طعم داستان را دلپذیر کنید




عنوان داستان : تناسخ
نویسنده داستان : یسنا خدری

« شب به خیر »
با آوای همیشگی اش این جمله را گفت.
مادرش مثل همیشه جوابش را به گرمی داد.
پدرش نیز امشب زیاد در نوشته های روزنامه غرق نشده بود و جواب او را بدون نگاه به او، اما با لحنی که در ژرفای آن میتوانست عشق را پیدا کرد داد.
موهایش را که مانند امواج خروشان که در هم تنیده بودند شانه کرد.امواجی سیاه که در هم پیچیده بودند و به چشمانش نیز همان رنگ را داده بودند.
ملافه را کنار زد سرش را روی بالشت گزاشت، به حرکت سریع نور ماشین ها روی سقف نگاه کرد.
شروع به برنامه ریزی برای فردایش کرد.
فردا به مدرسه می روم.
وقتی به خانه رسیدم یک ساعت به تماشای سریالم می نشینم و غذا می خورم.
کمی می خوابم و سپس مشق هایم را تکمیل می کنم.
در مغزش سکوت کوتاهی حکم فرما شد.
این که دقیقا مانند کارهای امروز بود.
و روز قبل.... و روز قبل.
مغزش همینطور در حال پخش خاطره ی روز های قبل بود.
«خیلی خوب! » چنان فریادی در مغزش سر داد که تمام کارکنان از پخش خاطره ها دست کشیدند.
نگاهی به پرده ی نمایش مغزش انداخت.
خاطره سه شنبه ی قبل در آن متوقف شده بود.
مسیر رفتنش به خانه بود.
نگاه پیرمردی که موهای بلند سفیدش با ریش های بلندش آمیخته شده بود و دستش ها و صورتش را غبار های سیاه پوشانده بود به خود دریافت کرد.
پیر مرد سر جای همیشگی اش کنار مدرسه ی او نشسته بود و جعبه ی کهنه اش هم جلوی پایش بود.
قلبش لرزید.
چرا نگاه معصومانه ی او را هیچ وقت ندیده بود؟
با خود گفت: « فردا و هر وقت دیگر که توانایی کمک به این افراد را داشتم به آن ها کمک خواهم کرد. »
چشمانش را بست.
در هنگام خواب قلبش ناگهان از تپش ایستاد.
صبح مادرش هر چه کرد چشم های مشکی او را ندید.
روح او از جسمش جدا شد چند خیابان آن ورتر در جسمی فرو رفت.
او چشمانش را باز کرد، ابتدا کمی احساس سردرگمی کرد اما سپس خاطره ها سریع در سر او راه یافتند.
مثل این که امپولی با حجم عظیمی از خاطرات به او تزریق شود.
او سریع پتو را کنار زد.
دخترش را از خواب بیدار کرد و برایش غذا آماده کرد.
وقتی جلوی آیینه رفت تا بر موهای طلاییش شانه بزند، صورت کشیده و پوست سفید خود را لحظه ای غریب یافت اما این حس بعد از چند ثانیه از بین رفت.
دست دخترش را گرفت و از خانه بیرون زد.
هنگام رد شدن از خیابان صدای دو مردی که درون هجوم بی امان ماشین های شخصی درون آمبولانس با هم صحبت می کردند به گوشش رسید: « مادرش گفت ۱۰ سال دارد. »
مرد دیگر که صدایش کمی بم تر بود گفت: « بی چاره تو این سن سکته ی قلبی کرده. »
زن احساس کرد زیر قلبش حرارتی قرار داده اند. چرا حالش این چنین دگرگون شد؟
وقتی به مدرسه دخترش رسید او را بوسید و منتظر ماند تا کامل از پله ها بالا برود و از معرض دیدش ناپیدا بشود . وقتی خیالش راحت شد از همان راه شروع به برگشتن کرد.
اما گویی طناب هایی نامرئی او را باز داشتند.
وقتی پیر مرد فقیر که لباس های پاره اش ناتوانی او را فریاد میزد روی زمین دید گویی جمله ای در درونش طنین افکند :« من هر وقت بتوانم به این افراد کمک خواهم کرد. »
پولی از جیبش در آورد و با لبخند در دستان پیرمرد جای داد.
قدم هایش را سریع برداشت.
حس میکرد از روزمرگی فاصله گرفته.
او تسلای قلبش را حس کرد
او آسودگی را لمس کرد.
روح او بزرگ شد.
نقد این داستان از : نازنین جودت
خانم یسنا خدری عزیز سلام. «تناسخ» سومین داستانی است که از شما خواندم. خیلی خوشحال می‌شوم وقتی نوجوان عزیزی با این تلاش و پشتکار راه دشوار نوشتن را دنبال می‌کند. امیدوارم به ضعف‌ها و نقاط قوت داستان‌هایتان توجه کنید تا در نوشتن داستان‌های آتی راه برایتان هموارتر شود.
در این متن باز هم با مشکل داستانِ اول مواجه می‌شویم. نویسنده قبل از شروعِ داستان فکر اولیه‌ای در ذهن داشته که خوب بوده اما برای تبدیل آن به طرحی که آغاز و میانه و پایان داشته باشد، ماجرا و تعلیق و گره داشته باشد، وقت زیادی صرف نکرده. همین باعث می‌شود که خواننده از خواندن داستان به چیزی نرسد و در نتیجه بعد از خواندن متن احساس رضایت نکند.
آن‌چه به عنوان فکر اولیه ذهن نویسنده را مشغول کرده، مفهوم تناسخ بوده و اسم داستان هم گویای همین مسأله است. منِ خواننده از شما توقع دارم قبل از نوشتن داستانی درباره‌ی تناسخ، خوب درباره‌اش تحقیق کرده باشید تا به بهترین شکل در داستان‌تان نمود پیدا کند. این‌جا برای توضیح این مسأله فرصت و مجالی نیست اما اشاره‌ی کوتاهی به آن می‌کنم. طبق عقیده‌ای رستگاری انسان در تولد دوباره اوست. روح انسان آن‌قدر در جماد، نبات، حیوان و انسان دیگر حلول می‌کند تا کاملا تزکیه شده و به حقیقت مطلق بپیوندد. این رایج ترین تعریف از تناسخ است.در داستان شما دختر ده ساله‌ای داریم که به پدر و مادرش شب بخیر می‌گوید و به اتاقش می‌رود که بخوابد. در مرور خاطرات و اتفاقات به این نتیجه می‌رسد که تمام روزهای زندگی‌اش تکراری است. در میان این تکرارها پیرمرد دست‌فروشی را به یاد می‌آورد که در نزدیکی مدرسه بساط دارد. دختر تصمیم می‌گیرد که به او کمک کند و بعد از این تصمیم بی هیچ دلیل و بهانه و پیشینه‌ی بیماری می‌میرد. روحش در تن زن جوانی که مادر است، حلول می‌کند. در تناسخ روح شخص متوفی به عالم برزخ می‌رود و در آنجا در انتظار می‌ماند تا در تن جنینی حلول کند و در جسم و تنی جدید به دنیا بیاید. روح این دختر بچه در تن زنی حلول می‌کند. این وسط روح زن چه می‌شود؟ اگر شما در مورد تناسخ تحقیق کرده‌اید و به موردی اینچنینی برخوردید و قرار است وارد داستان‌تان کنید بهتر است پیشینه‌ای از آن به خواننده بدهید که او هم آگاه شود. اگر هم چنین موردی در تناسخ نیست و صرفاً در خیال شما شکل گرفته، باید این خیال را در جهان ممکن داستان‌تان برای خواننده باورپذیر کنید. اگر قرار است متن به سمت فانتزی برود، باید به این گونه‌ی داستانی وفادار باشید و از همان آغاز تکلیف خواننده را روشن کنید نه این‌که با متنی واقع‌گرا او را درگیر کنید و یک‌باره از میانه مسیر را تغییر دهید. رعایت رابطه‌ی علت و معلولی به باورپذیری متن و جهان ممکن نویسنده کمک می‌کند. موردی که در داستان شما رعایت نشده. لطفاً در نوشتن داستان‌های جدید به این نکات توجه داشته باشید. قرار است داستان به داستان با آموخته‌های بیش‌تر به متن بهتری برسید و این جز با توجه و دقت به نکات و ظرایف نوشتن و تکنیک‌های داستان کوتاه میسر نخواهد شد.
یسنای عزیز، حتماً متن را چندبار بازخوانی کنید و پیش از نوشتن اشکالات آن را در ذهن مرور کنید. طرح را خوب ورز دهید تا در پرداخت به داستان خوبی برسید. نوشتن بی شباهت به آشپزی نیست. همه‌ی خانم‌های ایرانی بلدند خورش قورمه سبزی بپزند، اما قورمه سبزی آن خانمی لذیذ و دلچسب می‌شود که سبزی‌اش را به اندازه سرخ کرده باشد؛ گوشت‌ها را خوب و کافی تفت داده باشد؛ لوبیای خورشتش به مقدار کافی باشد و مهم‌تر از همه این‌ها چاشنی‌هایی است که وجه تمایز قورمه سبزی او با دیگران می‌شود. بعد از همه‌ی این کارها شعله را کم می‌کند و سر صبر منتظر می‌شود تا خورشت خوب جا بیافتد. داستان نوشتن هم همین است. همه چیز باید به مقدار لازم و کافی رعایت شود و صبوری و دقت در پرداخت و بازنویسی‌های چندباره است که داستان را به مذاق خواننده دلپذیر می‌کند و طعمش تا مدت‌ها زیر زبانش می‌ماند.
بخوانید و بنویسید و باز هم برای ما داستان بفرستید که مشتاق خواندن هستیم.

منتقد : نازنین جودت

متولد 1352 شمیران. فارغ التحصیل مترجمی زبان انگلیسی، مقطع کارشناسی. بیش از 14 سال است که نوشتن را جدی دنبال میکنم.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت