هر به تعویق انداختنی تعلیق نیست




عنوان داستان : پرواز غازهای شمالی
نویسنده داستان : نیکتا هاشمی

میلانه روی پنجه ی پا بلند می شود تا پایین پنجره را نگاه کند. پاهایش خسته می شود، خودش را روی زمین ولو میکند. خورشید نصف بالایی صورتش را گرم کرده است و نیمی از سرش با موهای بلند خرمایی پوشانده شده. دست هایش را دور خودش حلقه کرده و چشمهایش را بسته است. آناهیتا از آشپزخانه می آید به پرده دستی میکشد و تکه پرزهای ریز روی پرده توی هوا پخش می شوند. میلانه هنوز چشمهایش بسته اند آناهیتا تظاهر میکند نفهمیده که میلانه بیدار است. تحمل میلانه تقریبا تمام میشود اول در همان حالت خواب گونه چند بار غلت می زند و بعد چشمهایش را باز میکند و با چشمهایش که دیگر واقعا شبیه آدم هایی که خواب بودند شده به آناهیتا زل میزند.
صبح به خیر آناهیتا! آناهیتا با لبخندی گوشه ی لبش میگوید: دستاتو بشور سر میز منتظرتم.
-یه خواب دیدم فوق العاده بود الان برمیگردم تعریف میکنم.
آناهیتا دسته تار مویی که از موهای بافته شده ی اش بیرون مانده بود توی یقه ی اش میکند: حتما بدو!
توی راه کوتاه بین دستشویی و سالن میلانه حرفهایی میزند که آناهیتا نمیفهمد.
---
چشم میلانه برق میزند با خنده ای که واقعا از خوشحالیست میپرسد: نون نارگیلی؟
آناهیتا دستکش به دست ظرف داغ کیک را روی میز می اندازد. ژست آشپزها را میگیرد. میلانه پشت میز نشته و با دقت به ظرف داغ که پر از تکه نان های نارگیلی است نگاه میکند. آناهیتا بشقاب را برمی دارد.
- اون زیریه رو میخوام.
- باور کن فرقی ندارن.
- خب پس همون دیگه.
آناهیتا به سختی بدون خرد شدن نانهای دیگر نان مورد نظر میلانه را بیرون میکشد و توی بشقاب لعابی جلوی میلانه می گذارد. نان داغ است و وقتی میلانه آن را نصف کرد از آن بخار بلند شد. بوی نارگیل همه ی آشپزخانه را فتح کرده بود، از نظر میلانه بوی نارگیلش عین همان بوی نانوایی مرکزی پاریس است. میلانه یکبار تقریبا دوسال پیش با پدرش به پاریس رفته بود. این تنها سفر خارجی میلانه بود و تقریبا همیشه میتوانست هر اتفاقی که می افتاد را به آن سفر یک هفته ای ارتباط دهد.
تلفن دوبار زنگ خورد. تلفن قدیمی ایتالیایی که مربوط به پدربزرگ میلانه میشد. آناهیتا به سمت سالن رفت تا به تلفن جواب دهد. میلانه نانش را که دیگر داغ نبود به دست گرفت و دنبال آناهیتا رفت. آناهیتا مثل همیشه عادت نداشت نشسته تلفن کند. حتی اگر صحبت چندین ساعته بود آناهیتا ایستاده به صحبت ادامه می داد. میلانه داشت نانش را گاز میزد.
نان میلانه تقریبا داشت تمام میشد اما تلفن آناهیتا تمام نشده بود. آناهیتا با بی میلی سیم مارپیچی تلفن را در دستش لوله و باز میکرد و به حرفهای آقای پیترو گوش می داد. میلانه به تلفن های رسمی عادت داشت و معمولا موقع حرف زدن آناهیتا کار عجیبی مرتکب نمی شد. تلفن که تمام شد آناهیتا تلفن را محکم سر جایش گذاشت(از نظر میلانه تلفن را سرجایش کوبید) و شروع کرد به آماده شدن. میلانه از روی کاناپه بلند شد و پرسید: -همین الان میری؟
-اره حیف نون نارگیلیا. میلا روشون پارچه گذاشتی که خشک نشن؟
میلانه گفت: اره و پای راستش را به نشانه ی افتخار آمیز بودن عملش از پشت بالا برد.
آناهیتا چشمک زد و بعد سریع شال ساتنی اش را دور گردنش پیچید.
میلانه آناهیتا را بغل کرد و گفت: خب یه نون ببر تو راه بخوری. آناهیتا استقبال کرد.
- وقتی رفتی میشه یه نون دیگم بردارم.
آناهیتا گفت: اره عزیزم و بعد در را بست.
وقتی آناهیتا برگشت میلانه روی کاناپه خوابش برده بود تلویزیون روشن بود و موسولینی داشت شعارهای فاشیستی اش را تکرار میکرد. تلویزیون بی درنگ خاموش شد! آناهیتا با خستگی لباس و شالش را درآورد و روی دستگیره در انداخت و بعد روی صندلی چوبی کنار کاناپه افتاد. سردرد داشت. از نظر میلانه آناهیتا همیشه بعد از تلفن و بیرون رفتن سردرد میگرفت.
میلانه بیدار شده بود و حالا داشت به آناهیتا نگاه میکرد. نفس های آناهیتا سینه اش را منظم بالا و پایین می برد. میلانه با دقت به صدای نفس های آناهیتا گوش میداد.
یک ربع بعد آناهیتا با عطسه های پشت سرهم میلانه بیدار شد. یکجور حساسیت بهاری محسوب میشد. حالت کرختی بعد از خواب ظهر یک روز سخت به آناهیتا حمله کرده بود. میلانه خودش را به کنار صندلی آناهیتا رساند و او را بوسید. مدل محبت های میلانه برای آناهیتا بامزه بود، تقریبا راحت احساساتش را بیرون می ریخت، وقتی از چیزی بدش می آمد حتی اگر ساکت بود میشد فهمید عصبانی یا ناراحت است. آناهیتا محافظه کارتر بود و فکر می کرد بی پروایی میلانه در ابراز احساساتش چیز خوبی نیست.
میلانه روی زمین، جلوی آناهیتا نشست. میلانه با لباس خواب سفید و گشاد و موهای بلند روشن که روی شانه هایش نامنظم ریخته بود و با مدل نشستنی که مخصوص خودش بود، شبیه مجسمه ای از یک قدیس مسیحی شده بود.
آناهیتا چهره ی ساده ای داشت. خط زخمی روی گونه راستش داشت که از نظر میلانه زیبا بود. میلانه چشم و ابروی مشکی شرقی اش را تحسین میکرد. با اینکه ایرانی بود اما اگر خودش نمی گفت نمیشد فهمید ایتالیایی نیست. نژادشان تقریبا شبیه محسوب می شود. لهجه اش هم تقریبا روان و درست بود.
میلانه دختر پرحرفی بود. آناهیتا یکبار اقرار کرده بود که میلانه روزی سخنگوی زنان ایتالیا میشود. خودش زمانی قرار بود سخنگوی زنان ایرانی ساکن ایتالیا شود ولی حالا دیگر برای کسی حقوق زنان ایرانی مقیم ایتالیا مطرح نبود مساله ای که باید مطرح می شد(اما نمی شد) حقوق زنان و مردان همه ی دنیا بود!
میلانه مقابل آناهیتا نشسته بود. بحث مشترکی وجود نداشت اما میلانه به شدت تلاش می کرد. از نظر میلانه سخت ترین جای دوست پیدا کردن گفتن اولین جمله بود (او هنوز در رم دوستی پیدا نکرده بود و خودش معتقد بود هیچ وقت پیدا نمیکند.) در رابطه اش با آناهیتا هم اولین جمله هنوز گفته نشده بود. شاید تقصیر آناهیتا بود.
-رفتی اداره چیشد؟
+ همون مردی بود که دیروز با تو حرف زده بود. بازم جلسه!
آناهیتا نفس عمیقی کشید.
- خسته کنندس؟
+آره ولی به هرحال اون جلسه ها لازمن.
-ولی تو حالت از همشون بهم میخوره...
میلانه ادا درآورد. آناهیتا ته خنده ای زد.
+ راستش آره. خب میدونی چرا؟
- نه. ولی معلومه. یه چیز بگم؟ ببین... تو تلفن با اونا خیلی بد حرف میزنی. مطمینم اونام میفهمن
+خب خیلی وقتا قرار نیس که آدما به خاطر اینکه از هم خوششون میاد با هم حرف بزنن من باید با حرف زدن با اونا به نتیجه برسم و خب خیلی مهم نیس که ازشون خوشم میاد یا نه. عین مدرسه تو، تو باید بری مدرسه حتی اگه معلما رو دوست نداشته باشی.
-مدرسه قضیش فرق میکنه. البته حالا حالا ها که تعطیله!
+بله بله حتما! درست میفرمایین.
- آنا... تو جلسه فقط تو ایتالیایی نیستی؟
+آره
_پس تنهایی اونجا؟
+اره ولی مهم نیست اونجا کسی حال و حوصله ی رفیق بازی نداره میلا. بحثا جدیه و گاهی دعوا
- راجب باباهم حرف میزنین؟ آنا به نظرت چی میشه؟ الکی جواب ندیا؟ من میفهمم هر چی بگی رو باور کن هر چی بگی بهتره تا بهم دروغ بگی.
+میلا! گوش کن بزار درست تعریف کنم برات... قراره پس فردا دوتا اتوبوس از اتریش برسن اینجا خب. و خب ما امیدواریم که بابات هم باهاشون باشه.
-خب چرا نمیگن زودتر؟
یعنی اسماشون رو بگن تا بدونیم کیا قراره بیان...
آناهیتا خواست بگوید: چون جنگه و تو جنگ هیچ کسی رحم سرش نمیشه... حرفهای توی ذهنش را خورد یادش رفته بود مخاطبش میلانه است. میلانه موقع بحث های جدی قیافه و مدل جدیدی پیدا میکرد. مدلی که با جدی حرف زدن بچه های هشت ساله دیگر فرق داشت. موقع بحث های جدی شبیه یک دختر جوان بیست ساله میشد این را آناهیتا دقیقا همین لحظه کشف کرد.
+خب لابد خودشونم نمیدونن قراره چی کار کنن. اتریشین دیگه
میلانه چشمک زد. از حرف های وطن پرستانه خوشش میامد. تقریبا همه ی مردم موقع جنگ یادشان می افتد چه قدر کشورشان را دوست داشتند. میلانه عاشق ایتالیا بود و عشق کودکانه اش به کشوری که درحال نابودی بود آناهیتا را تحت تاثیر قرار می داد. آناهیتا مشغول فکرهای خودش بود. جنگ دنیا را بلعیده بود ،ایران و ایتالیا فرقی با کشور های دیگر نداشت. آناهیتا به این فکر میکرد که اگر در اتریش بود و مثلا با کاترینای اتریشی حرف میزد چه احساسی داشت؟ آناهیتا فکر هایی که سرش را داغ میکرد دوست داشت. البته فکرهای خاص خودش نه فکرهایی که در اتاق اداره ی نظامی در مغزش میگذشت.
میلانه داشت به پنجره نگاه می کرد. فهمیده بود که آناهیتا در فکرهای ارزشمندی غوطه ور بود. ساکت و جدی.
آناهیتا از فکر بیرون آمده بود و داشت به میلانه نگاه میکرد. میلانه وانمود کرد نفهمیده و قیافه جدی اش تبدیل به قیافه ی رمانتیک یک پرنسس شده بود .به پنجره چشم دوخته بود. آناهیتا کنار میلانه نشست. میلانه برایش جا باز کرد. دست هم را گرفته بودند و به پنجره نگاه میکردند. خورشید در حال غروب بود. آناهیتا دیگر سردرد نداشت و میلانه برای اولین بار احساس کرد آناهیتا را دوست دارد.
آناهیتا کوکو ها را توی دستمال پارچه انداخت و بعد آنها را با سس تزیین کرد. چندین ابر پراکنده و چندین پرنده که بالهایشان را باز کرده بودند.
-وای!وای! فوق العادست اینا غازای وحشی شمالین اره؟
آناهیتا به نوع پرنده ها فکر نکرده بود او به چیزهایی که کشیده بود "پرنده" میگفت و میلانه "غاز های وحشی شمالی".
+آره عالیه. تو تاحالا غاز های شمالی رو دیدی؟
-نه!
هر دو بی دلیل خندیدند لحن سوال آناهیتا و جواب ساده و کوتاه میلانه بامزه بود. در موقعیت های خاصی است که انسان دوست دارد به خنده ها و اتفاقات بامزه ی کوچک چنگ بزند. به نظر میلانه خود آدم میفهمد کی لازم است الکی بخندد و شاید خنده هایی که واقعا بی دلیل است در یک روز خاص ما را از مرگ حتمی نجات دهد.
-به نظرت کی میتونیم غازای وحشی رو ببینیم؟
+روزی که بابا برگرده... من خوابش رو دیروز دیدم آنا و تو خوابم غازها رو دیدم
آنا با دقت به حرفهای میلانه گوش میداد
آنا وقتی بابا برگرده تو پیشمون میمونی؟
-احتمالا برگردم ایران
+خب پس ما دوتارم میبری... بعدشم با ما برمیگردی اینجا.
شام تمام شد و میلانه هنوز پشت میز بود. میلانه داشت به غازهای شمالی، پدرش و ایران فکر میکرد.
نیمه شب بود. به طرز عجیبی احساسات آناهیتا برگشته بود. احساس کرد میخواهد با میلانه حرف بزند. ساعت دو شب بود و میلانه خوابیده بود. آناهیتا تقریبا یک ماه بود سرپرستی میلانه را تا بازگشت پدر ش برعهده گرفته بود اما آن شب احساس عجیبی داشت احساسی مثل آواز غاز های شمالی. احساس کرد میلانه را دوست دارد .شب قبل از خواب به میلانه، پدرش و غازهای شمالی فکر کرد و در نهایت خوابش برد.
صبح فردا اخبار هم خبر بازگشت دواتوبوس را اعلام کرد. خبر رسمی شده بود و میلانه با خوشحالی هزار بار مطلبی که گفته میشد را خواند. میلانه روز سرخوشی اش بود و آناهیتا تا جایی که میتوانست همراهی کرد. رقض سرخپوستی کردند و چندین بار سرودملی ایتالیا را درحالیکه میلانه روی صندلی ایستاده بود و دستش را در هوا تاب میداد، خواندند. شب اما برای هر دویشان طولانی گذشت با غروب خورشید انرژی شان سقوط کرد و هر دو سه ساعت تمام خوابیدند. با وجود آن خواب طولانی عصرگاهی هر دو کسل بودند. هیچکدام میلی به نیمرو نداشتند و هردو به بیسکوییت و چای رضایت دادند. شب طولانی تر از همیشه به نظر میرسید.
آناهیتا با خودش فکر میکرد: اگر فردا پدر میلا برنگردد باید چه کار کند؟
و میلانه در فکر این بود که کدام لباسش را باید فردا برای مراسم استقبال بپوشد.
ساعت یک شب میلانه به خواب رفت و آناهیتا تا صبح در دفترخاطراتش نقاشی کشید. صبح زود بود. هوا گرگ و میش بود و نسیم ملایمی از لای پنجره ی نیمه باز اتاق به داخل آمد. آناهیتا در آشپزخانه مشغول پختن نان نارگیلی بود.
باد، پرده های سفید توری را تکان میداد. میلانه بیدار شد. بدون هیچ کار اضافه ای از تخت پرید. به سمت پنجره رفت و پرده ها را کنار زد و منظره ای که شاید هرکسی تنها یکبار موفق به دیدنش شود را با چشم های خودش دید: پرواز غاز های شمالی.
نقد این داستان از : نازنین جودت
خانم یکتا هاشمی عزیز، سلام. «پرواز غازهای شمالی» دومین داستانی است که از شما خواندم. دو داستان با فضاهایی کاملاً متفاوت. شما با این سن کم در نوشتن جسارت بسیار دارید و این تحسین‌برانگیز است. امیدوارم نوشتن برایتان امری جدی باشد که اگر این‌طور است موفقیت در این راه از آن شما خواهد بود.
«پرواز غازهای شمالی» داستان یک دختر جوان ایرانی ساکن ایتالیاست که یک ماهی است از دختر بچه‌ای هشت ساله مراقبت می‌کند تا پدرش از جنگ برگردد. زمان داستان با توجه به ذکر نام موسولینی، نخست‌وزیر فاشیسم ایتالیا، باید جنگ جهانی دوم باشد. مکان داستان خانه‌ای در شهر رم است. داستان قرار است گوشه‌ای از زندگی و ارتباط آناهیتا و میلانه را نشان دهد و روزهای سختی که مردم درگیر جنگ جهانی بودند. البته مکان داستان بسته است و راوی چیزی از فضای بیرون خانه توصیف نمی‌کند اما در همین فضای بسته حس زندگی در آن روزها به خواننده منتقل می‌شود. در این داستان نسبت به داستان قبلی در انتخاب واژه‌ها و ساختن زبان و نثر بسیار با دقت عمل کردید. فقط در بازنویسی به زمان افعال توجه کنید که جاهایی بی‌دلیل ماضی یا ماضی بعید می‌شوند.
شما خواننده را دعوت کردید که از گوشه‌ی بالازده‌ی پرده یا پنجره‌ی نیمه‌بازی سرک بکشد به زندگی آناهیتا و میلانه و برشی کوتاه از زندگی آن‌ها را به تماشا بنشیند. این برش به انتخاب شماست اما باید دقت داشته باشید که در همین زمان کوتاه خواننده توقع دارد با میلانه و آناهیتا آشنا شود. دغدغه‌هایشان را بشناسد. دلیل با هم بودن‌شان را بداند. انتظار میلانه برای برگشت پدر را ببیند که البته بیش‌تر این موارد در داستان هستند اما اشکال اصلی چیدمان اطلاعات داستان است. داستان از نیمه هم گذشته که خواننده تازه متوجه می‌شود آناهیتا ایرانی است، مقیم ایتالیاست و از میلانه سرپرستی می‌کند. دیر به خواننده اطلاع می‌دهید که زمان داستان جنگ جهانی دوم است و موارد دیگری که اطمینان دارم خودتان در بازخوانی و بازنویسی متوجه‌شان خواهید شد. به تعویق انداختن هر اطلاعاتی تعلیق نیست. وقتی اطلاعات لازم در زمان و جای درست به خواننده داده نشود، خواننده با متن و راوی همراه نمی‌شود و این فاصله لذت خوانش را کم می‌کند و جذابیت داستان کم رنگ شده و متن از موقعیتی که می‌تواند داشته باشد پایین می‌آید. داستان باید از جایی درست و بزنگاهی درگیرکننده شروع شود که خواننده را جذب کرده و با خود همراه کند. اطلاعات لازم در همان سطرهای اول به خواننده داده شود تا با مکان و زمان داستان آشنا شده و با راوی همراه شود. شما بهتر از من می‌دانید که داستان کوتاه باید وحدت زمان و مکان و موضوع را رعایت کند. در داستان شما وحدت مکان و موضوع رعایت می‌شود اما وحدت زمان نه. این داستان را می‌شود به راحتی در بازه زمانی کوتاه‌تری روایت کرد. مثلا از عصری که میلانه در خانه است و منتظر بازگشت آناهیتا تا صبحی که قرار است پدر میلانه از جنگ برگردد. میلانه در خانه منتظر است و حوصله‌اش سر رفته و از نان نارگیلی‌ای که آناهیتا پخته می‌خورد و از پنجره سرک می‌کشد. تا آمدن آناهیتا راوی فرصت دارد که از درونیات میلانه بگوید، به زمان داستان اشاره کند و اطلاعاتی را که لازم است به خواننده بدهد. انتخاب راوی دانای کل انتخاب درست و بجایی بوده و با همین راوی می‌توانید داستان را به بهترین شکل ممکن پیش ببرید. بعدترش آناهیتا وارد خانه می‌شود و با میلانه برای فردایی که انتظار می‌رود پدر میلانه برگردد شادی می‌کنند و راوی انتظار آناهیتا و میلانه را تا صبح فردا روایت می‌کند. در این حالت هم وحدت زمان رعایت شده و داستان کات نخورده هم با چینش درست در انتقال اطلاعات خواننده را درگیر متن کرده‌اید.
پایان داستان بسیار دلچسب و هوشمندانه است. اشاره به پرواز غازهای شمالی زیباست و به متن خوش نشسته. نیکتای عزیز، امیدوارم متن را بازنویسی کرده و اشکالاتش را برطرف کنید. این داستان زیبا جا دارد که زیباتر و خواندنی‌تر شود.
بخوانید و بنویسید و باز هم برای ما داستان بفرستید که مشتاق خواندن هستیم.

منتقد : نازنین جودت

متولد 1352 شمیران. فارغ التحصیل مترجمی زبان انگلیسی، مقطع کارشناسی. بیش از 14 سال است که نوشتن را جدی دنبال میکنم.



دیدگاه ها - ۲
نازنین جودت » 14 روز پیش
منتقد داستان
سلام عزیزم. خواهش می کنم. موفق باشید
نیکتا هاشمی » 14 روز پیش
خانم جودت عزیز هر دفعه نقدتان را با شوق (و معمولا در همان ثانیه ی بعد انتشار) باز میکنم، میخوانم و لذت میبرم. ممنون حتما از نکاتی که گفتید به بهترین شکل ممکن استفاده خواهم کرد ...بازنویسی هم در پیش رو قرار میدهم...بازهم خوشحالم از اینکه داستانم را خواندید و نقد کردید:)

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.