برای انتقال معنا باید ظرافت به خرج داد




عنوان داستان : فنجان های کوچک خوشبختی
نویسنده داستان : فائزه جعفری ورزنه

فنجان های کوچک خوشبختی

تازه به این محل امده اند. پیرمرد و پیرزن خانه روبه رویی را میگویم. امروز با تعدادی وسیله ساده و مختصر امدند. اپارتمان روبه رویی ساختمان نوسازی است. خانه های نقلی کوچک دارد با نمای سنگی سفید مثل نردبانی تا اسمان بالا رفته. تراس خانه شان روبه روی تراس خانه من است. از پنجره اشپزخانه رفت و امدشان را میبینم. عجیب ساکت هستند.

یکهفته اثاث کشی شان طول کشید. امروز پیرزن همراه سینی بزرگی که تویش سرویس چای خوری چینی گذاشته به تراس امد. سینی را روی میز گذاشت و با ظرافت خاصی فنجان های سفیذ لب طلایی را پر کرد. چند دقیقه ای بعد پیرمرد هم به او ملحق شد. نمیدانم برایش چای ریخت یا قهوه. از اینجا معلوم نمیشود. بروم دنبال درست کردن شام. امیر به زودی می اید.

ظرف های یک هفته مانده را هل میدهم توی ماشین ظرفشویی و درش را با سروصدا میبندم. رومیزی را دستمال میکشم. کابینت ها را یخچال را. انقدر محکم که مچ دستم درد گرفته. امیر ده روز است که نیامده. پیغام داد که نمی اید و منتظر روز دادگاه می ماند. صدای زنگ تلفن مثل مته ای مغزم را سوراخ می کند. از پنجره پیرزن برای پیرمرد قهوه میریزد. قوری اش شبیه خودش است. تپل با دستی که از کمر درد همیشه به پهلو گرفته و پیراهنی گلگلی. مرد کتابی روی پاهایش گذاشته و برای زن میخواند. انقدر ارام که انگار فقط لب میزند. نمیدانم بوی قهوه انها می اید یا من احساس میکنم. ارامششان عجیبتر از خودشان است. دستمال کثیف را پرت میکنم گوشه اشپزخانه و میروم تا برای خودم قهوه دم کنم.

عادت همیشگی ام شده. با فنجانی چای نشسته ام روبه روی پنجره منتظرشان. می ایند. با فنجان های کوچک لب طلایی. امروز گرامافون بزرگ و قدیمی ای همراهشان است. چای ریختند و در سکوت به یکدیگر خیره شده اند. انقدر تلفن را جواب نمیدهم که می رود روی پیغامگیر. مامان است و میگوید که فردا باید بروم و مهریه ام را بگذارم اجرا. پیرمرد چه با طمانینه فنجان را بالا میبرود و به لبهایش می چسباند. خوردن یک فنجان کوچک را یکساعت طول میدهند. صدای غمگین مادر که چیزی نمانده به گریه بیفتد قطع میشود. بلند میشون و استکان چای را توی سینک خالی میکنم.

گرامافون یک هفته است که به بالکن امده. همراه کتاب , فنجان های کوچم لب طلایی و پیرمرد و پیرزن دوستان خوبی هستند. همسایه کناری که ظرف نذری اش را تورد گفت همسایه ها میگویند انها ارمنی هستند و نمیداند برلیشان نذری ببرد یا نه. پیرمرد و پیرزن ارمنی هستند. این را از صلیب کشیدن های گاه و بیگاهش فهمیده ام. میگویم ارمنی هستند ولی تو حتما برایشان نذری ببر و تقریبا هلش میدهم بیرون. امروز ارام تر هستم. میروم تا به دوست برادرم که وکیل است تلفن بزنم.

هوا کمی سرد شده و پیرمرد و پیرزن ژاکت های ضخیمی پوشیده اند. هنوز هم نمیتوانم صدای گرامافون را بشنوم. به بهانه تمیزکردن پنجره نزدیک میشوم. پیرمرد انگار که خسته است. کتاب را میبندد و با سختی فنجان را به دهان میبرد. لحظه ای چشمان پیرزن به من می افتد. دو گوی درخشان نقره ای به من خیره شده اند. لبخندی میزند و به سمت پیرمرد برمیگردد. نمیدانم ترسیده ام یا خجالت زده که به دو از پشت پنجره عقب میروم. انگار پیرزن پیرمرد را از وجودم مطلع کرده. به سمت پنجره برگشته و مرا جستجو میکند. ناگهان به شدت به سرفه می افتد. پیرزن باند میشود و با زحمت او را به اتاق میبرد. فنجان کوچک روی میز افتاده و قهوه هایش بیرون ریخته.

تراس خانه روبه رویی یک هفته است که خالی است. فنجان های کوچک عمانطور خم روی میز افتاده. باد شدید کتاب را روی زمین انداخته. کلافه ام. نمیدانم به خاطر تلفن زدن امیر است یا نبودن همسایه روبه رویی. امیر تلفن زد و هرچه دلش خواست نثار من کرد. گفت امسان بی عاطفه ای هستم که نمی داند چطور توانسته پنج سال با من زندگی کند. میدانم از بابت مهریه عصبانی است. گذاشتم هرچه می خواهد بگوید و تلفن را قطع کردم. لک قهوه روی رومیزی سفید گلدوزی شده خشک خشک شده.

تازه از دادگاه برگشته ام. شال گردن را از دور گردنم باز میکنم و میروم تا برای خودم چای بریزم. پیرزن برگشته. بدو میروم پشت پنجره. سرتاپا سیاه ارام روی صندلی نشسته. در دستانش کتاب کوچکی لست که زیرلب میخواند. به گمانم کتاب دعا باید باشد. انگار که سنگینی نگاهم را حس کرده باشد سربلند میکند و با اندوهی شدید لبخند کمرنگی میزند. دوگوی خاموش و ساکت چند دقیقه ای نگاهم میکند. احساس میکنم چیزی توی دلم فرو میریزد.

پیرزن بالکن را تغییر نداده. نمیدانم توانش را ندارد یا نمیخواهد. چقدر دوست داشتم بروم و در اغوشش بگیرم و گریه کنیم. من برای خودم و او برای همسرش. امروز همه چیز بین ما تمام شد. لحظه اخر حلقه ام را توی دستانش گذاشتم و امدم. کاش سرش داد میردم , نفرینش میکردم و انتقام پنج سال اذیت شدنم را ازش میگرفتم. به گمانم اون هم همین رو میخواست. چون با تعجب نگاهم کرد و فقط یکبار باصدای ارام صدایم کرد. خسته سرم را روی میز میگذارم و خوابم میبرد. خواب میبینم نشسته ام توی اشپزخانه و چای میخورم. پیرزن روبه رویی روی تراس است. میخندد و چای میریزد. صدای موسیقی می اید. ناگهان ارام ارام تبدیل به کبپتری سفید میشود و پرواز میکند. دو گوی درخشان از اسمان به من خیره شده است. با صدای اژیر وحشتناکی از خواب میپرم. توی کوچه هیاهوی زیادی شده. به تراس میروم. نور قرمز و تند امبولانس به درودیوار افتاده و مثل چرخ و فلک مدام میچرخد. مردم جمع شده اند. جسد بی جان زنی سیاهپوش را بلند کرده و به ارامی توی امبولانس میگذارند. سربلند میکنم. تراس با فنجان هایش , کتاب اش و گرامافون اش برای همیشه تنها مانده .
نقد این داستان از : الهام فلاح
دوست عزیز، داستان شما به نوعی نمادین به مقایسه رابطه زناشویی و زندگی مشترک در دو نسل پیش با نسل کنونی می‌پردازد. اما این نحوه زیر نظر گرفتن و تماشای پیرزن و پیرمرد عاشق و معشوقی که شبیه روزهای ماه عسل زندگی می‌کنند از هر نوع ظرافتی برای انتقال معنا تهی است. نه پیرزن و پیرمرد و نه زن راوی داستان و نه همسرش آدم‌های عمیقی نیستند و بیشتر از اینکه کاراکتر باشند، تیپ هستند. تیپ یعنی شکل کلیشه‌ای برخی افراد و آدم‌ها در داستان که به محض اشاره به آنها مخاطب می‌داند باید منتظر چه‌جور کنش و واکنش‌هایی از سوی آنها در داستان باشد. و این هیچ خوب نیست. شما موظف به ساخت شخصیت منحصر به فردی هستید که خواننده را غافلگیر کند و با رفتارهای غیر قابل پیش‌بینی تلنگری برای فکر و اندیشه به خواننده بزند. نکته دیگر مسأله منطق داستانی‌ است. تا جایی که معماری و اصول خانه‌سازی را به عین دیده‌ام و کمی می‌دانم فاصله، دو بالکن از دو آپارتمان مقابل هم آن قدری نیست که بتوان با این جزئیات (لب طلایی بودن فنجان‌ها یا دیدن لبخند آمیخته با اندوه عمیق یا خشک شدن لکه رومیزی) آنها را زیر نظر گرفت. بگذریم از اینکه این تصویر آرمانی از پیرزن و پیرمرد عاشقی که تا دم آخر چای می‌نوشند و گرامافون گوش می‌کنند با واقعیت هیچ هم‌سنخی ندارد. باید تلاش کنید برای انتقال مضمون‌ها تا حد ممکن از بازنویسی کلیشه‌ها پرهیز کنید. باید تصاویر بدیعی از ذهن خلاق خود بیرون بکشید و باور کنید نتیجه تصاویر بدیع، بیشتر از هر کلیشه‌ای در ذهن باقی می‌ماند.

منتقد : الهام فلاح

متولد بهار ۶۲ در بوشهر. اصالتم گیلانی‌ست. در رشته مهندسی کامپیوتر تحصیل کرده‌ام. از کودکی نوشتن را با کیهان بچه‌ها تمرین کردم. اولین رمان را در بیست و هفت سالگی نوشتم. تا کنون شش کتاب در حوزه بزرگسال و دو کتاب رمان نوجوان منتشر کرده‌ام. با مطبوعاتی چون ایران، فرهیختگان، کرگدن، همشهری داستان،آرمان و ... به عنوان منتقد و داستان‌نویس همکاری می‌کنم.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.