زبان طنز را بشناسید.




عنوان داستان : واردات
نویسنده داستان : شیوا هاشم زاده

واردات! تازگی به هر کجا که نگاه می¬کنم این واژه را می¬بینم. حتی مابین صحبت آدمهای دور و برم هم زیاد می¬شنومش. انگار یک عمدی دارد که چپ و راست خودش را در چشم من فرو کند و ضربان قلبم را بالا ببرد. البته نه اینکه خود کلمه¬ی واردات باعث افزایش ضربان قلبم شود، نه. چون من نه تولید کننده هستم و نه تاجر. بعلاوه مصرف کننده¬ی کالای لاکچری یا کارشناس مسایل اقتصادی یا چه می¬دانم، سیاست¬گذار اقتصاد کلان هم نیستم که دغدغه¬ی مفهوم کلمه¬ی واردات را داشته باشم. بنابراین طبیعی است که نسبت به هزاران موضوعی که ممکن است به این کلمه مرتبط باشد بی¬تفاوت هستم. در حقیقت نقطه ضعف من تنها یک واژه¬ و آن نیز واژه¬ی "کاغذ" است که ممکن است بعد از کلمه¬ی واردات بیاید. یعنی فقط کافیست من عبارت "واردات کاغذ" را در جریده¬ای،کانال خبرگزاری، سایتی، جایی ببینم، آنوقت تا زمانی که مطلب را تا آخر بخوانم و دستگیرم شود موضوع چیست، حرکت ماهیچه¬های قلبم را داخل گلویم حس کنم. جالب است بدانید که معمولاً این اضطراب من بی مورد هم نیست. چون، اگر حمل بر سیاه نمایی نشود، اکثر خبرهای اخیر راجع به کاغذ یک جورهایی منفی است. البته شغل من به صنعت چاپ ربطی ندارد و موسسه انتشاراتی یا جریده¬ای را مدیریت نمی¬کنم که پیرو خبر کمبود کاغذ، نگران چاپ شماره بعدی و یا به صرفه بودن هزینه تمام شده¬ی کالای فرهنگیم باشم. اما تحقق رویاهایم را در گرو فراوانی این کالای پر حاشیه می¬دانم. چون زمانی از یک بنده خدایی شنیدم که "اگر کاغذ فراوان باشد، هر مزخرفی را چاپ می¬کنند." البته استناد به این جمله به این معنی نیست که بنده مزخرف نویس هستم. ولی معلوم می¬کند که دستی در نوشتن دارم و وقتی با فراوانی کاغذ مطالب دست چندم قابلیت چاپ شدن پیدا کنند، چاپ مطالب دست دوم یا سوم خودم را دور از ذهن نمی¬بینم.
بگذارید از اول برایتان بگویم که رویای نویسندگی من از کجا شروع شد. عرض کنم که بنده در دوران کودکی به سختی به دنیای بیرون از محل زندگیم دسترسی داشتم. چون مثل امروز نبود که شما گوشی تلفن همراهت را دستت بگیری و همه جا آنتن داشته باشی. بعد در حین رانندگی در این سر دنیا مثلا با دوست سرخ پوستت در طرف دیگر دنیا چت کنی. اگر شما بزرگتر یا هم سن و سال من باشید حرفم را خوب درک می¬کنید. البته بنده شرایط خاص دیگری هم داشتم که وضعیتم را به مراتب بدتر می¬کرد. آنهم به دنیا آمدن در یک روستا در محرومترین و دور افتاده¬ترین نقطه یک کشور جهان سوم بود. حتما شنیده¬اید که می¬گویند فلانی از پشت کوه آمده. بنده از همان آدمهایی هستم که پشت کوه زندگی می¬کنم و اگر یک روزی سعادت داشتم خدمتتان برسم، خواهید دید که بله، حقیقتاً از پشت کوه می¬آیم.
بنا بر تجربه¬ی شخصی در دوران کودکی، بنده با قطعیت عرض می¬کنم که پشت کوه از روزنامه و مجله و کتاب خبری نبود. اما در هر خانه یک دستگاه تلویزیون و رادیو وجود داشت که آنها هم به ندرت مورد استفاده قرار می¬گرفتند. یعنی چون ما پشت کوه زندگی می¬کردیم و دکل صدا و سیما جلوی کوه نصب شده بود، طبیعتا خود کوه مانع بزرگی بود بین آنتن¬های خانگی رادیو و تلویزیون و امواج صوتی و تصویری موجود در فضا. باز وضعیت رادیو بهتر بود ولی تلویزیونها اکثر اوقات یا تصویر نداشتند یا نیمچه تصویری با نویز صوتی فراوان پخش می¬کردند. به نحوی که در کل تماشا نکردن تلویزیون را بر تحمل آنهمه صدای ناهنجار و تصاویر نامعلوم رجحان می¬داد. تا قبل از مد شدن تلویزیون رنگی این وضعیت تا حدودی قابل تحمل بود. ولی شما خودتان را بگذارید جای کسی که کلی پول داده تا تصویر شفاف و رنگی ببیند. معلوم است که چنین آدمی دیگر آن تصویر و صدای پر از نویز را تاب نخواهد آورد. پدر من هم به عنوان یک مالک نوعی تلویزیون رنگی از این مساله مستثنی نبود. برای همین یک روز یک آنتن طلائی رنگ چند شاخه خرید. بعد هم آنرا روی پشت بام برد و جهتش را در جهت بقیه¬ی آنتن¬ها روی پشت بام¬های همسایه تنظیم کرد. با این وجود بنابر شهادت مادرم که از داخل اتاق وضعیت تصویر را با فریاد گزارش می¬داد، خروجی هنوز برفکی بود. البته این مساله چندان دور از انتظار هم نبود. چون بقیه¬ی هم ولایتی¬ها هم تصویر شفافی نداشتند. براین اساس پدرم فکری کرد و تصمیم گرفت همه¬ی نقاط روی پشت بام و نیز بقیه زوایای حول محور عمودی آنتن، معادل سیصد و شصت درجه را امتحان کند. همت و پشتکار از خصوصیات خانوادگی ماست که نسل به نسل و از پدر به پسر به ارث رسیده است. همین همت هم بالاخره جواب داد و پدرم درست در وسط پشت بام و در زوایه¬ی صد و هشتاد درجه¬ی بقیه آنتن¬های موجود در روستا توانست تصویر نیمه شفاف و صدای قابل درکی دریافت کند. چند دقیقه بعد از کشف بهترین نقطه¬ی دریافت سیگنال، پدرم برآورد دیگری کرد و اینطور نتیجه گرفت که موقعیت استراتژیک خانه¬ی ما باعث شده که آنتن مذبور امواج رسانه¬ای را به جای دکل صدا و سیمای آنطرف کوه، از دکل استان همجوار بگیرد. بعلاوه احتمال داد که با بالا بردن آنتن کیفیت صدا و تصویر دریافتیمان بهتر شود. البته حق با پدر بود و تصویر و صدای تلویزیون ما با بالاتر بردن آنتن بهتر می¬شد. برای همین پدرم تصمیم گرفت سر فرصت میله¬ی آهنی بلندی برای آنتن تهیه کند و بعد از پیدا کردن بهترین ارتفاع ممکن ، آنرا در جایی محکم کند. به این ترتیب آنتن تلویزیون ما در حالی که پایش داخل یک بشکه¬ی 220 لیتری پر از ملات سیمان و شن ثابت شده بود، تا عرش ارتفاع گرفت. تصورش را بکنید. از وسط پشت بام خانه¬ی کوچک ما که روی بلندترین تپه¬ی ده قرار داشت، یک میله¬ی آنتن بلند بیرون زده و تا نزدیکی¬های لایه¬ی اوزون بالا رفته بود. به این ترتیب به جرات می¬توانم بگویم که بهترین کیفیت تصویر و صدای ممکن در پشت کوه را تلویزیون ما داشت.
البته این در اوج بودن آنتن تلویزیون، یکسری خوبی و بدیهایی داشت که ما بعدا متوجه آنها شدیم. مثلا یکی از خوبیهایش این بود که از پایه حسابی محکم شده بود و هیچ کس حتی رستم هم نمی¬توانست آن بشکه¬ی سیمانی یا میله¬ی آهنی سفت را تکان بدهد. بعلاوه به خاطر بلندیش از دسترس دور بود و هیچ پرنده¬ای حتی عقاب هم زهره نمی¬کرد تا آن ارتفاع بالا برود و روی پره-هایش بنشیند. اما بدیش این بود که ساختار و پره¬های آنتن برعکس پایه و میله¬ی آن ساخته¬ی دست پدر و محکم نبودند. بنابراین با وزش کوچکترین نسیمی جابجا می¬شدند. نمی¬دانم سطح اطلاعات عمومی شما چقدر است. ولی بد نیست در ادامه¬ی عرایضم به این مطلب اشاره کنم که جریان هوا در اتفاعات بالا همیشه شدید است و شدت وزش باد نزدیک لایه¬ی اوزون گاهی به 10 ماخ هم می¬رسد! به این ترتیب طولی نکشید که تصویر شفاف تلویزیون ما به همان حالت آشنای برفکی برگشت. یعنی بخواهم منصف باشم، گاهی تصویر شفاف یا نیمه شفاف هم داشتیم که این دیگر بستگی به جهت و شدت وزش باد داشت. بنابراین در سه فصل بهار و پاییز و زمستان که نوسانات جوی بیشتر بود، کار ما این بود که دست به دعا برداریم که این بار باد در جهت عکس روز قبل بوزد و یا با شدت ملایمی بوزد تا بلکه پره¬ی از جا در رفته را سرجایش برگرداند و کیفیت تصویر یا صدا کمی بهتر شود. اما در فصل تابستان به دلیل نوسانات جوی کمتر، وضعیت تا حدودی بهتر بود. البته به این شرط که آخرین باد بهاری وضعیت آنتن را در جهت قابل قبولی حرکت داده باشد. آنوقت تا آخر تابستان ما همان وضعیت صدا و تصویر را داشتیم. گاهی اتفاق می¬افتاد که تصویر شفاف باشد ولی صدا نداشته باشیم. برعکس این حالت هم ممکن بود. به این ترتیب می¬بینید که اولین ارتباط من با دنیای بیرون به نسیمی بند بود و مدام قطع و وصل می¬شد. تازه این در حالتیست که قطعی گاه و بیگاه برق، که آنوقتها از نان شب واجبتر بود را به حساب نیاورم.
علیرغم همه¬ی آن نویزها طولی نکشید که ذهن کنجکاو من تنها منبع اطلاعات روز و تنها پل ارتباط با دنیای ناشناخته بیرون از آن نقطه¬ی دور افتاده¬ از دنیا را کشف کرد. بر این اساس وابستگی من به تلویزیون به قدری زیاد شد که وقتهایی که جهت وزش باد مناسب بود، مثل یک ملوان حرفه¬ای بادبانها را برمی¬افراشتم و دل به دریای برنامه¬های تلویزیون می¬زدم. اما روال معمول این بود که این سیر و سیاحت در پهنه¬ی بیکران دریا، چنانچه با وزش بادی ناموافق یا قطعی برق متوقف نمی¬شد، با غر و لند و دعوای پدر و مادر در ساعات آخر شب متوقف می¬شد. به این ترتیب اتفاق می¬افتاد که سریالی را از نیمه دنبال کنم و تا موضوع قصه دستم بیاید دوباره برفک ببینم. یا مثلا وسط یک فیلم سینمایی برق برود و با یک میلیون صلوات هم برنگردد تا بفهمم آخرش چه شد! شما را نمی¬دانم ولی بدترین حس دنیا برای من معلق ماندن بین زمین و آسمان یک قصه ناتمام است. یعنی همین که بر اثر یکی از این اتفاقات قصه¬ای نیمه¬کاره می¬ماند تمام سیگنالهای عصبی ذهن من به هم می¬ریخت و برای چند روز خلقم تنگ می¬شد. نمی¬دانم بقیه اعضای خانواده¬ام چطور با چنین مساله¬ی مهمی کنار می¬آمدند. چون بعد از چند روز به نظر می-رسید که کل ماجرا را فراموش کرده¬اند و دیگر کنجکاوی ندارند برای اینکه ببینند آخرش چه شد! ولی من هر کاری می¬کردم نمی¬توانستم از فکر کردن به آخر و عاقبت آدمهای قصه دست بردارم. برای همین طولی نکشید که بدنبال یافتن راه حلی برای اولین مشکل جدی زندگیم برآمدم و آن راه حل چیزی نبود جز پایان دادن به قصه با قدرت خیال و به میل خود. به این ترتیب از آن همه قصه¬ی بی سر و ته، میلیونها قصه¬ی جدید سر بر می¬آورد که شروع و پایان متفاوت و بعضا بهتر از قصه¬ی اصلی داشت. این را البته من بعدها فهمیدم. چون یک خاصیت تلویزیون این است که می¬تواند برنامه¬هایش را آرشیو کرده و در صورتی که اعتراضی نبیند یا ببیند، میلیونها بار دیگر هم پخش کند.
بگذریم. تا اینجای کار شما داستان زندگی من در دوران کودکی را خواندید. ولی بگذارید برایتان بگویم که اینطور نبود که من تا ابد مجبور به ماندن در دهات پشت کوه خودمان باشم. چون با رسیدن دوران نوجوانی مجبور شدم برای گذراندن دوره¬ی راهنمایی به شهر کوچکی در 10 کیلومتری روستایمان بروم. اولین روز مدرسه و فضای تحصیلی جدید منجر به درک این واقعیت مهیب شد که من با بچه¬های دیگر فرق دارم و از پشت کوه آمده¬ام. شاید به نظرتان عجیب بیاید ولی حتی همین 10 کیلومتر فاصله، اختلاف غریبی بین فرهنگی که من با آن بزرگ شده و خو کرده بودم و فرهنگ بقیه¬ی هم سن و سالانم در آن شهر کوچک بوجود آورده بود. برای حل این مشکل جدید دیگر نمی¬توانستم از قدرت ذهن و خیالبافی کمک بگیرم. چون قدرت خیالم از چارچوب آموخته¬هایم از تلویزیون یا زندگی روستایی فراتر نمی¬رفت. تنها یک راه حل دیگر می¬ماند و آنهم گوش دادن به توصیه¬ی یکی از معدود موجوداتی بود که در آن دوران از او حرف شنوی داشتم. نمی¬دانم چطور بود که تمام باید و نبایدهای والدین و معلم¬ها در دوران کودکی برای من عنصر بی¬اثر بود. ولی همین که خانم مجری برنامه¬ی کودک توصیه¬ای می¬کرد، حرفش مثل خاصیت پایین¬ترین عناصر در گروه فلزات قلیایی جدول مندلیف اثر می¬کرد و منجر به واکنش¬پذیری سریع می¬شد. برای همین حرف همان خانم مجری مهربان سندی شد برای باور من به این حقیقت که یکی از راههای آموختن، کتاب خواندن است. بنابراین بعد از عالم خیال کتابخانه¬ی کوچک مدرسه دومین محلی شد که من برای حل مشکلات زندگیم به آن پناه بردم. تا قبل از خو کردن به مطالعه کتاب بنده فکر می¬کردم لذت¬بخش¬ترین کار دنیا خیالبافی است. ولی با خواندن کتابهای مختلف فهمیدم که لذتهای دیگری هم در دنیا وجود دارد که کم از خیالبافی ندارند. مثل خواندن خیالبافیهای شخص دیگری که ممکن است صدها سال قبل از تو و در نقطه¬ی دیگری از کره¬ی زمین زندگی کرده باشد.
نمی¬خواهم بگویم همه ولی بخش بزرگی از دوران نوجوانی من به سیر در عالم خیال آدمهای مختلف گذشت که روی سطح نمره¬ی انشایم تاثیر بسزایی داشت. یادم می¬آید سال دوم راهنمایی روشهای ساده¬ای برای نوشتن انشاء را توی کتابهای درسی گنجانده و تدریس می¬کردند. کمک گرفتن از همان روشها باعث شد که بنده¬ برای اولین بار روی کاغذ آوردن محتویات عالم خیالم را تجربه کرده و لذت بخش بدانم. آخر حقیر تقریبا هر هفته توسط دبیر مربوطه برای خواندن انشاهایم سر کلاس احضار می¬شدم. همین اتفاق به ظاهر بی¬اهمیت به من القا کرد که خوب می¬نویسم. چون مگر چند نفر در دنیا زندگی می¬کنند که معلم ادبیاتشان آنها را هر هفته برای خواندن انشایشان صدا بزند؟ دوران تحصیل در دوره¬ی راهنمایی به سرعت سپری شد. اما این تاثیر خوب را در من بوجود آورد که برخلاف درس ریاضی از درس انشا متنفر نباشم.
از دیگر پیامدهای زندگی کردن پشت کوه این بود که بنده به ازای تحصیل در سطح بالاتر مدام مجبور بودم از محیط کوچکی که با آن اخت شده بودم به محیط بزرگتر اجتماعی بروم. به همین دلیل برای رفتن به دبیرستان هم مجبور شدم شهر محل تحصیلم را عوض کرده و به مرکز استان نقل مکان کنم. نکته جالب درباره¬ی دبیرستان رفتن این بود که از سال دوم باید رشته¬ای انتخاب می¬کردیم و بعد از آن دروس تخصصی می¬خواندیم. بعلاوه نظام آموزشی بنا بر نتایج تست ضریب هوشی و استعدادسنجی که در همان سال اول تحصیل از دانش¬آموزان می¬گرفت، مناسبترین رشته¬ برای آنها را مشخص کرده و به دانش آموزان یا والدین آنها پیشنهاد می¬داد. برای من رشته¬ی هنر بالاترین اولویت و ادبیات در ردیف دوم بود. آخرین گزینه هم رشته¬ی ریاضی بود که البته به دلیل نمره¬ی پایینی که همیشه جلوی درس ریاضی در کارنامه¬ام ثبت می¬شد چندان دور از ذهن نبود. این وسط نمی¬دانم چطور شد که بنده به صلاحدید خانواده رشته¬های هنر و ادبیات،که اولویت بالاتر داشتند و اتفاقا مورد علاقه¬ام بودند، را نادیده گرفته و رشته¬ی ریاضی، که از آن نفرت داشتم، را برای ادامه تحصیل برگزیدم. البته این مساله که رشته¬های تجربی و کار و دانش اصلا موضوعیت پیدا نکردند هم در انتخاب بنده بی¬تاثیر نبود. چون یک عضو دیگر خانواده قبلا در گرایش تجربی مشغول به تحصیل شده بود و مگر یک خانواده چند تا دکتر لازم داشت؟ بعلاوه رشته¬های فنی و حرفه¬ای یا کار و دانش هم مخصوص دانش آموزان "بد" و "تنبل" بود که خدا را شکر جزو صفات توصیفی بنده محسوب نمی¬شدند! یک وقت فکر نکنید که خانواده¬ی من آدمهای بی¬مسئولیت یا بدخواهی بودند. نه، ابدا اینطور نبود. اتفاقا انتخاب آنها بسیار منطقی و مصلحت¬جویانه بود. چون درست است که ما از دهاتمان در پشت کوه به مرکز استان مهاجرت کرده بودیم، ولی هنوز مشکل پشت کوه بودن وجود داشت و اینبار در ابعاد وسیعتری پشت کوه بودیم. حتی وضعیت بدتر هم شده بود. چون برای بیرون رفتن از مرکز استان که بن بست و محصور میان کوهها بود، باید به عقب برمی¬گشتیم. به این معنی که مثلا برای رفتن به تنها استان همجواری که راهی به استان ما داشت، باید از روستای خودمان می¬گذشتیم. بنابراین درک می¬کنید که در شهری وسط کوههای مرتفع و صعب العبور، از امکانات آموزشی برای رشته¬ی با کلاسی مثل هنر خبری نبود. رشته¬ی ادبیات هم منجر به گرفتن مدرک مهندسی نمی¬شد. بنابراین قاعدتا انتخاب دیگری نمی¬ماند جز تحصیل در رشته¬ی ریاضی. البته لازم نیست نگران نمرات پایین یا تنفر من از درس ریاضی باشید. چون در همان سال اول تحصیل در رشته¬ی ریاضی، فهمیدم که ریاضی را هم مثل بقیه¬ی دروس باید مطالعه کرد. آخر نیست ریاضی را نمی¬شد حفظ کرد، بنده به صورت خودآموز یاد نگرفته بودم چطور باید آنرا بخوانم. به همین خاطر نمره¬ام در این درس همیشه پانزده می¬شد. ولی کمی که گذشت همه و از جمله خودم را با نبوغ وصف ناپذیرم در تطابق با وضعیت جدید شگفت زده کردم. چون دیگر از نمرات پایین خبری نبود و بنده نه تنها حساب دیفرانسیل و انتگرال، بلکه دروس ریاضیات گسسته و هندسه تحلیلی را هم با نمرات بالا و بعضا بهترین نمره ممکن پاس می¬کردم. به این ترتیب در تمام شاخه¬های علم ریاضی مهارت به دست آورده و پشت کنکوری شدم. گرفتن دیپلم برای من نشانه¬ای بود بر پایان چند سال وقت تلف کردن در رشته¬ای که به آن علاقه نداشتم. چون در تمام طول دوران تحصیل در دبیرستان، رویای قبول شدن در یک دانشگاه خوب و در رشته¬ای که مورد علاقه¬ام بود، تنها انگیزه¬ای بود که بنده را هر روز صبح به سمت مدرسه می¬کشاند. اما در اولین سال شرکت در کنکور، برخلاف آرزوهایم در رشته¬ی مامایی پذیرفته شدم که برای همه و حتی خودم جای تعجب بود. ولی شما نباید تعجب کنید. چون دانش¬آموزان متقاضی ورود به دانشگاه در زمان ما در همه¬ی رشته¬های امتحانی ممکن شرکت می¬کردند، بلکه جایی پذیرفته شوند. آخر آنوقتها اینطور نبود که از دانشگاههای مختلف برایتان اس ام اس بفرستند که شما را به خدا بیا بدون کنکور در دانشگاه ما ثبت نام کن و در فلان رشته¬ی مختص نوابغ مدرک بگیر. آنوقتها باید جان می¬کندی و هزار جور تست و سوال را می¬خواندی، بلکه جایی قبول شوی. برای همین وقتی نتیجه¬ی کنکورت می¬آمد و کلمه¬ی قبول را می¬خواندی، حالا در هر رشته¬ یا هر دانشگاهی، از خوشی به عرش می¬رسیدی. البته من وقتی رشته¬ی دانشگاهم را متوجه شدم خیلی به عرش نرسیدم. چون کاخ رویاهایم خراب شد و فهمیدم برای چند سال دیگر هم باید مغزم را در مسائلی که مورد علاقه¬ام نیست به کار بیندازم. آخر از خدا که پنهان نیست، از شما چه پنهان، بنده از وقتی که خودم را شناختم دیدم می¬خواهم نویسنده شوم. برای این انتخابم هم دلیل منطقی و محکمی داشتم. دلیلم این بود که از هفت هنر کلاسیک که با ضریب هوشی و استعدادهای بنده همخوانی داشت، در پشت کوهها تنها ادبیات در دسترس بود. یعنی باقی رشته¬ها به استاد و آموزش یا مثلا ساز و بوم و رنگ و.... نیاز داشت. ولی ادبیات از بقیه کم خرج¬تر و مناسب¬تر برای امکانات موجود در مناطق محروم بود. باز خوب است بنده از کودکی آدم واقعگرایی بار آمده¬ام. وگر نمی¬دانم چطور می¬توانستم چند سال دیگر وقت تلف کردن در دانشگاه آنهم در رشته مامایی را تحمل کنم. با این برنامه کار به جایی رسید که بنده برای فرار از وضعیت ناخوشایندی که در آن گرفتار شده بودم هر چه کتاب به دستم می¬رسید و یا هر چه فیلم در دنیا تولید می¬شد را از زیر نظر می¬گذراندم. چون آن موقع دیگر اینترنت آمده بود و می¬شد فیلم¬های کلاسیک و برنده¬ی جوایز جهانی را از توی اینترنت خرید. به نظرم معلق ماندن میان قصه¬های بی سر و ته ناشی از آنتن نداشتن تلویزیون خانه¬ی کودکی، یک جور عقده در من بوجود آورده بود که باعث می¬شد از قصه سیر نشوم. برای همین هر برنامه تلویزیونی یا هر محصول فرهنگی که قصه و شروع و پایانی داشت توجهم را جلب می¬کرد. سالهای درس خواندن برای مامایی با کمک قصه¬ی همان فیلم¬ها و کتابها و بازیهای کامپیوتری گذشت و بالاخره بنده به عنوان یک ماما از دانشگاه فارغ التحصیل شدم. در حالیکه فکر می¬کردم حالا دیگر فرصتی دست داده که به دنبال رویاهای خود رفته و در کلاس آموزشی برای یادگیری مهارت نوشتن شرکت کنم. به همین دلیل تمام توجهم را معطوف کلاسهای تابستانی مرتبط به نویسندگی کردم و سعی کردم جایی را پیدا کنم. ولی خب باز هم محرومیت منطقه¬ای و پشت کوه بودن کار خودش را کرد و کلاس به درد بخوری پیدا نشد. آخر کدام نویسنده¬ی موفق و شهیری وقتش را در دور افتاده¬ترن نقطه¬ی دنیا و برای آموزش به پشت کوه نشینان تلف می¬کند؟ به این ترتیب بنده دوباره مجبور به به تعویق انداختن رویاهایم شدم تا به عنوان نیروی آماده به خدمت وارد بازار کار شوم. طولی نکشید که مساله¬ی استخدام دولت شدن منتفی شد و بنده به عنوان بازاریاب وارد محیط کسب و کار خصوصی شدم. بعلاوه مهارت نوشتنم را هم با نوشتن نامه¬های اداری تقویت کردم. حالا ممکن است این سوال برایتان پیش بیاید که حوزه¬ی کاری که بنده انتخاب کرده¬ام جدای از مسئله علائق، به رشته¬ی تحصیلیم هم مربوط نیست. بله، قبول دارم. فرمایش شما کاملا درست است. ولی بنده که قبلا عرض کرده بودم خدمتتان. زندگی کردن در پشت کوه شرایط خاصی ایجاب می¬کند که تنها یک پشت کوه نشین از آن خبر دارد. بعلاوه در مورد جذب شدن در بازار کار، زمان ما وضعیت پیدا کردن کار به مراتب بدتر از پذیرفته شدن در دانشگاه بود. چون اینجا دیگر اهمیتی نداشت رقیب کیست. هر کسی برای دستیابی به حقوقی بخور و نمیر ممکن بود با بی¬رحمی از روی طرف مقابلش رد شود. پس می¬بینید که پیدا کردن کار ، حالا هر کاری از هر کسی بر نمی¬آمد. به هر صورت بدترین قسمت فعالیتهای اجباری که بنده را در مسیری غیر از مسیر رویاهایم حرکت می¬داد همین قسمت کار کردن بود. چون برای موفقیت در کسب و کار می¬بایست هزار جور دروغ و دونگ به هم ببافی و من فقط بلد بودم رویا ببافم. این بار هم مساله¬ی تطابق با وضعیت جدید زندگی پیش آمد و بالاخره بنده موفق به کسب روزی حلال شدم! بعلاوه سعی کردم توی اینترنت برای خودم وبلاگی دست و پا کنم تا همزمان با کار کردن، از دنبال کردن رویاهایم و نوشتن با سبکی غیر سبک نامه¬های رسمی دور نمانم. حالا رویاهایم را تا جایی به تعویق انداخته بودم که بتوانم پول کافی برای خرید یک واحد آپارتمان به دست بیاورم. بعلاوه تصور می¬کردم که مثلا بعد از ده سال کار، یک مبلغ بخور و نمیر حقوق بازنشستگی برای خودم دست و پا خواهم کرد. به نحوی که بتوانم بقیه¬ی سالهای عمرم را داخل آپارتمانم بنشینم و به نوشتن بگذرانم. اما از آنجایی که به تعویق انداختن رویاها تنها کاری است که بنده به صورت تخصصی در آن موفق هستم بعد از ده سال کار کردن، رویاهایم باز هم به تعویق افتاد. یعنی اوایل کار خوب پیش می¬رفت. اما از یک جایی به بعد هر چقدر می-دویدم خرج و دخلم با هم جور در نمی¬آمد. بگذریم. حالا نمی¬خواهم وارد مسایل سیاسی و اقتصادی که برنامه¬ریزی طولانی مدت من را به هم زد شوم. فقط همینقدر برایتان می¬گویم که یک وقت به خودم آمدم و دیدم در خوشبینانه¬ حالت، یک سوم از طولانیترین طول عمری که می¬توانم برای خودم متصور باشم، را پشت سر گذاشته¬ام و علیرغم تمرکز حواس بر گام برداشتن در مسیر رسیدن به رویاها و نویسنده شدن، عملا هیچ کاری نکرده¬ام. به همین دلیل یک روز به خودم نهیب زدم که نوشتن را شروع کنم و از آنجا که همت را از پدرم به ارث برده¬ام، کمر به نوشتن بستم. تا اینجای کار همه چیز دست خودم بود و به خوبی پیش رفت. تنها مشکلی که داشتم این بود که ساعات طولانی پشت میز نشستن و نوشتن پیش از اینکه یک نویسنده¬ی حرفه¬ای بشوم یا حتی کسی مطالبم را بخواند، مرا با بیماریهای جسمی یک نویسنده¬ی حرفه¬ای آشنا کرد. اگر شما هم یک نویسنده¬ی حرفه¬ای باشید می¬دانید که زخم معده، قرمزی و ضعیف شدن چشمها، سردرد و خستگی، ضعف عضلانی و کشیدگی اعصاب بدن، جزء لاینفک پیامدهای شغل نویسندگی است. به این ترتیب برنامه روزانه¬ام اینطور چیده شد که جز بخشی از روز که مجبور به کار کردن برای کسب درآمد بودم، بخش دیگر را به دوا و درمان و رفتن به جلسات فیزیوتراپی و ورزش اجباری اختصاص می¬دادم. مابقی زمان باقیمانده را هم جوری تقسیم می¬کردم که در حد زنده ماندن غذا بخورم، بخوابم و به نوشتن ادامه بدهم. به این ترتیب اتفاق می¬افتاد که مثلا به مدت یک ماه حمام نروم تا برای نوشتن زمان بخرم. همین برنامه¬ی روزانه هم باعث شد که تا همین لحظه که این مطلب را می¬نویسم، توی لپ تاپم به اندازه¬ی چند گیگابایت فایل word دخیره کرده باشم.
دیگر تا الان باید فهمیده باشید که من در حل مشکلات و نیز سازگاری با شرایط عجیب و غریب زندگی ید طولایی دارم. برای همین آرزو دارم یکی از نوشته¬هایم را چاپ کنم تا قلق کار دستم بیاید. چون می¬دانم اگر اولین داستانم را چاپ کنم راز موفقیت را پیدا کرده و به سرعت پله¬های ترقی را طی خواهم کرد. درست مثل زمانی که فهمیدم چطور نمرات بالایی در درس ریاضیات بگیرم. یا زمانی که میان جیغ و فریاد مادری در حال زایمان، با خونسردی توی سرم خیال می¬بافتم و بدون اینکه خم به ابرو بیاورم بچه¬اش را می¬گرفتم. از تجربه چند سال کار کردن در محیط بازار هم که بهتر است چیزی برایتان نگویم. چون خدا می¬داند که هیچ کلاس یا دوره¬ی آموزشی آنقدر که چند سال فعالیت کف بازار به انسان چیز یاد می¬دهد آموزنده نیست. بر این اساس از طرف خودم نگرانی ندارم. ولی اینجا مانعی وجود دارد که از قدرت تاثیر¬گذاری من خارج و در حقیقت وابسته به نظر و سلیقه¬ی غیر است. منظورم این است که از زمانی که نوشتن را شروع کرده¬ام، مدام داستانهایم را از این انتشارات به انتشارات دیگر می¬فرستم بلکه کسی چاپشان کند. ولی تا این ساعت خبر خوبی دریافت نکرده¬ام. البته با مطالبی که در شروع عرایضم مطرح کردم به نظرم دیگر خودتان باید متوجه شده باشید که همه¬ی این دور باطل زیر سر کمبود و گرانی کاغذ است نه محتوا یا سبک نوشته¬های من. یعنی اتفاق افتاده که بنده تعداد صفحات داستانم را از طریق فرم پذیرش به یک انتشاراتی اعلام کنم و صدای جیغ ناشی از وحشتشان را بشنوم. آخر با این وضعیت بازار کتاب و واردات کاغذ حق هم دارند حاضر نباشند چند صد صفحه داستان من را چاپ کنند. حقیقتش من اول متوجه جریان نمی¬شدم. چون روال کار را نمی¬دانستم و فکر می¬کردم توی فرمهای پذیرش مطلب ناخوشایندی می¬نویسم که باعث می¬شود آنها حتی حاضر به خواندن داستانهای من هم نشوند. ولی بالاخره یک شیرپاک خورده¬ای حالیم کرد که: "مشکل سر موضوع نوشته¬ها یا سبک نگارشت نیست. چون کسی حتی اهمیتی به محتوی اثر نمی¬دهد. بلکه تعداد صفحات داستان و فروش کتاب مهم است. همین مساله هم موسسات چاپ و نشر را به وحشت می¬اندازد." راستش را بخواهید خودم هم قبول دارم قدری پرگو هستم. یعنی از همین مطلبی که اینجا نوشته¬ام هم مشخص است که می¬خواهم همه چیز را از اولش تعریف کنم تا منظورم درست برای مخاطب جا بیفتد. ولی چون هنوز نتوانسته¬ام بر این ضعفم غلبه کنم، چاره¬ی دیگری ندارم جز دعا برای فراوانی کاغذ. شاید حالا که کمترین فاصله را با تحقق رویاهایم دارم خدا صدایم را بشنود و یک روز خبر مثبتی مبنی بر واردات و فراوانی بیش از اندازه کاغذ در دنیای چاپ و نشر بخوانم.
نقد این داستان از : احسان عباسلو
بر نیاز به داستان طنز امروزه بسیار تاکید می‌شود. جامعه‌ی ما به سبب فشارهای اقتصادی و در نتیجه ذهنی، محتاج آن است تا انرژی بگیرد و خود را از دغدغه‌های فکری برای اندکی هم که شده خلاصی بخشد. داستان طنز این خصیصه را دارد که اگر دوای درد نکند لااقل تسکینی موقت بر این دردها باشد. داستان طنز تفاوت بارز دیگری هم نسبت به انواع مشابه خود دارد که آن اصلاح است. رویکرد طنز را یک رویکرد اصلاحی می‌دانند که در جهت نشان دادن و ترمیم کردن نواقص و زشتی‌ها حرکت می‌کند.
آن چه اما این تکنیک و قالب را دلنشین و دلپذیر کرده خنده و نشاطی است که در عین رسیدگی به جراحات بر لب می‌نشاند و همین مانع از تلخی و مرارت و درد بیشتر می‌شود. اگر این ویژگی را معیار و میزانی برای طنز بدانیم فاصله گرفتن از آن یعنی فاصله داشتن از طنز.
اکثر افرادی که میل نوشتن داستان‌های طنز را دارند از این نکته به خوبی آگاه‌اند اما مشکل این است که معمولاً در شناخت هر آن چه که می‌تواند برای مخاطب لذت بخش و شادی‌آور و یا به عبارتی طنز باشد ناتوان هستند. این نویسندگان تصور می‌کنند اگر خودشان به چیزی خندیدند یا نکته‌ای برای شان طنزآمیز جلوه کرد برای دیگران نیز حتماً این چنین است و دقیقاً همین باور غلط اکثراً به شکست در کارشان می‌انجامد.
به نظر آن چه که یک طنز‌نویس باید بدان توجه خاص نماید شناخت چیزی است که برای همگان جذابیت طنزی دارد. چنین توانی است که به قلم شما در رقم زدن یک متن طنز کمک خواهد کرد. پس چیزی که برای شما طنز می‌نماید می‌تواند برای دیگری اصلاً طنز نباشد.
نحوه بیان هم در طنزآمیز شدن متن به شدت تاثیرگذار است. گاه صحنه‌ای که برای شما طنزآمیز است می‌تواند برای مخاطب شما هم باشد اما وقتی آن را به تصویر می‌کشید تصویرتان آنقدر بیروح و خشک و منجمد است که جای طنزی برای آن نمی‌ماند. حتماً دیده‌اید که برخی لطیفه‌ای را تعریف می‌کنند و دیگران به شدت به آن می‌خندند اما برخی دیگر همان لطیفه را تعریف می‌کنند ولی شاید فقط تبسمی بر لب ها بیاید. علت این است که پس از شناخت صحنه طنز و سوژه طنزآمیز ، نحوه بیان و پرداخت آن است که می‌تواند ماهیت آن را بدرستی انتقال دهد.
یک راه طنزنویسی استفاده از صنعت اغراق است. این اغراق وقتی با تشبیه همراه و ترکیب می‌شود می‌تواند طنزهای زیبایی را بسازد. برای مثال "طرف برای خودش انیشتنی یه" لحنی از طنز دارد که هم اغراق در آن دیده می‌شود و هم تشبیه. حال تکنیک دیگری هم وجود دارد که در اصل تعریف کمدی و طنز بر آن استوار است و آن "بر هم خوردن تناسب" است. اگر این اغراق و تشبیه در جهت برهم خوردن تناسب پیش بروند طنز به خوبی شکل خواهد گرفت.
برای مثال نام یک فرد لاغر و مردنی را بگذاریم رستم. در اینجا هم اغراق در نیروی او وجود دارد و هم تشبیه و در عین حال تناسب برهم خورده است چرا که این نام متناسب فیزیک او نیست.
در داستان‌تان جاهایی که این چنین عمل کرده‌اید متن موفق‌تر بوده است: " ... مثل امروز نبود که شما گوشی تلفن همراهت را دستت بگیری و همه جا آنتن داشته باشی. بعد در حین رانندگی در این سر دنیا مثلا با دوست سرخ پوستت در طرف دیگر دنیا چت کنی." چت کردن با یک سرخپوست خیلی دور از ذهن است و به خوبی تناسب برهم خورده، به خصوص که نفهمیدن زبان و تقریبا اندک بودن نسل سرخپوستان
نکته‌ای فاحش است. یا در این جا :" به‌علاوه به خاطر بلندیش از دسترس دور بود و هیچ پرنده ای حتی عقاب هم زهره نمی کرد تا آن ارتفاع بالا برود و روی پره هایش بنشیند." طنزی که برای ارتفاع آنتن استفاده کرده‌اید و آن را آن قدر بلند گرفته‌اید که عقاب هم به بالای آن نمی‌رسد هم اغراق دارد و هم تشبیه و عدم تناسب. مورد موفق دیگر در اینجا اتفاق افتاده: "کودکی برای من عنصر بی اثر بود. ولی همین که خانم مجری برنامه ی کودک توصیه ای می کرد، حرفش مثل خاصیت پایین ترین عناصر در گروه فلزات قلیایی جدول مندلیف اثر می کرد و منجر به واکنش پذیری سریع می شد." بازهم اغراق و تشبیه و عدم تناسب حرف اول را می‌زنند. پیدا و یا ایجاد کردن رابطه میان دو امر غیرمتناسب و برقراری تشبیه و رابطه طنز میان این دو، هنر یک طنزنویس است. این ارتباط میان تاثیرگذاری فکری و جدول عناصر مندلیف در متن‌تان بسیار خوب نشسته و باعث طنز زیبایی شده است.
متاسفانه این گونه صحنه‌ها و پردازش‌ها در متن اندک هستند و در بیشتر موارد بر مضمون و محتوای حرف خود متمرکز بوده‌اید تا ایجاد طنز. احساس خودتان طنزآلود بوده اما این احساس بر روی کاغذ نیامده. طولانی شدن متن نیز بر از دست رفتن طنز کمک کرده چرا که تعداد صحنه‌های خوب را اندک و بی‌تاثیر ساخته. بماند که کمی نیز از موضوع خود پرت شده‌اید. شرح زندگی شما چندان همخوانی با موضوع‌تان پیدا نکرده و برای همین ملال‌آور شده.
اگر مایل به نوشتن متون طنز هستید بیشتر از دیگران باید کتاب بخوانید. جوک و لطیفه حتی بخوانید. روحیه طنز را در خود تقویت کنید. در گفتگوهای روزمره خود با دوستان‌تان از جوک و لطیفه استفاده کنید و تلاش کنید ذهن‌تان با طنز یکی شود. تا درون‌تان طنزآلود نشود بیرون طنزی مشاهده نخواهد شد. کارهای نویسندگان طنز را حتماً بخوانید. این هم یادتان باشد که متن وقتی تبدیل به داستان شد حداقل شکلی که قرار است پیدا کند شکلی ملی است یعنی برای کل مردم کشور چاپ شده و نه فقط برای اهالی شهر و استان خودتان لذا شناخت زبان مشترک و طنزآمیز ملی مهم است. در غیر این صورت تنها برای عده اندکی از مردم جذاب خواهد بود. شما باید ملی و حتی بین المللی فکر کنید.

منتقد : احسان عباسلو

متولد تهران فوق لیسانس ادبیات انگلیسی داور جایزه کتاب سال داور جایزه جلال داورحایزه پروین داور جایزه نقد داور کتاب فصل ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.