پایان‌بندی و مقدمه در خدمت داستان




عنوان داستان : گل های پرپر روی دستم
نویسنده داستان : سمیه کاتبی

پارچه را می گیرم و می گذارم توی کیفم .دوباره می پرسم.
آقای مستوفی که حالا سرگرم جمع کردن توپ پارچه مخمل سبز رنگ با گلهای خردلی حاشیه است می گوید ؛بله مطمئن باشید خانم .اخه من که از خدامه به شما بیشتر پارچه بدم .هر کسی طرفدار این پارچه های وارداتی ترک نیست .از موقعی هم که دلار رفته بالا دیگه نمیشه واردشون کرد.الان من با شما با همون قیمت قبل که خودم خریده بودم حساب کردم .تازه تموم هم که بشه دیگه ازش نمیارم .یعنی نمی تونم بیارم .با این گرونی چقدر بکشم روش ؟چقدر بدم که برام بصرفه.کی میاد می خره ؟
شماره سحر رو که توی گوشی ام ،خونسرد ،سیو کرده ام را دوباره می گیرم .اینبار برمیدارد . می گویم تروخدا سحر جون من این مانتو رو برای هفته دیگه می خوام .اصرار هایم نتیجه ندارد . سرش شلوغ است و تازه با این ژن صبوری که دارد همین سفارش هایی را که از دو ماه قبل گرفته را به موقع برساند کلی کار کرده است .
دوباره برمی گردم داخل مغازه و از آقای مستوفی می پرسم .شرمنده مزاحم شدم خیاط خوب سراغ ندارین ؟
سری تکان می دهد و می گوید یکی هست که اتفاقا مشتری خودمه ، کارش هم خوبه ولی نزدیک نیست دوتا چهار راه پایین تر می خوره به خیابون مولوی .راستشو بگیری فلکه اول نه دوم .شماره شو بهتون میدم بقیه ادرسو از خودش بگیرین .
شماره اش را می گیرم .ولی زنگ نمی زنم . معمولا برای رفتن به آدرسهای دور و دراز علاقه ای ندارم .
تصمیم گرفتم بروم دنبال دخترم تا بعد فکری برای پارچه ام بکنم که سر راه خیلی اتفاقی چشمم به تابلو کوچکی افتاد که رویش خیلی کم رنگ نوشته بود .خیاطی خانم شعله و شماره ایرانسلی زیرش کم رنگتر جا خوش کرده بود .
هنوز زنگ را نزده بودم که در باز شد و خانم جوان ولاغر اندامی با دوتا دختر بچه از خانه بیرون امدند . گفتم ببخشید با خانم شعله کار داشتم پارچه اوردم برای خیاطی .البته اگه قبول می کنن.
زن ریزنقش و سبزه رو لبخندی زد و گفت بفرمایید .فقط چند لحظه صبر کنید دخترم رو از خیابون رد کنم مدرسه اش دیر نشه بعد در خدمتتون هستم.
دختر کوچکتر کپی برابر اصل با زن بود .تا رفتن و برگشتن مادرش توی صورتم زل زده بود .با خودم فکر کردم چقدر قشنگتر است از مادرش که رژ صورتی جیغ نزده و پشت پلک هایش را بنفش پر رنگ نکرده.
با دست اشاره کرد به رفتن داخل خانه .گفتم ؛ببخشید قبل از اینکه مزاحمتون بشم ممکنه یه نمونه از کارهاتون رو ببینم ؟
زن مانتو خاکستری براق را که توی نور پر رنگ خورشید بیشتر هم می درخشید با دست نشان داد و گفت ؛همین .با یک نگاه اجمالی دیدم بد نیست .پس با تعرفش وارد خانه شدم.
از پله ها که بالا رفتم زنی میانسال و چهار شانه با پیراهنی بلند و پرچین و روسری که چند بار دور سرش پیچانده بود از در الومینیومی و نسبتا کهنه حال بیرون آمد وبی اعتنا به من جارو سیخی کوچکی را به طرف شعله گرفت و بدون هیچ حرفی حیاط را نشان داد .بعد وارد خانه شد و پرده خاکستری نسبتا کلفتی را کشید و رفت . شعله جارو سیخی را کنار در گذاشت و بلند گفت ؛الان مشتری دارم . بعدرو کرد به من و گفت مادر شوهرمه .زن بی آزاریه .
کنار پرده خاکستری در دو طرف در، دو تا پرده ضخیم آبی رنگ ،قرار داشت که به دو تا ورودی مجزا نصب شده بود . با حرکت دست شعله ،به طرف پرده سمت راست رفتم . خانه تشکیل شده بود از دوتا اطاق که در طول هم قرار داشتند که اتاق اول حال و پذیرایی و خواب بود واتاق دوم آشپزخانه و حمام و دستشویی و در قسمت ورودی اتاق هم کمد کهنه بچه گانه ای قرار داشت با چند تا عروسک . خیلی هم نامرتب بود .شعله با لبخند گفت ؛حالا چی می خوای بدوزی ؟. پارچه تو ببینم.
پارچه را نشانش دادم .اهمی کرد و گفت ؛از مستوفی خریدی ؟ گفتم آره گفت ؛این خیلی گرون فروشه ها قیمتهاش هم الکیه .حتما بهت گفته لنگه اینو هیج جا پیدا نمی کنی ،گفتم اره خودش گفت ترکه .
سرت رو کلاه گذاشته. عین همین پارچه ،تازه قشنگترش رو می تونی تو راسته خیابون معدن نصف قیمت پیدا کنی .بعد پرسید ؟نرفتی انجا ؟
گفتم ؛نه من تازه امدم اینجا .خیابونا رو نمی شناسم . اینم چون نزدیک خونمون بود ازش خریدم .ولی انصافا پارچه های قشنگی داره . من زیاد پارچه می خرم . کمتر شبیه پارچه هاش دیدم.شعله دوباره اوهومی کرد و گفت ؛حالا اگه وقت کردی سری به معدن بزن
بعد مترش را درآورد و تند و تند شروع کرد به گرفتن اندازهایم.به کرار پشت رسیده بود که گفتم؛
فقط من خیلی عجله دارم کی حاضر میشه . بعد بلند شد نخ سفید رنگی را دور کمرم بست و گفت ؛آخر هفته خوبه .گفتم اره فقط لطفا بلند باشه یعنی تا جایی که راه داره بلند باشه .
پایین زانو ام را کمی فشار داد و گفت ؛ تا اینجا خوبه ؟
از خانه که بیرون امدم فکرم مشغول بود . محله اعیان نشین شهر و همچین خانه ای؟
دخترک مو زردی که با اجازه وارد پرده رو به رو شد فهمیدم سه خانواده در یک خانه زندگی می کنند . خانوادهایی که فقط با یک پرده حریمشان از هم جدا می شود .
چند روز بعد که بیرون از شهر بودم شعله تماس گرفت و گفت ؛بیا برای پرو .گفتم آخر هفته اگه مشکلی نداشته باشید میام.
با ترس خفیفی که توی صدایش موج می انداخت ،گفت نه نمیشه آخر هفته شوهرم خونه است .
گفتم ولی من زودتر نمی تونم بیام .کاش قبلش هماهنگ می کردید .شنبه هم مانتو رو لازم دارم .شعله مکثی کرد و گفت ؛الان باید برم بعد دوباره زنگ می زنم .از رفتارش تعجب کردم .یعنی از شوهرش می ترسید ؟یا پنهان از شوهرش داشت خیاطی می کرد؟
پنج شنبه دوباره زنگ زدم .گوشی اش را جواب نداد.
جمعه عصر زنگ زد و گفت ؛مانتوتون حاضره .بیاید ببرید فقط تا قبل از ساعت هفت بیاین چون بعدش شوهرم میاد .
ترس از شوهرش دامن من را هم که اصلا نمی شناختمش گرفته بود . در واقع به این نتیجه رسیدم که پنهان از شوهرش کار می کند . پشت تلفن گفتم ؛ولی من که برای پرو نیومدم .
خنده ای کرده بود و گفته بود من کارم درسته بدون پرو هم می تونم لباس رو سایز مشتری در بیارم . یک لحظه پشیمان شدم کاش تنبلی نکرده بودم و به آدرسی که مستوفی داده بود رفته بودم . پارچه گران قیمتم را حرام کرده بودم.
جمعه عصر خیلی زودتر از ساعت هفت به در خانه شعله رفتم . حیاط حسابی اب و جارو شده بود . بوی قورمه سبزی فضای خانه را پر کرده بود . از پله ها که بالا رفتم شعله پرده ابی رنگ را کنار زد و با لبخند دعوتم کرد که بروم داخل .
فقط زودتر که شوهرم داره میاد . پرسیدم؛پنهان از شوهرتون خیاطی می کنید . گفت نه ؛فقط دلم می خواد وقتی شوهرم میاد همه چی مرتب باشه . نگاهی به اطراف انداختم راست می گفت برخلاف دفعه قبل خانه حسابی مرتب بود و ازهمه مهمتر اراستگی خودش بود یک ان حواسم به سایه خاکستری براق و پهنی جلب شد که پشت پلکش کشیده بود و شلوارک کوتاهی که لاغری اش را توی ذوق می زد.
مانتو را که آورد جا خوردم هنوز نپوشیده فهمیدم که کوتاه است .
تنم که کردم عملا اه از نهادم بلند شد حتی بالاتر از زانویم بود . به سرعت دکمه هایم را بست و پشت سرهم شروع کرد به تعریف کردن از خیاطی اش.
دیدی خانم چطور بدون پرو براتون اندازه درآوردم .
اینجاشو ببین چه ساسون تمیزی دراوردم . به به اخه خانم من اینجا که دوره ندیدم .اینجا اصلا خیاط خوب نداره . تازه مدرک فنی حرفه ای هم دارم.
بعد هلم داد طرف اینه که روی در دستشویی و حمام بود و حسابی هم عرق کرده بود .
گفتم چرا اینقدرکوتا هه ، مگه نگفتم بلند باشه . گفت پارچه تون همین قدر بود . گفتم پس چرا همون اول نگفتید . اگه می گفتید اصلا نمی دوختمش . می رفتم سر وقت مستوفی. هنوز حرفم تمام نشده بود که گفت ؛تازه هنر من بود که تونستم استین تون در بیارم .وگرنه باید می رفتید نیم متر دیگه پارچه می خریدید.
تازه نگاهم به آستین هایی افتاد که انگار چهل تکه بودنند . چیزی از طرح و نقشه پارچه پیدا نبود . گلهایی بودنند پرپر که هر کدام از پرها در تکه ای قرار داشتن.
از خستگی همانجا نشستم داشت گریه ام می گرفت .که زن جوان چاقی که موهایش را دم اسبی بسته بود وارد اتاق شد و گفت عبدالرحمن امد .
و بعد به سرعت ناپدید شد .صدای گفتن چند بچه از توی حیاط به گوش می رسید .شعله که دست و پایش را گم کرده بود گفت ؛خانم شوهرم آمد .برید دیگه . دیگر حرفی نداشت پرده را باز کرد به نشان اینکه برو .هزینه اش را همان اول داده بودم . همان روز که گفته بود من اول دستمزدم را می گیرم تا شیرینی اش باعث شود بهتر لباستان را بدوزم .
از در که بیرون امدم .موتوری توی حیاط پارک شده بودومرد لاغر اندامی که در دستش دو پلاستیک میوه شبیه و اندازه هم به چشم می خورد ایستاده بود. در را که بستم صدای مردی می امد که می گفت ؛مگه نگفتم وقی میام خونه دوست ندارم کسی اینجا باشه . وصدای زن که دلبرانه می گفت ؛ببخشید ترو خدا این یکی خیلی بد قلق بود .سر دادن پول چک و چونه می زد . وبعد مرد پلاستیک میوه را داده بود دست زن که یعنی اینو ببر خونه تا من این یکی رو بدم به سیما و بچه ها رو ببینم و بعد بیام پیشتون .داشت می گفت چه خشگل شدی ... که از در فاصله گرفتم. با ناراحتی زیاد خودم را به خانه رساندم و مانتو را دوباره باز کردم و اینبار چشمم به کوک بست های هفت رنگ داخل مانتو روشن شد .وسر آستین هایی که هزار لا تو رفته بودند .همانجا دم در نشستم و شروع کردم به گریه کردن.
سمیه کاتبی
نقد این داستان از : الهام فلاح
دوست عزیز سلام. داستان جدید شما را که خواندن نمی‌دانم چرا حسی دائم بیخ گوشم می‌گفت این یک تجربه عینی و واقعی‌ست که داستان شده. تا کسی ار بابت متضرر شدن و گران خریدن پارچه و بعدش حرام شدن لباس دلش نسوخته باشد تمام این جزییات را به داستان نمی‌ریزد. اصل داستان شما آن زن و شیوه عجیب زندگی اوبود که خب گویا با هوویش هم‌خانه بوده است و همینطور مادر شوهرش. اما خب مقدمه داستان هیچ به کار اصل داستان نمی‌آید. کافی بود داستان از آنجا شروع شود که راوی بعد پاسخ سربالا شنیدن از خیاط خودش ناامید به خانه برمی‌گردد که اتفاقی تابلو را می‌بیند و مواجهه او با خیاط و ... اما خب همان مرکز ثقل داستانتان که اتفاقات و مشاهدات راوی از اوضاع و احوال اهالی ان خانه است هیچ چیزی در خود ندارد که بار داستان را به دوش بکشد. نه آن زنی که با هوویش زندگی می‌کند و خیاط است مرتکب رفتار یا دیالوگی می‌شود که بار داستانی داشته باشد و نه خراب شدن مانتو و ... اما پایان‌بندی؛ پایان‌بندی را بی حوصله و کمی شتابزده نوشته‌اید و بیشترماجرای سوختن دل صاحب پارچه است که کلی متضرر شده است و خب این هم به خودی خود داستانی نیست که کسی را مجذوب و متحیر خود کند.
یک بار پیش از این از شما خواسته بودم پیش از نوشتن هر داستانی از خودتان بپرسید این داستان را برای چه می‌نویسم؟ برای تفریح و لذت خواننده؟ این داستان لذت‌آور نیست. برای انتقال مضمونی عمیق و انسانی یا روانشناختی یا فلسفی؟ داستان شما در هیچ کدام اینها که بر شمردم عمق نیافته. آیا قرار است تمرین کنید تا از دل هر طوژه‌ای قصه در بیاورید؟ یا می‌خواهید وقتتان را پر کنید؟ بایدهدفتان از نوشتن معلوم شود؛ دست‌کم برای خودتان. و اگر برای این سوالات پاسخی نیافتید از نوشتن آن داستان خودداری کنید. حتی اسم داستان شما که ویترین داستان شماست بیشتر معطوف به همان سوختن دل راوی است که پارچه‌اش هدر رفت و مانتو‌یش خراب شد و آخرش هم فقط نشست و گریه کرد.

منتقد : الهام فلاح

متولد بهار ۶۲ در بوشهر. اصالتم گیلانی‌ست. در رشته مهندسی کامپیوتر تحصیل کرده‌ام. از کودکی نوشتن را با کیهان بچه‌ها تمرین کردم. اولین رمان را در بیست و هفت سالگی نوشتم. تا کنون شش کتاب در حوزه بزرگسال و دو کتاب رمان نوجوان منتشر کرده‌ام. با مطبوعاتی چون ایران، فرهیختگان، کرگدن، همشهری داستان،آرمان و ... به عنوان منتقد و داستان‌نویس همکاری می‌کنم.



دیدگاه ها - ۲
الهام فلاح » 9 روز پیش
منتقد داستان
ممنون از شما. البته که بنا نیست دچار وسواس فکری و تردید مخرب باشید. اما حتما باید دست کم خودتان رد در چرایی نوشتن هر داستانی قانع کنید
سمیه کاتبی » 10 روز پیش
سلام خانم فلاح عزیز.اتفاقا من به توصیه شما خیلی توجه کردم وبعد از گفتن این مطلب که به عمق توجه کنم تقریبا یک ماه است که اصلا ننوشته ام .یعنی دیگر نمی توانم بنویسم .هر موضوعی که توی ذهنم چرخ می خورد را بلافاصله رد می کنم و واقعا نمی دانم که باید چکار کنم .این داستان هم مربوط به قبل از توصیه شماست .گفتم که فکر نکنید به توصیه هایتان بی توجه ام.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.