داستان امروز باید در صحنه رخ بدهد




عنوان داستان : مردی که نمی شناختم
نویسنده داستان : امیررضا طاهروردی

هنوز از شنیدن آن ماجرا متحیر و متعجب بودم. البته برای من که خیلی تو این ماجراها و داستان ها نبودم و سن زیادی نداشتم تعجب برانگیز بود. من در یک مدرسه غیر دولتی پسرانه درس حسابداری می خواندم. هنوز دیپلم نگرفته بودم و باید مطابق رشته درسیم ...دوره کارآموزی را می گذراندم. دوره احمقانه ای بود. از شنبه تا چهارشنبه، نه صبح تا چهار بعد از ظهر در شرکتی کار می کردیم که از طرف مدرسه به آنجا معرفی شده بودیم. البته همه دانش آموزان در آن شرکت نبودند.
کار من همه چیز بود. مثلا یک روز پشت کامپیوتر می نشستم. یک روز پرونده ها را مرتب می کردم. یک روز نامه می نوشتم. خلاصه در دو ماهی که آنجا بودم هر کاری را بی مزد و مواجب و فقط بخاطر طی کردن دوره کارآموزی انجام دادم.
به مرور با بعضی از کارمندان و کارکنان آنجا که نسبتا جوان بودند آشنا شدم. موقع ناهار که وقت آزاد داشتیم با یکدیگر می نشستیم و صحبت می کردیم. کارفرما یا همان مربی کارآموزی من، آقای ب... نام داشت. من باید زیر نظر او در شرکت کار می کردم. آقای ب... مردی چهل و دو یا سه ساله بود. هیکلی درشت و قدی متوسط داشت. او با ما ناهار نمی خورد. فکرش تماما به کار بود. فردی متمایز بود. ایرادات الکی از آدم می گرفت. جدی بود. شاید در آن مدت یک بار هم لبخندی از او ندیدم. یک روز موقع ناهار از یک نفر به اسم آقای حمیدی که مردی حدودا سی ساله بود پرسیدم:
«این آقای ب... ازدواج کرده؟»
انگار که از سوال من جا خورده باشد گفت: «چطور؟»
«همین طوری. احساس کردم هنوز مجرد است.»
دهانش پر بود. محکم قورت داد و گفت: «نه متاهل است. یک پسر شش یا هفت ساله هم دارد.»
کمی به فکر فرو رفتم. رفتارش در خانه با زن و بچه اش را تصور کردم. واقعا نمی توانستم او را با لباس خانگی در ذهنم تجسم کنم.
هنوز کنجکاو شخصیت آقای ب... بودم. دلیلش هم نمی دانستم. انگار دوست داشتم بدانم پشت این چهره خشک و بی روح چه آدمی نهفته است. درست پنج روز به دوره کارآموزی ام مانده بود که در اتاق مالی درحالی که داشتم در مرتب کردن پرونده ها به آقای حمیدی کمک می کردم، متوجه چیزی شگفت از آقای ب... شدم. همان مطلبی که من از شنیدن آن تا بعدها گیج و متعجب بودم.
درحالی که داشتیم کارها را انجام می دادیم من به آقای حمیدی گفتم:
«من اصلا از این اخلاق آقای ب... خوشم نمی آید. آدم نباید انقدر خشک و جدی باشد. بهتر است هر کارفرمایی در محیط کار با بقیه دوستانه برخورد کند.»
حمیدی کمی سکوت کرد. همانطور که حواسش به کاغذ ها بود گفت:
«باز هم خوبه از این اخلاقش بدت می آید.»
پرسیدم: «چطور؟ دیگر چه اخلاق بدی دارد؟»
سرش را از پرونده بیرون آورد. نگاهی به من کرد و گفت:
«یعنی در این مدت که اینجا بودی نفهمیدی؟ حق داری. منم هم سن تو بودم خیلی به این چیزها دقت نمی کردم.»
بیشتر کنجکاو شده بودم. خوشحال بودم که آقای حمیدی چیزهایی می داند. با اشتیاق زیاد پرسیدم: «واقعا نمی دانم قضیه چی هست. لطفا بگید. دوست دارم بدانم.»
گفت: «حواست باشد که راجع به آن با کسی صحبت نکنی یا نروی این حرف ها را بذاری کف دست خود آقای ب... .»
«خیالت راحت باشد. انقدر دیوانه نیستم همچین کاری کنم.»
لحظه ای دست از کار کشید و صدایش را آرام تر کرد و گفت:
«این آقای ب... که شما می بینید، نگاه به ظاهر جدی و کاری اش نکن. پشت این چهره بی روح آدمی شیطان صفت قرار گرفته. اکثر کارکنان این شرکت از شخصیت او مطلع هستند. می دانند او چه نیتی دارد. این موضوع از قبل تر شروع شد. زمانی که کسی نمی دانست او چه موجود پلیدی است و هر کاری که می خواست انجام می داد...همه می دانستیم که او فردی متاهل و بچه دار است. ابتدا متوجه ارتباط او با دختر های جوان که برای کارآموزی یا استخدام به شرکت می آمدند شدیم. البته اول شک داشتیم ولی بعدا مطمئن شدیم. همینطور گذشت و ما متوجه ارتباط این آقا با خانم های شرکت شدیم. هر وقت هم کارش به جاهای باریک می کشید، زیرآب آن ها را نزد مدیر شرکت می زد و آن بنده های خدا هم ظرف یک هفته اخراج می شدند.
ماجرای آخر، ماجرای شومی بود. ب... با زنی که ... دو دختر نوجوان داشت رابطه برقرار کرد. یکی از همکارهای همین شرکت که عجیب است هنوز هم در اینجا دارد کار می کند. روابط به ظاهر پنهانی بود ولی کارکنان شرکت از آن باخبر بودند. این خانم حاضر شده بود برای ب... با هزینه خودش در نزدیکی شرکت خانه ای اجاره کند ... اما این رابطه هم مثل سایر روابط ب... دوامی نداشت و آن خانه هم هیچوقت گرفته نشد.»
کمی فکر کردم. یاد چیزی افتادم و پرسیدم: «آن خانم همین خانم ... نیست که الان هم دارد در بخش بازرگانی شرکت کار می کند؟»
آقای حمیدی با مکث و تعجب گفت: «بله خودش هست. تو از کجا فهمیدی؟»
گفتم: «بنظرم این رابطه نه فقط تمام نشده ...برای اینکه یک روز در قسمت بازرگانی بودم و متوجه شدم آقای ب... آمد و خیلی محتاطانه کلیدی که مثل کلید یک واحد آپارتمان بود، از خانم ... گرفت. رفتارشان معلوم بود که انگار نمی خواستند رابطه شان را صمیمی نشان بدهند. من اول فکر کردم بخاطر شخصیت جدی اوست و این کلید مربوط می شود به شرکت ولی الان که این ها را گفتید فهمیدم دلیلش چیز دیگری است.»
آقای حمیدی که از حرف هایم شوکه شده بود گفت: «عجب. البته شاید همچین قضیه ای هم نباشد ولی از شناختی که من از ب... دارم چیز غیر ممکنی هم نیست.»
کمی سکوت کرد. دوباره ادامه داد: «پس بخاطر این بود که هیچوقت نرفت پشت سر خانم ... با مدیر صحبت کند تا او را اخراج کند.»
پرسیدم: «خانواده این دو نفر از رابطه شان چیزی فهمیده بودند؟»
با صراحت جواب داد: «اصلا. زندگی آرامی با خانواده شان دارند...»
بعد از گفتن جمله آخر زد زیر خنده. از ته دل با تمسخر خندید. اما من نخندیدم. متاثر شده بودم. احساس کردم چیزی را فهمیده ام که دیگر تا آخر عمر آن را فراموش نمی کنم. نگاهم را نسبت به همه چیز عوض کرد. نسبت به همه چیز بدبین شده بودم. هیچوقت دنیا را آنقدر تاریک ندیده بودم.
در آن پنج روز باقی مانده دیگر نمی خواستم درباره آقای ب... چیزی بدانم. سعی می کردم زیاد او را نبینم. از نظر من و خیلی های دیگر او یک آدم کثیف بود.
بعدها این ماجرا را برای کسی تعریف کردم. کسی که از من بزرگتر بود. انتظارم این بود که همان حسی را داشته باشد که من از شنیدن آن داشتم. ولی او بی تفاوت بود. بعد که پرسیدم واقعا برایت عجیب و ناراحت کننده نیست، جواب داد:
«راستش نه. این اتفاق ها در کنار چیزهایی که می شنویم و می بینیم واقعا عادی است. دیگر نمی شود از شنیدن چنین ماجراهایی تعجب کرد و ناراحت شد.»
شاید حق با او بود. اما من هنوز از شنیدن و به یاد آوردن آن خاطره متاثر می شوم.

امیررضا طاهروردی - آبان ۱۳۹۷
نقد این داستان از : کاوه فولادی‌نسب
دوست عزیز، آقای طاهروردی، سلام
قول معروفی هست که می‌گوید «داستان کوتاه محل ساخت‌وپرداخت عمیق شخصیت و به عبارت دیگر شخصیت‌پردازی عمیق نیست.» بیراه هم نمی‌گوید، اما نه برای هر داستانی. داستان کوتاه -از نظر نطفه‌ی اولیه- انواع گوناگون دارد: داستان‌هایی که بر اساس ایده‌ای شکل می‌گیرند، داستانی‌هایی که روی ماجرایی بنا می‌شوند و داستان‌هایی که بر اساس شخصیتی ساخته می‌شوند. داستان شما از این گونه‌ی سوم است؛ روی شخصیت ب... تمرکز کرده و تمام داستان بسط و توسعه‌ی شخصیت اوست. به این‌جور داستان‌ها می‌گویند «داستان‌های شخصیت‌محور»، و در آن‌ها -بر خلاف دو گونه‌ی دیگر- شخصیت‌پردازی خیلی مهم است. در این نوع داستان‌ها، نویسنده با کنکاش در شخصیت محوری یا اصلی داستان، سعی می‌کند به لایه‌های زیرین ذهن و روان او نفوذ کند و ناگفته‌ها و نادیده‌هایی را بیرون بکشد که با چشم غیرمسلح قابل دیدن نیست. نمونه‌هایی از این دست داستان‌های کوتاه کم نیستند؛ از «بارتلبی محرر» هرمان ملویل گرفته تا «زندگی پنهان والتر میتی» جمیز تربر و «همسر گوگول» تومازو لاندولفی. این داستان‌ها را اگر نخوانده‌اید، حتماً بخوانید دوست عزیز. برای این که اساسی‌ترین ایراد داستان‌تان برطرف شود، به این مطالعه نیاز دارید. اساسی‌ترین ایراد؟ شخصیت‌پردازی. آقای ب... داستان شما، توجهی را برنمی‌انگیزد و جذابیتی ندارد. یک‌جور نگاه اخلاقی سنتی بر تمام داستان‌تان سایه انداخته و کلیت روایت را برده زیر تیغ کلیشه‌ها. کار داستان‌نویس این نیست که بگوید «ببینید این آقای ب... چه آدم بدی است... مراقب باشید مثل او نشوید.» کار داستان این است که بدون پیش‌قضاوت و داوری‌های پیشینی، برود سراغ آقای ب... و زندگی او را روایت کند. شاید این آقای ب... یک آدم دوقطبی بود؛ یک مدیر تکنوکرات قدرتمند (مثل دکتر جکیل) که تحت شرایطی به مردی فاسد (مثل مستر هاید) تبدیل می‌شد. «مورد غیرعادی دکتر جکیل و مستر هاید» نوشته‌ی رابرت لویی استیونسن را خوانده‌اید؟ خواندنش را اکیداً خدمت‌تان توصیه می‌کنم. در کنار این‌ها که گفتم، لازم است به موضوع اساسی دیگری هم توجه‌تان را جلب کنم. داستان شما کیفیتی خاطره‌وار دارد. انگار راوی (و حتا شاید نویسنده) دارد خاطره‌ای را برای خواننده‌ها روایت می‌کند. می‌دانید این کیفیت خاطره‌وار نتیجه‌ی چیست؟ نتیجه‌ی استفاده از بیان گزارشی به‌جای بیان روایی. داستانْ نیاز به بیان روایی دارد. این جمله را تابه‌حال شنیده‌اید؟ «نگو، نشان بده.» جمله‌ی معروفی است. در هر کتاب آموزش فنون داستان‌نویسی، دست‌کم یک بار به این جمله برخواهید خورد. شما به شیوه‌ی نویسنده‌های قرن‌نوزدهمی همه‌چیز را می‌گویید. این شیوه‌ی روایت برای دویست سال مناسب بوده، نه حالا. داستان امروز تصویری‌تر شدن را می‌طلبد. داستان امروز باید در صحنه رخ بدهد، نه این که راوی‌اش همه‌چیز را برای خواننده بگوید. و درباره‌ی پایان‌بندی... از جایی که راوی می‌گوید «بعدها این ماجرا را برای کسی تعریف کردم»، داستان به‌کلی دچار ازهم‌گیسختگی می‌شود. این‌جور نتیجه‌گیری‌ها خورند داستان معاصر نیست. اساساً کار نویسنده و داستان هم این نیست که برای خواننده نتیجه‌گیری‌های اخلاقی کنند. امیدوارم با دقت و تمرکز این داستان‌تان را بازنویسی کنید. بازنویسی سختی خواهد بود؛ چون داستان‌تان نیاز به تغییرات اساسی دارد. اما اگر تلاش کنید، حتماً موفق خواهید شد.
ارادت
کاوه فولادی‌نسب

منتقد : کاوه فولادی‌نسب

کاوه فولادی‌نسب (متولد ۱۳ مرداد ۱۳۵۹ برابر با ۴ اوت ۱۹۸۰) نویسندهٔ ایرانی، مترجم، روزنامه‌نگار ادبی و مدرس داستان‌نویسی است. تخصص دانشگاهی او معماری و برنامه‌ریزی شهری و منطقه‌ای است و در حال حاضر پژوهش‌گر دکترا در دانشگاه فنی برلین (TU Berlin) در ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت