ضرورت یک متن داستانی




عنوان داستان : چمدان بندگی
نویسنده داستان : محمود دزیانیان

دیشب داشتم خواب میدیدم.
در محضر بزرگان نشسته بودم.
انها صحبت میکردند.
من گوش نمی دادم.
چون هیچی نمی فهمیدم.
شیخشان میگفت:
...تا الله توسط شیوخ عرب و عابدان زرتشت بر نگارنده معرفی شد که مشق سلوک بر دایره انسانیت حکم الوهیت دارد تا تارک قدیسش بر دایره وحدانیت ازلیتی پدیدار گردد .به اندازه سلوک عابدان عارف تا علی حکم قطعی موبدان زرتشت را به مهر الله تایید نماید و ...
ادامه حرفشان را نشنیدم.
اصلا چه معنا دارد ادم توی این گونه مجالس برود.
من که سوادم کم است باید با هم سوادان خود بچرخم.
از خواب بیدار شدم.
یاد یکی از نمایشنامه های خودم افتادم.
با عنوان علی در دوزخ.
یک قسمتش را در ذهنم مرور میکنم:
دیشب در کنار سنگ دان جسم از تهی دستی به پوچی رسیدم.دیشب در کنار مزار روان به مرزهای هیچی رسیدم.دیشب هیچ و پوچ را با هم دوختم تا لباسی برازنده خودم بدوزم و القصه...
خلاصه قصه علی در دوزخ من حسابی سر و صدا درست کرد.
از خواب بیدار شدم.
میخواهم یک اعتراف کنم.
خودم هم نمیدانم در لایه چندم ابراگاهی ام قرار دارم.پشت سر هم بیدار میشوم .
صبح با ماهان بازی میکردم.
تا الان صد بار این صحنه را دیده ام.
باز به خوابی عمیق فرو می روم.
امید وارم اخرین بیداریم باشد.
در لایه های مختلف خوابم بیدار میشوم.
گویی در یک دنیای دیگر زندگی می کنم.
و الخ.
امشب را بر دامان علی گذراندم.
شب خوبی بود .
با هم به سراغ چاههای مدینه رفتیم تا از ته چاه صدای قطرات اب را بشنویم
یک نوع روزه خواری است وقتی روزه نشنیدن میگیری .البته من میدانم که بی نهایت مدل روزه گرفتن داریم مثل روزه سکوت یا روزه تاریکی و ..
منم یک بار تصمیم گرفتم روزه نشنیدن بگیرم.یعنی هیچ چیز را نشنوم. خدا هم نتیجه کارم را داد .به طور کلی کر شدم.
حتما باید از شیوخ عرب و موبدان زرتشت اجازه بگیری.
جمله فوق را خدا بمن گفت.
داشتم ته دلم به این موضوع فکر میکردم که تا امروز یکی بودند و حالا شدند دو تا.
بالاخره حتما در زمین یک حساب و کتاب هایی است که از انها بی خبرم.
من که علم غیب ندارم.
خدا خودش بمن گفت.
تا امروز با خدای خیالی خود چندین بار مذاکره کرده ام.ولی نتیجه ای نداده است.امید وارم در سالهای اینده به نتیجه مثبتی برسم.
ما دو تا فقط سر مسایل کوچکی با هم اختلاف داریم.یکیشان حضور ماهان در روی زمین است.
ماهان پسرم است.
من زمانی شیطان پرست بودم.
یک دوره هم به عبادت الله مشغول بودم.
یک روزگاری هم به عبادت حضرت روح اعظم گرفتار شدم.
اخرش هم سراغ حضرت خاک رفتم .
تا سیر عبادت اربابان کائنات #اربابان عناصر اربعه#
را تکمیل کنم.شاید رستگار شدم.
البته روزگار های تلخ و شیرین فراوانی داشتم.
تا امروز که از همه مرزهای ممکن و نا ممکن گذر کردم.
خیلی زحمت کشیدم.تا به اینجا برسم .تازه فهمیدم این چهل سال را کلا سر کار بودم.
خوب...
بگذریم...
بروم سراغ خواب دیگرم در بامداد اسمان اول.
من فکر میکنم که انسان تا چند هزار سال اینده بتواند براحتی بین دو اسمان اول یعنی طبقات یکم و دوم از اسمان اول تردد کند.حتما ان موقع ان انسانها فکر می کنند که انسانهای امروزه چقدر عقب مانده بوده اند که نمی توانستند بین طبقات مختلف خلقت تردد کنند.
نمی دانم .
شاید هم من و ماهان هم یک کمی در بازی و خوردن شام زیاده روی کردیم که این حرفهای نا مربوط را مینویسم.
بقول ماهان خدا داند و بس.
القصه.
حکایت انسان و دراویش اسمانی را در کتابهای غیبیه خوانده ام ولی نتیجه ای بمن نداد.
گفتمان پیچیده ای ندارند ولی فقط خودشان مفهوم حرفهایشان را می فهمند.
مانند جملات زیر.
یا علی یا علی مولا مدد.
البته بعلت کنجکاوی ذاتی خویشتن خویشم بصورت کاملا عمدی یکی از این جملات را در دایره ها و جداول ابجدی بردم واقعا نتیجه اش عجیب بود با دو تا از اشعار حافظ برابری میکرد.
دارم کم کم به بعضی از اسرار پنهان دیوان حافظ پی میبرم.یکیشان اهنگ اعراب گذاری انها است.بعدا بطور مفصل توضیح میدهم که چه رابطه ای بین نتهای موسیقی و اعراب گذاری کلمات و حروف وجود دارد مطمئن باشید که شوکه میشوید انهم به مدت چهل شبانه روز .
پایان خواب اولم را بخاطر دارم.
ماهان هم نمی خوابید.
با هم از تورات استخاره گرفتیم.
خوب امد.
بد هم امد.
اصلا من در بیداری به اینگونه مسائل هیچگونه اعتقادی ندارم و فقط در خواب از انها تبعیت میکنم.
اخر بعد از هفت هزار سال از حضور انسان در کره زمین چگونه هنوز به دنبال خدا می گردد.
پایان پرده اول از دومین قسمت شعر حافظ.
فکر کردید به این راحتی رموز دیوان لسان الغیب را برایتان فاش میسازم.
البته اعتراف نمیکنم که خودم هم نمی دانم.
ولی میتوانم بفهمم که نمی فهمم.
خدا نگهدار تا قیامت بعدی.
میگفتند که هندو ها به تناسخ اعتقاد دارند.
ولی مگر انها به دنبال کشف خویشتن نیستند.
ولی داستان هندو ها و خدایان روم باستان و خدای من و خدای شما همگی در یک شعر حافظ وجود دارد.
جنگ هفتاد و دو ملت .....
بگذریم.
بالاخره در دنیای فیزیکی زمین بیدارشدم.
زندگی جریان دارد مثل اب رود خانه های خروشان.
مثل نفس .
مثل هیاهوی گلهای وحشی .
یاد داستانی از خودم افتادم .با عنوان نفوذ
قسمتهایی از انرا مینویسم.
.....
با این وصف که تمام کاینات شاهد حضور اینجانب بوده و همه انفاس به زیارت الله *علی*مشغول گشته تا دوباره ذوالفقار ایین برادر کشی را به حقیقت ذات شمشیر تفسیر نماید.
با وجود اینجانب در نگاه پیر مردفرتوت توانستم بر نوعی دگر دیسی عیان بر موجودات ،فائق گشته و نماز طلوع ماه را بر صفحه افرینش قرائت نمایم.
در نماز طلوع خورشید توانستم،رخ ماه گونه افتاب در افتاب را مشاهده نمایم.....ادعای انسان بر نگاه شیطانی را به مثابه افرینش مجدد علی تفسیر گشته و ابی اسمانها به رنگ سرخ در اید.....
و الی اخر..
نقد این داستان از : محمدرضا شرفی خبوشان
داستان کوتاه همچون قالب‌های نوشتاری دیگر به خصوصیاتی که دارد شناخته می‌شود. خصوصیاتی چون داشتن شخصیت، داشتن ماجرا، داشتن حال و هوا و زمان و مکان و داشتن راوی و ...برخی نوشته‌ها هستند که از خصوصیات داستان کوتاه تنها برخی از آنها را دارند. همچون یکی از قالب‌های شعر. مثلاً غزلی را فرض کنید که همه چیز دارد الّا قافیه. در برخورد با چنین شعری گفته می‌شود که غزل شما قافیه ندارد یا قافیه در آن رعایت نشده. یا مثلاً وزن آن ایراد دارد. آیا می‌توانیم به چنین شعری به خاطر اینکه قافیه در آن وجود ندارد لفظ غزل را اطلاق نکنیم و بگوییم چیزی که شما سروده‌اید غزل نیست؟ اینکه شاعر اراده کرده است غزل بگوید آیا برای نامیدن اثر او کافی است؟
در داستان برخی خصوصیات هستند که ضروری داستانند و به داستان هویت می‌دهند و نبود آنها داستان بودن متن را زیر سؤال می‌برد. همچون غزل که خیال‌انگیزی و حداقل وجود مصرع‌ها و ابیات برای آن ضروری است. اگر غزلی خیال‌انگیز نباشد و به صورت ابیاتی نوشته نشده باشد، دیگر نمی‌توان به آن غزل گفت. در صورتی که حداقل‌های ضروری از خصوصیات غزل را داشته باشد می‌توان گفت غزلی است ناقص یا غزلی است فاقد خصوصیات کافی و درست. در مورد داستان کوتاه نیز انتظار می‌رود ضروریات داستان کوتاه را در نظر داشته باشیم. وجود شخصیت و ماجرا و راوی و مکان و زمان و انسجام عناصر از ضروریات داستان کوتاه است.
شخصیت و ماجرا در هم تنیده شده‌اند و نمی‌توان ماجرایی را بدون فاعل یا شخصیت یا عوامل رخداد تصوّر کرد. بنابراین ماجرا اعم از شخصیت است و بهتر است بگوییم ماجرا از ضروریات داستان کوتاه است. مکان رخداد و زمان رخداد نیز ضروری است چرا که می‌توان رخدادی را فرض کرد که در زمان و مکان مشخصی روی نداده باشد. برخی از گونه‌های روایتی هستند که در رخدادهای آنها زمان و مکان اهمیتی ندارد. امّا داستان کوتاه نوعی از روایت است که زمان و مکان محدود در آن جزو ضروریات است. راوی نیز در رخداد وجود دارد چون به هر حال آن هنگام که رخدادی طرح می‌شود طرح کننده‌ای وجود دارد که رخداد را عیان می‌کند. او می‌تواند از بیرون از رخداد آن را تعریف کند یا از درون رخداد و به عنوان جزئی از پیکره‌ی رخداد و در لباس شخصی از اشخاص داستان. حال و هوا یا فضای داستان نیز همان حس و حالت حاکم بر داستان است که جزئی از رخداد محسوب می‌شود و به واسطه‌ی عناصر داستانی در کلّ داستان تزریق می‌شود. پس بهتر است بگوییم ضرورت داستان بودن یک متن وجود رخداد است. امّا رخداد باید چگونه باشد؟ این سخن مکّرر و معروف را که ریشه در آثار و نظریه‌های فلاسفه‌ی یونان دارد شنیده‌ایم که رخداد باید آغاز و میانه و انجامی داشته باشد. معنی این سخن طرز بیان رخداد نیست بلکه اشاره به ماهیت رخداد است. آن چیزی آغاز و میانه و انجام دارد که نخست چیزی بوده است و آن گاه اراده به تغییر و دگرگونی کرده است و میل کرده است در مسیر تغییر. پس ضروری‌ترین خصوصیتی که یک متن باید داشته باشد تا بدان داستان اطلاق کنیم وجود رخداد است به معنی میل یک وضعیت پایدار به سمت تغییر.
در متن «چمدان بندگی» برخی خصوصیات داستان کوتاه وجود دارد، امّا ضروری‌ترین خصوصیت داستان در آن موجود نیست. نمی‌توان به سبب وجود برخی خصوصیات به متنی داستان کوتاه اطلاق کرد مگر اینکه در بین این خصوصیات آن، خصوصیت لازم وجود داشته باشد. مثل متنی که مثلاً فقط قافیه و ردیف داشته باشد ولی واجد باقیخصوصیات و صفات لازم برای یک شعر نیست.

منتقد : محمدرضا شرفی خبوشان

محمدرضاشرفی‌خبوشان نویسنده،شاعر و کارشناس ارشد و مدرس زبان و ادبیات فارسی و متولد بیستم مهر ۱۳۵۷ است.چندین مجموعه داستان، رمان و مجموعه‌شعر و زندگی‌نامه و پژوهش از او منتشر شده است. در کارگاه‌های آموزشی و کلاس‌های داستان نویسی متعدّدی درس گفته ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.