ارزش روایتگری هر یک از اشخاص داستان




عنوان داستان : یه دردهایی
نویسنده داستان : فاطمه آزادی

زل زدم به چشماش
یه لبخند الکی زد ،از همونای که مامان وقتی عصبانیه میزنه، تو دلش هم میگه : واستا حساب تو میرسم؛با دستام اشک کنار چشم هاشو پاک کردم اونم سریع دستامو گرفت وبوسید با یه حرکت بلندم کرد منو نشوند رو پاهاش،منم تکیه دادم به سینه اش
نمی دونستم چرا گریه میکنه! اما آدما که بی دلیل ناراحت نمیشن؟! برای همین پرسیدم:جایت درد میکنه؟ گفت:آره
درست حدس زده بودم لابد دلش درد میکرد آخه مامان همیشه به خاله زهرا میگفت:این دل بی صاحاب ما همیشه خدا کار دستمون میده
من دقیقا نمیدونستم دل تو کجای «بدن» آدمه! خاله میگفت:دل تو وجود ماهاست ،ولی بابا که دل درد میگرفت دست میذاشت رو شکمش ،مامانم با یه چای نبات« بابا رو» خوبش میکرد
ازش پرسیدم:کجات درد میکنه؟ دستمو گرفت گذاشت سمت چپ قفسه ی سینه ام گفت: اینجا خم شدم تو صورتش نگاه کردم
گفت: قلبم درد میکنه ،تا به حال قلبم درد نگرفته بود! شونه مو بالا انداختم و گفتم:خب باید بری دکتر
با خودم فکر کردم اگه دلش درد میکرد با اون شربت سفیده تو یخچال یا چای نبات مامان خوب میشد اما....
دستشو برد لای موهام وگفت:
دکتر بلد نیست خوبش کنه
چشام گرد شد وگفتم:ولی اینطوری نمیشه تو داری گریه میکنی
شایدم از آمپول میترسی،خوب منم میترسم،میتونی بگی دکتر برات شربت وقرص بنویسه ،داری بهونه میاری !
خندید
گفتم :
خاله زهرا هم به من میگه :خیلی کلکی، خدای بهونه ای
دیگه نخندید
نگام کرد
ازش ترسیدم
عزیز‌میگفت :زهرا پاک دیونه شدی!
این روزا هم میگذره

خاله زهرا قهقه میزد بشکن زنان میگفت :اره بابا ....بخیال غم غصه
میرفت تو فکر،خشک اش میزد عین مجسمه

عین حالای عمو نادر...

خاستم پاشم که گفت:میدونی عمو یه سری از دردا خوب نمیشن !
هیچکی ام بلد نیست خوبش کنه
سرمو تکون میدم ،چی میگه؟
آه آآهان فهمیدم عموم سلطان«سرطان» داشت
اخه عمه بابام مثل عمو بود، بعد مامان میگفت:مگه این بدبخت دیگه خوب میشه!سرطانه،شوخی بردار که نیست!
بیچاره...
دلم براش سوخت
فقط نگاش کردم
اگه میمرد چی!
حالا باید چیکار میکردیم؟!
باز لبخند زد
این بار نترسیدم
گفت:اینطور موقع ها،امم یعنی این طور مریضیا باعث میشه آدما یه مدت رنج بکشن،گریه کنن ،غصه بخورن،بعد یاد میگیرن که باید صبر داشته باشن،روزا میگذره،دردا کهنه میشه،جای زخمش بهتر میشه ولی تموم نه!میدونی عزیزم گاهی یه اتفاق هایی باعث میشه دوباره دردش بگیره تا اشک هات خود به خود بریزه ولی تو هی باید بجنگی باهاش تا وقتی که بزرگ شی ،تحملت بیشتر شه! اون موقع اس که دیگه گریه نمیکنی عین من .

هییی عموم که خیلی بزرگ شده بود خب شاید منظورش اینکه مثل بابام شه
یعنی رنگ موها وسیبل هاش سفید شه یا رگ دستاش بزنه بیرون وسفت سفت شه، لابد بعد اذان صبح بره سرکار وشبم دیر برسه خونه آخرشم چایی بخوره و بخابه

چقدر بد! حالا برای خودم بیشتر ناراحتم من دلم نمیخاد هیچ وقت اینطوری مریض شم

از اون بدتر همیشه دلم میخواست زود تر بزرگ‌شم
اما چه فایده مثل بابا بشم اون موقع است که بچه ام همیشه ناراحته! چون وقت ندارم ببرمش پارک
از اون بدتر باید همش با زنم دعوا کنم....
عه... بزرگ شدن اونقدرا هم که تعریف میکردن خوب نیست! اصلا ارزو میکنم هیچ وقت بزرگ نشم

صدای عصای مامان بزرگ میاد
تق تق تق

شکم چاقش جلوی در رو میگیره
عمو نگاش نمیکنه منو میزاره زمین
بلند میشه ،میره بیرون
مامان بزرگ یه نگاه به من میکنه
بعد داد میزنه
مامان عفریته این کم بود آبجی بدتر از خودش رو برات بگیرم
کور خوندی
همین روزا برای پسر حاج مرتضی عقدش میکنن

خدا ذلیلشون کنه که آتیش انداختن تو خونه زندگی ما

فک کنم مامان بزرگم دیونه شده
اصلا عفریته یعنی چی؟وایی موضوع مهم تری هست من به سنا قول دادم که بزرگ شدم باهاش عروسی میکنم باید هرچه زودتر بگم که تصمیم از بابت بزرگ شدن تغییر کرده
نقد این داستان از : محمدرضا شرفی خبوشان
اینکه نویسنده‌ی داستان تصمیم بگیرد چه کسی داستانش را روایت کند، یک تصمیم بسیار مهم و سرنوشت‌ساز است؛ تصمیمی که سرنوشت داستان را تعیین می‌کند. فرض کنید تمام کارهای لازم را برای نوشتن یک داستان انجام داده‌ایم؛ ایده‌ای ناب به ذهنمان رسیده است، به به ایده فکر کرده‌ایم و در مورد آن اندیشیده‌ایم. به پیامی که این ایده به همراه دارد فکر کرده ایم و بارها به خودمان گفته‌ایم چرا می‌خواهیم در مورد این فکر اوَلیه بنویسیم. سپس طرحی را که می‌شود فکر اوَلیه را در آن بازگفت، در ذهن تصوّر کرده‌ایم و در مرحله‌ای قرار گرفته‌ایم که بنا داریم برای پیاده کردن طرحمان راهکاری بیندیشیم. در راهکار پیاده کردن طرح است که باید تعیین کنیم چه کسی داستانمان را روایت کند. قبل از آن در طرح به آدم‌های داستان اندیشیده‌ایم و حالا باید انتخاب کنیم کدام یک از آدم‌های داخل داستان راوی بهتری خواهند بود. ممکن است چند نفر را انتخاب کنیم و راویت را به چند نفر بسپاریم و منظور ما این باشد که رخداد را محدود به یک منظر نکنیم. ممکن است به این نتیجه برسیم که برای طرحی که اندیشیده‌ایم هیچ‌کدام از آدم‌های داخل داستان مناسب روایت‌گری نیستند و باید خود نویسنده یا راوی دانایی که از همه چیز خبر دارد یا از برخی چیزها خبر دارد، داستان را روایت کند.
با انتخاب هر کدام از این راویان سرنوشت داستان را انتخاب کرده‌ایم چرا که به تعداد آدم‌ها یک روایت می‌تواند وجوه و زوایای مختلفی داشته باشد. در داستان کوتاه و بخصوص در زمانه‌ی ما بیشتر از آنکه واقعه اهمَیت داشته باشد، نوع نگاه به آن پدیده و واقعه است که اهمّیت دارد. جهان امروز ما را تعابیر و تفاسیر و نحوه‌ی انتقال رویدادها می‌سازند. ما از نحوه‌ی نگاه به رویدادها ، آدم‌ها را هم می توانیم ارزیابی کنیم. اگر گفته می‌شود که در داستان امروز شناخت شخصیّت و نشان دادن شخصیّت مهم است، یکی از راه‌های نشان دادن این شخصیت و برملا کردن درون شخصیت، نشان دادن نحوه‌ی نگرش او به یک رویداد است. کافی است بگذاریم تا شخصیت از منظر خودش رویدادی را برای ما تعریف کند، ما ضمن اینکه از رویداد مطّلع می‌شویم، از نهاد و سرشت راوی نیز آگاه می‌شویم. اهمّیتی که راوی به برخی چیزها می‌دهد و حسّاسیت او به برخی نکته‌ها و گذشتن از برخی مسائل یا مهم جلوه دادن مسائلی دیگر از بخش‌های روایتی که تعریف می‌کند، در واقع راهی است برای شناخت و دریافت درون خود راوی. بنابراین هر نویسنده با انتخاب یکی از آدم‌های درون داستان به طور ضمنی از ما دعوت کرده است که به سرشت راوی و جهان و دنیای درون او نسبت به رخداد داستان توجّه کنیم.
در داستان«یه دردهایی» راوی یک کودک است و انتخاب این راوی است که سرنوشت داستان را تعیین کرده است. در چنین داستان‌هایی که کودکی معصوم راوی جهان بزرگ‌ترهاست، بیشتر از آنکه ما علاقمند باشیم تا رخداد را بدانیم، علاقه داریم جهان درون راوی را تماشا کنیم و با او همراه شویم. ضمن اینکه وجود راوی کودک معصوم باعث می‌شود تقابلی در داستان ایجاد شود؛ تقابل دو دنیا؛ دنیای پیچیده و در عین حال خودخواهخانه‌ی آدم‌ها در مقابل دنیای ساده و بی‌آلایش کودکان.
در داستان «یه دردهایی» نویسنده سعی کرده است با انتخاب زبان گفتار و شکستن کلمات و نوع نگاه راوی، جهان او را به ما بنمایاند و ما را با سرشت راوی آشنا کند. زبان راوی و نوع نگاه او به رخداد، اتّفاقاً دو ابزرای‌ست که هر نویسنده‌ای از آن سود می‌جوید تا شخصیت داستانش را به خواننده نشان دهد. در چنین داستان‌هایی لزوماً شکستن کلمات و محاوره‌ای نوشتن آنها نماینده‌ی جهان درونی راوی نمی‌تواند باشد. توصیه این است که به جای شکستن کلمات، نحو جملات را و همچنین دایره‌ی واژگانی راوی را در نظر بگیریم. کودکان در جمله‌بندی و انتخاب واژه‌ها، جهان مخصوص به خود را دارند. توصیه دوّم این است که در انتقال سخنان دیگر اشخاص داستان از سوی راوی کودک، باید در نظر بگیریم که راوی کودک عیناً نمی‌تواند جملات را به همان شکلی که اشخاص داستان بیان کرده‌اند، بیان کند، بلکه آنها را از صافی دریافت و واژگان مخصوص به خود عبور می‌دهد. مثلاً راوی «یه دردهایی» در نقل حرف‌های عمو چنین می‌گوید: «اینطور موقع‌ها، امم یعنی این طور مریضیا باعث میشه آدما یه مدت رنج بکشن،گریه کنن، غصه بخورن، بعد یاد میگیرن که باید صبر داشته باشن، روزا میگذره، دردا کهنه میشه، جای زخمش بهتر میشه ولی تموم نه! میدونی عزیزم گاهی یه اتّفاق‌هایی باعث میشه دوباره دردش بگیره تا اشک‌هات خود به خود بریزه ولی تو هی باید بجنگی باهاش تا وقتی که بزرگ شی، تحملت بیشتر شه!..».
نویسنده‌ی «یه دردهایی» نشان داده است که تا چه حد به اهمَیت انتخاب راوی در داستان واقف است و با تلاش‌هایی که در نمایش درون و سرشت راوی کودک انجام داده است این آگاهی خود را ثابت کرده است. «یه دردهایی» می‌تواند با توجّه بیشتر به دنیای راوی و به کارگیری عناصر داستان در جهت نمایش دنیای راوی و نشان دادن تقابل بیشتر دو دنیایی که ترسیم کرده است و همچنین بازنویسی متن و پیراستن آن از کاستی‌های نگارشی و انتخاب واژه‌های همخوان با جهان راوی و به کار بستن توصیه‌های اشاره‌شده، داستان بهتر و تأثیرگذارتری شود. چرا که آفریننده‌ی چنین داستانی با اثر خویش نشان داده است که نویسنده‌ای‌ست توانمند و مستعد و آگاه به ارزش روایت‌گری شخصیت‌ها در داستان.

منتقد : محمدرضا شرفی خبوشان

محمدرضاشرفی‌خبوشان نویسنده،شاعر و کارشناس ارشد و مدرس زبان و ادبیات فارسی و متولد بیستم مهر ۱۳۵۷ است.چندین مجموعه داستان، رمان و مجموعه‌شعر و زندگی‌نامه و پژوهش از او منتشر شده است. در کارگاه‌های آموزشی و کلاس‌های داستان نویسی متعدّدی درس گفته ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.