خانه¬اش را زده باشد و از ترس توان داد کشیدن نداشته باشد و این لحظه همیشه و همه جا با او کش می¬آید. کم حرف می¬زد و معمولا تنها می¬آمد، بیشتر می¬نوشت، آن روزها استاد لطفی تازه به ایران برگشته بودند (تابستان سال 1385) و در حال جمع¬آوری و گزینش چند نوازنده جوان برای گروه همنوازان شیدا بودند، برای خواندن هم جوان خوش رویی همیشه درکنارشان تمرین می¬کرد که بعدها شد همین آقای سید محمد معتمدی خودمان، من به سفارش استاد ارشد طهماسبی برای آزمون و پذیرش در گروه رفته بودم، حبیبیان با دفترچه یادداشت کوچکش کنار دست استاد نشسته بود و با دقت به اجراها گوش می¬داد و گه گاه تذکری یا نصیحتی به نوازنده¬ها می¬کرد که از سر مهر بود، بعد از اجرای هر نوازنده نگاهی به استاد می¬کرد و سرش را پایین می¬انداخت و به نظر می¬آمد که دارد داستان-هایی توی دفترچه یادداشتش می¬نویسد، مکتب¬خانه جای خیلی عجیبی بود، یک ساختمان دوطبقه جنوبی قدیمی با بویی که شبیه هیچ بوی دیگری نبود، ته یک کوچه بن¬بست با هجده پله سنگی تمیز، که طبقه اول آن آرشیو مقاله¬ها و کتاب¬های مربوط به موسیقی و دستگاه¬های ضبط و پخش قدیمی و مجموعه تسبیح¬ها و آلبوم¬ها و شمع¬ها و سازهای خود استاد بود که غیر از آن یکباری که دیدم و نهم مهرماه بود و روز ملی موسیقی، همیشه در آن قفل بود و طبقه دوم، آموزشگاه، روی تمام دیوارها سبز روشن ریخته شده بود، سه اتاق داشت که یکی برای تمرین آواز بود و دوتای خالی دیگر دقیقا پشتِ تخت استاد که همیشه یک گبه¬ی سفید رویش پهن بود، قرار داشت، چند صندلی در گوشه سالن بود، دور تا دور اتاق تابلوهای خوشنویسی استاد امیرخانی با ظرافت بسیار زیادی به دیوار نصب بود، روی گلیم کف اتاق چند تشکچه نارنجی پهن شده بود برای نوازنده¬ها، خود میرزا عبداله هم با کلاه نمدی مشکی¬اش و سبیل پرپشت تمام مدت ماتِ حبیبیان بالای سر استاد توی قاب چوبی پهن، ایستاده بود، فضای مکتب¬خانه سنگین بود، مچ دستم قفل شده بود، تقریبا نمی¬توانستم مضراب بزنم، قطعه¬ای که آماده کرده بودم از ذهنم پاک شده بود انگار، اولین بار بود که این نگاه سپیدپوش را به غیر از کنسرت¬هایش توی چشمانم می¬دیدم،
- آقای لطفی: قبل از نواختن معرفی¬اش کن
- من: قطعه ضربی برای تار در جامه¬دران، ساخته و اجرای خودتان در کنسرت سال 72 پاریس که بعدها شد چشمه¬ی نوش
تحملشان برایم سخت بود و سخت مضراب می¬کشیدم، صدای قرچ قرچ استخوان¬های مچ دستم با نت¬ها یکی شده بود، میرزا عبداله هم انگار حبیبیان را ول کرده بود و می¬خواست از آن بالا بپرد پایین بنشیند کنار دست من و لابد بگوید اشتباه کرده¬ای که از قطعات خودش انتخاب کردی، جوان، به هر بدبختی¬ای بود تمامش کردم، هراسان از مکتب¬خانه زدم بیرون و به پله¬ی پانزدهم نرسیده بودم که سیگاری دود کردم و پیاده و بی¬جان خودم را کشیدم تا در خانه. چشم¬های حبیبیان موقع نواختن من شبیه بادی بود که دور تا دور برج و باروهای ارگ بم چرخیده بود و دست آخر زن بدبختی با موهایی پر از بوی سدر را پیدا کرده بود و از آن بالا پرت کرده بود پایین. نمی¬توانستم