در داستان مشت نمونه خرورار نیست




عنوان داستان : سیزده
نویسنده داستان : جمشید دلایی میلان

عصر روز شنبه بود کتابی برداشتم تا به نزدیک ترین پارک بروم که فاصله اش با اتوبوس تقریبا ده دقیقه بود سوار اتوبوس شدم و خوشبختانه یک صندلی خالی پیدا کردم نشستم و کتاب را ورق زدم چند صفحه ابتدایی و مقدمه اش را خواندم که اتوبوس رسید به ایستگاه مورد نظر ، پیاده شدم ،پارک نسبتا خلوت بود یک نیمکت خالی که زیر سایه درخت ها بود پیدا کردم و نشستم و شروع به خواندن ،هنوز چند سطر نخوانده بودم که به نظرم آمد پارک به یکباره شلوغ شده رفت و آمد ها از جلوی نیمکتی که نشسته بودم خیلی شده بود من سرم پایین بود و فقط شبحی از افراد را میدیدم که می آمدند و میرفتند به نظرم تمامشان موجودات شیادی آمدند که افکار شیطانی خود را از جلوی چشمم این طرف آن طرف میکشاندند جرئت نداشتم سرم را بالا بیارم و نگاهشون کنم ، همه به شکل عجیبی سعی میکردند تا جایی که ممکن است از بغل نیمکتی که رویش نشسته بودم رد شوند ،دست هایم شروع به لرزش کرد و پاهایم را خم کرده بودم زیر نیمکت ،میترسیدم اگر چشم در چشم با یکی از آن ها شوم همه شان من رو ببینند و به تنهایی در مقابل یک لشکر موجود شیطانی قرار بگیرم ،نگاهم را دوخته بودم به صفحه کتاب و بدون اینکه چیزی از اون بخونم فقط خط نوشته هارو دنبال میکردم نمیدانم با این کار میخواستم خودم رو گول بزنم یا آن ها را نفهمیدم چند صفحه را به همین شکل گذرانده بودم که یک دفعه وقتی ورق زدم گوشه کتاب متوجه یک عدد شدم،سیزده ، به صفحه سیزدهم رسیده بودم ،عدد مورد علاقه ام همیشه همین بود چند ثانیه بدون اینکه رد نوشته ها رو دنبال کنم فقط خیره به شماره صفحه شده بودم و یک نوع احساس اطمینان خاطر و آرامش به من دست داد...
نقد این داستان از : الهام فلاح
دوست عزیز سلام. بعد از خواندن متنتان دیدم که وعده داده‌اید این داستان را بلندتر و مفصل‌تر خواهید نوشت. اما چیزی که هست، این است که ما بناست اینجا داستان کوتاه بخوانیم. نه پیش‌روی فصل به فصل یک رمان یا داستان بلند را. با همه اینها بخشی که برایمان فرستاده‌اید ب بسم‌الله داستان است. و شما حتی هنوز داستان را شروع هم نکرده‌اید. هیچ چیزی شکل نگرفته و واقعاً انگار تنها یک بند از یک داستان کامل را پیش رویمان گذاشته‌اید که خب مثلاً در مورد داستان مثل مشت نمونه خروار مصداق نمی‌یابد. نمی‌توان تنها با استناد به یک بخش کوتاه داستان درباره کلیت آن نظر داد. در کنار آن درباره ربط عدد سیزده و حال و احوال راوی چیزی درک نکردم.

منتقد : الهام فلاح

متولد بهار ۶۲ در بوشهر. اصالتم گیلانی‌ست. در رشته مهندسی کامپیوتر تحصیل کرده‌ام. از کودکی نوشتن را با کیهان بچه‌ها تمرین کردم. اولین رمان را در بیست و هفت سالگی نوشتم. تا کنون شش کتاب در حوزه بزرگسال و دو کتاب رمان نوجوان منتشر کرده‌ام. با مطبوعاتی چون ایران، فرهیختگان، کرگدن، همشهری داستان،آرمان و ... به عنوان منتقد و داستان‌نویس همکاری می‌کنم.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.