دنیا پر از آقای الف است




عنوان داستان : اقای الف
نویسنده داستان : ندا هوشیار

برای آقای "الف" همه زندگی در روزهای شنبه خلاصه می شد.در ساعت هشت صبح شنبه.شنبه هایی که سی و هفت سالِ‌ عمرش را برای رسیدنشان صبر کرده بود و جالب آنکه هنوز از راه نرسیده بودند.اما آقای الف ناامید هم نبود.بقیه شش روز هفته را طوری تلف می کرد که انگار در تقویم ها فقط نام روز شنبه نوشته شده است.تمام برنامه ها،اتفاقات هیجان انگیز زندگی،کارهایی که سالها بود انجام نداده بود،چیزهای جدیدی که باید یاد می گرفت،یک مزه جدید،یک بوی تازه،آب دادن به گلدان هایی که مدت ها بود خشک شده بودند،گشتن به دنبال شغل مورد علاقه و...همه و همه قرار بود در شنبه اتفاق بیفتند.نه آن شنبه های گذشته ای که آقای الف خواب و بیدار دستش را روی زنگ ساعت هایی می گذاشت که همه روی هشت کوک شده بودند و تا خود ظهر می گرفت می خوابید.بلکه شنبه ای که قرار بود نقطه عطف زندگی بی فراز و نشیب و یکنواختش به حساب بیاید.درست مثل جهشِ یکباره نوار قلب یک مرده که انگار زندگی را از دلِ مرگ با چنگ و دندان بیرون می کشد. آن شنبه هم قرار بود شبیه یک قله کوه تنها روی خط صاف دشتی او را از اعماق زندگی اش بالا بکشد.شنبه ای که در آن آقای الف با خوشبختی ملاقات می کرد.
تمام روزهای هفته آقای الف ساعت 30/9 دقیقه از خواب بیدار می شد.تا ده توی رختخواب غلت می زد.نیم ساعت توی دستشویی طول می داد تا صورتش را بشوید،مسواک بزند و اصلاح کند.ده و نیم صبح صبحانه می خورد و راس ساعت یازده از خانه بیرون می زد.دقیقا راس ساعت.چون درست است که بیکار و تنها بود اما از وقت شناسی سر در می آورد و به هر حال او هم برای خودش کسی بود.تا خیابان اصلی پیاده روی می کرد.روزنامه ای می خرید و روی نیمکت اتوبوس یا اگر حوصله داشت نیمکت نزدیکترین پارک محل می نشست و روزنامه اش را می خواند.گاهی هم سرش را از روی آن خطوط ریز و درهم برهم بلند می کرد و با تعجب به رفت و آمد مردم شهری که انگار همیشه ی خدا عجله داشتند نگاه می کرد.بعد تعجبش بیشتر می شد که این همه آدم توی خیابانها چه می خواهند؟ کمی که می گذشت تعجبش را فراموش می کرد و دوباره سرش را به سمت حروف سیاه و سربی پایین می گرفت.گاهی در همین حین به ذهنش می رسید که به لیست مهارت هایی که باید یاد بگیرد خواندن زبان چچنی یا تحقیق در مورد طول عمر بیدها را هم اضافه کند.تا آنموقع توی لیستش زبانهای انگلیسی،فرانسوی، مجاری و اسلونی را جا داده بود که البته هیچ کدامشان را هم به دلیل نیامدن شنبه موعود یاد نگرفته بود.
روزنامه خواندنش که تمام می شد بر می گشت خانه.البته اگر لازم نبود خرید کوچکی بکند یا مقداری از ارثیه ی تمام نشدنی پدری اش را از بانک دریافت کند.به خانه که می رسید پیژامه می پوشید و چیزی سَرهم می کرد که اسمش را می گذاشت غذا،اما وقتی ته مانده اش را برای گربه های ولگرد و پرنده های توی بالکن می ریخت از خوردنش امتناع می کردند.ناهارش را که می خورد تلویزیون را روشن می کرد و روی کاناپه لم می داد،تماشا می کرد اما در اصل بیشتر چرت می زد.
آقای الف با کسی رفت و آمد نمی کرد.تک فرزند بود و دوستی هم نداشت.می توانست تمام بعداز ظهر را روی کاناپه رنگ و رو رفته اش دراز شود،سیگار بکشد و بدون نگرانی از مزاحمت همسایه های فضول یا صدای زنگ تلفنی که البته هرگز زنگ نمی خورد مگر به اشتباه، ساعت ها تلویزیون تماشا کند.گه گاه هم شطرنج بازی می کرد و هر بار از فکر اینکه با شیوه ای متفاوت از قبل خودش را شکست بدهد کیف می کرد.
هوا که تاریک می شد سیگارش را توی بالکن دو متری اش که به زور یک صندلی قراضه ی لهستانی تویش جا داده بود دود می کرد. سیگار با سیگار روشن می کرد تا وقتی که احساس گرسنگی کند.آنوقت دوباره چیزی سر هم می کرد که خودش می گفت غذاست ولی سگهای گرسنه ی کوچه ته مانده اش را بو می کشیدند و دور می شدند.
بعد از شام چای درست می کرد،سیگاری آتش می زد و اگر حوصله داشت به لیست سه متری کارهای هرگز نکرده اش نگاهی می انداخت و چیزی اضافه می کرد. خیلی که دلتنگ و بی حوصله می شد از پشت پنجره یا توی بالکن ،شهر در آستانه خواب را تماشا می کرد یا لیوان چای به دست توی خانه می چرخید و وسیله ای را جابجا می کرد،آلبوم کهنه ای را ورق می زد،کتاب قدیمی ای را مرور می کرد،یک صفحه موسیقی سنتی در گرامافون میراثی پدرش گوش می داد یا اینکه روی تخت یک نفره کهنه اش دراز می کشید و به کارهایی که قرار بود انجامشان بدهد فکر می کرد.
تمام روزهای هفته ی آقای الف- البته به جز شنبه ها- به همین منوال می گذشت.شب ها هم راس ساعت یازده مسواک می زد،کتابی را که چند سال پیش خواندنش را شروع کرده بود به دست می گرفت و منتظر خواب می شد.کتاب طی این سالها حتی از صفحه اول هم جلوتر نرفته بود،چون هنوز پاراگراف اول تمام نشده آقای الف خواب بود.
اما شب هایی که فردایشان شنبه ای انتظار می کشید همه چیز فرق می کرد. شور و هیجانی در آن شبها آقای الف را تا دیروقت بیدار نگه می داشت و به فعالیت وادار می کرد.لباسهای یک هفته را می شست و اتو می زد،ظرفهای تلنبار شده ی هفت روز را تمیز می کرد،خانه را مرتب می کرد و اگر خیلی سرحال بود جارو می زد.گاهی هم زیر لب ترانه ای قدیمی را زمزمه می کرد.
آن شب هم مثل همه جمعه هایی که به زودی به شنبه بدل می شوند آقای الف با علاقه سرگرم کار بود. اما آن جمعه فرق کوچکی با سایر جمعه ها داشت. چیزی ته قلبش امیدوار بود شنبه ای که تمام این سالها منتظرش بوده فردا می رسد. از این فکر که نمی دانست از کجا توی سرش افتاده تا آخر شب لبخند کجی گوشه ی لبش بود.ساعت یازده آقای الف مسواک زد،کتابش را برداشت،توی تخت خزید و پاراگراف اول تمام نشده خوابش برد.
حق با آقای الف بود.هشت صبح فردا با تمام شنبه های دیگر فرق داشت.دستی برای خاموش کردن زنگ ساعت از زیر پتو بیرون نیامد تا صاحب دست بیشتر بخوابد و بقیه روزش را با حسرت و غصه ی از دست دادن یک روز شنبه ی دیگر بگذراند.آن شنبه قطعا روز متفاوت آقای الف بود،چون آقای الف دیگر از خواب بیدار نشد.
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
ندا خانم هوشیار ، سلام

« آقای الف »، نثر روان و خوبی دارد. وقتی کمتر از دو سال است داستان نویسی را آغاز کرده ای اما نثر بی غلطی داری بسیار امیدوارکننده است و این نقطه ی قوت را نباید دست کم گرفت؛ با این حال شما یک اصل طلایی بسیار مهم را نادیده گرفته ای که فقدان آن میان این اثر و یک داستان خوب فاصله ایجاد کرده است . در داستان آقای الف، خواننده تقریبا از ابتدا تا انتها فقط شاهد روایت نویسنده از زندگی تکراری شخصیت در طول هفته و یا هفته هاست. آنچه مخاطب با آن روبروست روایت نویسنده است نه رفتار خود شخصیت. خواننده می خواهد خودش شاهد زندگی آقای الف باشد تا بی واسطه ی دخالت مستقیم نویسنده بتواند به نتیجه ای که می خواهد برسد. در بخشی از داستان اینطور آمده است: « ...تمام روزهای هفته آقای الف ساعت 30/9 دقیقه از خواب بیدار می شد.تا ده توی رختخواب غلت می زد.نیم ساعت توی دستشویی طول می داد...تا خیابان اصلی پیاده روی می کرد.روزنامه ای می خرید و روی نیمکت اتوبوس یا اگر حوصله داشت نیمکت نزدیکترین پارک محل می نشست و روزنامه اش را می خواند...» فرض را بر این می گذاریم که شما به جای این نوع روایت، فقط یک روز از زندگی تکراری آقای الف را نشان بدهی؛ بی هیچ قضاوت و پیش داوری فقط و فقط اجازه بدهی خواننده شاهد و ناظر یک روز زندگی آقای الف باشد؛ حتی فقط با تغییر فعل می شود این: « ساعت نه و سی دقیقه از خواب بیدار شد. تا ده توی رختخواب غلت زد. ...تا خیابان اصلی پیاده روی کرد. روزنامه ای خرید و روی نیمکت اتوبوس نشست و روزنامه اش را خواند...» اینجاست که دست شما به عنوان نویسنده بازتر می شود و فضای داستان انبساط می یابد چون می توانی به جزییات ضروری نیز بپردازی می توانی نشان بدهی در مسیر پیاده روی چه چیزی دیده و یا در روزنامه چه مطلب قابل توجهی خوانده؛ چه حسی داشته به چه چیزی فکر می کرده و...به جزییاتی اشاره کنی که بر عمق اثر بیفزاید و برای پرداخت شخصیت کسی مثل آقای الف کاربرد داشته باشد. اگر به اثر نگاهی دوباره بیندازی خواهی دید پر از کلی گویی است در حالیکه جزییات مناسب داستانی موجب درخشش اثر می شوند. لطفا به این چند سطر توجه کن: «...آلبوم کهنه ای را ورق می زد،کتاب قدیمی ای را مرور می کرد،یک صفحه موسیقی سنتی در گرامافون میراثی پدرش گوش می داد یا اینکه روی تخت یک نفره کهنه اش دراز می کشید و به کارهایی که قرار بود انجامشان بدهد فکر می کرد....» خواننده می خواهد بداند آقای الف چه کتابی می خواند، چه موسیقی می شنود، به چه کارهایی فکر می کند...، با همین جزییات است که آقای الف از میلیون ها آقای الف متمایز می شود، ماندگار می شود. چه چیزی باعث می شود آقای الفی بشود که اجازه بیابد در جهان داستان شما قرار بگیرد تا هر خواننده ای به تماشای او بنشیند؟ اگر جز این باشد که دنیا پر از آقای الف است. پیشنهاد می کنم بعد از این اسم و فامیل کامل اما متناسب برای شخصیت ها انتخاب کنی؛ البته به هر جزییات کوچک فکر کن هیچ چیز را باری به هر جهت در داستان نگذار. امتحان کن؛ ممکن است نتیجه ی بسیار مطلوبی به بار بیاورد.
داوود غفارززادگان داستانی دارد به نام « کلاه لگنی» ؛ تصویر چند روز تعطیلات عید مردی در تنهایی است. اگر این کار را نخوانده ای لطفا بخوان. برای شما آرزوی موفقیت می کنم.
سپاسگزارم

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.