اهمیت نقشه و پیرنگ در داستان




عنوان داستان : برای آخرین بار
نویسنده داستان : الهام خوشی

از این داستان ویرایش جدیدی تحت عنوان «برای آخرین بار» منتشر شده است.

_تا برادرم نباشه ک نمیشه.
دست لای موهاش میکند و نفس عمیقی میکشد.
_ اگه باشه چی؟! بازم بهونه میاری؟
قلبم تند میزند، میخواهم قاطعانه بگویم نه ولی صدایم در نمی آید و فقط سرم را تکان میدهم.
زیر لب خداحافظی بی جانی میکند و میرود. از این موضوع دعوای همیشگی بیزارم. میترسم آنقدر بینمان فاصله بیندازد تا از هم‌ دور شویم. آن وقت من‌میمانم ، با این همه سال خاطره. رفتنش را تماشا میکنم، تا آنجا که نمیتوانم ببینمش. اصلا یادم رفته بود برای چه بیرون آمدم. چادرم را سفت در دست میگیرم و میروم نانوایی. بین شلوغی، نازی همسایمان را میبینم . توی همه چیز سرک میکشد . ‌گاهی آنقدر اعصاب خورد کن میشود ک دوست دارم  تمام بد بیراه های عالم را نثارش کنم.
_ سلام. خوبی عروس خانم؟
باز هم میخواهد نیش و کنایه بزند. همیشه از همین عروس خانم گفتنش شروع میکند.
لبخندی زورکی میزنم و آرام میگویم سلام.
_ چه خوب شد دیدمت. میخواستم بگم، خوبیت نداره اینقدر لفتش میدید، مردم حرف در میارنا
توی دلم قهقه میزنم. کاش میتوانستم بگویم مردم پیشکش خودت حرف در نیار.
_ با مادرت هم دیروز حرف زدم ‌. اسمتون که روهم باشه و عروسش نشی خوبیت نداره.
چادرش را جلو تر میکشد‌.
_  آقا صفی شیش تا لطفا.
همان طور که نان هایش را توی کیسه میگذراد میگوید: ایشالله عروسیت.



بوی خون وآنتی بیوتیک  تمام فضا را پر کرده. پایم درد میکند و میلنگم. راه رفتنم خاک را بلند میکند.
هنوز توی این پناهگاه گیر کرده ایم. آب نیست و هر کسی که تشنه اش باشد به او سرم میزنند . یاد ماه رمضان می افتم ،کوچک تر که بودم وقتی تشنه ام میشد بزاق دهانم را جمع میکردم و قورت میدادم. تشنگی را بر طرف نمیکند ولی از هیچی بهتر است.
قرار است برویم اهواز، بیمارستان اینجا را با خاک یکسان کردند و چند روزی میشود در پناهگاه مانده ایم. مجروح ها را خوابانده اند نزدیکی در. تخت و دارو نداریم و هر کس که درد داشته باشد میخوابد. من هم باید بخوابم لاقل میتوانم از فکروخیال هایم، از این درد لعنتی فرار کنم. چشم هایم را میبندم، صورت مهلقا توی ذهنم رژه میرود. سرم را تکان میدهم و چشم هایم را باز میکنم.
صدایش هنوز توی گوشم است: تا برادرم نباشه که نمیشه.
فکرم هزار جا میرود. دستی به ریش هایم که حالا بلند تر شده میکشم، فقط بیمارستان اهواز مانده باید به آنجا هم بروم...


مامان همیشه میگوید دختر عقد کرده نباید توی کوچه ها پلاس باشد ولی نمیداند دلم طاقت نمی آورد توی خانه بمانم. میروم سمت مسجد، امروز قرار است بعضی ها را اعزام کنند و بعضی ها هم برای مرخصی می آیند. صدای سرودی که پخش مشود قاطی صدای زن و بچه هایی که باهم حرف میزنند شده. از ته قلبم آرزو میکنم کاش نامه ای فرستاده باشد و امروز به دستم برسد. برای هزارمین به خودم لعنت میفرستم که چرا احمد را فرستادم دنبال برادرم، حالا از هیچ کدامشان خبری نیست و هر وقت زنگ خانمان را میزنند تمام دلهره های عالم توی دلم میریزد که نکند از آنها خبری آورده باشند.


دست هایم را ب دیوار تکیه میدهم و لنگان به طرف پذیرش میروم. نفس عمیقی میکشم و میگویم: سلام خانم دکتر اینجا مجروهی به اسم غلام رضا احمدی هست؟؟!
چند دفتر از کشو بیرون می آورد و روی میز میگذراد.
_ سرم شلوغه خودت دفتر هارو نگاه کن ببین چیزی پیدا میکنی یا نه.
دفتر هارا بر میدارم و روی پاهایم میگزارم. زیر لب  بسم الله میگویم و با انگشتم لیست را از بالا به پایین می آیم.
_توجه! توجه! علامتی که اکنون میشنوید اعلام خطر یا وضعیت قرمز است و معنی و مفهوم آن این است که حمله هوایی انجام خواهد شد. محل کار خود را ترک، و به پناه گاه بروید.
صدای ممتد این بوق لعنتی تپش قلبم را بالا میبرد و وقتی صدایش پایین می آید انگار چیزی توی قلبم با آن پایین میریزد. صدای آژیر دوباره بالا میرود. دست هایم را مشت میکنم و توانم را توی پاهایم جمع میکنم، زانویم تیر میکشد و میلرزد. شلوار خونی ام به پاهایم چسبیده و حس بدی میدهد.
هر کس که میتوانست فرار میکرد و کسی هم که نمیتوانست پرستار ها یا نمیدانم بالاخره کمک حالی داشت. به پاهایم نگاه میکنم، لبخند کنج و معوجی روی لبم مینشیند. به دیوار تکیه میدهم و سعی میکنم فقط صورت مهلقا را تصور کنم، برای آخرین بار.  چشم هایم را میبندم. نمیخواهم هیچ صدایی بشنونم؛ صدای این فریاد ها ، صدایی که ارام دارد اشهد میخواند یا صدای آژیری که قاطی صدای انفجار میشود.
نقد این داستان از : احسان رضایی
سلام دوست گرامی، شما جزو داستان‌نویس‌های جوان این پایگاه هستید و همین شروع نوشتن از ۱۷سالگی، خودش شما را چند قدم از بقیه پیش می‌اندازد. داشتن انگیزه برای نوشتن از جوانی و توجه کردن به این انگیزه و فرستادن چند اثر به پایگاه (که حتی یکی از آنها را بازنویسی هم کرده‌اید)، همگی امتیازهایی است که شما دارید و ما را به خواندن داستان‌های خوب و خواندنی بیشتری از شما امیدوار می‌کند. نکاتی هم که اینجا مطرح می‌شود، برای رسیدن زودتر به همین مسیر موفقیت است.
برویم سراغ نقد همین داستان. «برای آخرین بار» داستانی است از دسته آثاری که به دفاع مقدس پرداخته‌اند. دختر جوانی برای جواب مثبت دادن به خواستگارش منتظر بازگشت برادرش از جبهه است، بی خبر از اینکه برادر در بیمارستانی بستری است که چون با خاک یکسان شده، همه‌شان را به پناهگاه برده‌اند و ظاهراً امکان تماس با دنیای بیرون نیست. این مطلب را ما از زبان راوی دوم، یعنی همان برادر دختر می‌خوانیم. در واقع داستان دو خط موازی روایت دارد.... خب، بعدش چی؟ بعدش، هیچی. داستان جوابی به این سوال نمی‌دهد. در آخرین قسمت داستان که دوباره پاراگراف مربوط به برادر دختر است، او صدای آژیر قرمر را شنیده، دیگران فرار کرده‌اند و کسی دارد شهادتین می‌خواند، اما معلوم نمی‌شود خود برادر چه وضعیتی دارد، شهید می‌شود یا نه؟ و اگر هم شهید شود، وضعیت خواهر چی می‌شود؟ در واقع انگار داستان ناتمام است. به نظرم لازم است یک بار دیگر خلاصۀ داستان را برای خودتان تعریف کنید. به قول معروف «یک خطی» ِ داستان را بگویید. دختری که برادرش به جبهه رفته و چون از او خبری ندارد به خواستگار جواب نمی‌دهد، ... برایش چه اتفاقی می‌افتد؟ جواب این سوال، اصل داستان شماست. جواب این سوال به شما حتی در تکنیک نوشتن داستان هم ایده می‌دهد. در حالت فعلی که قرار است فقط شاهد انتظار دختر باشیم، خط دوم داستانی و روایت برادر، ضرورتی ندارد. چون این روایت به حل گره و تعلیق داستان که برادر شهید شده یا نه، کمکی نمی‌کند. اما ممکن است شما در جواب به آن سوال و در پیرنگ جدید، چیزی بیاورید که آن وقت این خط روایی دوم کارکرد داشته باشد. پیرنگ، مثل نقشۀ ساختمانی است. خانه‌ای که ساخته می‌شود به آن خطوط سیاهی که روی کاغذ است شباهت زیادی ندارد، اما بدون داشتن آن نقشه هم نمی‌شود خانۀ خوبی ساخت. پس اولین قدم، تکمیل پیرنگ داستان است.
بعد از اینکه جواب سوال بالا را پیدا کردید و پیرنگ داستان را کامل کردید، برای بازنویسی داستان، یک زحمت دیگر هم بکشید. این که به املای کلمات توجه بیشتری کنید. در نسخۀ فعلی داستان شما، تأثیرات فضای مجازی کاملاً واضح است. کاربرد «ب» به جای «به» و «ک» به جای «که» در کنار بعضی بی‌دقتی‌ها در املای کلمات (مثل «مجروه») از ادبیت متن شما کم می‌کند. اولین مواجهۀ مخاطب با داستان هم مثل هر رابطۀ انسانی دیگری، با چشم و دیدن است. وقتی مخاطب در متن غلط املایی ببینید، این حس به او دست می‌دهد که نویسنده برای نوشتن داستان و در واقع برای مخاطبی که داستان را می‌خواند، وقت زیادی نگذاشته است. همین باعث می‌شود تا به داستان اهمیت ندهد و آن را جدی نگیرد. در بازنویسی داستان به این نکته هم توجه کنید.

منتقد : احسان رضایی

متولد ۱۳۵۶ تهران، داستان‌نویس و منتقد ادبی. پزشکی خوانده است، ولی اغلب او را به مطالبش در هفته‌نامه «همشهری جوان» می‌شناسند. در نشریات دیگر مثل «همشهری داستان» یا «کرگدن» هم می‌نویسد. مجری-کارشناس برنامه‌های تلویزیونی و رادیویی مختلف دربارۀ کتاب (کتاب باز، کاغذ رنگی، الف، شهر قصه) بوده. تألیفاتش در زمینه تاریخ و ادبیات است.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت