پیرنگ ضعیف داستان را از نفس می‌اندازد




عنوان داستان : تاکسی
نویسنده داستان : قدسیه خان بابایی

گرما بیداد می کرد. داشتم از حال می رفتم. جلوی بازار که همیشه ی خدا سر مسافر دعوا بود حالا پرنده پر نمی زد.
تا می ایستی توی ایستگاه، بلافاصله یکی از راننده های خطی می آید سراغت« یه نفر حرکت ..» بعد به ماشین خودش یا یک ماشین زرد دیگر که مسیر را درشت و خوانا رویش نوشته اند ؛ اشاره می کند .شش دانگ حواسشان جمع است که تاکسی های گردشی سوارت نکنند. ولی از ظهر به بعد که بازار کم کم تعطیل می شود، ورق برمی گردد. خطی ها می روند ناهار و گردشی ها فقط دربست می روند.
با خودم افتاده بودم سرلج. میخواستم تلافی خرید بی برنامه را سر خودم دربیاورم وگرنه به اندازه ی دربست گرفتن پول ته کیفم پیدا میشد .
داشتم حساب می کردم چی خریدم که آخرین باری که فروشنده کارت کشید گفت « شرمنده ..موجودی کافی نیست » خوب شد آن چند تا اسکناسِ روز مبادا توی کیفم بود وگرنه از خجالت می مردم .
وقتی تاکسی ایستاد چشم هایم دیگر درست نمی دید . آفتاب منگم کرده بود . فقط مسافر صندلی جلو را دیدم . آن هم به خاطر پلنگ بودنش . شیرجه زده بود توی جعبه ی لوازم آرایشش؛ آن هم توی این گرما که بخار از مغزت بلند میشد.
راننده گفت« خانم تا میدون بیشتر نمیرما..» خواستم بگویم این نوشته ی پت و پهن پشت ماشینت چیز دیگری می گوید ولی حوصله نداشتم. گفتم« همونجا پیاده میشم »
کیسه های خرید را توی دستم جابه جا کردم و درعقب ماشین را باز کردم . . تازه آن موقع مسافرها را دیدم . پیرمردی کناردر نشسته بود و پسر جوانی هم کنارش . یک سامسونت روی پایش بود؛ بوی خوبی می داد . به سختی سوار شدم . مثل چی پشیمان شده بودم . جوانک خودش را جمع کرد . خواست یک پایش را بگذارد کنار پای پیرمرد ولی پیرمرد اصلا تکان نخورد.از گوشه ی چشم دیدم که پای جوان ماند روی برآمدگی وسط ماشین. پیرمرد فقط شیشه را پایین کشید . شاید به بوی ادکلن اصل عادت نداشت . هنوز درست جابه جا نشده بودم که ماشین راه افتاد. دسته ی شیشه بالابر پراید توی پهلویم فرو می رفت. یک لحظه به سرم زد پیاده شوم . درجا یاد گرما افتادم و منصرف شدم .
راننده پایش را گذاشته بود روی گاز و می رفت . یک پیکان داشت از توی فرعی می آمد توی خیابان . راننده دستش را گذاشت روی بوق واز کنارش ویراژ داد« بکش کنار اون لگن رو ..» یَله شدم به طرف جوان . دستم را گرفتم به دستگیره کنار در. جوان خودش را جمع کرد. راننده ی پیکان دستش را از ماشین بیرون آورد و چیزی گفت . نشنیدم . خیلی ازش دور شده بودیم . راننده داد زد « مرتیکه اوشگول » پیرمرد تسبیحش را توی دستش جابه جا کرد « صلوات بفرست . عیب نداره » راننده دنده عوض کرد« حاجی هیچی مون رو حساب کتاب نیس به قرآن. این از وضع مون ..این از رانندگی مون . همینجوری سر خرو کج کرده میاد تو خیابون. نه راهنمایی ..نه توقفی ..هیچی ..هیچی »
پیرمرد جابه جا شد « اوقات خودتو تلخ نکن » راننده رسما داشت فریاد می زد « حاجی فقط ادعای مسلمونی می کنیم . رفتم پیش میکانیکه میگم این بی صاحاب ریپ می زنه . گفته با چل – پنجا تومن درست میشه . گفتیم باشه .دو روزم ماشین نداشتیم . خدا به سر شاهده همین نیم ساعت پیش تا دویست تومن نگرفت ، ماشینو تحویل نداد ». پیرمرد نچ نچ کرد « عجب » راننده ادامه داد « اون وقت همین آقا سر اذان کارو ول میکنه وامیسته نماز . اون نمازت بخوره تو کمر من » پیرمرد هنوز داشت با نچ نچ باهاش همدردی می کرد. راننده قیقاژ می رفت . پلنگ لبخند می زد . از توی آیینه ی بغل ماشین می دیدمش .خوشش آمده بود از رانندگی شوماخِر. راننده گفت « چقدرم که خیابون شلوغه ساعت دوی بعد از ظهر » پیرمرد گفت « همه دارن میرن ..خوش به سعادتشون » پهلویم بی حس شده بود . نمی توانستم هم کیسه ها را روی پایم نگه دارم هم دستگیره را بگیرم . راننده با همان سرعت پیچید توی خیابان بعدی . دوباره کج شدم، جوان دستپاچه شد . کیف سامسونت را گذاشت بین من و خودش . صاف نشستم . کمرم را به صندلی فشار دادم .
پیرمرد انگار چیزی یادش آمد« آقا همین چند وقت پیش ، یکی از رفقای قدیم ..خدا قسمت همه بکنه ان شالله ..از مکه اومده . میگه آقا اون جا سی چهل سال پیش نوشابه یه ریال بوده، حالا هم همون قیمت. اون وقت ما چی ؟» پسر جوان دستبند نقره ای را دور مچش چرخاند و لبخند زد. راننده گفت« آقا چی مون سر جاشه که قیمت نوشابه مون باشه !»
ماشین از کنار یک جوان گذشت. داشت با موبایل حرف می زد و بلند بلند می خندید. اصلا حواسش به اطرافش نبود. پیرمرد سر تکان داد « آقا ..خدا بیامرزه مرحوم ابَوی می گفت مرد اونه دست بزنی پشتش خاک بلند بشه. حالا این روزگارمونه..نه کارو کاسبی ای ..نه چیزی .. »
مسافر جوان به زحمت جابه جا شد « بله ..کار نیس واسه جوونا » . راننده از توی آینه نگاهش کرد . پیرمردتغییر موضع داده بود « الانم جوهر و غیرت باشه کار پیدا میشه » جوان گفت «نه حاج آقا . اینجا کار زیاد نیس . من خودم ..یکی از دوستام سال گذشته رفت عِراق . چند روز پیش تماس گرفت خدا رو شکر اوضاش خیلی خوب شده .ظاهرا نصب دور بین مدار بسته و اینارو برای هتل ها انجام میدن» راننده دنده عوض کرد . جوان گفت « جالبش اینه می گفت حقوقشون با دلار محاسبه میشه » پیرمرد گفت « آقا ..هتل ها هم مال ایرانیاس » جوان خواست چیزی بگوید ، پیرمرد نگذاشت . خطاب به راننده ی توی آینه گفت « می بینی آقا؟خدا قسمت همه بکنه ان شالله . چند سال پیش ما با حاج خانم مُشرّف شده بودیم . ..آقا نه آبی ..نه بهداشتی ..هیچی ..حالا به کارگراشون دلار میدن» راننده سرتکان داد. جوان گفت « حاج آقا این دوستم کارگر نیستا ..دانشگاه خودمون مهندسی الکترونیک خونده بود » پیرمرد بی حوصله گفت « می دونم ..مقصدم چیز دیگه است » ماشینی از سمت راستمان سبقت گرفت . راننده دستش را گذاشت روی بوق. سرش را از ماشین بیرون برد « توراننده ای ؟» پیرمرد دلداری اش داد « عیب نداره آقاجون . مسافر داشت. ببین پای اتوبوس ها وایساد» راننده گفت « استغفرالله .چی بگه آدم ؟»
پیرمرد گفت « خوش به سعادتشون. الان حرکت کنن ، فردا همین موقع مهران و پس فردا صبح هم ان شالله کربلا .اگه لب مرز معطل نشن » راننده گفت « صد در صد معطلی دارن حاجی . نزدیک اربعین خیلی شلوغه . همه میرن » پیرمرد تسبیح چرخاند « خدا بیامرزه مرحوم ابوی می گفت امام حسین به یه لحظه است . یه وقت یه سلام میدی از راه دور . با نیت خالص . آقا همونو قبول میکنه » ازجلوی مسجد جامع که رد شدیم بوی اسفند پیچید توی ماشین . صدای صلوات می آمد . همه ، اتوبوس ها را با نگاه دنبال کردیم . پیرمرد گفت « ماشالله چند تا اتوبوس ..» راننده گفت « اتوبوس ها خیلی بهتر شدن نسبت به چند سال پیش»
جوان برگشته بود طرف اتوبوس ها. دست راستش روی سینه اش بود. شنیدم آهسته گفت « السلام علیک یا ابا عبدالله »
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
خانم قدسیه خان بابایی سلام

خوشحالم داستان دیگری از شما می‌خوانم. تلاش و پیگیری تان قابل تحسین است و از اعتمادتان به پایگاه نقد داستان سپاسگزارم. «تاکسی» نثر روان و جزییات داستانی قابل توجهی دارد. همین دو ویژگی برجسته، اثر را خواندنی کرده‌اند اما مشکل اینجاست که پیرنگ نبض ضعیفی دارد و ضعف پیرنگ بالاخره یک جایی داستان را از نفس می‌اندازد. خانمی در گرمای تابستان سوار تاکسی می‌شود، در راننده و مسافران دقیق می‌شود، بخشی از دغدغه‌های یکی دو نفر از آن آدم‌ها را به نمایش می‌گذارد،... اما بعدش چه؟ مجموع آنچه می‌شنود و به نمایش می‌گذارد به اتفاق داستانی نمی‌رسند. درست است که مجموعۀ گفت و گویی که میان راننده، پیرمرد و جوان شکل می‌گیرد بخشی از شخصیت این سه تن را برای ما به نمایش می‌گذارد اما در انتهای همۀ این بگو مگوها نقطۀ داستانی متمرکزی وجود ندارد. وقتی جوان در پایان‌بندی دستش را روی سینه می‌گذارد و به اباعبدالله سلام می‌فرستد می‌توانیم میزان اخلاص و اشتیاق او را درک کنیم اما این پایان‌بندی کافی نیست. تمامی جزییات خوب درآمده اند‌اما هیچ نخی از میان آن‌ها نگذشته است. مثل این است که چند تکه پازل پراکنده داشته باشیم بی آنکه بتوانیم آن‌ها را کنار هم بچینیم و یا وقتی کنار هم می‌چینیم به تصویری که انتظار داریم، نرسیم. حالا فرض را بر این بگذارید که جوان و پیرمرد دعوایشان می‌شد و یا خانمی که صندلی جلو نشسته بود وارد ماجرا می‌شد و مسیر داستان را عوض می‌کرد و یا راوی از لابه لای گفت و گوهایی که می‌شنید، به کشف و شهودی در زندگی خودش می‌رسید و یا هر اتفاق دیگری که در خط صاف داستان نوسان ایجاد می‌کرد؛ آن وقت به کشش و تعلیق می‌انجامید و نتیجه، داستانی می‌شد با فراز و فرودهایی نفس‌گیر و مغناطیسی که می‌توانست مخاطب را بیش از این گرفتار کند. روی پیرنگ، طراحی و پرداخت کار کنید و از تلاش برای ایجاد تعلیق بیشتر و اثرگذاری غافل نباشید. منتظر آثار فراوان و قابل بحث شما هستیم. برایتان آرزوی موفقیت می‌کنم.

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت