حفظ ریتم و توالی کنش قهرمان اول و دوم




عنوان داستان : دیوان دیوانگان
نویسنده داستان : مهدی تودشکی

-سهیل،بیا برگردیم.
-چی چیو برگردیم؟خیلی میترسی برو بشین ور دل مامان جونت،داری حوصلمو سر میبری قلاب بگیر.
-از خر شیطون بیا پایین،یه نگا بنداز معلوم نیس اون تو چه خبره.من که برمی گردم ،توهم بهتری ول کن قضیه شی،خود دانی.
سهیل با غیظ تف کرد و گفت:به درک،بز ترسو،خودم میرم ولی اگه شنیدم به کسی چیزی گفتی جرت میدم.
سامان شانه بالا انداخت و سوار بر دوچرخه دور شد.
سهیل مردد روبه روی دیوار ایستاد،عقلش می گفت برگردد ولی دلش مخالفت می کرد.اگر برمیگشت چه درباره اش میگفتند؟انگشت نمای بچه ها می شد.
با هر زحمتی که شده خودش را بالای کشاند و محوطه تیمارستان را دید زد.در تیمارستان قبل از اینکه به دنیا بیاید تخته شده بود و از همان موقع داستان هایی سر زبان مردم بود.اینکه میان درختان انبوه محوطه پر از قبر دیوانه هاست و روحشان در ساختمان تیمارستان زندگی می کند.
دستش را به شاخه ی درختی گرفت و نامتعادل روی آن ایستاد.هنوز جاگیر نشده بود که صدای خردشدن شاخه به گوش رسید و قبل از اینکه بتواند چیزی را بگیرد محکم زمین خورد.درد نفسش را بند آورد.پاچه شلوارش را بالا زد،مچ پایش بدجور ضرب دیده بود.
چند دقیقه ای گریه کرد و بعد تصمیم گرفت برگردد.
به زحمت سرپا ایستاد،به محض اینکه سرش را بالا آورد دختری را میان درختان دید.
دخترک مثل مجسمه ایستاده بود،موهای بلندش در باد میرقصیدند.بدون اینکه چیزی بگوید برگشت و میان درختان ناپدید شد.
سهیل لنگ لنگان به سمت جایی که دخترک ایستاده بود رفت،کمی آن طرفتر به درختی تکیه داده بود و باچشم هایش اورا به سمت خود می کشید.مسخ شده دنبال دختر راه افتاد.حالا تمام دور و برش را درخت گرفته بود.
با هراس به سنگ قبرهای کوچکی که از میان خاک سر برآورده بودند نگاه کرد.پس حقیقت داشت.از فکر اینکه دیوانه ها از قبر بیرون بیایند لرزید.
بالای سر قبری که دختر اشاره کرد ایستاد.در میان اعدادی که روی سنگ حک شده بود اسمی را خواند،سمیّه.
نمی دانست سمیه کیست،شاید اسم دختر بود.دلش می خواست برگردد ولی جاذبه دخترک مانع می شد.
باز هم دنبال دختر راه افتاد،بعد از گذشتن از چند کوره راه پیچ در پیچ ساختمان تیمارستان را دید.شیشه تمام پنجره ها خرد شده بود و پرده یکی از اتاق ها میان باد می رقصید.
دخترک از در ورودی گذشت و در تاریکی راهرو ناپدید شد.کف راه رو پر از گچ و رنگ طبله کرده بود.در بعضی از اتاق ها باز بود و برانکارد هایی میان آنها رها شده بود.پنجره تمام اتاق ها نرده داشت و روی دیوارها پر از خط خطی بود.
شنید که در انتهای راهرو کسی اسمش را صدا می زند.چراغ قوه اش را روشن کرد و نور را ته راهرو انداخت،دخترک داخل اتاقی شد ودر را بست.
سعی کرد بر کنجکاویش غلبه کند و در را باز نکند اما نتوانست.دستگیره را چرخاند.دختر وسط اتاق نشسته بود و خیره نگاهش می کرد.خواست برگردد اما در بسته شد و چیزی محکم به سرش خورد.
***
حسام در دفترش نشسته بود که تلفن زنگ زد.جوری که منشی بشنود فریاد کشید:زنیکه احمق سرش نمیشه بهش میگم تلفن وصل نکن.
منشی دستپاچه وارد شد و تته پته کنان گفت:یه آقایی زنگ زده میگه حتما باید باهاتون حرف بزنه.درباره پسرتونه.
منشی را مرخص کرد و تلفن را برداشت:
-الو...تویی محسن...چی؟...کجا...دیوونه خونه؟...درست حرف بزن ببینم چی میگی؟...سهیل!؟...الان میام

وقتی رسید آمبولانس جلوی محوطه تیمارستان ایستاده بود.دوان دوان به سمت آمبولانس رفت.دو بهیار کنار بدن غرق خون سهیل نشسته بودند و قفسه سینه اش را ماساژ میدادند.از پا افتاده روی زمین نشست.
بهیارها بدن را درون آمبولانس گذاشتند و صفیرکشان دور شدند.محسن کمک کرد سوار ماشین شود و بلافاصله به سمت بیمارستان راه افتاد.
-داشتم از سر کار برمی گشتم که روبه روی دیوونه خونه یه دختره جلومو گرفت.وقتی بردم کنار در دیوونه خونه خشکم زد.سهیل دراز به دراز افتاده بود میون حیاط.
-چه جوری رفت تو اونجا.
-نمی دونم.زنگ زدم آمبولانس بیاد بعدش دنبال دختره گشتم،غیبش زده بود،دود شده بود رفته بود هوا.باید به پلیس زنگ بزنیم.بهیار میگفت یه چیزی زدن تو سرش.
حسام به آینه ماشین زل زده بود.
-اگه بلایی سرش بیاد چی جواب ملیحه رو بدم.دق میکنه.
***
سرانجام دکتر از اتاق بیرون آمد.رو به روی حسام ایستاد و آهسته گفت:متاسفانه پسرتون فوت کرد.ضربه ی خیلی محکمی بوده.تسلیت میگم،بعد با عجله دور شد.شانه های حسام شروع کرد به لرزیدن،دست محسن را کنار زد و دوان دوان از راهرو بیمارستان گذشت.بلند نعره میزد و هرچه سر راهش بود خرد میکرد.
-به مادرش چی بگم.هان؟میمیره؟پدرش رو میسوزونم.به خاک سیاه میشونمش اون که پسرمو کشت.
سوار ماشین شد و به سمت تیمارستان راه افتاد.وقتی که رسید شب شده بود.با ماشین از میان دروازه گذشت.ماشین را روبه روی ساختمان نگه داشت و نور را درون راهرو انداخت،از توی داشبورد چاقویی بیرون آورد و وارد راهرو شد.همه جا سوت و کور بود.داخل اتاق ها سرک کشید.کسی آنجا نبود،همین که خواست برگردد چراغ های ماشین خاموش شد و تاریکی همه جارا گرفت.چشم هایش چیزی نمی دید.چشم هایش که عادت کرد نوری را در انتهای راهرو دید،نور از زیر در اتاقی بیرون می تابید.پشت در اتاق ایستاد و دستگیره را چرخاند.قبل از اینکه وارد شود چیزی محکم به سرش خورد.
***
چشم هایش را باز کرد،دست و پایش محکم به صندلی بسته شده بود.آنطرف اتاق پشت میز پیرمردی با روپوش سفید نشسته بود.صورتش پر از چروک بود و چشم هایش از پشت عینک ته استکانی شبیه وزغ به نظر می رسید.
از روی میز برگه ای برداشت و بلند خواند:
-آقای حسام جولایی.متولد هزار و سیصد و چهل و سه.درسته؟
-من کجام؟...تو پسرمو کشتی،آره؟
-لطفا فقط با بله یا خیر جواب بدید.
_خفه شو پیرسگ.روزگارتو سیاه میکنم.
پیرمرد از روی میز چند عکس برداشت و مقابل صورت حسام گرفت.
-این زنو میشناسی؟
عرق سردی روی پیشانی حسام نشست.سمیه بود.
-بله؟میشناسید؟شب بیست و سوم دی هزار و سیصد هفتاد کجا بودی؟
-یادم نمی یاد.این مزخرفات چیه میگی.ولم کن.
-که یادت نمیاد،باشه.
پیرمرد ضبط صوتی قدیمی را روی میز می گزارد و دکمه پخش را فشار میدهد.حسام احساس خفگی میکند.
-بدش به من بچه رو.
-دست به بچه بزنی میکشمت.
-گمشو کنار تا مثل سگ نزدمت.
صدای زد خورد به گوش می رسد.پیرمرد نوار را در می آورد و طرف دیگرش را می گذارد.
صدای جیغ جگرخراش زنی به گوش میرسد.
-کجا می بریش خدانشناس بدش به من.
-خفه شو سلیطه،می برم خاکش کنم.خفه نشی تورو هم خفه می کنم.
بازهم صدای جیغ می آید.
-یادتون میاد؟
حسام مات و مبهوت نگاه می کند.
-می دونید چی به سر مادر بچه اومد؟ده سال توی همین اتاق به زنجیر کشیدنش،به نظر خودت جزای کارت چیه؟اینکه زندگی یه نفرو نابود کنی،کاری کنی که هر روز آرزوی مرگ کنه.من میگم مرگ.
***
دختری جلوی رهگذری را می گیرد تا چیزی نشانش بدهد:مردی با چاقویی در دست و مچ بریده.
نقد این داستان از : علیرضا ایرانمهر
این داستان از هر جهت داستانی کامل و تمام عیار است. این کمال از آن جهت اهمیت دارد که متاسفانه در بسیاری آثار چیز کمیابی ست. چنان که حتا در آثاری که نویسندگان حرفه ای می نویسند نیز گاه به سختی می توان اثری را پیدا کرد که عناصر داستانی سر جای خود قرار داشته باشند و جای خالی چیزی احساس نشود. دلیل کامل بودن این داستان احتمالا شناخت نویسنده از اصول داستان پردازی کلاسیک است. داستان با مقدمه ای جذاب شروع می شود شخصیت و زمان و مکان و موقعیت را معرفی می کند و بعد بلافاصله کنش داستانی آغاز می شود و ما درون ماجرا پرتاب می شویم. سپس در میانه های داستان اولین حادثه اصلی که همان ضربه خورد قهرمان اول است اتفاق می افتد و بعد قهرمان دوم یعنی پدر وارد داستان می شود و به سرعت نقش قهرمان اصلی را برعهده می گیرد. بدین ترتیب ریتم داستان حفظ شده و بعد از فروکش کردن هیجان حادثه ی اولیه فشار و هیجان و تعلیق حادثه ی دوم آغاز می شود و مثل شخصیت دوم، حادثه دوم نیز به تدریج تبدیل به حادثه ی اصلی داستان می‌شود.
تا این جا همه چیز خوب و درست و حتا عالی پیش می رود. تنها نکته ای که در دو سوم اولیه داستان به چشم می خورد ضعف در تصویر پردازی داستانی و پرسپکتیو روایی ست که می تواند کمک کند صحنه و لحظه های داستان بهتری و روشن تر دیده شوند. در واقع نوعی شتاب زدگی در کار دیده می شود که تا حدودی باعث کمرنگ شدن فضای داستانی می شود. اما مشکل اصلی درست در یک سوم پایانی داستان ظاهر می شود. یعنی زمانی که همان نگاه کلاسیک بلای جان نویسنده و داستان می شود. در این قسمت از داستان نویسنده نیاز به فرود و نتیجه گیری دارد. بنابراین ناچار می شود یک صحنه ی محاکمه ترتیب دهد تا به حساب همه رسیدگی شود و دلیل اتفاقات داستان مشخص شده و داستان به تعادلی ثانویه برسد. که البته این رسیدن به تعادل ثانویه بسیار کار درست و ارزشمندی ست اما از آن جایی که به نظر می رسد نویسنده در حال گرفتن یک نتیجه اخلاقی و ارائه دلیل قطعی برای اتفاقات داستان است به یک باره داستان از اوج خود فرود می آید و تبدیل به بیانیه ای شخصی می شود. نویسنده به یکبار همه ی آن ظرافت در ایجاد ریتم و هیجان را کنار می گذارد و همه ی انرژی داستان را صرف نتیجه گیری نهایی می کند. در حالی که اگه این نتیجه در همان فضای پر تعلیق و داستانی و جذاب اتفاق می افتاد احتمالا کسی حتا مته به خشخاش نمی گذاشت که نویسنده دارد بیانیه صادر می کند. تعلق و هیجانی مثل حضور دوباره همان دختر بچه و شاید رو به رو شدن پدر با ترس های مدفون شده ی خویش.

منتقد : علیرضا ایرانمهر

متولد 1353 مشهد. نویسنده. فیلم نامه نویس انتشار صد ها عنوان داستان، نقد و پژوهش ادبی در نشریات فارسی زبان از سال شصت و هشت تا کنون



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.