در مقدمات داستان



عنوان داستان : نیویورک
سالها بود که در یکی از شلوغ ترین خیابانهای نیویورک در یک آپارتمان کوچک زندگی می کردم.البته فقط شب ها.چون ساعت ده شب از سر کار برمی گشتم.توی یک شرکت خدماتی که کارش بیست و چهار ساعته بود کار می کردم.حقوقش بالا بود.جزء یکی از کارشناسان خبره آنجا بودم.در شلوغی آن شهر سرم خیلی شلوغ بود.فشار کار فرسوده ام کرده بود.شب ها خوابم نمی برد.چند بار به روانپزشک مراجعه کردم.یخچالم پر از قرص های مسکن و خواب آور بود.یک ماه به هزینه شرکت در یکی از بهترین آسایشگاههای روانی نیویورک بستری شدم.شرکت به من نیاز داشت و سرمایه گذاری زیادی روی من کرده بود.به هزینه شرکت سفرهای زیادی به سراسر اروپا کرده بودم و آموزشهای زیادی دیده بودم.ولی انگار داشتم تمام می شدم.شرکت نمی خواست سرمایه اش را از دست بدهد.برای همین حاضر بود تمام هزینه های درمانم را بپردازد.کلی دارو مصرف می کردم و کلی جلسات گفتاردرمانی رفتم.بعد از یک دوره بی حسی به خاطر مصرف قرص ها و سستی و کرختی و بی حالی، شرایط روحی و روانیم بدتر شد.عرصه بر من تنگ شده بود.مصلحت این دیدم که به ایران بر گردم.در همان شهرستان پیش یک روانپزشک رفتم.کل مراحل درمانم در نیویورک را برایش شرح دادم.انتظار تجویز دارو داشتم.ولی دکتر دارو ننوشت.فقط توصیه کرد.
توصیه ای که دارویش همین جا بود. دکتر با لحنی که هیچ عجله ای در آن نبود گفت:چند وقت است تو رودخانه شنا نکرده ای؟چند وقت است گلاب نخورده ای؟کلمه عطاری در حافظه ات مانده یا فراموشش کرده ای؟از عطاری سرخیابان عطر یاس رازقی بخر و همیشه استفاده کن.بهار نارنج را فراموش نکن.کمانچه گوش کن.به دشت های شمال شهر برو و در کنار چادر عشایر و کوچ نشینان قیقاج اسب ها را ببین.الان فصل ریواس است.کوه نوردی کن و ریواس بچین.آنجا گل نرگس زیاد هست.بین گل های نرگس بشین.داروی تو طبیعت است.پیش مادرت طبیعت برو و شیر شفا بخشش را بنوش و در آغوشش آرام گیر.آنجا مشغول بازی شو.گاه با دنبال کردن یک پروانه و گاه با ترساندن یک آفتاب پرست.
نقد این داستان از : بهاءالدین مرشدی
درود
این دومین نوشته‌ای است که از شما می‌خوانم. من فکر می‌کنم همان حرف‌هایی که برای داستان «دانشمند و عمو» زده‌ام باید این‌جا تکرار کنم. چون مشخص است داستان‌های‌تان را قبلا نوشته‌ و ارسال کرده‌اید و ما کار جدیدی از شما در دست نداریم که توصیه‌های‌مان در آن عملی شده باشد. با این همه باید بگویم نوشته «نیویورک» که برای پایگاه نقد داستان ارسال کرده‌‌اید رنگی از داستان در خودش ندارد. شما داستان ننوشته‌اید بلکه دارید خاطره تعریف می‌کنید. تعریف کردن خاطره نمی‌تواند داستان‌ باشد. خاطره می‌تواند متریال نوشتن داستان را در خودش داشته باشد اما به خودی خود نمی‌تواند داستان باشد. خاطره‌ای را تعریف کرده‌اید که سرانجام به یک نوستالژی دم دستی ختم می‌شود و کاری از پیش نمی‌برد. داستان شخصیت و شخصیت‌پردازی می‌خواهد. داستان گره و گره‌افکنی می‌خواهد. شما شخصیت در نوشته‌تان دارید. یکی راوی و یکی دیگر روسای شرکت آمریکایی و یکی روانشناسان آمریکایی و دیگری دکتر ایرانی اما باید بگویم این‌ها اگر شخصیت هم باشند شخصیت‌های داستانی نیستند. شخصیت‌های گذرایی هستند که هیچ پرداختی روی آن‌ها صورت نگرفته است. شما می‌توانید از بیماری شخصیت اصلی‌تان یک گره درست کنید و بعد آن‌ را به اوج برسانید و گره را باز کنید اما شما فقط و فقط ماجراها را تعریف می‌کنید. تعریف کردن اتفاقات داستان‌ساز نیست.
شما متریال خوبی در دست دارید اما چیزی که نمی‌دانید نوشتن داستان است. شما نمی‌دانید داستان را چطور باید نوشت. این مشکل را می‌شود با داستان خواندن حل کرد. این مشکل را می‌توان با حضور در کارگاه‌های داستان‌نویسی حل کرد. این‌که شما عناصر داستان را بشناسید و بدانید چطور باید از این عناصر به نفع داستان استفاده کرد. پیشنهادم به شما این است اگر امکان حضور در کارگاه‌های داستان‌نویسی را ندارید یک کتاب شیوه داستان‌نویسی تهیه کنید و تکنیک‌های نوشتن را از آن‌ها یاد بگیرید. اگر بخواهم نمونه‌ای معتبر به شما معرفی کنم به سراغ کتاب «عناصر داستانی» نوشته جمال میرصادقی می‌روم. این کتاب به سادگی همه عناصر را به شما آموزش می‌دهد. به شما می‌گوید وقتی از شخصیت‌پردازی حرف می‌زنیم چه کارهایی باید انجام بدهیم. زاویه دید را چطور انتخاب کنیم و از سوژه‌مان چطور به نفع داستان استفاده کنیم. در این کتاب نمونه‌های داستان‌های معتبر هم آورده شده و مثال‌ها هم راهنمای شما برای نوشتن هستند.
عزیز جان! باید بگوشم شما برای نوشتن سوژه‌های خوبی در دست دارید. دو نوشته‌ای که از شما خوانده‌ام این را به من می‌گویند اما شما استفاده از این سوژه‌ها را بلد نیستید. چرا وقتی این شخصیت «نیویورک» و احیانا شلوغی آن‌جا را تجربه کرده این شلوغی را نمی‌بینیم. چرا کلافگی‌های این شخصیت را در آن شهر نمی‌بینیم. شخصیت شما چرا وقتی با رؤسایش سر مساله بیماری‌اش ماجرا پیدا می‌کند این ماجرا را نمی‌بینیم. وقتی رییس‌های این شخصیت او را می‌خواهند می‌توان با رد و بدل شدن یک دیالوگ این را به خواننده فهماند. شما می‌توانید یک جلسه با حضور روسای شرکت ترتیب بدهید و این مشکل را بررسی کنید. شما در جلسات گفتار درمانی شرکت کرده‌اید اما چیزی از این جلسات در داستان‌تان نمی‌بینیم. قطعا جلسات مشاوره یکی از دراماتیک‌ترین بخش‌های زندگی است که می‌تواند وارد داستان‌تان بشود. شما از سر آن به راحتی گذشته‌اید. چیزهای دیگری هم هست اما مهم‌ترین مساله این است که مقدمات نوشتن داستان را فرا بگیرید.

منتقد : بهاءالدین مرشدی

متولد استهبان كارشناسی ارشد رشته نمایش، گرایش ادبیات نمایشی دبیر سه دوره جایزه داستان بیهقی



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.