استفاده از پتانسیلهای داستانی




عنوان داستان : ماموریت برای وطن
نویسنده داستان : عطیه سادات آل حسینی


آن روز هم مثل چند سری قبل قرار بود بازی دربی را خانه پدربزرگ تماشا کنیم تا بابا، عمو مصطفی و عمو رضا، شوهرِ عمه پروین، فرصت پیدا کنند تاریخچه بُردها و افتخارات تیم مورد علاقه‌شان را به رخ هم بکشند؛ پدر بزرگ شوخ‌طبعی شیرینش را با سر به سر بابا و عمو مصطفی گذاشتن و ایرادهای فنی گرفتن از تیم‌های محبوبشان نشان دهد؛ مادربزرگ طرف پسرها و دامادش را بگیرد و به پدربزرگ تذکر بدهد اذیتشان نکند؛ فرید، پسرِ عمه پروین هم بتواند چند دقیقه ای استعدادش در گزارشگری فوتبال را با گزارش خیالی صحنه‌های گل بازی‌های قبل امتحان کند و یک نفر هم پیدا شود قبل از شروع بازی ترمز فرید را بکشد! همه اینها یک طرف، برای ما جذاب‌ترین قسمت این دورهمی، خوراکی‌های نازنینش بود. در چشم ما بچه‌ها که بزرگترین‌مان فرید سیزده ساله بود، ظرف تخمه آفتابگردان، انار و شیرینی روی میز شفاف‌ترین نقطه آن خانه بود. حیف که همیشه مادر یا زن عمویی بود که با "اِ.. دختر خانوم، شیرینی یا تخمه زیادی خوب نیستا" یا "آقا فرید، شما سهم تخمه‌ات رو خوردی.. بیشتر نمیشه برداری"، تلاش ما برای دستیابی به مقدار بیشتری از این تنقلات بهشتی را ناکام بگذارد. پایان اندوهناک قصه هم معلوم و تکراری بود: ظرف تخمه منتقل می‌شد به بوفه‌ی معروف اتاق پدربزرگ. بوفه‌ای بزرگ شامل سه ردیف کشو و چند طبقه روی کشوها که هرچه قرار بود دست ما نرسد را پناه می‌داد. بار آخری که تخمه‌های نازنین را از ما جدا کردند، دست فرید مثلاً یواشکی تا مچ وسط تخمه‌ها بود و قرار بود برای ما هم غنیمتی بیاورد. اما عمه پروین سر رسیده بود و فرید را به گوشه اتاق و ظرف تخمه را به بوفه تبعید کرده‌بود. فرید همانجا قسم خورد هرطور شده یک روز، طلسم این جدایی را بشکند.

چند ماه گذشت تا روز موعود فرا برسد. آخرین نفراتی که تا قبل از ساعت چهار رسیدند خانه پدربزرگ، عمو مصطفی و همسرش بودند. کم کم مردها توی هال جلوی تلویزیون میزگردِ قبل از بازی تشکیل دادند و زن‌ها توی اتاق پذیرایی جمع شدند تا انارِ دان‌کرده توی کاسه‌های بلور بریزند و مرتب به ما یادآوری کنند بی‌اجازه سر وقت خوراکی‌ها نرویم: "سهم هرکس معلومه‌ها. اگه بی‌اجازه بردارین، از سهم‌تون کم می‌شه". من و تهمینه و فرید هر چه چشم چرخاندیم، سهم چیپس و پفک سفارشی‌مان را ندیدیم، و وقتی پرسیدیم، جواب گرفتیم "چیپس و پفک خوب نیست. همون انار و تخمه بسه. خیلی هم کم".. تخمه کم باشد، چیپس و پفک هم که نباشد، پس اصلاً نمک این دورهمی به چه چیزش باشد؟!

نیم‌ساعت بعد، با یک "هیس هیس، بازی شروع شدِ" بلند، مردها متمرکز شدند روی تلویزیون و زن‌ها سهم تنقلات هرکس را تقسیم کردند و نشستند به یواشکی حرف زدن و گاهی نظرات غیرفوتبالی دادن. ما چکار کردیم؟ نفری یک ظرف کوچک تخمه آفتابگردان و یک کاسه انار تحویل گرفتیم، آن هم با این تعهد شفاهی که معادل تخمه‌ای که دریافت کردیم، پوست تخمه بازگردانیم تا یک وقت ناغافل، تخمه‌ی از خدا بی‌خبری با پوست وارد معده‌مان نشود.
اواسط نیمه اول، خرده‌شیطنت‌ها و سهمیه تخمه و انارمان تمام شد. ماندیم سه تا بچه خوش اشتها که با دهان باز همدیگر را نگاه می‌کردیم. تیر اول را فرید انداخت: "بابا! بازم تخمه میدین به ما؟!".. جوابی نیامد. پدرها آنقدر محو تماشای فوتبال بودند که ترجیح می‌دادند فرید و تهمینه و شایسته و کلاً هیچ بچه‌ای را به جا نیاورند. جواب مادرها هم که از قبل معلوم بود.. وقت عمل فرید به قسمش رسیده بود.
توی راهروی بین اتاق‌ها تشکیل جلسه دادیم. راهرو زیاد توی دید پدر و مادرها نبود، در عین حال نزدیکترین نقطه به اتاق پدربزرگ بود. باید برای احقاق حقوق تخمه آفتابگردانی‌مان کاری می‌کردیم. در آن لحظه حواس کسی به ما نبود.
با توجه به کوچکتر بودن تهمینه از من و فرید، همان اول کار از بخش‌های اکشن نقشه حذف شد. اول قرار شد فرید به کمک کشوی وسطی بوفه که نیمه ‌بازش می‌کردیم از بوفه بالا برود، ظرف را بردارد و بدهد دست من؛ اما موقع اجرای نقشه معلوم شد کشوی این بوفه قدیمی، تحمل وزن فرید را ندارد. پس قرعه به نام من افتاد که وزنم تقریباً نصف وزن فرید بود و از تهمینه هم بزرگتر بودم. البته بعد از آنکه فرید کل زمان باقیمانده نیمه اول بازی را روی مغز من و تهمینه کار کرد تا راضی شدیم نقشه‌اش را پیاده کنیم. قرار شد فرید برای من قلاب بگیرد تا راحتتر بتوانم پایم را روی بالاترین کشوی بوفه بگذارم، بعد من با احتیاط ظرف تخمه را بردارم و به تهمینه که اصرار داشت حتماً جزئی از عملیات باشد بدهم و برگردم پایین. نقشه روی کاغذ یا حداقل توی کله‌ی فرید ساده به نظر می‌رسید. به جز قسمت بوفه‌نوردی من. عشق و علاقه به هدف باعث می‌شد عقب‌نشینی نکنم، وگرنه تجربیاتم در زمینه‌ی صعود به ارتفاعات، محدود به بالا رفتن از نردبان تخت دو طبقه خودم و تهمینه می‌شد که می‌توانستم پله‌هایش را دوتا یکی بروم. چه می‌شد کرد؟ در آن لحظه نقشه بهتری به فکر مغز متفکر گروه نمی‌رسید. و همان یکی را هم به اندازه نیمه دوم بازی وقت داشتیم عملی کنیم.
با به صدا درآمدن سوت شروع نیمه دوم، ماموریت ما هم شروع شد. به بزرگترها اعلام کردیم که می خواهیم توی اتاق پدربزرگ تلویزیون تماشا کنیم. صدای تلویزیون اتاق پدربزرگ را کم کردیم تا از تحرکات بیرون از اتاق غافل نشویم. فرید چند دقیقه‌ای موقعیت بزرگترها را بررسی کرد. مادرها تازه سینی چای گردانده و نشسته بودند و صحبتشان گل انداخته بود. از سر و صدای پدرها هم معلوم بود که کاملاً محو بازی شده‌اند. حتی پدربزرگ هم بهشان ملحق شده‌بود و ذره ذره اطلاعات فوتبالی‌اش را رو می‌کرد. با فرید یک دور نقشه را روی زمین تمرین کردم تا در ارتفاعِ بوفه یادم نرود! بالاترین کشو را کمی باز کردیم. فرید قلاب گرفت. طبق رهنمودهای قبل از صعود فرید، سعی کردم با احتیاط ولی "فرز" خودم را بالا بکشم و پایم را روی کشوی بگذارم، و مراقب هم باشم دستم از لبه بوفه سُر نخورد. سی ثانیه‌ی اول، همه‌چیز طبق نقشه پیش رفت. دستم به ظرف تخمه که رسید، فرید "ایول" یواشی گفت و مثل مامور برج مراقبت، با آهسته‌ترین صدای ممکن مشغول راهنمایی من و تهمینه شد: "حالا شایسته، یواش دستتو بچرخون به سمت بیرون. آهان. تهمینه آماده باش ظرفو بگیری". تهمینه مثل کسی که بخواهد پَری که به سبکی پایین می‌آید را دریافت کند، دستهایش را به هم چسباند و کف دستها را گرد کرد و همانطور ثابت منتظر فرود ظرف شد. فرید ادامه داد: "حالا شایسته، ظرف رو بیار پایین. تهمینه اونجور وانَستا. یه کم دستاتو بیار بالاتر این بتونه ظرفو بده بهت". تهمینه دو سانتیمتر دستها را بالاتر آورد. فرید ادامه داد: "شایسته یه ذره بیشتر دستتو بیار به سمت بیرون". در آن موقعیتِ بین زمین و هوا، با یک دست به لبه بوفه و یک دست به ظرف تخمه، نمی توانستم حرفی بزنم یا برای فرید توضیح بدهم که دست آدمیزاد فقط تا حد مشخصی می‌تواند به بیرون یا هر سمت دیگری بچرخد، و دست من دقیقاً آن حد از چرخش را پر کرده. پس فقط سعی کردم کمی بیشتر خودم را بچرخانم تا حرف پسرعمه را زمین نزده باشم. فرید تحت تاثیر هیجان گزارشگر بازی و سر و صدای پدرها که از هال می‌آمد، حسابی در نقش کاپیتانی‌اش فرو رفته‌بود و مرا به پاس دادن سریع ظرف، و تهمینه را به جای‌گیری مناسب برای دریافت به موقع پاس تشویق می‌کرد و یادش هم نمی‌رفت که مرتب وسط اوامرش تاکید کند قبل از آنکه سکوتمان برای بقیه شک برانگیز شود، هم "آرام" و هم "سریع" نقشه را با پیروزی به پایان برسانیم.
تمام بدنم عرق کرده‌بود. دستم از درد می لرزید. حس می کردم ظرف توی دستم مدام سنگین تر می شود. نمی‌توانستم پشت سرم و تهمینه را ببینم، باید بیشتر خم می‌شدم تا بتوانم ظرف را بهتر به تهمینه بدهم. از آن طرف دست راستم که به لبه بوفه گرفته بودم خیس عرق بود و آماده جدا شدن از بوفه بود. لبه کشو هم کف پایم را اذیت می‌کرد. شده بودم سربازی در لحظات آخر جنگی سهمگین، با سه گلوله که به دست و پایش خورده و به‌خاطر جان همرزمانش نمی‌خواهد تسلیم شود. آخرین تلاشم برای عمل به دستورات فرمانده فرید و چرخش بیشتر، مساوی شد با در رفتن دستم از لبه بوفه و سرنگون شدنم به همراه غنیمت جنگی..

نیم‌ ساعت بعد، من و فرید و تهمینه نشسته بودیم روبروی بزرگترهای عصبانی، درحالیکه من مچ دستم را می‌مالیدم و پشتم درد می‌کرد، فرید دستش را گذاشته بود روی گوش راستش که چند دقیقه قبل توسط پدرش حسابی پیچانده شده‌بود، و تهمینه که به محض افتادن من با ظرفِ توی دستم، کل زحمت دویدنِ بیرون و خبر کردن بقیه و تعریف تمام ماجرا وسط گریه‌هایش را تقبل کرده‌بود، و حالا داشت دماغش را بالا می‌کشید. سوالات بزرگترها را پاسخ داده بودیم و منتظر رای نهایی کمیته انضباطی فامیل بودیم. فرید که مقصر اصلی شناخته شده‌بود، محکوم شد به اینکه از این به بعد در هر جمع بیش از سه نفر فامیل، هر پانزده دقیقه یکبار خودش را به یکی از بزرگترهای جمع معرفی کند. من مکلف شدم پول توجیبی هایم را جمع کرده و در اسرع وقت یک ظرف جدید جایگزین ظرف شکسته شده مادربزرگ کنم. و تهمینه هم توجیه شد دیگر از آن به بعد با طناب پاره من و فرید توی چاه نرود. من ولی تمام مدت جلسه به یک مشت تخمه آفتابگردانی فکر می‌کردم که در فرصت سی ثانیه‌ایِ بعد از افتادنم تا رسیدن سراسیمه بقیه به اتاق، به فکرم رسیده بود مشت کنم و توی جیب لباسم بگذارم. مچ دستم در اثر افتادن هنوز درد می‌کرد، اما توی دلم خدا خدا می‌کردم کسی از چشمانم نخواند چه گنجی در جیبم پنهان کرده‌ام.
نقد این داستان از : رامبد خانلری
دوست عزیزم سلام، داستان شما را خواندم، روان و بانمک بود یعنی همان‌طوری که می‌خواست باشد اما کمیت داستان بودنش کمی لنگ می‌زد. برای شکل گرفتن یک داستان حداقل به دو اتفاق نیاز است. یک اتفاق به تنهایی هرچقدر هم که دراماتیک و داستانی بیان شود باز هم بیشتر از این‌که داستان باشد به خاطره شبیه است. در مورد داستان شما هم به خاطر تک‌کانونی بودن ماجرا سخت است که از خاطره فاصله بگیرید و مخاطب با خودش خیال کند که یک داستان خوانده است. اجازه بدهید که منظورم را با یک مثال برای شما بیشتر باز کنم؛ من به شما می‌گویم که سال هشتاد به خانه پدربزرگم رفتم و در آن‌جا با پسرخاله‌ام دعوا کردم و دست او را شکستم. این ماجرا را هرچقدر که دراماتیک تعریف کنم و به جزئیاتش بپردازم بازهم به یک خاطره شبیه است و شما با خودتان می‌گویید این مساله برای منی که نه شما را می‌شناسم و نه پدربزرگتان را چه لطفی دارد؟ در حقیقت حق با شماست چون شما نه من را می‌شناسید، نه پسرخاله‌ام را و نه پدربزرگم را. دقت کنید شاید من این ماجرا را این‌قدر روان و بانمک و خواندنی تعریف کنم که شما از خواندن آن لذت ببرید اما باز هم منطق داستانی بودن آن زیر سوال است.
حالا در نظر بگیرید که من بگویم سال هشتاد به خانه پدربزرگم رفتم، با پسرخاله‌ام دعوا کردم و دستش را شکستم. امروز در خانه پدربزرگم موقع جا به جایی وسایل دستم شکست، وقتی که سال‌ها از مرگ پدر بزرگم می‌گذرد و پسرخاله‌ام به استرالیا مهاجرت کرده است. شما باز هم من و پسر خاله و پدربزرگم را نمی‌شناسید اما این بار درگیر مساله میان ما می‌شوید و شاید با خودتان محاسبه کنید چه بلایی را سر دیگران آورده‌اید که بعد روزگار عین آن بلا را سر شما آورده است و همین داستان ساده من ذهن شما را درگیر این موقعیت خواهد کرد.
از کنار بعضی از مسائل نباید به راحتی گذشت. به عنوان مثال فوتبال که فقط یک مساله ورزشی نیست. فوتبال یک مساله اجتماعی و یک مساله سیاسی هم هست در نتیجه می‌شود از یک بازی فوتبال تاویل‌های زیادی داشت. اما شما به راحتی از فوتبال و تمام حواشی آن گذشته‌ای. حرفم این است که وقتی از پتانسیلی در داستانت استفاده می‌کنی سعی کن نهایت استفاده را ببری. شاید حالا دیگر مثال معروف «تفنگ چخوف» قدیمی شده باشد و بیشتر به ساختار کلاسیک داستان اشاره کند اما در داستان مدرن هم تاویلی دارد و آن تاویلی این است که از پتانسیل‌های داستانی‌ات نهایت استفاده را ببر. داستانی که من خواندن برای داستان شدن یک خرده‌روایت اصلی کم دارد. یک خرده‌روایت اصلی که اکنون این ماجرا باشد یا که این ماجرا اکنون آن باشد. خاطره فوتبال دیدن و تخمه خوردن و دستبرد به انبار تخمه‌ها و تنبیه شدن برای یک داستان کم است. همین تنبیه در زمانی دیگر می‌تواند دستمایه خوبی باشد. یک نویسنده خوب همیشه حواسش را می‌دهد به ظرفیت‌های داستانش و بررسی می‌کند که کدام‌یک از این ظرفیت‌ها هنوز باید ساخته و پرداخته شوند و با شرح بیشتری در دل داستان بنشینند. شما ذهن داستانگویی دارید و این برای یک داستان‌نویس ویژگی مثبتی است امیدوارم که به زودی داستان‌های بیشتری از شما بخوانم.

منتقد : رامبد خانلری

در سال ٨٥ در رشته مهندسی شیمی صنايع پتروشیمی از دانشگاه آزاد اراک فارغ‌التحصيل شدم. از سال ٨٦ شروع به نوشتن داستان کردم. سال ٩١ اولین مجموعه داستانم را برای انتشار به ناشر سپردم و از همان سال شروع به نوشتن در روزنامه‌ها کردم. در حال حاضر دبیر داستان ...



دیدگاه ها - ۲
پرهام علیدوستی » یکشنبه 19 آذر 1396
با سلام و درود محضر جناب خانلری و خانم آل حسینی با کسب اجازه خاطره شباهت زیادی با داستان دارد. ولی داستان نیست. یکی از مهمترین حفره های خاطره نسبت به داستان نبود درونمایه و مضمون در خاطره است. راوی یا نویسنده سعی در القای تفکر یا ایده خاصی ندارد. در این متن راوی می خواهد بگوید تخمه ها را پنهان نکنید، برای کودکان خطرناک است. یا می خواهد بگوید در هر کار تیمی به فکر سهم جداگانه ای برای خودت باش و یا چیز دیگر.
عطیه سادات آل حسینی » یکشنبه 19 آذر 1396
از راهنمایی های ارزشمند شما بسیار ممنونم.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.