نصب ریل‌های اصلی و انشعابی در مسیر داستان




عنوان داستان : یک کوپه درد
نویسنده داستان : سمیه کاتبی

تاریکی آرام داشت از پشت پردهای ضخیم پنجره می خزید توی کوپه کنار ما سه نفر .پریا موهای بلند و لختش رابا دست گرفت و انداخت یک طرف صورتش و پاهای ظریف و کشیده اش را جمع کرد ,ونگاهش را ازتوی گوشی گرفت به طرف من و پرسید؟
سرد نیست؟
نواختن آرام مامور قطار به در کوپه، حواسمان را پرت کرد.
بفرمایید خانم اینم شکلاتهاتون ؛
پریا خنده ای باریکی روی صورتش پهن کرد و گفت؛
ای بابا زودتر می آوردین با چایمون می خوردیم؛
مامور چهار تا شکلات باریک و کوچک کاکائویی را گذاشت کف دستش و گفت ببخشید یادمون رفت توی سینی تون بگذاریم .همکارم فراموش کرده بود.وخواست برود که معلم بازنشسته کنار دستی ام گفت ؛اقا ببخشید برای این خانم شربت نیاوردین ولی آب معدنی شون اینجا هست ,اون خانم هم فعلا رفتن کوپه کناری ، کنار دوستاشون ،آب معدنی شون رو هم نبردن احتمالا شب برای خواب بیان.
مامور نگاهی به من انداخت و با کمی لهجه که مشخص بود ترکی است گفت؛ چشم و در را بست
می گویم لازم نبود این قدر کامل توضیح می دادین
می گوید ؛نه آخه برای شما شربت نیاوردن،
داشت دوباره حرفهایی را که برای مامور قطار گفته بود، را مو به مو تکرار می کرد که،
نگاهم را از چشم های خسته و موهای رنگ پریده اش گرفتم تا روی صورت کم سن و سال پریا که حالا داشت با گوشی اش ور می رفت .
وسط حرفهای تکراری خانم معلم رو به پریا گفتم؛
خوب حالا شما الان تنهایی سفر می کنی خانواده ات مشکلی ندارن؟
نگاه کوتاهی انداخت توی صورتم و گفت؛
پدر که ندارم یعنی از مامانم جدا شدن ومامان هم که نه یعنی اولش می گفت؛ منم باهات بیام تنها نباشی
ولی خیالش رو راحت کردم که می تونم تنها برم .خوب اینکه سفر اولم نیست پارسال با مسعود دوست پسر...
حرفش را قطع کرد و گفت ؛ در واقع نامزدم رفتیم مالزی و چقدر خوش گذشت .ترکیه که نزدیکتره اول میرم تهران بعد بلیط دارم تا استانبول یه چند ساعت توی فرودگاه می شینم شب هم بلیط دارم برای قازانتپ
و بعد انگار که خودش هم کمی نگران شده باشد ادامه داد از اینجاشو مشکل ندارم ؛
فقط می ترسم فرودگاه اون طرف سر در گم بشم.
بعد دریک حالت عصبی دوباره موهای لختش را جمع کرد تا طرف دیگر صورتش ؛
البته اونجا ایرانی زیاد رفت و آمد می کنن از شون می پرسم .
هر چند ،ایرانی ها زیاد نمیرن قازانتپ و بعد ساکت شد.
خانم معلم رو به من کرد ؛خیلی هم سخت نیست ها ؛اتفاقا منم تا قبل از بالا رفتن دلار می خواستم یه سفر برم انتالیا، ولی این مهسا دختر خواهرم ،این قدر برای گرفتن مرخصی دست دست کرد که همه چی رفت بالا.
حالا بهش می گم خوب شد نذاشتی یه سفر برم ترکیه.
می خواست صحبت درباره مهسا و مشکلاتش در محیط کار را شروع کند که دوباره رو به پریا کردمو و گفتم ؛
حالا چند وقت آنجا می مونی ؟
این بار گوشی اش را گذاشت روی میز و پاهایش را بیشتر جمع کرد توی بغلش و گفت یک ماه.
داشتم با خودم فکر می کردم که چطور مادرش اجازه می دهد دختر نوزده ساله اش تنها به سفر یکماهه ان هم خارج از کشوربرود که صدای کوبیدن به در کوپه بلند شد .
آبمیوه ام را آورده بودند .هرچند توی آن هوای سرد اصلا نمی چسبید ولی برای اینکه یکوقت نریزد وجایی را چسبناک نکند تا ته سر کشیدم.
خانم معلم گفت؛ تشنه ات بودها. خوب شد گفتم برات بیاره ؛
از درون لرز گرفتم ،احساس کردم باید دستشویی بروم، با این حال پرسیدم انجا کسی منتظرته؟ سری به علامت آره تکان دادو گفت؛ دوستم سپیده با شوهرش آنجا زندگی می کنن . می گن که آنجا درآمدشون خیلی خوبه به منم گفتن بیا خودت ببین اگه کارو بارت گرفت، که جمع کن تو هم بیا اینجا.
می گن، بادرآمد یک روزش می تونی اجاره خونتو بدی.
پرسیدم مگه چکار می کنی ؟
ماساژورم.
نگاهم ناخوداگاه کشیده شد تا انگشتان باریک و کشیده اش.
خانم معلم که انگار با شنیدن این حرف یاد دردهایش افتاده باشد گفت؛
اااااچه خوب من این پشتم و بادست قسمتی در کمرش را نشان داد و گفت خیلی درد می کنه خیلی هم دکتر رفتم ولی بهتر نشده که نشده .
کوثر، دختر داداشم میگه باید برم فیزیو تراپی .
وداشت می گفت که کوثر همین هفته پیش با شوهرش دعوا کرده و به حالت قهر رفته خانه پدرش که رو به پریا پرسیدم حالا مامانت مشکلی نداره اگه بخوای انجا زندگی کنی که لبخندی زد و گفت ؛
نه راستش و بعد من منی کرد و گفت ؛
مادر من, ناراحتی اعصاب و روان داره ،چند ماه بیمارستان بستریه و چند ماه هم خونه خاله مه.
تا زمانی که بیمارستانه ،حالش خیلی خوبه ولی همینکه میاد خونه دیگه دست خودش نیست در واقع خالم مارو رسیدگی می کنه طبقه پایین خونش می شینیم.حالا که سر حرف باز شد میگم .فقط هم به شما گفته ام .البته مسعود هم می دونه . چون دیگه همدیگه رو نمی بینیم میگم.
مادرم . جز همون نه ماه بارداری، اصلا برای من مادری نکرده.
من تازه دارم می فهمم زندگی یعنی چی. در واقع از موقعی که با مسعود اشنا شدم فهمیدم .اون بهم محبت می کنه . دوسم داره .برای اولین بار با اون سفر خارج از کشور رفتم.
قراره با هم ازدواج کنیم ولی یه سری مشکلات هست که بایداول رفع بشه.
فقط به مسعود از زندگی واقعی ام گفته ام .اینکه معلوم نیست بابام کیه .شوهر اول مادرم با سه تا بچه ولش کرد .خیلی راحت جلو چشم مادرم دست زن دومشو گرفته بود آورده بود خونش. بعد
خاله ام آمده بود و وسایل مادرمو جمع کرده بود و با خودش برده بود. بعد از اون مادرم چند ماه بعد با یه صیغه نامه کتبی زن موقت یه مردی شده بود که انصافا آدم خوبی بوده چند وقت از مادرم نگهداری کرده ولی بعدش بنا به دلایلی از هم جدا شدن . بعد از اون مادرم تازه یادش آمده که یک ساله بچه هاشو ندیده .چند بار رفته بوده در خونه شوهر اولش ولی شوهرش اجازه نداده بچه هاشو ببینه . برای همین خاطر رفته پیش یه وکیل .
پریا ساکت شد. اشکی که توی چشماش حلقه زده بود رابا دست روی صورتش پهن کرد ابروهایش را بالا انداخت و ادامه داد؛
خدا ازش نگذره به مادرم پیشنهاد داده بود که صیغه اش بشه تا بهتر بتونه کاراش روپیگیری کنه
مادر ساده من هم قبول کرده بود.
توی همون مدت مادرم باردار میشه .ولی شوهرش زیر بار نمیره و چون مادر صیغه نامه کتبی هم نداشته و همه چی به صورت شفاهی و فقط با حضور خاله ام برگزار شده بوده حرفش به حایی نمیرسه.
تا هشت سالگی شناسنامه نداشتم،بعد تصمیم گرفتن با همون صیغه نامه کتبی که مادرم از شوهر دومش داشته برام شناسنامه بگیرن.
من در نه سالگی تازه مدرسه رفتم.
خودم حساب بانکی برای خودم باز کردم و کارت ملی گرفتم .
الان که فکر می کنم می بینم خدا خیلی هوامو داشته و هیچ وقت تنهام نذاشته. همیشه کارهام به خوبی پیش رفته.
الان هم دارم به صورت غیر حضوری دیپلم می گیرم.پارسال رفتم دوره ماساژ دیدم و تو باشگاه کار پیدا کردم.خدا روشکر وضعم بد نیست.
خانم معلم که تو این مدت کاملا ساکت بود میگوید؛ .من هیچ وقت ازدواج نکردم و بچه دار هم نشدم ولی مطمئن ام که هیچ مادری نمی تونه از بچه اش بگذره .اگه مادرت برات مادری نکرده به خاطر بیمار اش بوده .باور کن بیمار اعصاب و روان یکی از سخت ترین بیماری هاست .
پریا سری تکان می دهد و می گوید اره قبول دارم .مادرم حالش که بد میشد از صبح تا شب می خوابید بعد هوا که تاریک می شد برقها رو روشن می کرد تا صبح هم خودش نمی خوابیدهم نمی گذاشت که من بخوابم .گاهی التماسش می کردم ترو خدا فقط یک ساعت بزار بخوابم .
.گاهی همون نصف شب یه چادر رنگی سرش می کرد و یه دمپای پای من و کشون کشون من و می برد تو خیابونا .می رفتیم در خونه شوهر سابقش و انقدر انجا می نشستیم تا صبح می شد می گفت می خوام بچه هامو ببینم .
تا اینکه بلااخره یکی از اون شب گشت ما رو گرفت و فرستادمون قرنطینه .انجا این قدر التماس کرد و گفت؛ که به خدا ما خونه داریم که بعد از سه روز ما رو آوردن تا خونمون رو نشونشون بدیم.
پریا گوشی اش رو از روی میز برداشت و گفت ببینید این عکس مامانمه .انصافا خوشگل بود . خانم معلم تا عکس رو دید گفت چقدر شبیه دختر خالم سهیلا است.طفلک نمی دونید اونم چه سرنوشتی داشت.
پریا بی توجه به سرگذشت سهیلا با گوشی اش ور می رفت .ملافه بسته بندی شده قطار را باز کردم و کشیدم تا روی پاهام .پریا هم لبخندی زد و ملافه اش را باز کرد و پیچید دور تنش .
سهیلا در مراسم چهلم شوهرش بود که پرسیدم اگه خواستی انجا بمونی مسعود چکار می کنه؟ اونم میاد؟
پریا گفت .خیلی با هم صحبت کردیم احتمالا بیاد ولی اگر هم نیاد و من از انجا خوشم بیاد ،همونجا می مونم .خیلی دوسش دارم ولی نمی تونم آینده مو به خاطرش خراب کنم امیدوارم که اونم بیاد .بعد بلند شد موهایش را با هر دو دست جمع کرد و از پشت سر نشانم دادو گفت؛ قشنگ بستمشون ؟.خانم معلم چشمهایش را ریز و درشت کرد و گفت؛ با چی بسته اصلا معلوم نیست ،همش هم که دور و برت ریخته .بعد سری تکان داد و گفت ؛من که اصلا نمی تونم موی بلند نگه دارم .پریا به سمت من چرخید. چهل گیسه. قشنگ شده ؟و بعد چرخی زد و تخت بالایی را با زحمت کشید بیرون .گوشی اش را به شارژ زدو گفت حالا وقته ماساژه کی می خواد اول باشه. خانم معلم بلافاصله لباسش را بالا دادو گفت قربون دستت همین جا. اره همین جا ،خیلی درد می کنه .پریا روغن مخصوصش را برداشت و کمی ریخت کف دستش و بایک حرکت ارام و دورانی شروع کرد به ماساژ دادن. نگاهم روی دستهای باریکش بود و تمرکزی که داشت و حرکت آهسته قطاری که بی خیال حرفهای ما به راهش ادامه می داد.
سمیه کاتبی
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
خانم سمیه کاتبی سلام

خواندن داستان‌های شما لذت‌بخش است و موجب امیدواری و شادمانی. داستان بدون تأخیر و به موقع آغاز شده و به شکل درست و اثرگذاری به پایان رسیده است. این را همین اول کار می‌گویم چون به خاطر دارم که یکی از دغدغه‌های همیشگی‌تان کجا و چگونه به پایان رساندن و بستن کار بوده است؛ بنابراین به شما تبریک می‌گویم چون به نظر می‌رسد حالا به کشف نقطۀ درست در آغاز و پایان‌بندی داستان‌هایتان رسیده‌اید. یکی از شخصیت‌های قابل اعتنا و جالب در این اثر نه راوی و نه پریا، بلکه نفر سوم است. معلم بازنشسته خیلی خوب پرداخت شده است و هرچه که می‌گوید و ریزترین کنش‌هایش به کمک شخصیت‌پردازی او آمده‌اند. شما مکان محدود کوپه را به شکلی درست و داستانی گسترش داده اید. خوبی‌اش این است که بیهوده مجذوب تصاویر بیرون نشده‌اید و قیقاج نرفته‌اید و فقط بر جزییاتی متمرکز مانده اید که به کار پیرنگ می آیند. می ماند یکی دو نکتۀ بسیار جزیی که اولی‌اش به ماجرای فرعی مادر پریا مربوط می‌شود. داستان مادر پریا در واقع یک انشعاب فرعی از اشعاب اصلی داستانی است اما زیادی کش آمده است و خیلی دنباله‌دار شده. خط اصلی داستان به آن همه جزییات دربارۀ اینکه مادر پریا اول اینطوری شوهر کرد و بعد چه شد و چه بلایی سرش آمد و بعدش چه اتفاق‌هایی افتاد و غیره نیاز ندارد. این انشعاب‌های فرعی وقتی خیلی کش می‌آیند و پیچیده می‌شوند، می‌توانند قطار داستانی‌تان را از ریل خارج کنند البته در اینجا چنین اتفاقی نیفتاده است اما می‌خواهم در داستان‌های بعدی با حواس جمع و جورتری به نصب ریل های اصلی و فرعی در مسیر داستان بپردازید. دیگر اینکه حالا که اصول و عناصر کلی را می‌شناسید، انتظار می‌رود روی سوهان کاری داستان زمان و انرژی بیشتری بگذارید. لطفا به این جمله‌ها نگاه کنید: «...نگاهم را از چشم های خسته و موهای رنگ‌پریده‌اش گرفتم تا روی صورت کم‌سن و سال پریا که حالا داشت با گوشی‌اش ور می‌رفت ...» این‌ها در ساختار دستوری کمی ناقص‌اند. نگاهم را از چشم‌های خسته و موهای رنگ‌پریده‌اش گرفتم و تا روی صورت کم‌سن و سال پریا که حالا داشت با گوشی‌اش ور می‌رفت، چه کار کردم؟ نگاهم را گرفتم و چه کردم؟ ادامه نگاه چه شد؟ نگاهم را تا صورت پریا (امتداد دادم؟) یا (کشاندم؟) چنین ریزه‌کاری‌هایی در نثر، از جمله ظرافت‌هایی است که لازم است به آن‌ها توجه بیشتری داشته باشید. دیگر اینکه مثل همیشه منتظر آثار فراوان و درخشان شما هستیم و برایتان از صمیم قلب آرزوی موفقیت می‌کنم.

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۲
آناهیتا آروان » 10 روز پیش
منتقد داستان
سلام. شما نویسنده خوبی هستید. به خودتان اعتماد داشته باشید؛ با این حال پیشنهاد جدی و همیشگی ام این است که به مطالعه حرفه ای و تخصصی، تلاش و تمرین ادامه بدهید. برایتان از صمیم قلب آرزوی موفقیت می کنم.
سمیه کاتبی » 10 روز پیش
سلام خانم اروان عزیز.ممنونم که با نقدهاتون از نوشتن منصرفم نمی کنید.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.