به جای بیان مستقیم، موضوع را نشان دهید




عنوان داستان : پرواز
نویسنده داستان : زربانو شرفی

...چند روزی بود که دلش بد جور گرفته بود، احساس می کرد دنیا برایش مثل یک زندان شده است،تنگ و تاریک...
دلش می خواست پرواز کند از "آن جا" برود یک جای دورِ دور تا چشمش به مردم "آن جا" نیفتد،مردم ریاکار و فرصت طلب که تا پای منفعت خودشان به میان می آمد ، همه دوستی ها و رفاقت ها را زیر پا می گذاشتند...
در"آن جا" همه تنها بودند و هیچ کس دوستی نداشت، "روابط" جای دوستی ها را گرفته بودند،همه مردم "آن جا" به یکدیگر به چشم پله نگاه می کردند ، به چشم ابزار "رسیدن"...
او انسان بود نه یک ربات برنامه ریزی شده برای "رسیدن" . انسان بود،نمی توانست تنها بماند نمی توانست فقط رابطه داشته باشد، احساس داشت و باید ابرازش می کرد به عنوان یک احساس ، نه حرفی که صرفا باید گفته می شد...
دیگر آن قدر در آن جا احساس غریبی می کرد که وقتی در خیابان ها قدم می زد، هیچ آشنایی نمی دید. گویی از میان سیلی از آدم آهنی های خاکستری عبور می کند. آرزو می کرد کاش هیچ وقت بزرگ نمی شد و در همان دنیای سادگی کودکی می ماند . آخ که چه قدر دلش برای بیخیال بودن تنگ شده بود . چقدر دلش برای در بند قوانین نانوشته نبودن، تنگ شده بود. دوست می داشت دوباره به آن روز ها برگردد، در اقیانوس وان حمام شنا کند، از کوهستان راه پله بالا برود، با بال های ملافه ای اش پرواز کند...
یک روز صبح از خواب بیدار شد و صبحانه اش را خورد.دوش کوتاهی گرفت و سمت کمد لباسش رفت . دنبال تی شرت آبی اش می گشت . چشمش به ملافه رنگ و رو رفته و گرد و خاک گرفته ای افتاد که دوران بچگیش به گردنش می بست و گوشه هایش را هم به سر انگشتش و ادای پرنده ها را در می آورد. لبخندی گوشه لبش نشست . ملافه را برداشت و گرد و خاکش را تکاند . ناگهان ملافه از دستش در رفت و به طرز عجیبی در هوا چرخید . تبدیل به دو بال سفيد و بزرگ شد . دستش را بلند کرد و بال ها را لمس کرد . بال ها چرخیدند و چرخیدند و در پشت دو کتفش جای گرفتند . حالا او دو تا بال واقعی داشت. دوید و به سمت پشت بام رفت، نفس عمیقی کشید و پرید،بال ها را تکان تکان می داد، ناگهان اوج گرفت، به آسمان رفت . چقدر لذت بخش بود . از بالا نگاهی به "آن جا" انداخت. خانه های مکعبی خاکستری با موجودات کوچک خاکستری که این ور و آن ور می رفتند. می دانست دلش هیچ وقت برایشان تنگ نمی شود پس با خونسردی پرواز کرد و از آن جا دور شد. بالاخره از "آن جا" رفت و "آن جا" را با همه آدم آهنی هایش تنها گذاشت...
نقد این داستان از : احسان عباسلو
نویسنده گرامی باید توجه داشته باشند که دیگر امروزه چنین شیوه ای از داستان پردازی به خصوص در میان اهل فن و خوانندگان تخصصی طرفدار ندارد. از همان ابتدا نوعی شعارزدگی در متن به چشم می آید. نصف بیشتر داستان به شعار دادن گذشته است. امروزه به جای بیان صریح و مستقیم سفارش می شود که "نشان دهید". بد بودن یا خوب بودن افراد را بایست در قالب کردار و گفتار آنان نشان داد. داستان امروز باید به تصویر بکشد نه آن که به توصیف بنشیند.
متن داستانی باید به احساس و هیجان احساسی برسد. تضادها و درگیری ها ساخته می شوند تا هیجان و احساس را در مخاطب ایجاد کنند. او را نگران کنند یا خوشحالش سازند، غمزده اش سازند یا به خنده اش وادارند. در این متن، تضاد موجود فقط در حد اشاره توصیفی ایجاد شده است. راوی به ما می گوید که شخصیت نوشته با دیگر مردم شهر و هرآنچه در شهر می گذرد مشکل دارد اما این تضاد فقط گفته شده بدون آن که نشان داده شود. در ادامه هم این تضاد به درگیری مستقیم ختم نشده تا ایجاد تعلیق و هیجان نماید که بالاخره شخصیت داستان می تواند بر بدی های شهر پیروز شود یا خیر؟ خود نویسنده با توصیف داستان را شروع می کند و خودش تمام می کند بدون ذره ای دخالت احساسی خواننده. برخی برای چنین متونی از واژه "روایت" استفاده می کنند. گرچه من با این واژه برای چنین نوشته هایی موافق نیستم اما منظور آن ها این است که متن هیچی ندارد. قصه ندارد. واژه درست تری که برای این نوع نوشته ها مطرح می شود "طرح" است. این نوشته در حد یک طرح مانده و باید از حالا به بعد به پرداخت جزئیات آن مشغول شد. دو عنصر کنش و دیالوگ در نوشته استفاده شوند تا دلیل برخی مسائل در داستان مصداق پیدا کند. این که چرا از مردم ناراحت است به صورت عینی مشخص شود. کنش های برخی از مردم که ناراحت کننده هستند به تصویر درآیند. غریب بودن شخصیت در میان مردم در قالب تعاملاتش با آن ها به طور نمایشی و واضح نشان داده شود.
این که داستان به یک باره به سمت رئالیسم جادویی می رود و شخصیت به بال می‌رسد و بوسیله آن ها پرواز می کند، می‌تواند قابل قبول باشد زیرا داستان جهان امکان است و در این متن چنین امکانی محال نیست چرا که متن بر مفهوم متمرکز شده و معنامحور است. معنا و منطق داستان بر رئالیسم صرف استوار نیست که نتوانیم آن را قبول کنیم. ضمن آن که خوب بودن مفهومی آسمای است و لذا یک منطق درونی هم برای اتفاق آخر و بال درآوردن پسر وجود دارد.
نقطه قوت اثر استفاده از اسم "آن جا" به عنوان یک اسم خاص برای آن مکان است. آن جایی که می تواند هر جایی باشد. این اسم کارکردهای چندپهلوی خوبی در نوشته دارد و نشان می دهد انتخاب یک واژه مناسب چقدر در یک نوشته می تواند مثبت و موثر باشد.
داستان برای رسیدن به شکل کامل خوب بیش از حد انتظار بر مخاطب تکیه دارد. علیرغم توصیفات مربوط به وضعیت رفتاری مردم و شکل اخلاقی جامعه، هیچ توصیفی از شخصیت بعمل نیامده و یا شهر توصیفی از خود بدست خواننده نمی هد. خواننده خود باید تصویر سازی کند آن هم بدون کمک نویسنده و متن.
نویسنده گرامی حتماض در کلاس های داستان‌نویسی شرکت نمایند و با سبک های نوشتاری جدید آشنا شوند. بدون کلاس سخت بتوانند داستان خوب بنویسند. اولین درسی که باید آموخت این است که داستان اساساً چیست و چگونه شکل می گیرد؟ طرز شخصیت‌پردازی و ایجاد گره در داستان در این کلاس‌ها آموخته می شود. در ضمن باید کتاب های خوب خوانده شوند.
نویسنده محترم ایده دارند اما نحوه پردازش ایده را به صورت داستانی بلد نیستند. تنها راه یادگیری هم رفتن به کارگاه‌های داستان است.

منتقد : احسان عباسلو

متولد تهران فوق لیسانس ادبیات انگلیسی داور جایزه کتاب سال داور جایزه جلال داورحایزه پروین داور جایزه نقد داور کتاب فصل ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.