جزییات در تایید چرایی رفتار موثرند




عنوان داستان : خانم دلتا
نویسنده داستان : انسیه ساریخانی

برخورد دوستانه خانمِ دِلتا، حسابی فکرم را مشغول کرده است. امروز صبح نشستم پشت میز و خروار پرونده‌های انباشته روی هم را با نیم نگاهی مرور کردم؛ اما تمرکز نداشتم و فکرش رهایم نمی‌کرد. برخلاف همیشه مرا به گرمی تحویل گرفت و با وجود کدورتی که از قبل بینمان بود حسابی خوش و بش کرد. کدورت ما به حدود یکسال پیش برمی‌گردد. ماجرا مربوط به وقتی است که خانم دلتای متاهل و مادر یک بچه، عاشق همکار مجردمان، آقای بِتا شده بود. خانم دلتا، خوش‌پوش و خوش مشرب است. عطرهای تلخ و خنک از همانها که شوهر من و خیلی از مردها دوست دارند به خودش می‌زند. اندام خوش ساخت، چشمان درشت و لبهای گوشتی دارد و خیلی مسلط و با ناز و ادا حرف می‌زند. قبل‌ترها می‌گفت کلاس زبان بدن رفته است. او برجستگی‌های زیادی دارد و همین برجستگی‌ها، همیشه شمشیر او را برای پیاده کردن اهدافش بُرنده‌تر می‌کند؛ در مجموع خانم دلتا یک زن جذاب است و مثل شیرینی، همه مگس‌ها را دور خودش جمع می‌کند. آقای بتا پدر و مادر خودش را در بچگی از دست داده، مردی خودساخته، خوش تیپ و خوش قیافه‌ است؛ اما باوقار و نجیب است و زیاد قاتی آدمها نمی‌شود؛ با این وجود، آن روزها آقای بتا هر روز صبح ساندویچ خوشمزه و خوش عطری را که خانم دلتا از خانه برایش می‌آورد با کمال میل، نوش‌جان می‌کرد و ظاهرا بابت آن ممنون بود اما هیچ چیزِ اضافه دیگری مبنی بر دو طرفه بودن این عشق در دیدرس نبود. خانم دلتا صبح‌ها، زودتر از همه می‌آمد یک دستمال روی میز آقای بتا می‌کشید و یک شاخه گل تازه توی لیوان روی میز میگذاشت. روزهایی که آقای بتا مرخصی بود او هم دل و دماغ کار کردن نداشت و خیلی قبل از ظهر مرخصی ساعتی می‌گرفت و غیبش میزد. عجیب ترین قسمتش این بود که همه این موضوع را پذیرفته بودند و حتی رئیس اداره، شرایط اداره را با این عشق دیرخاسته و یکطرفه وفق می‌داد تا اینکه یک روز، یک خانم مجرد زیبا و تازه استخدام شده، وارد بخش خانم دلتا شد. خوب! اولین کاری که او کرد این بود که رفت اتاق رئیس و اعتراض کرد که حوصله و اعصاب آموزش به یک تازه کار را ندارد. او از رئیس خواست که دختر مجرد را به اتاق ما بفرستد و همکار باسابقه مرا به بخش خودش ببرد. رئیس اداره هم برای همکار و هم‌اتاقی قدیمی من ابلاغ جدید صادر کرد. همه آشفته شدیم و آمپر چسباندیم. اعتراضهایمان، کتبی و شفاهی چاره نکرد، همکارم به بخش خانم دلتا منتقل شد و من با یک دختر دست سفید و تازه کار، تنها ماندم و این شد که از خانم دلتا بدم آمد. خیال خانم دلتا آسوده شد که دیگر دختر مجردی آن دور و برها نمی‌پلکد و احیانا پا توی کفش عشقش نمی‌کند. اما من به فکر انتقام افتاده بودم و دلم می‌خواست به هر قیمتی که شده خانم دلتا را سر جایش بنشانم. بالاخره به این نتیجه رسیدم که از پسر داییم "آلفا" کمک بخواهم. او توی فامیل به مخ زنی معروف است. زبان چرب و نرمی دارد و بازیگر خوبی‌است. از او خواستم یک روز بیاید اداره و بعد از پایان وقت اداری خانم دلتا را کناری بکشد و از او در مورد آقای بتا سوال کند و طوری وانمود کند که آقای بتا خواستگار پر و پا قرص دختر فامیلشان است و او را مامور کرده‌اند که در موردش تحقیق کند و همینطور از خانم دلتا خواهش کند که در مورد این تحقیق با آقای بتا حرفی نزند. اینطوری خانم دلتا مطمئن می‌شد که آقای بتا، اصلا به او فکر نمی‌کند و در فکر وصال زن دیگری است. چیزی نگذشت که پروژه‌ام جواب داد و کم‌کم از آتش عشق خانم دلتا به آقای بتا کاسته شد تا جایی که دیگر ساندویچی برای آقای بتا نپیچید و دیگر کسی دم صبح، خانم دلتا را با یک شاخه گل تازه ندید و دوست قدیم من هم به اتاق کارمان برگشت. چندی بعد شنیدیم که خانم دلتا گفته که از شوهرش جدا شده؛ ولی با وجود این هیچ وقت، آن عشق آتشین آقای بتا دیگر سراغ او برنگشت. امروز بعد از ظهر موقع خروج از اداره وقت کارت کشیدن، خانم دلتا را دوباره دیدم. با لبخند شعف آمیز و طنزآلودی بدرقه‌ام کرد. در نگاهش شیطنت خاصی بود که پشت چهره جذاب و شادش پنهان شده بود. جوانتر از همیشه به نظر می‌رسید و مثل یک دختر چارده‌ساله جنگولک بازی در می‌آورد، قر می‌داد و مزه می‌پراند. موقع بیرون رفتن از اداره یک شال سرخ اناری، سرش کرد و با زدن یک بشکن از من خداحافظی کرد.
فکرم همچنان مشغول حرکات و رفتار غریب خانم دلتاست که کلید را می‌اندازم و وارد خانه می‌شوم. پسرم دوان دوان به استقبال می‌آید:"مامان!...مامان!....دعوت شدیم عروسی" و کارت عروسی یاسی رنگ با گلهای سوسنی برجسته را به طرفم می‌گیرد. کارت به شکل قلبی‌است که تا شده و باید بازش کرد. کیفم را زمین می‌گذارم و کارت را می‌گیرم و زیر لب می‌گویم:" عروسی؟ عروسی کیه؟" پسرم با آواز کشدار و آهنگینی جواب می‌دهد: "پسرداییت اومده بود....با یه پسر کوچولوی ناز اومده بود.. آخ جون، دعوت شدیم عروسی!...آخ جون عروسی!"و لی‌لی کنان و آوازخوان دور می‌شود. دکمه طلایی‌رنگ کارت را می‌کشم و دل تا شده را باز می‌کنم و به خطهای بنفش و پررنگ کارت خیره می‌مانم: بالا طرف راست: پسردایی آلفا و پایین سمت چپ: خانم دلتا.
نقد این داستان از : الهام فلاح
دوست عزیز داستان جالبی بود، هرچند پایانش به راحتی قابل حدس زدن بود. کلیشه‌ها و رودست خوردن‌ها در این طور بازی‌ها همیشه یک‌جور هستند. نکته‌ای که بیشتر از هر چیز دوست دارم به آن بپردازم عدم عمق‌گیری شخصیت‌هاست. راوی و آقای بتا و خانم دلتا و آقای آلفا همه تیپ هستند. همان جور که نام مشخصی ندارند، هویت مشخصی هم ندارند. تنها یک نام رمزگونه هستند که هیچ چیز در داستان به چرایی رفتارها پاسخ نمی‌دهد. اینکه راوی چه دشمنی‌ای با خانم دلتا دارد و اصلاً چرا خودش را مجری اخلاق و درس دادن به زنی که به ظن خودش متاهل است می‌داند، معلوم نیست. ما باید حین خواندن داستان با شکل‌گیری عداوت همراه شویم. از سوی دیگر چطور عشقی آن طور پرشور با یک پرسش و نمایش باسمه‌ای فروکش کرده است؟ یا اینکه چطور وقتی حتی رییس اداره خود را با آن عشق یکطرفه هماهنگ کرده، کسی از خصوصیات و شرایط زندگی شخصی خانم دلتا خبردار نیست؟ و اما آقای بتا... آقای بتا مترسک است یا طفل صغیر ناقص‌العقلی که تنها منتظر است زنی خانواده‌دار برایش لقمه بپیچد و شکمش را پر کند؟ این دقیقاً همان نقطه تفاوت اساسی داستان کوتاه با خاطره است. متن شما در هیبت و شکل یک خاطره که باید قبض کافی داشته باشد و تنها اسامی باشند و چیزی به میان بیاید که حیرت برانگیزد، بسیار خوب و مناسب است اما داستان کوتاه باید عمقی داشته باشد که متن شما دچار آن نیست. همراهی خواننده و چرایی رفتار آدم‌ها را نمی‌شود درک کرد و با آن همراه شد. یعنی در سنخه فعلی داستان این اتفاق نمی‌افتد که البته یقین دارم این مشکل در بازنویسی مرتفع خواهد شد.

منتقد : الهام فلاح

متولد بهار ۶۲ در بوشهر. اصالتم گیلانی‌ست. در رشته مهندسی کامپیوتر تحصیل کرده‌ام. از کودکی نوشتن را با کیهان بچه‌ها تمرین کردم. اولین رمان را در بیست و هفت سالگی نوشتم. تا کنون شش کتاب در حوزه بزرگسال و دو کتاب رمان نوجوان منتشر کرده‌ام. با مطبوعاتی چون ایران، فرهیختگان، کرگدن، همشهری داستان،آرمان و ... به عنوان منتقد و داستان‌نویس همکاری می‌کنم.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.