که متن آسان نمود اول؛ ولی افتاد مشکل‌ها!




عنوان داستان : سی تاره
نویسنده داستان : لطف الله ترنجی

دیسکو حسابی شلوغ بود دود سیگار و مشروب و خوشبو کننده ای که گاه به گاه از سقف اسپری میشد مثل غبار در فضای دیسکو بوی غیرقابل تحملی را بوجود آورده بود تعدادی زن و مرد در استیج وسط با موزیک تندی که پخش میشد زیر نورهای رنگارنگی که به استیج می تابید میرقصیدن و تعدادی دختر و پسر در ماکت های ماشین های قدیمی بدونه سقف که میزو صندلی داخل آن قرار داده بودند نشسته بودند و در گوش هم نجوا می کردند و چنددست میزو صندلی بردیف کنار دیوار قرار داشت که پشت آنها مردها و زنهایی با سنین مختلف مشغول عیش و نوش بودند خودم را به بار رساندم یک ردیف صندلی پایه بلند جلوی بار قرارداشت ، صندلی انتخاب کرده و نشستم بارمن به سراغم آمد یک مرد هندی بود که هد پارچه ای قرمزی به سر بسته بود تا موهای بلندش مزاحم کارش نشود و شاید فکرکرده بود اینجوری زیباتر بنظر خواهد رسید پرسید
: چی میل دارید ؟ گفتم یک لیوان آب گاز دار . او رفت چند لحظه بعد لیوان پر از آب گاز دار پیش روی من گذاشت .لیوان را برداشته نیم دور ی صندلی را چرخاندم و چشم در فضای نیمه تاریک و رنگین دیسکو چرخاندم زنی قد بلند از میان جمعیت در حال رقص خودش را جدا کرد و بطرف من آمد لباس کوتاهی پوشیده بود و موهای سیاه و تابدارش را تکانی داد و کنارم نشست و تقاضای ویسکی دوبل کرد نیم نگاهی به من و لیوان توی دستم انداخت و با لهجه تاجیکی پرسید
: ایرانی هستی شما؟ نگاهش کردم و به زبان انگلیسی گفتم خیر خانم . گفت
: چیرا تو ایرانی هستی ایسم من سی تاره است ایسم تو چیه ؟ بارمن لیوان... او را بدستش داد . بطرفش چرخیدم و گفتم تسلیم باشه من دنبال یکی میگردم یک خانم افغانی بنام مبارک گفتن اینجا میتونم پیداش کنم . لیوان... را یک کله سرکشید و گفت
: میشناسمش امشب نیامده دیشب اینجا بود ... پرسیدم خونه یا آپارتمانشو بلدی گفت
بلی اما خرج داره البته من تیغ زن نیستم پول ویسکی هام حساب کنی کافیه تا وقتی پیشم هستی . گفتم اون که خوردی بیشترش آب بود .خندید و گفت : ایرانی زرنگی هستی ایسمت چیه ؟ گفتم چه فرقی میکنه تو بگو امیر . سرتکان داد به استیج رقص چشم دوخت و گفت :
بیرقصیم ؟ گفتم من از این رقصا بلد نیستم بابا کرم بود می رقصیدم ... خندید ...
گفتم ستاره آدرس مبارک را میخوام، باشه؟ حاشیه نرو .سرتکان داد و دوباره به بارمن دستور ویسکی دوبل داد . لیوان آب را سرکشیدم و گفتم من کم حوصله ام . پرسید
: واسه چی دنبالشی نکنه عشقت بوده و فراری شده . گفتم نه خانم عشق من نبوده فقط یک پیغام براش دارم دنبالش بودم تو دبی یک زن توی یک رستورا ن با دیدن عکسش گفت که شاید تو دیسکو گاراژ پیداش کنم رفتم به دیسکو گاراژ گفتند میاد اینجا . گفت
: صد درهم . دست در جیب فرو بردم و یک اسکناس ده دلاری بیرون کشیدم و کف دستش گذاشتم و گفتم این قسمت اولش ۹۰ تا دیگه داری آدرس را بدی البته وقتی مشخص شد آدرسش صحیح است . بارمن لیوان ویسکی او را بدستش داد...بفکر فرو رفت به اسکناس توی دستش چشم دوخت و گفت : چهار صبح بیا دنبالم از در پشت میام و میبرمت در خونش . گفتم قبول بدقولی نکنی ها . گفت
: خوش قول تر از سی تاره بدنیا نیامده ... گفتم من ۹۰ تا نه ۱۸۰ تای دیگه بهت میدم و میرم ساعت ۴ جلوی در عقب دیسکو منتظرم، ماشین من یک پورش سفیده .سرتکان داد . رو به بارمن کردم و گفتم حساب من و ستاره چقدر میشه؟ بارمن صورتحساب را بدستم داد بادیدن صورتحساب سوت زدم و گفتم چقدر اینجا آب گرونه . ستاره خندید صورتحساب را پرداختم و از ستاره خداحافظی کردم و از دیسکو بیرون زدم خودم را به ماشینم رساندم . تلفن همراهم را بیرون کشیدم شماره گرفتم . بعد از لحظاتی بسم الله خان گوشی را برداشت و پرسید :
چه کردی امیر خان پیداش کردی ؟گفتم بله پیداش کردم. گفت
: منتظر دیدن جینازش هستم . گفتم اما قرار ما نبود. گفت
: تو نمیخواد کاری کنی تو ماموریت خودت را انجام بده پیداش کن بیارش ایران تو جزیره تحویل آدمای من بده یادت نره امیر خان برادرت تو چنگ آدمای منه اگر میخوای زنده ببینیش تو گونی ببرش جزیره تحویلش بده و خلاص .کارت تموم شد تماس بگیر بی خود مزاحم من نشو . ارتباطش را قطع کرد . گفتم بیشعور عوضی .
ماشین را بحرکت در آوردم و خودم را به ساحل رساندم ماشین را پارک کردم پیاده شدم چشمم به دکه ای در چند قدمیم افتاد خودم را به دکه رساندم درو پیکر دکه پربود از عکس های هنرپیشه ها و آرتیست های بالیودی به مردی که مسئول دکه بود سفارش یک لیوان شیرچایی دادم او لیوانی شیر چایی بدستم داد پول اورا پرداختم قدم زنان خودم را به لب دریا رساندم چند زن و مرد از نژاد های مختلف به آب زده بودند تخته سنگ دست سازی که نزدیکم بود را انتخاب کرده روی آن نشستم به دریا چشم دوختم دور تر از ساحل قایقها و لنج ها و کشتی های زیادی در حال تردد بودند که چراغهای آنها بخوبی دیده میشد .
به ساعتم نگاه کردم ۳ ساعتی وقت داشتم زمان زیادی بود نم نم شیر چایی را خوردم سرو صدای چند دختر و پسر که در حال برهنه شدن و بسوی دریا رفتن بودند نگاهم را به آنسو کشید چهره امین جلوی چشمم آمد و زیرلب گفتم ببین بچه چه گرفتاریی برام درست کردی بیچاره زیبا اگر ولت نکردن چی ؟ مرد لاغراندام و سیه چهره ای نزدیکم شد کنارم بدونه اجازه گرفتن نشست و گفت:
: شنیدم دنبال مبارکی درسته ؟ به سرو وضش نگاه کردم و پرسیدم تو بندری هستی ؟ گفت
: تابلو است نه ؟ بله بندریم یکی تلفن زد گفت دنبال مبارکی بیرون دیسکو بودم ستاره واسه من کار میکنه .گفتم عجب پس تو رئیسی ؟ خندید و دندونای زرد ش را نشونم داد و گفت
: هرطوری دلت میخواد فکر کن مبارک تحت اختیار منه موضوع چیه بهت نمیاد اینکاره باشی تو تلفن بزنی بهترینارو برات میارن می شناسمت تو از صرافهای بزرگ دبی هستی .جریان چیه ارباب رشیدی ؟ گفتم فقط مبارک و باید ببینم یک پیغام براش دارم فقط همین به خودشم میگم حالام اگر میتونی دستشو تو دستم بگذاری فبها نه که بزن بچاک . گفت
: پاشوبریم میبرمت در خونش . من از جلو میرم تو پشت سرم بیا باید بریم عجمان خونش اونجااست گفتم
بزن بریم راه افتاد یک ماشین مدل قدیمی بزرگ داشت ماشینش منو یاد فیلمهای قدیمی هالیود انداخت پشت فرمان ماشینش نشست و حرکت کرد پشت سرش راه افتادم به ابتدای عجمان رسیدیم پیچید بداخل خیابانی که سمت راستش بود و جلوی یک ساختمان دوطبقه متوقف شد از ماشینش پیاده شد به من اشاره کرد . ماشینم را پشت ماشینش متوقف کرده و پیاده شدم بدنبالش وارد ساختمان شدم او روبروی در یک آپارتمان ایستاد . با سوئیچ توی دستش به در کوفت در روی پاشنه چرخید دختر جوان و لاغراندامی با رنگ و روی پریده تو چارچوب در ظاهر شد دست در جیب بردم و عکسی که همراه داشتم بیرون کشیدم خودش بود عکس را در جیبم قرار دادم و سلام کردم و گفتم من امیرم باید با شما حرف بزنم او از جلوی در کنار رفت به مردی که مر ا به آنجا آورده بود گفتم تو بیرون باش او سرتکان داد و از ما فاصله گرفت مبارک از جلوی در کنار رفت وارد آپارتمان شدم از دیدن ستاره جا خورد م و گفتم
توهم که اینجایی . خندید و گفت
: لازم بود باشم میخوای برم ؟ گفتم نه بهرحال ممنونم رو به مبارک کردم باید حرف بزنیم او تعارف کرد به مبل نیمداری که نزدیکم بود اشاره کرد ستاره در آپارتمان را بست و گفت
:آب گاز دار خندید و وارد آشپزخانه شد مبار ک به مبل اشاره کرد گفتم من باید تورو ببرم به جزیره تحویلت بدم به آدمای بسم الله خان اون برادرم را تو چنگ خودش داره . میفهمی ؟ گفت
: شماباید امیر باشی برادر امین ؟ گفتم بله درسته پس تو امین را دیدی؟ سرتکان داد و گفت
: بله من با امین تو کویته آشناشدم . بسم الله خان برادرمه ، چرا نمی شینید بفرمائید . توی مبل نشستم و گفتم خوب بعدش مبارک روبروی من روی زانو نشست و گفت
: منو او عاشق هم شدیم گاهی دزدکی همدیگر را میدیدیم
بسم الله خان فهمید دوبار هم منو تنبیه کرد و زندانی کرد یکبارم گفته بود تیربندازن به امین بترسوننش برادرم میگفت امین برای ایرانی ها کار میکنه اونا دشمن ماهستند کشورمارو میخوان بدن دست یک مشت آدمکش من ، من باور نکردم گفتم من عاشقشم و هیچ چیز برام مهمتر از این نیست که در کناراو باشم . دستور داد منو بفرستند اسلام آباد . اما من شبانه فرار کردم رفتم به دیدن امین او منو سپرد به یک پاکستانی و او منو از انجا وارد زاهدا ن کرد و بعد به بندر آمدیم و مردی بنام حمید منو فرستاد اینجا و سپرد به عیسی و گفت امانته مراقبش باش تا شوهرش از کویته بیاد من طلاهای همراهم را به عیسی دادم اما او قبول نکرد موضوع من و امین را حمید برایش گفته بود عیسی به من گفت حمید پسرعموشه و اونو امین هردو برای دولت ایران کارمیکنند و عیسی منو آورد اینجا . از روزیم که آمدم تواین آپارتمانم ستاره تلفن زد گفت دنبالمی مشخصات داد فهمیدم تو امیر برادر امین هستی عکست را دیده بود م با امین تو مشهد انداخته بودی خیلی جوان بودین .گفتم
پس توی دیسکو گاراژ کار نمی کردی ؟ سرتکان داد و گفت
: نه هرگز جای من اونجور جاها نیست به عیسی گفتند تو رفتی گاراژ او بود که گفت بهتوبگن من دیسکو پلازام تا بیایی به پلازا ، ستاره رو فرستادیم اونجا بیاد سراغت . اون واسه عیسی کار میکنه . کارش پرسه زدن تو دیسکو هااست.
گفتم فهمیدم . موضوع الان برادرمه باید ببرمت جون امین در خطره . از جابرخاست و گفت
: یعنی راه دیگه ای نداره شنیدم ثروتمندی نمیتونی بابرادرم مذاکره کنین . من برگردم منو زنده نمی گذاره مطمئن باش دست از سر امینم برنمی داره . تو فکر فرو رفتم یاد زیبا افتادم " باید نشون بدی فرقی امین بابرادرت نداره همانطور که من سالها فرقی بین تو و امین نگذاشتم پابه پای مادرت از تو مراقبت کردم .من تنها هووی مادرت نبودم پرستار ش هم بودم . همیشه باید پشتش باشی همیشه امیر همیشه " ستاره با لیوانی آب نزدیکم شد لیوان آب را بدستم داد و گفت
: اونجور که مبارک بمن گفته برادرش اهل معامله هست پول دوسته شاید بتونی براشون یک کاری بکنی تلفنش را داری بهش زنگ بزن هرچیزی این روزا قیمت داره . گفتم حق باتواست . لیوان آب را گرفتم و گفتم همین کارو میکنم قبول نکنه میرم سراغش منم به اندازه خودم تیغم تو کویته برش داره .آب را خوردم و از جا بلند شدم و رو به مبارک کردم و گفتم بپوش باهم بریم از امشب تو امانت برادرمنی میریم به خونه من جات امن تره . ستاره پرسید
: جای سی تاره هم هست گاهی بیاد کنار دوستش .
گفتم بله اما شرطش اینه که از خوردن مشروب دست برداری . خندید من مجبورم باید اینکار رو انجام بیدم تا شک بیمن نکنن . گفتم خوددانی گفتم این راهشه . مبارک رفت به اتاقش تا لوازمش را جمع و جور کند شماره بسم الله خان را گرفتم . گوشی را جواب داد و پرسید
: امیر خان چه کردی باز تلفن زدی کارو تموم کردی ؟ گفتم چقدر میخوای دست از سر این دوتا جون برداری چرا نگفتی ماجرا چیه ؟ بلند خندید و بعد از لحظه ای سکوت گفت
: پس جان برادرت برات مهم نیست من ازتو خواستم اینکارو انجام بدی احساس مسئولیت کنی برادرته .
گفتم ببین من شاید به اندازه تو تو کویته یا پاکستان آدم نداشته باشم اما من صرافم رفقای درجه یکی دارم اهل معامله ای قیمت بده اگر لج بازی کنی میام پیدات میکنم میدونی که میتونم . من برای امین هرکاری میکنم به خواستش برسه پول حلال مشگلاته بسم الله خان .
گفت
: خوب برای من عرضه اندام نکن باشه معامله می کنیم ،یک ویلا در دبی ؟ گفتم توان خرید یک آپارتمان را برات دارم چی میگی ؟ گفت
: قبول سند زدی امین آزاده . گفتم قبول میخوام با امین حرف بزنم گفت
: پیش من نیست صبح ۱۰ تلفن بزن . گفتم باشه من سند میزنم مدارکت را میخوام . گفت
: فرداشب دستته . بی کلک گفتم بی کلک.
نقد این داستان از : کیوان سلحشوری‌مهر
عرض درود و ادب مجدد دارم، آقای لطف‌الله ترنجی عزیز
راستش هنوز هم به پشتکار و بی تکلف نوشتن شما غبطه می‌خورم ( کار نیکو کردن از پُر کردن است)، این خصیصه نشان‌دهندۀ شوقِ فراوان کلمات برای خروج از ذهن نویسنده، جهت ارتباط با مخاطب است. البته موضوع فقط استخراج کلمات از معدنِ ذهن نیست، بلکه در عین حال، فرآوری برنامه‌ریزی شده‌ای را هم می‌طلبد.
هنوز هم تعلق‌خاطر شما به اول‌شخص‌راوی و گفتگونویسی کاملاً مشهود است (لیوان را برداشته نیم دوری صندلی را چرخاندم و چشم در فضای...کنارم نشست...خندید و گفت: ایرانی زرنگی...گفتم: چه فرقی می‌کنه...) که متأسفانه در این داستان، مدد چندانی به گسترش پیرنگ‌داستانی ( رابطۀ علت و معلولی) نرسانده و موفق به برقراری ارتباطی مستحکم با مخاطبِ سخت‌‌پسند نشده است.
برویم به سراغ انتخاب سوژۀ عاشقانۀ داستان که اصلاً هم اشکالی ندارد، اما ای‌کاش، کمی هم به روزمره شدن اتفاقات دوروبرتان توجۀ بیشتری می‌کردید و برای چند داستان هم شده از مسائل عشق‌ و... چشم‌پوشی می‌کردید. ببینید، بنده اصلاً مشکلی در انتخاب موضوعات عاشقانه ندارم (عشق سال‌های وبا/ گاربریل گارسیا مارکز_عشق داش‌آکل به مرجان_ حتی عشق و اندوۀ ملموس در برخی از آثار مرحوم اسماعیل فصیح..)، فقط تصور می‌کنم که گاهی با زیاد نزدیک شدن به سوژ‌ه‌ها مانع جوانه‌زدن آن‌ها می‌شویم (درست به مانند سایبانی که مانع میوه دادن درخت محبوب‌مان می‌شود).
طبق معمول حجم گفتگو‌نویسی بسیار بیشتر از میزان کُنش‌نویسی و توصیف پویا شده است و تازه حرف‌های تند ‌و تیز کاراکتر نقش اول هم گرچه به ظاهر ( شسته‌رُفته) است اما تا حدودی ما را به یاد سری آثار «کارآگاه مایک‌هامر» میکی اسپیلین می‌اندازد که شیوۀ نوشتاریش با آثار حرفه‌ای‌نویسانی چون آرتور کانن دویل، ریموند چندلر، ژرژ سیمنون و... که به دلیل علاقۀ وافرشان به جذب مخاطبان حرفه‌ای و سخت‌پسند، تولید اثر می‌کردند، بسیار تفاوت دارد؛ گرچه تجاری‌نویسی هم (در نهایت تأسف و تأثر!) بخش غیرقابل انکاری از دنیای نویسندگی‌ست.
خود داستان هم خیلی به همین سمت سوق داده شده است؛ ایجاد یک موقعیت تصمیم‌گیری در هنگام خطری هولناک که پس از چند حرکتِ شبه‌اکَشنِ رفتاری یا گفتاری، در نهایت امر همۀ مشکلات به خوبی‌ و خوشی حل‌ و فصل می‌شوند (: خوب برای من عرضه اندام نکن باشه معامله می‌کنیم... : قبول سند زدی امین آزاده...: بی‌کلک.) و تمام.
اما آقای ترنجی عزیز، با توجه به آثارتان می‌بینم که شما فردی با دغدغه‌هایی بسیار جدی هستید ( نعمتِ پُر‌زحمتی که هم فرد را رنج می‌دهد و هم موجب رستگاریش در داستان‌نویسی می‌شود)، به همین دلیل است که پیشنهاد می‌کنم، اگر به دنبال چنین سبکی در نوشتن هستید، حتماً جهت یادآوری دقیق هم که شده، آثار نویسندگانی را که در بالا ذکر شد مجدداً مطالعه کنید ( که برای همگی‌مان دوباره خواندن‌شان لذتی کمتر از دوباره نوشیدن شربت سکنجبین ندارد!).
کمی هم به شخصیت‌پردازی بپردازیم، اول از همه شخصیت بسم‌الله‌خان که هر چقدر هم اهل معامله باشد، از مسئلۀ خواهرش که به همین راحتی نمی‌گذرد، اصلاً اگر قرار بود که به همین راحتی با تهدید راوی جا بزند و پای معامله بیاید که نمی‌رفت تا امین را گروگان بگیرد، پس تکلیف عنصر گره‌گشایی داستانی چه می‌شود؟ اصلاً چرا از اول راوی به سراغ دوستان بانفوذش نرفت تا دمار از روزگار بسم‌الله‌خان دربیاورند؟ از طرفی اسم داستان به گونه‌ای انتخاب شده که بایستی نقشی اساسی و دائمی را ایفاء کند، حالا واقعاً سی‌تاره را اگر از داستان برداریم؛ دچار خلاء در روایت می‌شویم؟ بالاخره مرد لاغراندام و سیه چهره آدمی نفرت‌انگیز و یا... بالاخره تکلیفش در انتهای داستان چه می‌شود؟ این‌ها سئوالاتی‌ست که قطعاً مخاطب پس از خواندن اثر مطرح می‌کند.
طبق معمول عیب‌ها را گفتم؛ پس حُسن کار را هم عرض کنم، در یکی از پاراگراف‌ها داستان به گونه‌ای شکل گرفت ( ... یاد زیبا افتادم: باید نشون بدی...پابه‌پای مادرت از تو مراقبت کردم ...ستاره با لیوانی آب نزدیکم شد لیوان آب را بدستم داد و...) که برای لحظه‌ای از دست‌اندازهای داستان جدا و با اندوۀ شخصیت نامادریِ ‌مهربان همراه شدم. خیلی حیفم آمد که می‌توانستید، همین سرنخ نیرومند را بگیرید و داستانی منطبق با پارادوکس‌هایی جذب‌کننده و در عین به تأمل وادار کننده بنویسید؛ ولی به راحتی از این بخش عبور کردید ( شاید بد نباشد که برای یادآوری و بهره بردن، به شیوۀ پردازش چنین موضوعاتی، به آثار مرحوم اسماعیل‌فصیح دوباره مراجعه کنیم).
در پایان دوست خوب و پرتلاش عزیز، باز هم از این که صبورانه، اجازه عرض مطلب به بنده می‌دهید، سپاس فراوان دارم. با احترام بسیار و در انتظار داستان‌های جدید شما

منتقد : کیوان سلحشوری‌مهر

کیوان سلحشوری مهر/ متولد تهران 1351 خورشیدی/شاعر،نویسنده،منتقد،مدرس 1- همراهی و همکاری با انجمن شعر و داستان حوزه هنری گیلان از سال 1370 به بعد. 2- مجری و عضو هیئت امنای داستان حوزه ی هنری گیلان از سال 1377 و برگزار‌کننده و عضو هیئت داوران مسابقه ...



دیدگاه ها - ۲
کیوان سلحشوری‌مهر » 18 روز پیش
منتقد داستان
عرض درود و ادب، جناب آقای ترنجی عزیز. انجام وظیفه کردم، بنده هم از بابت صبوری و اعتمادی که به بنده و سایر دوستان دارید، ممنونم. با سپاس و احترام بسیار
لطف الله ترنجی » 19 روز پیش
از شما ممنونم نقد های شما و دوستان راهگشای بنده خواهد شد باتشکر از صبر و حوصله جنابعالی

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.