پیرامون فضاسازی در داستان



عنوان داستان : لانه ی حلبی




ابرها آرام آرام آسمان را پر می کردند و طبق معمول گروهی از کبوترها بر بالای خانه ی حاج محمد در حال پرواز بودند.

حاج محمد داشت ریسمان روی وانت را می کشید تا اسباب و اثاثیه ای که عمری با آنها زندگی کرده بود را سالم به مقصد برساند
صدای انفجار از دور به گوش می‌رسید!
حاج محمد با آستین لباسش که خاکی هم شده بود پیشانیش را پاک کرد و گفت :
" عجله کن زن! الان جاده خطرناک میشه ها، میبینی که چه سر و صدایی راه انداختن! بی شرفا این دفعه خیلی نزدیک شدن! "

حلیمه در حالی که چادرش را به دندان گرفته بود کنار پنجره آمد و گفت :
"خیله خب مرد! میریم الان!  یه دقیقه طاقت بیار!
حمید اونجاست یا رو پشت بومه؟! "

حاج محمد چیزی نگفت و با دستش به پشت‌ بام اشاره کرد ، حلیمه پله های پشت خانه را تا پله یکی مانده به آخر بالا رفت و گفت :
" حمید مادر کاش با ما میومدی! خودت که میبینی دیگه کس زیادی توی شهر نمونده، انگاری خرمشهر داره نفسای آخرشو میکشه!
آقات میگه این دفعه خیلی نزدیک شدن "

حمید چوبی که پارچه ای به سرش بسته بود و تکان میداد را نگه داشت، به مادرش نگاه کرد، لبخندی زد و گفت :
- " ننه اصرار نکن دورت بگردُم! خودت که میدونی نمیتونُم بیام، شما برید منم تا چند روز دیگه خودمو بهتون میرسونُم! "

- " چی بگم ننه، چی بگم وقتی که میدونُم حرفام باد هوان و خریداری ندارن! مواظب خودت باش کنسرو توی کمد هست برنج هم که خودت بلدی دم بدی فقط زود بیا ننه، زیاد اینجا نمون! "

- "زود میام ننه، زود میام نگران نباش تو فقط دعا کن تو این سر و صدا جوجه ها سالم به دنیا بیان دیگه من..."

صدای بوق ممتد ماشین شنیده شد.

حلیمه به سرعت از پله ها پایین رفت، چادرش را روی سرش کشید با پشت دست قطره های اشک را از گوشه چشمش پاک کرد و به سمت ماشین دوید.


حاج محمد گفت :
" بیا دیگه زن! خودتو حیرون این بچه نکن، آخه یکی نیست بهش بگه مرد ناحسابی کفتر بازی وسط میدون جنگ؟!
هر قدر خرمشهر از خوشی محروم شده این بچه از عقل ! "

حلیمه بدون آنکه چیزی بگوید سوار ماشین شد و حاج محمد بلافاصله حرکت کرد.

حمید از بالای پشت بام به نیسان آبی پدرش که دورتر و دورتر میشد نگاه کرد
نفس عمیقی کشید
چوب دستی اش را تکانی داد و کبوترها گوش تا گوش پشت بام نشستند و داخل لانه هایشان که از حلب های روغن ساخته شده بود رفتند.

حمید کنار یکی از حلب ها رفت و نگاهی به آن انداخت، کبوتری آرام روی تخم هایش خوابیده بود
حمید لبخندی زد
صدای انفجار از نزدیک تر به گوش رسید!
با دلهره نگاهش را از کبوتر به دیوار نیمه ریخته ی کوچه ای آنسوتر تغییر داد
دوباره سرش را پایین آورد و به کبوتر نگاه کرد، زیر گلوی کبوتر از شدت ترس بالا و پایین می شد.

حمید گفت :
 " نترس عزیزکم نترس! اینا همه صداس، به قول آقام ترس و مرگ از یه قماشن"

زیر گلوی کبوتر همچنان می‌تپید و حمید هم به حرف هایی که میزد باور نداشت، اما در آن لحظه شاید تنها همان کلمات به ذهنش می رسید
شاید هم واقعاً کلمات جایگزین دیگری وجود نداشتند تا بتوان به آنها دل خوش کرد.

شب رسید.
حمید به دیوار تکیه داد و زیر لانه ی کبوتر هایش به خواب رفت
طولی نکشید که با صدای انفجارهای پیاپی از خواب پرید
چشمش به آسمان افتاد
کبوتر ها به صورت پراکنده در آسمان به این سو آن سو میگریختند و غبار حاصل از فرو ریختن خانه ها نفس کشیدن را سخت کرده بود
به سرعت برخاست و به لانه کبوتر بالای سرش نگاه کرد

بغض کرد!
خندید!
گریه کرد!
گریه کرد و خندید، خندید و گریه کرد

صدای انفجار نزدیک تر شد!

به سرعت لانه را برداشت و به سمت پله های
لبه ی پشت بام رفت

سوت ممتدی شنیده شد!
خمپاره‌ای در حیاط نشست!
لانه از دست های حمید به آسمان پرت شد!
کبوتر خودش را در میان زمین و هوا از لانه بیرون کشید!

حمید و لانه ی حلبی میان حیاط افتادند!
باریکه ای از خون به آرامی از سینه حمید خارج ‌میشد و روی حیاط پیچ و تاب میخورد!
حمید به آسمان چشم دوخته بود و آرام پلک میزد!
صدای جیک جیک جوجه ها به گوش میرسید!
کبوتر بالای سر خانواده اش در حال بال بال زدن بود!

حمید به سختی کمی خودش را جا به جا کرد، دستش را روی لانه حلبی گذاشت
لبخندی زد
و برای همیشه به آسمان خیره ماند.
نقد این داستان از : محمدرضا شرفی خبوشان
داستان از چه رویدادهایی می‌تواند حرف بزند؟ چه اتّفاق‌ها یا چه رخدادهایی در داستان می‌توانند مطرح شوند؟ جواب روشن است؛ هر اتّفاقی، هر رویدادی و هر رخدادِ قابل تصوّری را می‌توانیم در داستان مطرح کنیم. داستان اصولاً محل رخداد است؛ رخدادی از هر شکل و هر نوعی و هیچ کس نمی‌تواند برای آن حدّ و مرزی قائل شود.
با این حال در این پاسخ روشن، قیدی وجود دارد که بسیار بسیار مهم است. رخداد باید قابل تصوّر باشد. معنی این عبارت چیست؟ آیا معنی این عبارت این است که رخدادهای داستان باید همان رخدادهایی باشند که در عالم واقع وجود دارند؟ مثلاً ما نمی‌توانیم داستانی بنویسیم که در آن زرّافه‌ای حرف ‌بزند یا مرده‌ای دوباره زنده شود یا مردی فقط روی درخت ها زندگی کند، یا داستانی بنویسیم که موجودی از سیّاره‌ای ناشناخته به زمین بیاید و شخصیت داستان ما را با خودش ببرد و با او ازدواج کند؟ اگر منظور از عبارت قابل تصوّر، رخدادهای قابل تجربه در عالم واقع باشد، در مورد اینهمه داستانی که نوشته شده و اتّفاقاً جزء بهترین داستان‌ها هستند، چه می توان گفت؟ به دیگر سخن، در مورد داستان‌هایی که بر مبنای تخیّل نویسنده، دارای رخدادهایی غیرتجربی و متفاوت با رخدادهای عالم واقع هستند چه باید گفت؟
منظور از رخدادهای قابل تصوّر، رخدادهایی هستند که بشود آنها را در جهان داستانی نویسنده تصوّر کرد. یعنی نویسنده کاری کرده باشد که ما آن رخداد را با کم و کیفی که به ما نشان می‌دهد چنان تصوّر کنیم که نسبت به وقوع آن تردیدی به خود راه ندهیم. پس نویسنده می‌تواند هر رخدادی را در داستان طرح کند، به شرطی که توانسته باشد ما را در پذیرفتن آن رخداد قانع کند.
خوانندگان رخدادهای داستان را با رخدادهای عالم واقع نمی‌سنجند، بلکه رخدادهای داستان را با جهانِ برساخته‌ی داستان می‌سنجند؛ خوانندگان می‌دانند که داستان می‌خوانند و با ورود به جهان متن، خودشان را آماده می‌کنند تا وارد یک دنیای برساخته و تخیّلی شوند و انتظار دارند وقتی در این دنیای برساخته قرار می‌گیرند، رخدادها جوری پیش برود و نمایان شود که پذیرفتنی و قابل تصوّر باشند.
در اینجا ما به نوعی داریم از فضاسازی حرف می‌زنیم. فضاسازی به این معنا که همه‌ی عناصر داستان از نثر گرفته تا گفتگوی آدم‌ها و توصیف و لحن راوی و لوازم صحنه و... کمک کنند تا ما رخداد را به همان حالتی که قرار است باشد تصوّر کنیم، بپذیریم و با آن همگام شویم. فضاسازی حس غالبی است که در داستان وجود دارد؛ حال و هوایی است که نویسنده سعی می‌کند بوسیله‌ی عناصر داستانی ایجاد کند. این حال و هوا باید باشد تا ما رخداد را بپذیریم و آن را همانطور که مدّ نظر نویسنده است باور کنیم. مثلاً اگر تعدادی آدم را تصوّر کنید که در پناهگاهی تاریک و زیر بمباران شبانه‌ی دشمن مشغول حرف زدنند. اگر نحوه‌ی حرف زدنشان و جملاتی که ‌به‌کارمی‌برند و واژه‌های موجود در گفتارشان و نحو جملات و لحن گفتارشان و ترتیب و شکل گفتگوی آنها همانی باشد که بر سر سفره‌ی شام یا هنگام چای خوردن بکار میبرند، ما تصوّر درستی از رخدادی که آدم‌های داستانمان در معرض آن قرار دارند نخواهیم داشت و اصلاً آن را باور نمی‌کنیم. اگر نویسنده چنین روایتی را همانگونه پیش ببرد که روایت نشستن آدم‌ها را پشت میز صبحانه ... ما در حال و هوای رخداد قرار نگرفته‌ایم و در نتیجه آنچه رخ می‌دهد را قبول نمی‌کنیم و رخداد را آن طور که مدّ نظر نویسنده بوده است تصوّر نخواهیم کرد.
در «لانه‌ی حلبی» رخداد را نمی‌پذیریم، چرا که آن را طوری که نویسنده مدّنظرش بوده تصوّر نمی‌کنیم. دلیلش این است که نویسنده نتوانسته است ما را در حال و هوای رخداد قرار دهد؛ اشخاص داستان در هنگامی که شهر در معرض حمله‌ی دشمن است و لحظه ‌به لحظه دشمن به شهر نزدیک می‌شود، گفتگویی عادّی دارند؛ لحن و طرز حرف زدنشان و واژه‌هایی که بکار می‌برند و ترتیب گفتگوی آنها همانی است که ممکن است در هر جای دیگر و هر موقعیت دیگر بکار ببرند. شیوه‌ی توصیف و انتخاب گفتگوها و طرز نمایش آدم‌ها و مکانِ رخداد و ... می‌تواند در هر جا و مکان و موقعیت دیگری هم به کار برود. فضاسازی یعنی اینکه ما با بکارگیری تمام عناصر داستانی نسبت به رخدادی که در حال وقوع است، حال و هوایی مناسبِ تصوّرِ آن رخداد را ایجاد کنیم؛ بار عاطفی واژه‌ها را و شیوه‌ی توصیف و طرز گفتگوی آدم‌ها را طوری برگزینیم که حسّ و حال رخداد را در ما ایجاد کنند و کمک کنند آنچه را در حال وقوع است به درستی تصوّر کنیم و بپذیریم.
نویسنده‌ی «لانه‌ی حلبی» ایده‌ای قابل تحسین را تبدیل به روایتی داستانی کرده است. قدم‌زدن در خلق روایتی از این دست، بسیار پسندیده و ارجمند است. علاقمندی نویسنده به خلق فضایی که در آن نزیسته است و شهامت ورود در این فضا را باید ستود و بدان احسنت گفت. توقّعی زیاده نیست اگر انتظار داشته باشیم چنین نویسنده‌ی با استعداد و باشهامتی با فراهم آوردن اطّلاعات لازم و واجب از زمانه و مکان و آدم‌های داستانش و همچنین با به خدمت گرفتن سایر عناصر داستانی در ایجاد فضاسازی مناسب نسبت به رخدادی که مدّ نظر دارد، بتواند داستانی باشکوه و تأثیرگذار خلق کند و بی‌شک با به کاربستن آنچه آمد، «لانه‌ی حلبی» از آنچه هست بهتر و تأثیرگذارتر خواهد شد.

منتقد : محمدرضا شرفی خبوشان

محمدرضاشرفی‌خبوشان نویسنده،شاعر و کارشناس ارشد و مدرس زبان و ادبیات فارسی و متولد بیستم مهر ۱۳۵۷ است.چندین مجموعه داستان، رمان و مجموعه‌شعر و زندگی‌نامه و پژوهش از او منتشر شده است. در کارگاه‌های آموزشی و کلاس‌های داستان نویسی متعدّدی درس گفته ...



دیدگاه ها - ۱
محمد صادق امیری فر » 15 روز پیش
ممنونم جناب خبوشان مهربانی کردید❤

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.