فراموشش کنم. نمی¬شد فراموشش کرد، تا خود شب توی نگاهش می¬چرخیدم، فردا صبح هنوز آفتاب تا ردیف رج¬های کرمِ جلوی میزِ وسط اتاق نرسیده بود که استاد طهماسبی "فردا صبح ساعت 8 مکتب¬خانه باش" را از آن طرف خط توی گوشم زد. بیشتر از اینکه برای ساز زدن در گروه هم¬نوازان شیدای استاد لطفی خوشحال باشم برای دیدن حبیبیان می-رفتم تا شاید شد و به پشت آن نگاه رسیدم، 6:30 از خانه زدم بیرون و 7 نشده مکتب¬خانه بودم، از پل چوبی پیاده تا آنجا راه زیادی نبود، خیابان حقوقی خلوتِ خلوت بود، فقط یک سُپور نارنجی آنقدر برگ¬های¬ سپیدار را درِ مکتب¬خانه تل¬انبار کرده بود، که انگار می¬خواهد شهر را آتش بزند. تا روبرو شدن با نسیمی که قرار بود بازهم دور ارگ بم بچرخد و اینبار منِ بدبخت را بگیرد و از آن بالا پرت کند پایین، یک ساعت باقی بود.
"امروز 18 مهر است، سالش مهم نیست اما سه سال قبل¬تر از امروز، بعدازظهری بود که بدن لاغر گیتی از بین در و دیوار و من و همه¬ی چیزهای دیگر رد شده بود و آمده بود و نشسته بود توی قاب عکس روی تاقچه، آمده بود تا بماند. امروز 18 مهر است. (صفحه 87 دفترچه یادداشت حبیبیان)"
قبل از رفتنش، تقریبا هرروز عصر خانه حبیبیان بودم، تنها زندگی می¬کرد، البته که باید تنها زندگی می¬کرد، ازدواج نکرده بود، آن سبیل¬های نازکِ بور که تازه درآمده بود، از شهرشان بلند شده بود و یک¬راست آمده بود تهران و یک خانه¬ی کوچک قدیمی حیاط دار پر از شمعدانی و درخت نارنج و شیشه های کنگره کنگره¬ اطراف خیابان شریعتی اجاره کرده بود و یک ساز و چند جلد کتاب و یک قاب عکس و یک دفترچه یادداشت و یک تخت خواب و یک ضبط صوت و کمی خرت و پرت که از سمساری جمع کرده بود، ریخته بود توی خانه و تا قبل از رفتنش همانجا نشسته بود، خانه پر بود از نوای مضراب¬هایش و بوی شمعدانی، خانه¬ی گرمی داشت، هرگز شاگرد نگرفته بود، یک¬جور ترس داشت انگار از روبرو شدن با شاگرد، ترس از رد و بدل کردن مضراب¬ها، ترس از نگاه¬هایی که آدم را می¬برد پشت شیشه¬ی اتاق¬های بیمارستان، ترسِ دوباره سرد شدن خانه¬اش، ترس از زن، ترس از ترس، با هر بدبختی¬ای بود خودم را رفیقش کرده¬ بودم، تا جایی که حتی برایم گفته بود، در دانشگاه امیرکبیر رشته برق صنعتی می¬خوانده، اواسط ترم سوم یک شب تا صبح دوبار فیلم "رنگ انار" "سرگئی پاراجانوف" را دیده بود و بعد از اینکه فیلم تمام شده بود یک ساعت تمام خیره شده بود به دیوار و بعد هراسان رفته بود امور دانشجویی دانشگاه و گفته بود میزان توان مصرفی هیچ موتوری دیگر به چپش هم نیست و انصراف داده بود و سال بعدش ترم اول رشته الهیات بود. آنقدر آمدم و رفتم مکتب¬خانه تا یک¬روز بعد از کلاس قرارشد کمی پیاده¬روی کنیم و در مورد ساخت یک پیش¬درآمد در راست پنجگاه که هنوز ساختنش تمام نشده بود و می¬خواستم در اولین آلبوم مستقلم بی¬آورم گپی بزنیم، حرف¬هایش در مورد موسیقی شبیه ابرهایی بود که اسفند ماه می¬ریزند روی شهر اما بوی باران نمی¬دهند، می¬خواستم ادامه بدهیم، اصرار کردم که ادامه بدهیم، دوشنبه همین هفته، ساعت 4 بعداز ظهر، پل چوبی.
"مسئله برای من تأثیر گذاشتن یا نگذاشتن است، نه بودن یا نبودن، چون همیشه بوده¬ام، توی کاسه¬ی خام سازها در کارگاه¬های سازسازی، توی توده¬ی اشک مردم در سالن کنسرت¬ها، توی مضراب و آرشه¬ی نوازنده¬ها موقع تمرین، توی جاروی دستان سپورها، لابه¬لای باران، حس می¬کنم همیشه می¬توان بود. شاید همیشه نمی¬توان تأثیر گذاشت اما.(صفحه 18 دفترچه یادداشت حبیبیان)"
بهار سال 1389، گروه سراسر دچار تمرین برای کنسرت "سایه جان" بود، کاری که قرار بود اول در برج میلاد به صورت کنسرت اجرا شود و بعد هم تقدیم شود به آقای هوشنگ ابتهاج همیشه یار استاد لطفی، و شاید بعدها سی دی آن هم منتشر شود، انتخاب شعرها با خود استاد بود، قرار بود آهنگِ تصنیف "آوای دوست" که قطعه پایانی کار بود را من بنویسیم. دوشنبه ظهر با خانه حبیبیان تماس گرفتم، معمولا اولین نفری بود که ساخته¬هایم را می¬شنید، قرارگذاشتیم با محمد معتمدی برویم خانه¬اش برای تمرین. توی تاکسی که نشسته بودم راننده تمام داشته¬هایش را برایم حرف زد، می¬گفت: آدم نمی¬تواند یکمرتبه خوشبخت شود، باید ذره ذره خوشبخت شد، همه چیز باید به هم بچسبد تا خوشبختی برایت بیاید. اما می¬شود یکمرتبه بدبخت شد، چون بدبختی یکباره می¬آید و ادامه دار می¬ریزد روی آدم.
"جوان بدی نبود، موهای فر و به¬هم ریخته¬اش عصبی¬ام می¬کرد، زیاد حرف می¬زد اما موسیقی را می¬فهمید، می¬دانست کجا باید چه بزند، چه بگوید که حتی اگر تمام کارهای جهان را هم داشته باشی، بنشینی و تا آخر حرف¬های خودش و سازش را بشنوی، خودم را زیاد می¬بینم این روزها، توی کوچه پس¬کوچه¬ها، ول با گیتی، باید بروم شاید. حوصله تکرار را ندارم، تکرار، بدبختی مدام می¬آورد، گیتی پیش او هم می¬رود لابد، ساخته¬هایش بوی تندی دارد، نمی¬توانم به او نه بگویم. این هم مثل سیروس جمالی از بین می¬رود آقای لطفی، مطمئنم. (صفحه 41 دفترچه یادداشت حبیبیان)"
بعد از کنسرت "سایه جان" آقای لطفی شیدای بانوان و شیدای بازسازی را هم به¬دنیا آورد، و پا¬ به جفت برای این¬ها بود، حبیبیان مخالف بود و این اواخر کمی عنق، می¬گفت: یکی را بزرگ نکرده نباید به فکر زاییدن دومی افتاد، استاد هم که کار خودش را می¬کرد، استاد لطفی بعد از برگشتن به ایران و اجرای کنسرت کاخ نیاوران رابطه خوبی یا آقای مشکاتیان نداشت، تقربیا با همه دوستانش البته، حبیبیان هم از این گروه جدا نبود، من هم مجبور بودم به¬تنهایی همنوازان را جلو ببرم، استاد لطفی طرح کنسرتی بر پایه شعرهای آقای ابتهاج را بررسی می¬کردند که بیشتر روی شعر "هنر گام زمان" اصرار داشتند، محمد معتمدی را تقریبا همه می¬شناختند دیگر، دلش می¬خواست برای خودش کار کند این اواخر، در این شلوغی بر خلاف میلم سراغ خواننده هم باید می¬گشتم، شهریور ماه سال 1390 بود، برای اجرای اولیه و نت¬خوانی و کوک صدا با محمد معتمدی رفتیم خانه حبیبیان، یکشنبه بود به¬گمانم، ده دقیقه یک¬بند در زدیم، نبود که نبود، تلفن خانه را هم جواب نمی¬داد، نیم ساعتی ایستادیم شاید بی¬آید، خبری نشد، سیگار سوم را که کشیدم ناچار برگشتیم، تا فردایش هم هیچ خبری از حبیبان نشد، دوشنبه شب با استاد طهماسبی تماس گرفتم. یک هفته بود که اورا ندیده بود، سه¬شنبه بعداز ظهر به اتفاق استاد طهماسبی رفتیم در خانه¬اش، باز هم نبود، نگران بودیم، از همسایه-ها پرس و جو کردیم، بی¬خبر بودند، فقط پیرمرد خانه¬ی کناری او می¬گفت: آخرین بار دو روز پیش وقتی یکی از همسایه ها را برای آتش¬زدن پسر کر و لالش دستگیر کرده بودند، حبیبیان را دیده که در آن شلوغی نیم ساعت تمام وسط کوچه ایستاده بود و به خانه¬¬ی خودش نگاه می¬کرده است. با هر بدبختی بود از روی دیوار رفتیم توی خانه، قفل آویز برنجی¬ای که همیشه بعد از رفتن به در می¬زد سر جایش نبود، شیشه¬های رنگی در را شکستیم و در را باز کردیم، سراغ بوی مرده می¬کردیم، بوی شمعدانی و گیتی را جستیم، همه چیز را جاگذاشته بود و رفته بود، خانه گرمِ گرم بود، تار غمگین تکیه داده بود به کنج دیوار اتاق و مات و عصبانی نگاهم می¬کرد، همه کتاب¬هایش داشتند باهم خوانده می-شدند، قاب عکس روی تاقچه رفته بود، استاد طهماسبی رفت توی ایوان و سیگاری گیراند و بعد با جاروای که آنجا افتاده بود شیشه¬های در هال را جمع می¬¬کرد که ساز و دفترچه یادداشت¬اش را برداشتم و از لای بوهاای که هرگز پیدا نشدن خانه¬ی حبیبیان را رها کردیم و زدیم بیرون.
بیست و پنجم آبان ماه 1390 بود، تالار وحدت، ساعت 11 شب، مردم با کِیف دست زدند و بعداز خم شدن ما انگار هزار کار نکرده دارند تند تند از سالن هجوم بردند بیرون، خانه که رسیدم، سیگارم را توی حیاط می¬تکاندم که صفحه آخر دفترچه یادداشتم نوشتم: عین دوساعت چشمانم را از گیتی برنداشتم، گیتی همه جا با آدم می¬آید.
نقد این داستان از : کیوان سلحشوری‌مهر
عرض درود و ادب دارم؛ جناب آقای علی‌نیک‌زاد
اجازه بدهید در ابتدا عرض کنم که وقتی با اولین داستان ارسالی شما مواجه شدم (دیشب حدود ساعت 12، نوا را کشتم)، نه تنها از انتخاب اسم داستان‌ ( پس انتخاب هوشمندانۀ اسم، علاوه بر جذابیت و جذب مخاطب، می‌تواند نقشی مهم و حتی کلیدی در داستان ایفا کند) لذت بردم، بلکه از طریق شروع جذاب ( ...و نه هیچ زن دیگری با پالتوی بلند خاکستری را قطعه قطعه نکردم...) و میان‌حادثه‌ای داستان ( پس پایبندی و یا تغییر ترتیب اجرایی فن شعر ارسطویی در داستان هم منطبق با نیازهای روایت اجرایی می‌شود.)، جذب روایت شدم که بسیار قابل‌تقدیر است.
برگردیم به داستانِ رفیقِ لطفی، دوست من قطعاً همان‌گونه خودتان هم مستحضر هستید، اندک‌تفاوت‌هایی بنیادین! در شیوۀ نگارش فیلمنامه و داستان وجود دارد ( در مورد استثنی و موارد تلفیقی-ابتکاری عرض مطلب نمی‌کنم؛ بماند برای فرصتی دیگر)، مواردی از این دست (دفتر انتشارات آرا - روز – داخلی...)، معمولاً برای آن که کارگردان محترم، دستش برای انتخاب لوکیشن و فضاسازی و... باز باشد؛ تعبیه می‌شود و نه برای خوانندۀ حرفه‌ای که می‌خواهد یک داستانِ ملموس نوشته شده را با جان‌ودل مطالعه کند.
شما در هر دو داستان نشان داده‌اید که به خوبی می‌توانید، چنین فضایی را ( ملموس و قابل‌تصور) ارائه بدهید؛ ببینید که با چه قدرتی به داستان‌تان ورود می‌کنید ( شانههای پهن و...با یک کت گشاد آبینفتی ...که پای چپش کمی گشادتر از پای راست است...و با دست دیگر ته خودکار مشکیاش را روی میز میکوبد...با مردِ جوانِ لاغری با موهای...که روی صندلی نشسته و پاهایش را تند تند به زمین میکوبد و ...)، پس چرا به سراغ توضیح صحنۀ فیلمنامه‌ای( داخلی- خارجی-...) می‌روید؟ ولو این‌ که در همین پاراگراف اشاره کرده باشید به (...پشت به دوربین...)، پس لطفاً بیشتر به اتفاقاً جزئی اما پیش‌برنده بپردازید.
اصلاً قصد ندارم که درباره کیفیت یک دیالوگ صحیح در این مجال ورود کنم، چرا که شما در داستان اول ( : ...باید میپرسیدم، می‌خواستم توجه شما را جلب کنم.../.../: همه روزهای ما بد هستند.) به ما نشان می‌دهید که درک ذاتی خیلی خوبی از سلامت یک دیالوگ و متفاوت‌نویسی مرتبط با منظور روایت را دارید. پس چه اتفاقی می‌افتد که در این داستان ( : چند وقت است که داستان می‌نویسید؟/.../: تحصیلات آکادمیک در رشته ادبیات هم دارید؟/: جالب است، نوازندگی، کار عملی موسیقی هم داشته‌اید؟.../: قطعه ضربی برای تار در جامه‌دران، ساخته و اجرای خودتان در کنسرت سال 72 پاریس که بعدها...)به سمت اطلاعات اخباری-گزارشی بجای دیالوگ‌نویسی سوق داده شده‌اید؟ مطابق با توانایی مشهود شما مطمئن هستم که به خوبی قادر به ترمیم این موارد هستید.
اگر که بخواهیم در باب ضرورت و رعایت زبان معیار هم اندکی بپردازیم، بایستی عرض کنم که شما در بیشتر موارد زبان سالمی را به کار می‌برید، البته بجز مواردی که جایگاه ارکان سالم جمله را تغییر داده و به نحوی زبان را شاعرانه می‌کنید ( ...خودم را زیاد می‌بینم این روزها...ول با گیتی، باید بروم شاید...)، دوست من، اجازه بدهید که زبان و تشبیه شاعرانه ( ... خورشید...بی‌حوصله از لای برگ‌های سپیدارِ پشت پنجره پرت می‌کند روی سرش...) فقط در خدمت شعر باشد ( بازهم در مورد استثنی عرض مطلب نمی‌کنم؛ مثلاً تریستان و ایزوت که هم به واسطۀ ذات سروده شدن و هم شیوۀ بازنویسی ژوزف‌بدیه و ترجمۀ بسیار زیبای استاد پرویز ناتل خانلری مقوله‌ای مجزا است).
و اما در مورد شخصیت‌پردازی، ورود گیتی ( ...از بین در و دیوار و من و همۀ چیزهای دیگر رد شده بود و...نشسته بود توی قاب عکس روی تاقچه...) آن‌قدر نرم و جذاب بود که با خودم آرزو کردم که ای‌کاش این نویسندۀ دقیق و هوشمند بیاید و این داستان را تبدیل به رئالیسم‌جادویی بکند ( لطفاً اصلآً به آرزوهایِ لحظه‌ایِ بنده توجه نکنید)، اما متأسفانه گیتی فقط در حد یک اسم ( و نه حتی یک تیپ) ورود کرد و شخصیت‌پردازی ناکام ماند. چرا که در بین هجوم اسامی و گزاراش‌هایی که چندان هم در خدمت روایت داستانی‌ نبودند (سیروس جمالی/ صفحه 41 دفترچه یادداشت حبیبیان/ .../ هنر گام زمان/ محمد معتمدی/ شعرهای آقای ابتهاج/...)؛ حیف شد و از دست رفت.
از طرفی علاقۀ شما به موضوع سازها ( البته هیچ اشکالی هم ندارد و بسیار هم قابل ستایش است) در هردو داستان ارسالی نمایان است، لطفاً با حفظ این علاقۀ دلپذیر، سعی در بهره بردن از سایر بهانه‌های متنی ( پس بهانۀ روایت هم از موارد الزامی در پیشبرد متن است) داشته باشید.
اصلاً نگران نباشید! همۀ ما نویسندگان به مانند فوتبالیست‌های عزیز ( البته نه به لحاظ درآمد مالی!) هم روزهای خوب داریم و هم روزهایی سخت ‌و دشوار. پس الزاماً قرار نیست که پس از نوشتن یک داستان خوب، حتماً اثر بهتری خلق کنیم، اما ضروری است که با هربار نوشتن به تجربۀ نوشتاری‌مان اضافه نماییم؛ پس لطفاً به نوشتن و ارائه اثر ادامه بدهید.
آقای نیک‌زاد، عزیز بی‌تعارف شما در در داستان‌نویسی بسیار مستعد هستید و امیدوارم روزی برسد که فرصت نموده و رئالیسم‌جادویی را هم تجربه کنید. از این که منتقدان پایگاه نقد داستان را معتمد خود قرار دادید، عرض سپاس دارم و به امید داستان بعدی شما

منتقد : کیوان سلحشوری‌مهر

کیوان سلحشوری مهر/ متولد تهران 1351 خورشیدی/شاعر،نویسنده،منتقد،مدرس 1- همراهی و همکاری با انجمن شعر و داستان حوزه هنری گیلان از سال 1370 به بعد. 2- مجری و عضو هیئت امنای داستان حوزه ی هنری گیلان از سال 1377 و برگزار‌کننده و عضو هیئت داوران مسابقه ...



دیدگاه ها - ۲
کیوان سلحشوری‌مهر » شنبه 18 خرداد 1398
منتقد داستان
عرض درود و ادب دارم، جناب آقای نیک‌زاد عزیز. بابت تأمل و صبوری‌تان در باب عرایض بنده تشکر فراوان دارم.در انتظار داستان‌های جدید شما دوست بزرگوارم هستم. با سپاس و احترام بسیار
علی نیک زاد » شنبه 18 خرداد 1398
جناب سلحشوری مهر گرانقدر سپاسگزارم از حسن نظرتان و حتما تمام تلاشم رو میکنم که نکاتی رو که فرمودید در داستان های بعدی لحاظ کنم.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت