با کنترل ضرباهنگ، تپش قلب خواننده تنظیم می‌شود




عنوان داستان : خلوت روشن
نویسنده داستان : سعید حسین پور

دارم مورچه ای را نگاه می کنم که سعی می کند از دیوار بالا بکشد ولی به نیمه ی راه نرسیده می افتد. نزدیک سی بار است که تا نیمه می رود و شکست می خورد. حتی یکی دو بار چیزی نمانده بود تا از قسمت سنگی دیوار به قسمت گچی برسد ولی باز هم افتاد. ولی باز هم بعد از اینکه خودش را صاف کرد و شاخک هایش را کمی تکان داد، از قسمت سنگی دیوار بالا کشید.
الکساندر دوباره می زند زیر آواز. صدایش هیچ خوب نیست. وقتی آواز می خواند گوشم درد می گیرد. همیشه درد نمی گیرد، گاهی اوقات هم زنگ می زند. آن وقت علی را می فرستم که برود در را باز کند.
پشت در آیدا است. پلاستیکی پر از میوه در یک دست و دو تا نان سنگک در دست دیگرش، وارد خانه می شود. کفش هایش را در می آورد. آیدا از این زن ها نیست که اهل چیزی باشد. همیشه کفش که می خرد یا لباس، برایش اول مهم است که ساده باشد و راحت باشد، نه اینکه سلیقه اش بد باشد یا قشنگی برایش مهم نباشد، فقط محض این که راحت باشد. هیچ وقت کفش های پاشنه دار نمی پوشد. حتی توی عروسی هم که همه ی زن ها کفش پاشنه دار می پوشند، او نمی پوشد. خوشش نمی آید.
الکساندر، دست بردار نیست. صدایش هی بلند تر می شود. داد می کشم. آن قدر داد می کشم که صدای الکساندر توی صدایم گم شود و همه بریزند توی اتاقمان و آن زن که مچ های باریکی دارد ، شلوارم را بکشد پایین و سوزن را فرو کند توی ما تحتم.
مچ های آیدا گوشتی اند. خودش لاغر است ولی مچ های گوشتی دارد. سفید. دست هایش هم گوشتی است. انگشت هایش هم گوشتی است. زنی که مچ های لاغری دارد، پنبه را روی ماتحتم تکان می دهد و سوزن را می کشد بیرون. خوشم می آید. آیدا پلاستیک میوه را می دهد دست علی و نان را می گذارد توی آشپزخانه. صدای الکساندر دیگر نمی آید. آواز نمی خواند. ملافه را چنگ می زنم. همه جا سفید است. همه جا سیاه است. باد سردی می وزد. صدای کلاغ هایی می آید که قار قار نمی کنند.

زنی که کمی از من پیر تر است دستم را می گیرد و از روی تخت بلند می شوم. الکساندر خواب است. بیشتر روز را می خوابد. اگر فقط یک دقیقه بیدار باشد آواز می خواند. پدر سگ اگر فقط یک دقیقه بیدار باشد آواز می خواند. دمپایی ها را پا می کنم. روی دیوار دنبال مورچه می گردم که نمی بینمش.
قدم بر می دارم.
کمرم تیر می کشد. هر وقت کمرم تیر می کشد، آیدا باید بیاید پماد بمالد. باید دمر بخوابم تا چند دقیقه. وقتی آیدا پماد را روی کمرم می مالد، درد می رود.
قدم بر می دارم.
سنگ فرش یکی در میان است. یکی تیره است. یکی روشن است. دوباره آن طرفی اش تیره است. این طرفی اش تیره است. دوباره روشن است.
قدم بر می دارم.
روشن یکی. دو تا تیره. روشن. تیره یکی. دو تا روشن. باز...
وقتی به صف بشوی می گویند که اینجا خانه ی خاله نیست که هر وقت بخواهی، هر غلطی بکنی. دست خودت است مگر؟ همه چیز قانون دارد. خواب قانون دارد. کار قانون دارد. خدا قانون دارد. غذا قانون دارد. حمام قانون دارد. پدرسگ حمام هم قانون دارد. "اینجا خانه ی خاله نیست"، کنایه است از عدم راحتی و آسایش و آرامش. با خط کش محکم می کوبم روی میز.
به در اتاقی می رسیم که سه نفر داخلش هستند که با من و زنی که از من کمی پیرتر است و کسی که نمی بینمش می شویم شش نفر. یکی کفش پاشنه دار دارد. از همان کفش ها که آیدا هیچ وقت نمی پوشد. جوراب ندارد. سفید دو تا. یکی سیاه. یکی کفش کتانی سفید دارد که خیلی خاکی و گلی است و بند یک گره اش باز است و یکی کفش سیاه براق واکس خورده ایست که جوراب سیاه دارد.
-: اینم از فیلمشه. سرشو انداخته پایین که چشش به چش ما نیفته عوضی.
آن که کفش پاشنه دار بدون جوراب دارد هی پایش را بلند می کند و به زمین می زند. می گوید تق. دوباره کمی بعد می گوید تق. بعد تر، تق. ضربانش تند می شود. تق. تق تق. تق...
-: درست حرف بزنید آقای محترم.
-: اگه جای منم بودید همینو می گفتین؟ این کثافت بی همه چیز به خاک سیاه نشونده ما رو.
تق. تق تق. تق...
-: آروم باشین. اگه نتونین خودتونو کنترل کنین می گم با لگد بندازنتون بیرون.
تق. تق...
-: با لگد؟ ها؟!
-: آره. با لگد.
-: این عوضی باید تقاص پس بده، به خاک سیاه نشوندمون. این که لالمونی گرفته از فیلمشه پدر سوخته.
تق. تق. تق تق...
ناخن های پایش خیلی بلند است. زیرش هم سیاه است. ناخن های دست علی هم این طوری است. می گوید این یکی برای ساز است. انگشت اشاره اش را می گوید. می گوید برای ساز است. می گویم آن یکی برای ساز است، بقیشان چه پدرسگ؟
تق. تق...
-: به هر حال همینه که می بینین. من می گم باید همین جا بمونه تا خوب شه. حتی نمی تونه حرف بزنه.
-: این عوضی نمی تونه حرف بزنه. این سگ آشغال نمی تونه حرف بزنه. این عوضی یه زبون داره سه متر که به اندازه ی یه سالم که حرف بزنه، گوش بقیه درد می گیره، فک خودش، نه. از فیلمشه پدر سوخته.
وقتی الکساندر آواز می خواند، گوشم درد می گیرد.
تق. تق...
داد می کشم. داد می کشم. داد می کشم. زنی که کمی از من پیر تر است، آستینم را می کشد بالا و سوزن را فرو می کند توی دستم. چشم هایم تار می شود. کفش ها زیاد ترمی شوند.
-: چش شد یه دفه؟ این عوضی جنی هم شده تو این خراب شده.
زنی که مچ های لاغری دارد، یک طرف و زنی که کمی از من پیرتر است، طرف دیگرم را می گیرد و روی زمین می کشانندم. صدای کشیده شدن چیزی بر سطح زمین می آید. گوشم درد می گیرد. زنگ می زند. جیغ می کشد. جیغ نمی کشد. تق تق دیگر نمی آید. الکساندر هنوز خواب است. آواز نمی خواند. همه جا سفید است. سیاه است. رنگی است. رنگی نیست. داد می زنم ولی صدایم در نمی آید.

چشم هایم را باز می کنم. چشمم می افتد به سقف گچی خانه که خیلی ساده است و هیچ گچ بری ندارد. یک بار به سرم زده بود که یک گچ بر بیاورم، یک طرحی رویش در بیاورد ولی خیلی گران می گفت. پول خونش را می خواست بگیرد. پدرسگ پول خونش را می خواست بگیرد.
آیدا و علی هنوز خوابند. باید بروم نان بگیرم. نانوایی خیلی شلوغ است. انگار همه ی آدم های شهر آمده اند از این نانوایی نان بگیرند. هفت زن و هفت مرد جلو تر از من هستند. شاطر هی می گوید نان نداریم، بی خود نایستید، گوش نمی دهند. هیچ کس گوش نمی دهد. من هم گوش نمی دهم. نان تمام می شود و همه پراکنده می شوند. باید یک نانوایی دیگر توی این شهر پدرسگ پیدا کنم. این طوری نمی شود. آن قدر می گردم تا یکی پیدا کنم: یکی از همان مورچه های سیاه که از دیوار سنگی بالا می کشند تا به دیوار گچی برسند ولی نمی توانند. چه مورچه های بی دست و پایی اند. مورچه سراغ دارم که تا آدم به مادرش فحش ندهد - خود آدم به مادر خودش- رهایش نمی کنند. مثلا بگوید چه از جان من مادر قحبه می خواهی؟ باید این را بگویی تا رهایت کنند. تازه ، بعضی ها این طوری هم دست بردار نیستند . انگار مورچه های اینجا هم حتی، یک چیزشان هست.
دست از پا دراز تر بر می گردم خانه و می بینم آیدا همه ی کارها را انجام داده است. حتی نان هم خریده است. خیلی دلم می خواهد ولی نمی پرسم که نان را از کدام جهنم دره ای خریده است. علی مثل بلدوزر غذا می خورد. شرط می بندم پدرسگ، هیچ ، غذای توی دهنش را نمی جود. درسته می بلعد. مثل سوسمار است. یک بار هم ندیده ام دندان هایش را روی هم فشار بدهد مرتب، که مثلا دارم چیزی می جوم. هر چه هم که به او می گویم، گوش نمی دهد. پدر سگ می گوید تو فقط بلدی به هر چیزی که دستت برسد گیر بدهی. خاک بر سرت. به من می گوید خاک بر سرت. هیچ وقت به آیدا نمی گوید ولی به من می گوید. هر وقت هم می خواهم دو تا بزنم بیخ گوشش آیدا نمی گذارد. آیدا می گوید نزن. نمی زنم. آیدا هر چه بگوید گوش می دهم. بگوید بمیر، می میرم. ولی هیچ وقت نمی گوید بمیر. مثلا آخرین بار گفته بود برایش یک کفش پاشنه دار بخرم. نمی دانم چرا این را گفت ولی من برایش یک کفش پاشنه دار خریدم که پاشنه اش خیلی بلند بود. آیدا هیچ وقت نپوشیده اش. فقط گفت برایش یک کفش پاشنه دار بخرم. همین. آیدا هر چه بگوید گوش می دهم. الکساندر هنوز خواب است.
زنی که مچ های لاغری دارد با زنی که کمی از من پیر تر است یک پارچه ی سفید را می اندازند روی الکساندر. یکی پرده ی پنجره را کنار می زند. نور می زند به چشم هایم. چشم هایم می خواهند کور شوند. نور، شدید و شدید تر می شود. می خواهم داد بزنم . داد می زنم. داد می زنم. هیچ کس به سراغم نمی آید. تخت الکساندر را هل می دهند بیرون. هل می دهند داخل. به علی و آیدا می گویم که اگر کمی دیگر هلش بدهند، می افتد توی سرازیری، روشن می شود. علی و آیدا سخت هل می دهند. می افتد توی سرازیری. روشن می شود. سوار می شوند. علی می نشیند جلو. پدر سگ علی می نشیند جلو. می گویم برود گورش را گم کند روی صندلی عقب تا آیدا بیاید کنارم بنشیند. گریه می کند. نمی گذراد آیدا جلو بنشیند. هیچ وقت نمی گذارد. دوست دارم آیدا را از نیمرخ ببینم. همیشه از آینه می بینمش ولی دوست دارم کنارم بنشیند تا از نیمرخ هم ببینمش که علی نمی گذارد. آیدا می گوید علی جلو باشد. می گویم باشد. می گوید خفه شو. خفه می شوم.
نه تخت الکساندر هست، نه خودش هست. نه آواز و صدای پدر سگش هست. هیچ کدامشان نیستند. نور هم نمی زند توی چشمم، پس خفه می شوم. علی هم خفه می شود. شیشه را می کشد پایین. پدرسگ، همیشه شیشه را می کشد پایین. می گویم شیشه را بکش بالا عوضی. نمی کشد. خونم جوش می زند. اگر شیشه پایین باشد، باد می زند، روسری آیدا را می برد، آخر این تو چادر سرش نمی کند. روسری اش را که باد ببرد، موهایش پیدا می شوند. دلم نمی خواهد علی ببیند. شیشه را نمی کشد بالا. آیدا می گوید که شیشه را بکشد بالا. شیشه را می کشد بالا. اصلا حرف من را گوش نمی دهد. گوشم درد می گیرد از صدای نکره ی الکساندر.
چند نفر می آیند توی اتاق. بعضی کفش ها آشنا هستند. آن کتانی های سفید گلی هستند، کفش های سیاه براق واکس زده هستند، کفش های تق تقی ولی نیستند. بهتر است که آن کفش های تق تقی نیستند. خیلی بهتر است که آن کفش های تق تقی نیستند. یک جفت دمپایی آبی هم هست.
"چیزی را به دوش کشیدن" کنایه است از باری را بردن، کاری را انجام دادن. یکی می گوید مثل خر. می خندند همه. نمی خندم. اخم می کنم. خط کش را محکم می کوبم به میز. ساکت، بی شعور ها. کودن ها. پدر سگ ها. به آقای مدیر می گویم که هیچ درس نمی خوانید. چه مرگتان است که درس نمی خوانید؟ این نمره های مزخرف که می گیرید به درد عمه تان می خورد. "به درد عمه تان می خورد" کنایه است از کاری که فردی انجام دهد و بی حاصل باشد. مزخرف باشد.
حسنک گفت که مجالی اندک دهید مرا تا وداعی کنم با خویشان و خانواده ام. اسبابم را جمع کنم که اگر این نیز انجام دهم، دیگر فعلی نیست و به خدا که از هر احدی مشتاق ترم برای دیدار پروردگارم. نمی شود. وقتش که برسد مجال و فرصت کشک است. باید فعل آخر را به انجام برسانی که دست خودت هم نیست و ناگزیری. خودت با زبان خوش نیایی به زور ،جان می ستانیمت. سلطان مسعود که سایه شان بر سرغلامان بیچاره و بدبخت و خار و ذلیلی مثل ما کم مباد، اجازه دادند. دار را آویزان کردند، میدان شهر. کلی آدم آن زیر. همه گریه می کردند. هیچ کس نمی خواست حسنک را نجات دهد ، تنها همه زار زار اشک می ریختند و در دل فحش نثار مادر خراب و پدر دیوث سلطان پدر سگ ما که خدا به ایشان خیر و طول عمر با برکت دهاد، می کردند.

جاده خیلی مذخرف است. کیلومتر به کیلومترش هیچ توفیری نمی کند. روز همه جا آبی است. شب همه جا سیاه است. از وقتی راه افتادیم یک بند می رانم. علی خواب است. خیلی قشنگ خوابیده. سرش به طرف پنجره چرخیده و موهای بلندش روی پیشانی اش ریخته اند. آیدا هم آن عقب برای خودش خواب خواب است. کفش هایش را در آورده و چهار زانو روی صندلی عقب خوابیده. هی خمیازه می کشم. چند لحظه می گذرد، دوباره خمیازه می کشم. خوابم نمی برد. از وقتی الکساندر را برده اند یک نوع ترس مبهم ریخته است توی اتاق. چند نفر آمده اند که کفش و دمپاییشان معلوم است. معلوم است که راه می روند، ولی معلوم نیستند. یعنی هم هستند. هم نیستند. خمیازه می کشم.
جاده خیلی مذخرف است. علی و آیدا خوابند. خمیازه می کشم. روی تخت مچاله تر می شوم. از وقتی الکساندر را برده اند یک خوفی همراه چند نفر آمده است، توی اتاق. باید داد بکشم.

صدای بوق ممتدی می شنوم. از خواب می پرم. همه جا سیاه می شود. سفید می شود. رنگی می شود. رنگ ها توی هم قاطی می شوند. از سر علی خون می ریزد. از سر آیدا خون می ریزد. خودم را به زور می کشم بیرون. می روم سمت آیدا. آیدا می گوید علی. می روم سمت علی. در باز نمی شود. خون مثل چی از پیشانی اش می ریزد. شیشه بالاست. نمی شود. بر می گردم. دور خودم می چرخم. به آسمان نگاه می کنم. به ماه نگاه می کنم. به زمین نگاه می کنم. به جاده نگاه می کنم. می دوم سمت جاده. با سرعت می دوم سمت جاده. می ترکد. پرت می شوم. می دوم به سمت آتش. گُر می گیرد. گُر می گیرم. آیدا دست و پا می زند. شیشه بالاست. می چرخم. مورچه ی بی دست و پا باز می افتد پایین. تنهایم. الکساندر هم نیست که آواز بخواند. کلی ماشین جمع می شود. کلی آدم جمع می شود. کلی زن جمع می شود. صورت آیدا معلوم نیست.علی هیچ پیدایش نیست پدر سگ. داد می زنم. داد می زنم. داد می زنم. می چرخد. می چرخم. زمین می چرخد. آسمان می چرخد. ماه می چرخد. آتش می چرخد. آیدا می چرخد. علی می چرخد. الکساندر می چرخد. داد می زنم. داد می زنم...
نقد این داستان از : کاوه فولادی‌نسب
دوست عزیز، آقای حسین‌پور، سلام
وقت‌تان به خیر. داستان شما، روایت درگیری‌های ذهنی فردی روان‌رنجور است که مشاهدات بیرونی و خیالاتش (عین و ذهن)‌ را با هم ترکیب و روایت می‌کند. شیوه‌ی روایت‌تان را به‌خوبی جریان سیال ذهن گرفته‌اید. این انتخاب هوشمندانه‌ایست. اما حقیقت امر این است که در اجرا می‌توانید خیلی موفق‌تر از این‌ها عمل کنید. نمونه‌های خوب جریان سیال را حتما خوانده‌اید؛ از «خانم دلووی» ولف گرفته تا آن فصل اول درخشان «خشم و هیاهو»ی فاکنر. درست است که در این شیوه‌ی روایت، «به‌ظاهر» خواننده دارد روایتی سیال و مبتنی بر تداعی‌ها و پرش‌های ذهنی را می‌خواند، اما پشت این پراکندگی ظاهری، ذهن مسنجم و دقیق نویسنده‌ای نشسته که قرار است بازی نظم در عین بی‌نظمی را اجرا کند… وه که چه بازی سختی…
دیگر این که بعضی از جزییات توی داستان‌تان کاری نمی‌کنند، کارکردی ندارند، نه در پیش بردن روایت، نه در شخصیت‌پردازی، و نه در هیچ‌چیز دیگر؛ بیشتر بازی زبانی‌اند، و آن هم بازی زبانی‌ای که به این راوی و روایت نمی‌آید! مثل جایی که سراغ تکه‌ای تاریخ‌بیهقی‌‌وار می‌روید، یا جاهایی که می‌گویید فلان‌چیز کنایه است از فلان. این‌ها توی زبان راوی‌تان نمی‌نشیند، با بافت زبان او جور نیست و توی ذوق خواننده می‌زند.
چنین داستانی را می‌توانستید با ضرباهنگ تندتر و کوبنده‌تری پیش ببرید؛ به‌خصوص بخش‌های پایانی‌اش را. اما ضرباهنگ در تمام داستان ثابت است. بهتر است در شروع و اوج ضرباهنگ داستان را کمی تندتر کنید. بسیاری از نویسنده‌های بزرگ از سامرست موام گرفته تا گابریل گارسیا مارکز، از ضرباهنگ به‌عنوان ابزاری برای کنترل هیجان و تنظیم تپش قلب خواننده‌شان استفاده می‌کرده‌اند و می‌کنند. امیدوارم در بازنویسی این داستان، به این مساله توجه ویژه داشته باشید. موفق باشید.
ارادت
کاوه فولادی‌نسب

منتقد : کاوه فولادی‌نسب

کاوه فولادی‌نسب (متولد ۱۳ مرداد ۱۳۵۹ برابر با ۴ اوت ۱۹۸۰) نویسندهٔ ایرانی، مترجم، روزنامه‌نگار ادبی و مدرس داستان‌نویسی است. تخصص دانشگاهی او معماری و برنامه‌ریزی شهری و منطقه‌ای است و در حال حاضر پژوهش‌گر دکترا در دانشگاه فنی برلین (TU Berlin) در ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.