کوچک، زیباست




عنوان داستان : قصه ی دل
نویسنده داستان : منا نبی زاده مقدم

به حلقه ای که در دستش بود وَر می رفت. یاد آن روزی افتاد که طه با عشق حلقه را در دستش کرد.
وای که چقدر بعد از گذشت این همه سال، هنوز هم آن روز برایش روزی به یاد ماندنی و فراموش نشدنی است.
افکارش بریده شد. راستی طه، یک خبر خوب؛ واسه ستاره خواستگار اومده، خیلی پاپیچ شدن، موندیم چی جوابشونو بدیم؟
طه سکوت کرده بود و چیزی نمی گفت.
هِی طه! با توام!؟ بالاخره تو پدرشی، یک چیزی بگو، یک نظری بده!
طه همچنان سکوت کرده بود.
والا از دست سپهرم دیگه عاصی شدم. فکر می کردم وقتی بزرگ بشه، میشه عصای دستم.
آهی کشید و گفت: چی فکر می کردیم، چی شد!
اطرافش را نگاه کرد، کسی نبود. از حق نگذریم بعضی اخلاقاش به خودت رفته. تازه، آقا تجدیدم آورده. بفرما! اینم از شازده پسرت که می گفتی درسخونه!
میگه: اگه مثل بچه های دیگه واسم معلم خصوصی می گرفتین اینطوری نمی شد.
من که دیگه واقعا موندم چی کار باید بکنم؟ آخه بی انصاف! تو نمیگی خرج خونه و این بچه ها رو کی باید بده؟! واقعا که! آخه آدمم اینقدر بی خیال؟!
دیگر تاب نیاورد. اشک از چشمانش جاری شد و همانند بارانی سنگ قبر طه را شست.
نقد این داستان از : احسان رضایی
نقل معروفی هست که شبی ارنست همینگوی و دوستانش که سرشان گرم شده بود، سر نوشتن یک داستان کامل با حداکثر ۶ کلمه شرط می‌بندند. همینگوی هم فی‌المجلس بر روی دستمال کاغذی این داستان را می‌نویسد و شرط را می‌برد:
“For Sale: Baby Shoes, Never Worn.”
«برای فروش: کفش‌های کودک، پوشیده نشده.» این ماجرا، البته سند محکمی ندارد و بعضی از محققان در نسبت دادن این متن به همینگوی شک دارند، اما چه این داستانک را ارنست همینگوی نوشته باشد و چه نه، باز هم برای درسی که ما می‌خواهیم از آن بگیریم تفاوتی ندارد. درس این داستانک، لزوم ایجاز و حذف کردن تا حد ممکن از داستان، بخصوص در داستان مینیمال است. داستان ارسالی شما هم مثل داستانک «کفش‌های بچه» با تکنیک ضربۀ انتهایی نوشته شده و این انتهای شوک‌آور هم مرگ یک شخصیت است. منتها اتفاقی که باعث تفاوت سطح این دو اثر شده، همان بحث ایجاز است. در متن شما، درگذشت پدر خانواده خیلی زودتر از پایان لو می‌رود. چون یک پدر قاعدتاً در جریان اتفاقاتی که درون خانواده می‌افتد هست و وقتی مادر می‌گوید خواستگارها پاپی شده‌اند یا از دست پسر عاصی شده، معلوم می‌شود یک مشکلی هست که پدر خانواده در جریان این اتفاقات نیست، آن هم وقایعی که هیچ کدام یک‌باره اتفاق نیفتاده و لابد قبلاً پسر کارهایی کرده که مادر از او ادل پر دارد یا خواستگارها چند بار پیغام و پسغام داده‌اند و حداقل تلفن زده‌اند که مادر می‌گوید پاپی شده‌اند. درحالی که اگر مادر به جای چند خط توضیح فقط می‌گفت «بالاخره جواب این خواستگار جدید را چی بدهیم؟» یا جمملاتی شبیه به این، دیگر پایان داستان این‌قدر زود لو نمی‌رفت. پس تا حد ممکن، متن را کوتاه کنید.
دیگر این‌که برای داستانتان اسم و عنوان بهتری انتخاب کنید. اسم داستان، اولین نقطۀ ارتباط خواننده با متن است و به همین دلیل، اهمیت ویژه‌ای دارد. هرچه عنوان داستان جذابتر باشد، ارتباط بهتر و بیشتری با مخاطبان برقرار می‌شود. بخصوص در داستان‌های مینمیال، از عنوان می‌شود به عنوان بخشی از داستان و برای درک بهتر داستان کمک گرفت. در حالی که عنوان فعلی (قصۀ دل) برای هر متن دیگری، اعم از استان و شعر و دلنوشته هم می‌تواند استفاده شود.

منتقد : احسان رضایی

متولد ۱۳۵۶ تهران، داستان‌نویس و منتقد ادبی. پزشکی خوانده است، ولی اغلب او را به مطالبش در هفته‌نامه «همشهری جوان» می‌شناسند. در نشریات دیگر مثل «همشهری داستان» یا «کرگدن» هم می‌نویسد. مجری-کارشناس برنامه‌های تلویزیونی و رادیویی مختلف دربارۀ کتاب (کتاب باز، کاغذ رنگی، الف، شهر قصه) بوده. تألیفاتش در زمینه تاریخ و ادبیات است. در حال حاضر، سردبیری پایگاهِ نقد داستان را به عهده دارد.



دیدگاه ها - ۱
منا نبی زاده مقدم » 10 روز پیش
با عرض سلام و ادای احترام به نکات قابل تاملی اشاره فرمودید جناب دکتر. بسی درس گرفتیم. ممنون از نقد و نظر و نگاه شما..

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.