فاصله‌ی خاطره تا داستان




عنوان داستان : روز کار خوب
نویسنده داستان : شیوا هاشم زاده

دیده¬اید گاهی اوقات رگ انساندوستی آدم برجسته می¬شود؟ امروز یکی از همان روزها بود برای من. یعنی نمی¬دانم روی کدام دنده بیدار شده بودم که از صبح دلم می¬خواست کار خوبی کنم یا به کسی کمک کنم. البته صبح که مثل همیشه با عجله سر کار رفتم و تا تمام شدن ساعت کاری فرصتی برای نیکی به نوع بشر پیدا نکردم. ولی بعد از ظهر وقتی خسته و کوفته و خیس عرق ماشین را به سمت خانه هدایت می¬کردم زنی را دیدم که با دستهای پر از نایلونهای خریدش، از شیب تند منتهی به خیابان بالا می¬رفت. برای یک لحظه وقتی با ماشین موازی زن که در طرف دیگر خیابان بود قرار گرفتم چهره¬ی او را دیدم که ناگهان در جایش ایستاد و مثل اینکه زانویش درد شدیدی گرفته باشد پای راستش را کمی بالا آورد. سپس صورتش را به شدت در هم کشید. تماشای لحظه¬ای این صحنه باعث شد که من بدون توجه به پشت سر، پایم را روی ترمز بکوبم. سپس از خلال شیشه¬ی نیمه باز ماشین رو به زن میانسال کرده و از او بپرسم مقصدش کجاست. زن برای یک لحظه متوجه منظورم نشد. اما وقتی عرض خیابان را طی می¬کرد مثل اینکه به حدس نیتم را دریافته باشد تشکر کرد و گفت که ده بیست متر شیب باقیمانده را که بالا برود به مقصد رسیده است. از این رو به گفته¬ی خودش سواره رفتن آن مسیر کوتاه را به صرفه نمی¬دید. به این ترتیب تلاش من برای انجام کار خیر را بی¬نتیجه گذاشت.
به باور من هیچ حسی درون آدم بی علت نیست. یعنی اگر به دلت افتاده که باید کار خوبی کنی لابد یک جایی کسی منتظر کار خوب توست. سر همین باور عصر همان روز، وقتی مادرم با تفلن صدایم کرد که قصد دارد برای خرید خرده¬ریز از خانه بیرون برود حواسم را جمع کردم تا با جهان پیرامونم ارتباط بهتری برقرار کنم. چون از روی حسی ناشناخته می¬دانستم که دستگیری از مادر آن کار خوبی که منتظر من است، نیست. چند دقیقه بعد معلوم شد که حسم درست بوده. چون بر حسب تصادف مادرم این بار تصمیم گرفته بود لبنیات مورد نیازش را از جای دیگری غیر از مغازه¬ی همیشگی بخرد. چون تعریف لبنیات مغازه¬ی مورد نظرش را از خاله¬ام شنیده بود و این بار دلش رفته بود که لقمه¬اش را در ماست ماست بندی دیگر بزند. برای همین مجبور شدم تمام طول شهر را رانندگی کنم تا او را به محل مورد نظرش برسانم. در حالیکه همان حس ناشناخته درونم فریاد می¬کشید که این تغییر رویه¬ی عادی زندگی آنهم در این روز خاص بی علت نیست. خلاصه ربع ساعت بعد خریدمان را کرده بودیم و به همراه مادر به خانه برمی¬گشتیم که در بین راه زن جوانی را دیدم که در بدترین مسیر ممکن منظر تاکسی ایستاده بود. یک لحظه تقابل نگاه باعث شد که او برای درخواست توقف دستش را بلند کند و پای من هم روی ترمز کوبیده شود. مادرم که از حس آن روز من بی¬خبر بود تعجب کرد و به صورت غریزی شروع به نگاه کردن به دور و برش کرد. ولی تا او بیاید علت ترمز ناگهانی من را دریابد زن جوان دستش را به دستگیره¬ی در ماشین گرفت و آن را باز کرد:
_کجا می¬خواهی بروی آبجی؟
_الهی خیر ببینی. من را تا چهارراه هواپیمایی می¬رسانی؟
مادرم مثل اینکه از سوار کردن زنی غریبه ترسیده باشد کمی با تردید به من نگاه کرد. از همان نگاههای همیشه نگران مادران که در کسری از ثانیه، به صورت اجتناب¬ناپذیری به فرزندانشان منتقل می¬شود. تردید مادر دل من را نیز لرزاند که نکند کار اشتباهی کرده باشم. ولی دیگر کار از کار گذشته بود و آبجی روی صندلی عقب جای گرفته بود. فرصتی برای تردید بیشتر باقی نمانده بود. برای همین دنده را جا زدم و در حین اینکه به آبجی می¬گفتم تا یکجایی که توی مسیرم باشد می¬رسانمت، ماشین را به حرکت درآوردم. زن جوان مثل اینکه بابت پیدا کردن ماشین جان گرفته باشد خیلی بی¬مقدمه شروع به صحبت کرد تا دلش را کمی سبک کند:
_الهی خیر ببینی. خدا عاقبتت را به خیر کند. خدا امواتتان را بیامرزد....
مغز من در میان سیل دعای خیری که بر زبان آبجی جاری بود و نیز تمرکز بر روی رانندگی فلج شده بود. ولی مادرم اگر بین صحبتهای مسافرمان فرصتی می¬یافت، با جوابهای کوتاه در حق او دعای خیر متقابلی می¬کرد:
_خواهش می¬کنم.... خدا اموات شما را هم بیامرزد...
_خدا شما را فرستاد حاج خانم. من از روستا آمده¬ام و هیچ آشنا به این مسیر نبودم. نمی¬دانستم از اینجا تاکسی و اتوبوس رد نمی¬شود. برای همین کلی منتظر ماندم. دیگر خدا شما را رساند. آمده بودم اینجا از دو تا خانمی که کار نظافت خانه¬شان را می¬کنم کمی پول قرض بگیرم. صبح پلاکت خون دخترم افتاده بود. بردمش بیمارستان. برای صد و هفتاد تومان بستریش نمی¬کردند. از صبح به هر دری می¬زنم بلکه کمی پول جور کنم. خدا می¬داند چقد التماس سوپروایزر و دکتر و پرستار را کردم تا بلکه تخفیف بگیرم. ولی فقط بیست تومان برایم کم کردند. بعد هم مجبور شدم بزنم از بیمارستان بیرون. اول رفتم کمیته امداد. توی بیمارستان اینطور راهنماییم کردند. وضعیتم را برای خانمی که آنجا بود گفتم. ولی گفتند باید برایم پرونده درست کنند. گویا شش ماه طول می¬کشید تا کمکی ازشان بهم برسد. هر چقدر التماس کردم بچه¬ام حالش خوب نیست گفتند کاری از دستشان بر نمی¬آید. گفتم پس چکار کنم؟ گفتند خیّر پیدا کن. گفتم من زن جوان توی شهر غریب از کجا خیّر پیدا کنم؟ سرشان را تکان می¬دادند. آخر از بس از دستشان عصبانی شدم ، خیلی ببخشید، گفتم توی این دوره و زمانه خر پیدا می¬شود ولی خیّر نه.
مادرم هنی خندید ولی خنده¬اش تلخ بود. دل او هم مثل دل من از درد و دل ناگهانی آبجی در حال خون شدن بود.
_والا! اینقدر زورم می¬گیرد ازشان. دیگر از بس این در و آن در زدم کمی پول جور کردم. بعد هم به فکرم رسید بیایم اینجا از این دو تا خانم پول قرض بگیرم.اما چه می¬دانستم آدم بدشانس شانسش پیش¬قدم است. یکیشان که اصلا خانه نبود. آن یکی هم سی تومان بیشتر توی حسابش نداشت. دیگر بنده خدا باهام تا عابر بانک آمد. بعد هم موجودی کارتش را گرفت و تمام آن را کشید. آخر هم ده تومان دستی از زن همسایه¬شان قرض گرفت و راهیم کرد. از آن موقع تا حالا اینجا ایستاده¬ام. دلم شور بچه¬ام را می¬زند.
_انشاءالله بلا ازش دور باشد.
مسیر مشترک ما و مسافرمان به آخر رسیده بود ولی با توجه به صحبتهای او دلم نیامد همانجا پیاده¬اش کنم. به خاطر همین راه خودمان را دور کردم تا او را به مقصدش برسانم.
_ چه بگویم حاج خانم. بیمارستان قبلا بهتر بود. می¬شد مریض را بستری کنی. تا می¬آمدی مرخصش کنی بالاخره می¬شد از جایی پول جور کرد. ولی حالا حسابدارشان می¬گفت باید اول پول را به حساب بریزی. می¬گفت از بس مریضهای دیگر بدقولی کرده¬اند دیگر مدیریت بیمارستان اجازه نمی¬دهد اول خدمات ارائه بدهیم . حالا همه حرفی را هم در هم می¬زنم. ولی آدم بدبخت از در و دیوار برایش بدبختی می¬بارد. توی این سن سه تا دخترم را با بدبختی بزرگ می¬کنم. سه تا مادینه شیره به شیره. دختر بزرگم که می¬گویم حالش بد شد شش سالش است. آن یکی چهار سال . یکی دیگر هم کوچکتر دارم. شوهرم پارسال رفته بود سر کار. کارگر ساختمان بود. شب که برمی¬گشته خانه، توی راه نمی¬دانم چطور شده بود. یک پیکانی بدون چراغ جلوی راهش سبز شده بود. او هم کلاج موتور از دستش در رفته بود یا ندیده بود، از عقب می¬زند به ماشین پیکان. با کمر می¬آید روی زمین و همان می¬شود که قطع نخاع می-شود. الان قشنگ یکسال است که توی خانه افتاده است. هر چقدر رفتم کلانتری و اداره بیمه و ... فایده نداشت. گفتند خانم موتور شوهرت نه بیمه داشته نه چیزی. تازه مقصر هم خوش بوده. بیخود وقتت را تلف نکن. چیزی بهت نمیدهند. گفتم باشد. خودم جور زندگیم را می¬کشم. دیگر چکار کنم. بدبختی خودم هم جان و گلو ندارم. می¬بینید که چهار پاره استخوان هستم. تازه پلاکت خون خودم هم گاهی می¬افتد. دستم را ببین حاج خانم.
دستش را از لای آستین و چادرش بیرون آورد و از شکاف بین دو صندلی جلو ماشین رد کرد. سپس جای دو تا زخم بزرگ پشت آن را نشانمان داد.
_دخترم هم همینطور می¬شود.
مادرم درآمد که:
_پلاکت خطرناک نیست. نگران نباش. انشاالله خوب می¬شود.
همزمان من هم فرصت کردم حرفی بزنم:
_بیماریتان ارثیست؟
_نمی¬دانم. دکتر برای دخترم می¬گفت در بچگی تغذیه¬اش خوب نبوده ... حالا نمی¬دانم از چه می¬شود.
_عجب، خدا بزرگ است. خودش کمکت می¬کند.
_هی خدا! ما از اول شانس نداشتیم. سه تا خواهر بودیم. پدر و مادرمان جوان جوان فوت کردند. برای همین عمویم سرپرستیمان را بر عهده گرفت. به خدا نه تا دختر عمو. ما سه تا دختر عین کلفت دم دست زن عمو و نه تا دخترش بودیم. گفتیم شوهر کنیم بلکه وضعمان بهتر شود. آخر هم که اینطور. بی¬کس بی¬کسیم.
دیگر به نزدیکی¬ چهارراه هواپیمایی رسیده بودیم که یک تاکسی ناگهان جلوی ماشین ترمز کرد. من پایم را محکم روی ترمز کوبیدم:
_نزنم به کسی!
مادرم جواب داد که:
_خدا نکند مامان. ماشینت حیف است.
چند ثانیه بعد تازه متوجه شدم ترمز راننده تاکسی خیلی هم ناگهانی نبوده. در حقیقت چراغ قرمز از فاصله¬ی صد متری پیدا بود. ولی مشغولیت ذهنی از سیل مصائبی که به ناگهان و ظرف چهار پنج دقیقه بر سرم خالی شده بود حواسم را پرت کرده بود. بعد از سبز شدن چراغ پنج شش متر دیگر جلو رفتم و با لحن دلجویانه مسافرم را از رسیدن به مقصد آگاه کردم.
_بفرما آبجی. این هم چهار راه هواپیمایی.
در فاصله¬ی پارک کردن ماشین و پیاده شدن آبجی سیل دعای خیر دوباره در فضای ماشین جاری شد:
_دستت درد نکند. خیر ببینی الهی. انشاءالله عاقبت به خیر شوی....
باز مادرم بود که جواب زن جوان را می¬داد و دلداریش می¬داد که نگران نباشد و توکل کند. چون ذهن من در پی حل این معما رفته بود که یعنی همه¬ی کمکی که آن روز قرار بود به خلق الله بکنم همینقدر بوده؟ یا می¬بایست بیشتر باشد؟ شاید باید کمی پول به آبجیم می¬دادم. اما آخر او که متکدی نبود. شاید باید تلفنش را می¬گرفتم تا آدرس خیریه¬ای جایی را برایش پیدا کنم. شاید نباید به آن سرعت و به آن راحتی رهایش می¬کردم....
با این فکر و خیال آنهمه حس غروری که از صبح و بنا بر باور برگزیده شدن برای انجام دادن یک کار خوب داشتم به ناگهان در روح و روانم محو شد.
دیگر روز به پایان رسیده بود. دستم را به سمت دسته¬ی راهنمای ماشین بردم و چراغهایش را روشن کردم تا در مسیر برگشت به خانه بتوانم جلویم را ببینم...
نقد این داستان از : نازنین جودت
خانم شیوا هاشم‌زاده عزیز، سلام. شروعِ «روز کار خوب» خوب است و خواننده را در همان سطرهای اول درگیر می‌کند که خانم جوانِ راوی چرا امروز حس انسان دوستی‌اش گل کرده و قرار است چه اتفاقی برایش بیافتد. اما هر چه متن پیش می‌رود از موقعیت داستانی دور شده و به سمت خاطره می‌رود. شمایی که چهار سال است داستان می‌نویسید بهتر از من می‌دانید که داستان باید تعلیق داشته باشد، شروع و میانه و پایان داشته باشد، پیرنگ داشته باشد. ماجرا داشته باشد تا خواننده را ترغیب به خواندنِ ادامه‌ی داستان کند. متن شما خاطره است چون عنصر خیال در آن جریان ندارد. انگار یک روز عادی از زندگی کسی را برای خواننده روایت می‌کنید. شما در آغاز گره خوبی زدید. حالا برای راوی ماجرا بیافرینید. درگیرش کنید. این‌که به هر کسی که برخورد می‌کند حس انسان‌دوستی‌اش گل کند و بخواهد کاری انجام دهد. این داستان موقعیت آن را دارد که حتی به سمت طنز برود. اما نویسنده از سر بی حوصله‌گی متن را شبیه روزنگاری در دفتر خاطرات پیش می‌برد تا وقتی که راوی زنی را سوار می‌کند که به مقصدش برساند. سوار شدن این مسافر نه تنها کمکی به پیش‌برد داستان نمی‌کند بلکه گره اصلی که همانا کمک راوی به دیگران بوده، رها می‌شود و داستان می‌شود داستان مسافر.داستان در داستانی که به هیچ سرانجامی نمی‌رسد. این قراری نبود که شما از آغاز با خواننده گذاشتید. داستان مسافر چه کمکی به دغدغه‌ی راوی شما کرد؟ داستان مسافر حتی اگر درگیر کننده و جذاب باشد باعث ایستایی متن شما شده. چون خواننده منتظر است که ببیند حس انسان دوستی راوی به چه سرانجامی می‌رسد.
خانم هاشم‌زاده عزیز، لطفا پیش از بازنویسی طرح را خوب در ذهن تان ورز دهید. پیرنگ محکم‌تری برایش در نظر بگیرید. بعد متن را بازنویسی کنید. در ضمن بخاطر داشته باشید گفتگو در داستان شبیه دیالوگ‌های روزمره نیست. همین مسئله یکی از نقاط تمایز خاطره و داستان است. در داستان جواب سلام علیک نیست. گفتگوها باید درگیر کننده و پیش‌برنده باشند. به خواننده اطلاعات بدهند. موقعیت و فضای داستان را بسازند. اگر در بازنویسی قرار بر گفتگویی بین شخصیت‌ها بود، با دقت بیش‌تری جملاتتان را انتخاب کنید.
بخوایند و بنویسید و باز هم برای ما داستان بفرستید که مشتاق خواندن هستیم.

منتقد : نازنین جودت

متولد 1352 شمیران. فارغ التحصیل مترجمی زبان انگلیسی، مقطع کارشناسی. بیش از 14 سال است که نوشتن را جدی دنبال میکنم.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت