پاسخ به سوالهای داستان



عنوان داستان : کارخانه دار
کارخانه داری که کارخانه شکلات سازی داشت با کسادی بازار روبرو شده بود و تقاضای بازار برای شکلات های کارخانه اش به شدت کاهش یافته و در شرف ورشکستگی بود.به هر دری زده و به جاهای بسیاری سر کشیده بود ولی نتوانسته بود برای محصولاتش مشتری پیدا کند.شبانه روز فکر می کرد ولی نمی توانست راه و چاره ای بیابد.او دیگر به آخر راه رسیده بود و می دانست عملا ورشکست شده است.به این فکر افتاد که کارش را عوض کند.بر حسب اتفاق خبر یافت که در دور دست ها منطقه ای وجود دارد که مردمش شغلشان کشاورزی است.آنها هیچ ارتباطی با دنیای خارج و تمدن بشری ندارند.
آن منطقه مردم سخت کوشی داشت و تمام زندگیشان صرف کشاورزی می شد.منطقه ای خوش آب و هوا بود و خاک حاصلخیزی داشت.میزان برداشت محصولاتشان به مراتب بیشتر از مناطق دیگر بود.حاصل برداشت یک سالشان برای چند سال کفایت می کرد.مردم آن ناحیه هیچ ارتباطی با تمدن بشری نداشتند و هیچ محصول صنعتی وارد  محیط زندگیشان نشده بود.آنها خود کفا بوده و همه مایحتاج خود را خود تامین می کردند.کارخانه دار کنجکاوانه به همه شرائط و مسایل  آن منطقه آشنا شده و علم یافت. لذا تصمیم گرفت به آنجا مهاجرت کند و تجارت شکست خورده اش را آنجا احیا کند. به آنجا رفت و مقدار زیادی شکلات با خود برد.با همه صحبت کرده و به همه یک شکلات هدیه داد.وقتی آنها پرسیدند که این چیست گفت این حاصل یک عمر زحمات من است.من هم مثل شما کار کردم و حاصل زحماتم را با شکلات عوض کردم.هر کدام که شکلات را می خوردند طعم غیر طبیعی و رویایی آن, زبانشان را به ستایش می گشود و مشتاقانه از او راهنمایی می خواستند.کارخانه دار می گفت درمان همه دردهایتان منم.من می توانم محصولاتتان را با شکلات عوض کنم بشرطی که زحمت بیشتری بکشید.کارخانه دار حاصل کاشت یکسال هر کدام از اهالی را پس از باقی گذاشتن مقدار کمی از محصول برای گذراندن زندگی شان در طول سال، با دو شکلات عوض می کرد.اهالی از این معامله کاملا راضی بودند و کارخانه دار از شادی در پوست خود نمی گنجید.بعد از یک عمر کارخانه داری مفهوم تجارت درست را فهمیده بود.او پی برده بود سرمایه واقعی پول نیست بلکه استفاده از ناآگاهی دیگران است.چند سال گذشته بود و کارخانه دار ثروت زیادی اندوخته بود چرا که بهای تمام شده شکلات در مقابل محصولی که دریافت می کرد تقریبا صفر بود.کارخانه دار مقدار خیلی کمی از محصولاتشان  برای معیشت سالانه نزد آنها باقی می گذاشت.لذا محصول باقیمانده کفاف مایحتاج سالانه اهالی را نمی داد و همین موضوع تعدادی از آنها را به این فکر انداخته بود چطور می شود این همه محصول خوردنی را فقط با چند گرم خوردنی عوض کرد.هر که شک کرده بود و اعتراض می کرد کارخانه دار او را به اتاق خود برده و بیست عدد شکلات پیش چشمش می گذاشت و تشویق به خوردن می کرد.آنها پس از خوردن بیست شکلات حالت تهوع و استفراغ بهشان دست داده و مسموم می شدند.لذا از این طریق مجاب شده و پی می بردند که مقدار صحیح همان دو شکلات است.با همه این مسایل اهالی با علم و آگاهی خود و با راهنمایی ها و روشنگری های آقای کارخانه دار به این موضوع پی برده بودند که حقیقتا حاصل زحمات یکساله آنها قابل مقایسه با شکلات نیست و شکلات واقعا ارزشش را دارد.کارخانه دار یک عمر زحمت کشیده بود ولی آخر کار ورشکست شده بود اما حالا می توانست سالانه با دو کیلو شکلات دههابرابر درآمد سالهایی که کارخانه اش رونق داشت سود و منفعت بدست آورد.
نقد این داستان از : رامبد خانلری
دوست عزیزم سلام، داستان شما را خواندم. شما ذهن مفسری دارید که می‌تواند حرفش را به واسطه داستان به دیگران بگوید و این یکی از ویژگی‌های جذاب یک داستان‌نویس است، اما مساله اصلی این‌جاست که شما بیشتر مراقب حرفتان هستید تا داستان یعنی بیشتر حواستان را به این داده‌اید که بهانه این چند خط حرفتان را سالم و سلامت گفته باشید و سلامت داستان اهمیت زیادی برای شما ندارد. شما حالا یک طرح داستان دارید و نه یک داستان. کارخانه‌دار حالا جز طرح چیزی ندارد، شخصیت پردازی ندارد، زمان ندارد، مکان ندارد، درام ندارد شبیه به یک متل است. تمامش فرض است فرضی که هیچ اصراری بر باورپذیر شدنش نشده است، فرضی که باورپذیر نشده است. داستان در دنیایی شکل می‌گیرد که با دنیای ما فرق می‌کند اما ما چیزی در مورد آن نمی‌دانیم چون نویسنده چیزی از این دنیا را با ما در میان نمی‌گذارد. ما مجبور به قبول کردن ماجرا هستیم چون چاره‌ای جز این نداریم. سوالی که از شما می‌پرسم این است؛ چرا شکلات؟ چرا عسل نه؟ چرا ماست نه؟ چرا حلوا شکری نه؟ وقتی داستانی ادعای سمبلیک بودن دارد باید قبل از هرچیزی توانایی ساختن سمبل از موضوع مورد بحث را داشته باشد. ما در مورد کارخانه‌دار هیچ چیزی نمی‌دانیم. توصیه‌ام به شما این است که کتاب «چارلی و کارخانه شکلات‌سازی» را بخوانید. آن‌جا هم ما با یک داستان نمادین مواجه هستیم که شکلات در آن یک کالای حیاتی است و به بهانه آن ما با درونیات آدم‌ها و دغدغه‌های شخصی آن‌ها آشنا می‌شویم اما ببینید چقدر ماجرا دارد برای تعریف کردن. ببینید که ما چه‌قدر با شخصیت ویلی وونکا یا همان کارخانه‌دار آشنا می‌شویم. این داستان را بخوانید و برای یک نفر تعریف کنید بعد داستان خودتان را برای همان شخص تعریف کنید. ببینید چه‌قدر جای خالی در داستان شما که وجود دارد که در داستان «چارلی و کارخانه شکلات‌سازی» وجود ندارد. وقتی دنیایی هست که در آن شهری وجود دارد که ارتباطش با ببیرون از دنیا قطع است شهری که مردمش شکلات را نمی‌شناسند و یک نفر می‌تواند با دو بسته شکلات محصولات یک سال کشاورزیشان را بخرد یعنی این دنیا با دنیای ما فرق دارد. یعنی قرارداد داستان شما با مخاطب این است که دنیای خودت را فراموش کن چون من با تو از دنیای جدیدی حرف می‌زنم. پس باید این دنیای جدید را به او بشناسید. مخاطب باید همان‌قدری دنیای شما را بشناسد که دنیای خودش را می‌شناسد آن وقت است که می‌شود گفت داستان شما داستان بسیار موفقی بوده است.به نظرم کمی در مورد داستانتان بیشتر فکر کنید، کمی دنیای داستانتان را بشناسید و در آن زندگی کنید. با شخصیت کارخانه‌دار بیشتر معاشرت کنید و نه برای مخاطب که برای خودتان به این سوال‌ها پاسخ بدهید؛ چرا کارخانه‌دار در دنیای خودش ورشکست شده است؟ چگونه با دنیای جدید یعنی شهر مردمان ساده‌لوح آشنا می‌شود؟ چرا دیگران با این شهر آشنا نشده‌اند؟ هدف نهایی کارخانه‌دار از زندگی چیست، یعنی او در نهایت این کلاه‌برداری از زندگی چه می‌خواهد؟ آیا او یک اشتیاق پایان‌ناپذیر دارد؟... سوال‌های زیادی در داستانتان وجود که حداقل شما به عنوان نویسنده باید جواب آن‌ها را بدانید. کمی بیشتر برای نوشتن تلاش کنید من هم اگر ذهن داستان‌ساز شما را داشتم همین کار را می‌کردم.

منتقد : رامبد خانلری

در سال ٨٥ در رشته مهندسی شیمی صنايع پتروشیمی از دانشگاه آزاد اراک فارغ‌التحصيل شدم. از سال ٨٦ شروع به نوشتن داستان کردم. سال ٩١ اولین مجموعه داستانم را برای انتشار به ناشر سپردم و از همان سال شروع به نوشتن در روزنامه‌ها کردم. در حال حاضر دبیر داستان ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.