رمز موفقیت، ویرایش چندبارۀ داستان است




عنوان داستان : زمستان
نویسنده داستان : علی نیک زاد

دوازده، سیزده بار بود که توله سگها شیشه را می شکستند.
هر بار تا می آمدم خودم را جمع و جور کنم و گره چادر شب را دور کمرم سفت کنم و این تن چاق را از پله های لامصب حیاط پایین ببرم و دَم در برسم فرار کرده بودند، عادت کرده بودم انگار به شکستنشان، یادم می آید قبل از این بار هم، زمستان بود که شکست و سفیدی درخت انار بدبخت کنار حیاط و حوض آب و تمام خانه را محکم بغل گرفته بود. نمی دانم سر زمستانی پدرسگ ها توی کوچه چه می کردند، مردم بچه هایشان را لای برف ها پس می اندازند شاید، تا یادم می¬آید از زمستان و بچه¬های این کوچه بدم می¬آمد، هم آن وقتی که با حاجی علی کفریِ گور به گور هر پنجشنبه صبح درِ گاراژ تی بی تی یک ساعت تمام سگ لرز می¬زدیم منتظر مینی بوس قراضه ممدِ آدای تا ببردمان نزدیک ماهیدشت خانه عمه گرجی و دو روز یک بند لُغُز و لیچار و سرکوفت بچه بشنوم از عمه¬ی کج و کوله¬اش و پشت هم حرف مفت که؛ قربان خدا، حاجی چه دیده از این زنیکه ... اجاق¬کور که هنوز خاطرش را می¬خواهد و هوو نمی¬آورد سرش و میهمانی گرفتن گُر و گُرِ شب جمعه وکلفتی کردن بی¬جیره و مواجب و دیدن لاس خشکه¬های آن گور به گور نشئه ...، و هم الان که پایم جلوتر از خودم با برفهای روی پله ریخت وسط حیاط. آن هم به خاطر آن توله سگهایی که لای برف¬ها می¬لولیدند و هر چند وقت یکبار می¬آمدند و شیشه اتاق جلویی را می¬شکستند که؛ "خدا به زمین گرم بزندشان، شیشه که نباشد باد تمام اتاق را با خودش می¬بَرد " . به هر حال زمستان خوبی نمی¬آورد برایم.
با ناله و نفرینم نقره آمد و به هر بدبختی بود وسط غرغر کردنم که چرا دوباره در حیاطِ بی¬صاحب را باز گذاشتی تا این بی پدر و مادرها بیایند تو، شیشه سالم که نمانده برایمان، من و گلهای برف روی پیراهنم را هن و هن تا درِ اتاق کشید، دلم برایش می¬سوخت، زن لاغری با سرخی همیشگی چشم¬هایش که بعد از اینکه شوهرش توی کوه¬های دالاهو خودش را جلوی میرزاخان انداخته بود و مرده بود، تا مبادا گلوله برنوای که از سر لجبازی با کدخدای دهات کناری به طرفش می¬آمد به پایش نخورد، یکسال تمام پنجشنبه¬ها، چارقد گلدار به سر کلفتی می¬کرد توی خانه میرزاخان، آدمی¬زاد چه¬قدر برای نداشته¬هایش تاوان می¬دهد. دلم برایش می¬سوخت تا زمستانی که حاجیِ گور به گور شب از حجره برگشت و سرمای زیر بازارچه و بقچه ناهار را پرت کرد کنار میز سماور، قند را که بعد از چایی دومش می¬جوید از دهنش بیرون ریخت که تا کی متلک اجاق کوری را از تمام گذر بشنوم، حرف مردم سنگین است، کمر مرد را می شکند، به میرزا خان و عمه گرجی گفته¬ام هفته بعد بیایند اینجا، بچه هایشان را هم لابد می¬آورند، جا برای همه¬شان داریم شکر خدا، به قول عمه گرجی صدای بچه از نقره¬ی ما بلند می¬شود. بعد تا سه روز تمام یک کلام هم حرف نزد. از حجره که بر می¬گشت بق می¬کرد گوشه اتاق و سیگار می¬پیچید و مثل سگ پاچه می¬گرفت. هفته بعد عمه گرجی آمد، نقره هم آمد و ماند، به خواست و نخواست من نبود که اگر بود آن روزها هم خودم به زور مادرم هرروز از یک کوچه آن¬طرف تر نمی¬آمدم تا از چاه گوشه حیاط خانه بزرگ محل "حاجی علی اربابی" آب بکشم و او مرا ببیند و بشوم عروسش. اتاق جلوی حیاط را داد چیدند برایشان، لحاف و تشک و فرش و چندتا خورد و ریز، علاء الدین وسط هال را هم برد، اتاق که نباید خالی باشد نمی شود دل دختر را شکست....جوان شده بود، آدمی¬زاد که یک ماهه نمی¬تواند 4 تا بچه قد و نیم¬قد را در ظهر تابستان با زیر پیراهنی کنار حوض وسط حیاط ببیند.
درد که از زانوهای لامصبم بالا می¬رفت متوجهش شدم، دستهایش سست بود و قرمز سرما، دلم به حالش سوخت، بوی خودم را می¬داد، به سال نکشیده ارج و قربش تمام شد. علاءالدین هم دوباره برگشت وسط هال. همسایه¬ها می¬گفتند: زمستانی رفت و آمد کردن به تهران سخت است همین دوا دکتر خودمان کارسازتر است، دکترها هرچه کردند نشد. بعد گور به گور حجره را بست و خانه نشین شد از آن به بعد سه تایی باهم زندگی می¬کردیم، می¬پختیم و می¬خوردیم و می-شستیم، عین مرده ها.
نقد این داستان از : احسان رضایی
نمی‌دانم این اثر چندمین داستانی است که نوشته‌اید، اما چیزی که پیداست شما ذاتاً داستان‌نویس و قصه‌گو هستید. این را از همین جملۀ آغازین می‌شود فهمید: «دوازده، سیزده بار بود که توله‌سگها شیشه را می‌شکستند.» جمله‌ای که هم اتفاق داستانی دارد، هم لحن دارد، هم به ما اطلاعاتی از ذهن و شخصیت راوی می‌دهد و می‌فهمیم که با آدمی شاکی و خسته مواجه هستیم که در ادامۀ داستان هم می‌بینیم همین‌طور است و حدسمان درست بوده. داستان، ماجرای زنی است که چون دیگران به همسرش سرکوفت بچه‌دار نشدن می‌زدند، هوویی به زندگی‌اش اضافه می‌شود، اما بعد می‌فهمیم که عیب از خود مرد بوده ولی دیگر این زن شاکی دیگر به شوهر و عمۀ شوهرش کاری ندارد و ترجیح می‌دهد «مثل مرده‌ها» زندگی کند. ایرادی اگر از این داستان بخواهم بگیرم، مهمترینش جملات طولانی متن است که باعث سخت خوانده شدن آن می‌شود. ببینید، تمام این عبارت یک جمله است: «تا یادم می‌آید از زمستان و بچه‌های این کوچه بدم می‌آمد، هم آن وقتی که با حاجی علی کفریِ گور به گور هر پنجشنبه صبح درِ گاراژ تی بی تی یک ساعت تمام سگ‌لرز می‌زدیم منتظر مینی‌بوس قراضه ممدِ آدای تا ببردمان نزدیک ماهیدشت خانه عمه گرجی و دو روز یک بند لُغُز و لیچار و سرکوفت بچه بشنوم از عمۀ کج و کوله‌اش و پشت هم حرف مفت که: "قربان خدا، حاجی چه دیده از این زنیکه... اجاق کور که هنوز خاطرش را می‌خواهد و هوو نمی‌آورد سرش" و میهمانی گرفتن گُر و گُرِ شب جمعه و کلفتی کردن بی‌جیره و مواجب و دیدن لاس خشکه‌های آن گور به گور نشئه ...، و هم الان که پایم جلوتر از خودم با برفهای روی پله ریخت وسط حیاط.» هم آن موقع و هم الان که... متن پر است از چنین جملات طولانی که شاید برای ساخته شدن لحن راوی این‌طور درآمده باشند، اما در عمل مثل دست‌اندازی برای خواندن داستان هستند و مدام مخاطب را به برگشتن و دوباره خواندن وادار می‌کنند. در حالی که در همان شروع متن، جملۀ کوتاهی داشتیم که به تنهایی و با همان طول کمش کارکرد داشت. به علاوه متن و در واقع لحن راوی، حالتی دوگانه دارد، جایی شاعرانه است: «دفعه قبل هم، زمستان بود که شیشه شکست و سفیدی درخت انار بدبخت کنار حیاط و حوض آب و تمام خانه را محکم بغل گرفته بود.» و بعد بلافاصله عامیانه می‌شود: «نمی‌دانم سر زمستانی پدرسگ‌ها توی کوچه چه می‌کردند، مردم بچه‌هایشان را لای برف‌ها پس می‌اندازند شاید». پیشنهادم بازخوانی داستان و اصلاح این موارد است. موقع بازنویسی، به مشکلات جزیی دیگر، مثل وضعیت حرکتی راوی هم برسید. در ابتدا راوی می‌گوید هر بار تا دم در برسد بچه‌های کوچه فرار کرده‌اند، اما در پاراگراف دوم، نقره می‌آید و «من و گلهای برف روی پیراهنم را هن و هن تا درِ اتاق کشید» یعنی زن ناتوان از راه رفتن است. در پاراگراف سوم و نهایی اما تازه راوی می‌گوید «درد از زانوهای لامصبم بالا می‌رفت». تقریباً همین وضعیت را در مورد دکوپاژ صحنه و اشیاء مورد استفاده در طول داستان هم شاهدیم. در ابتدای داستان، شیشه‌های خانه به عنوان نمادی از سستی این رابطه مطرح شده‌اند، اما بعد رها می‌شوند و دیگر خبری از آنها نیست. در عوض علاءالدین به عنوان نمادی از شأن و جایگاه زن در این خانه مطرح شده که در نیمۀ اول داستان جایش خالی بود. به نظرم بهتر است که دو عنصر در هر دو بخش داستان حضور داشته باشند. البته اینها موارد جزئی است که با بازخوانی و ویرایش داستان درست می‌شود. از بازخوانی داستان غافل نشوید. مهمترین رمز موفقیت، ویرایش چندبارۀ داستان است. به هر حال، اصل ذات قصه‌گوی شماست که نوید می‌دهد می‌توانیم منتظر داستان‌های خوب و خواندنی بیشتری از شما باشیم. موفق باشید.

منتقد : احسان رضایی

متولد ۱۳۵۶ تهران، داستان‌نویس و منتقد ادبی. پزشکی خوانده است، ولی اغلب او را به مطالبش در هفته‌نامه «همشهری جوان» می‌شناسند. در نشریات دیگر مثل «همشهری داستان» یا «کرگدن» هم می‌نویسد. مجری-کارشناس برنامه‌های تلویزیونی و رادیویی مختلف دربارۀ کتاب (کتاب باز، کاغذ رنگی، الف، شهر قصه) بوده. تألیفاتش در زمینه تاریخ و ادبیات است.



دیدگاه ها - ۱
علی نیک زاد » یکشنبه 19 خرداد 1398
سپاس جناب رضایی مطمئنا داستان را ویرایش خواهم کرد و نکاتی که فرمودید را هم در این داستان و هم در داستان‌های بعدی استفاده می‌کنم

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت