راوی کجا ایستاده؟




عنوان داستان : چون که دختری ...
نویسنده داستان : نگار سادات عربشاهی

هشت سالم بود که اومدیم این محله ، یه کوچه پهن بن بست بود که خونه ما با یه در سفید رنگ و یه حیاط شمالی بزرگ ترین خونه اون کوچه بود . قبل غروب عصرای پاییز که آفتاب میخوابید بعد مدرسه همه بچه های کوچه جمع میشدن جلو در خونه ما و تا هوا تاریک میشد سر و صدای بازی و توپ خوردن به زمین و دیوار همسایه هارو عاصی میکرد. یادمه یه روز رضا و دوستاش داشتن فوتبال بازی میکردن که مجتبی یک شوت محکم به توپ زد و توپ بعد طی العرض دروازه تا حیاط خونه ما، افتاد تو حیاط . من که مثل هرروز نشسته بودم دم در و بازیشون را نگاه میکردم دیدم رضا با عصبانیت رفت سمت مجتبی و زد به سینش و گفت هزار بار بت گفتم انقدر بلند شوت نکن ایندفعه دیگه من نمیرم توپُ بیارم . مجتبی که از رضا یه سالی کوچکتر بود و ریزه میزه تر گفت بابا مگه دست منه خب توپه دیگه ، این سری هم تو برو ، باشه چشم دیگه شوت محکم نمیزنم .رضام که رو دنده لج افتاده بود الا و بلا قبول نمیکرد که بیاد توپو از خونه ما برداره ، به مجتبی میگفت دیگه خجالت میکشه بره به مهین خانوم بگه توپمون افتاده توو حیاطتون . مهین مادرمه ، مهربونه و تا حالا هرچندبارم که توپ افتاده بود تو خونمون چیزی بهشون نگفته بود، ولی رضام حق داشت خجالت بکشه از موقعی که من از مدرسه میومدم و میشستم جلو در تماشا بازیشون پنج شش باری توپ میفتاد حیاطمون و هر سری هم رضا که از همه بزرگتر بود جور بقیه رو میکشید و توپ رو پس میاورد . مجتبی و بقیه بچه ها جمع شده بودن دور رضا که راضیش کنن این دست اخرم بره توپو بیاره ، رضا داشت دروازه هارو جمع میکرد و میگفت دیگه بازی نمیکنه. من اون روز دیر رسیده بودم و از اول بازیشونو ندیده بودم و دلم نمیخواست بازیشون تموم شه . دوویدم تو حیاط و توپو برداشتم و رفتم پیششون ، گفتم اینم توپتون حالا میشه بازیتونو ادامه بدین ؟ رضا که پشتش به من بود با صدای من برگشت سمتم و چند ثانیه نگاهم کرد و یه لبخندی زد و گفت دستت درد نکنه میومدم میگرفتم حالا فردا ! همینجور ملتمسانه نگاهش میکردم که برگشت سمت بقیه پسرا و به مجتبی گفت برو وایسا تو دروازه حواستم به شوتات باشه ها .
دلخوشی من شده بود بعد از مدرسه بدو بدو بیام خونه و تند تند تکلیفامو انجام بدم از مامان اجازه بگیرم که به هوای خاله بازی با دخترا کوچمون برم فوتبال پسرارو تماشا کنم . فردای روزی که توپ بردم و دادم رضا داشتم از مدرسه برمیگشتم رفتم مغازه عمو عبدالله بستنی بخرم دیدم رضام اونجاست. داشت کارتایی که خریده بود رو میشمرد . به عمو عبدالله گفتم منم از این کارتا میخوام گفت هرچی بود داده به رضا ، شونه هامو بالا انداختم و از مغازه اومدم بیرون و مشغول بستنی خوردن راه خونه رو پیش گرفتم . خیلی از مغازه دور نشده بودم که رضا صدام زد و گفت کارت های من خیلیه زهرا بیا اینایی که امروز خریدم جدیده ، واسه تو ! ته دلم خوشحال شدم تا حالا خودم کارت فوتبالیست های معروف رو نداشتم و هرچی دیده بودم یا دست رضا و دوستاش بود یا کثیف و پاره وسط کوچه ، بهش گفتم نه نمیخوام واسه چی کارتاتو میدی به من . خندید و گفت فکر کن واسه تشکر دیروز که توپمونو آوردی ، اصلا روم نمیشد بیام دم خونتون . کارتارو گرفت سمتم و منم ازش قبول کردم و سرگرم دیدن عکساش شدم و باهم داشتیم میرفتیم سمت خونه ، یدفعه رضا گفت راستی امروز بازی نمیایم . منو میگی انگار غم دنیارو گذاشتن تو دلم برگشتم نگاهش کردم که گفت مجتبی امروز تو مدرسه دستش شکست . فهمیدم تا چندروز دیگه از فوتبال و دروازه و توپ خبری نیست بغضم گرفت وکارتارو تو مشتم سفت گرفتم و بدون خداحافظی از رضا دوویدم سمت خونه .

پارسال واسه تولد هفت سالگیم وقتی بابا گفت چی دوست داری برات بخریم بدون کوتاه ترین مکثی و با خوشحالی بهش گفتم دوچرخه میخوام . مامان که همیشه میگفت من پسر زاییدم چرا اسمشُ دختر گذاشتیم با عصبانیت بهم گفته بود چه چیزا همین مونده والا ، دخترم مگه دوچرخه سواری میکنه ، توم مثل بقیه دخترا عروسکی چیزی بخواه دیگه مامان جان ، بابا ولی مثل مامان فکر نمیکرد ، میگفت خوبه که من از هرچیزی یکم بلد باشم . بهش نگاه کردم و با نارحتی گفتم ولی من دوچرخه میخوام ! حالا نزدیک یک سال از تولدم گذشته و با دوچرخه آبیم که بدون اون کمکی ها که اولا به زور میروندمش ، داشتم تو کوچه بازی میکردم که یهو رضا صدام زد یه دیقه بیا ،من حیرون شده دنبالشم رفتم گفت میتونی امروز تو دروازه وایسی؟ باورم نمیشد ولی میدونستم که میتونم ، بهش گفتم چرا نتونم وقتی مجتبی میتونه . من كه انگار همه روياها و خيالام موقع شنيدن صداشون تو حياط يا ديدنشون از دم در واقعي شده بود با شش دانگ حواس وايسادم تو دروازه.
خوب شدن مجتبی به درازا کشید و و من فعلا تنها گزينه بودم هرروز بازيم بهتر ميشد اینو رضام وقتی باور کرد که تونستم شوتای بهروزم بگیرم.
شده بودم تركيب اصلي و يك جورايي مطمئن كه اگر مجتبی هم بياد جام ثابته. چند روز از فوتبالیست شدنم و رسیدن به آرزوی بچگیم گذشته بود که يك روز از مدرسه که اومدم و هول هولي كيفمو انداختم و لباسمو عوض کردم و میخواستم برم بيرون كه مامان دست انداخت دور بازوم و گفت خيلي خوبيت نداره اين بازيا واسه تو. من نگاهش كردم با بغض...چشماشو بست يك نفس عميق كشيد و با کلافگی گفت خيلي دلت ميخواد برو نگاشون کن خودت بازي نكنيا. به رضا گفتم دیگه نمیام بازی .یه هفته مونده بود مجتبی خوب بشه و دیگه بدون من ترکیبی برای بازی کردن نداشتن . بعد یک هفته داشتم تو حیاط تکالیفمو انجام میدادم که سر وصداشون رو شنیدم ، دفتر کتابمو جمع کردم و دوویدم تو کوچه و مثل سابق دوباره شدم تماشاچي، ميشستم دم دربه تماشا کردن بازی، نگاشون ميكردم و بعضي وقتا بلند بلند غر ميزدم يا تشويق ميكردم.ولی این خوشحالیم خیلی طول نکشید و مامان که سر صدای منو شنیده بود اومد منو برد تو حیاط و گفت ميشيني اونجا داد و هوار ميكني؟لازم نكرده اونجا بشيني بيا از پشت پنجره ببين. و من باز تماشاچي موندم ...اينبار تماشاچي صامت.
سال ها گذشت و من بزرگ تر شدم ولی از علاقم به فوتبال و چیزایی که مامان میگفت برای تو که دختری خوب نیست کم نشد . نمیشد بازی ای چه خارجی چه ایرانی از دست بدم . میشستم پای تلویزیون و هنوزم تماشاچي بودم ،یه تماشاچيِ صامت که اینبار سهمم فقط از پنجره تلوزيون ديدن بود .
حالا که با رضا اومدیم محله قدیممون انگار همه اینا همین دیروز اتفاق افتاده ، با اینکه هجده سال از اون روزا که یه دختر بچه عشق فوتبال بودم و رضام که اون موقع تنها حامیم بود میگذره.دبیرستانی بودم که رضا بهم گفت یه مدرسه فوتبال دخترونه یکی دوتا محل اونور تر باز شده . واسه رسیدن به خواستم که خیلی از نظر بقیه دور و محال بود چون که دختر بودم، حتی یه روزم تنبلی نکردم، هر روز بعد مدرسه میرفتم تمرین .بعد یه مدت که مامان فهمید و قشقرقی به راه انداخت که تو چرا دست از این کارات برنمیداری؟! بهش گفتم که غیر از فوتبالیست شدن چیزی نمیخوام و اهمیتی نمیدم که دخترم و نمیشه که اگه نمیشد پس چرا مدرسه دخترونه فوتبال ساختن ؟! یه چند ماهی باهام قهر بود و سرسنگین ولی بعد از بردن تیممون به یه تیم دخترونه از یه شهر دیگه و گرفتن لقب بهترین دروازه بان تیم ،کم کم باهام نرم شد و قبول کرد که بزاره به خواستم برسم .
حالا اومدیم عکس عروسیمونو بزاریم رو طاقچه خونه مامان و رضا میگه هنوز خجالت میکشه وارد حیاط بشه و فکر میکنه توپش افتاده . چند روز دیگه تیممون واسه مسابقات آسیایی عازم ژاپنه . مامان میگه دیگه ازدواج کردی دختر بچسب به زندگیت تو الان یه زن متاهل با کلی مسوولیتی . بهش نگاه میکنم و حرفی نمیزنم میبوسمش و با رضا از خونه میایم بیرون پشت سرم آب میریزه و زیر لب دعام میکنه و میگه خیر پیش موفق باشی دختر جان ...
نقد این داستان از : نازنین جودت
سلام. چه خوب که داستان نویسی را از سنین جوانی شروع کرده‌اید. امیدوارم اگر نوشتن برایت لذت بخش است، آن را جدی بگیری و هر روز بخشی از وقتت را به نوشتن اختصاص بدهی.
نگار عزیز از اسم داستان شروع می‌کنم که به اندازه خود داستان مهم است. اسم است که داستان را معرفی می کند و منِ خواننده را به خواندن ترغیب می‌کند یا بی‌میل. در انتخاب اسم وقت بیشتری بگذار و اسم جذاب‌تری انتخاب کن. مسئله بعدی انتخاب زبان داستان است. چرا به زبان محاوره نوشته‌ای؟ اوایل داستانت فکر کردم چون راوی کودک است، خواسته‌ای داستان دلنشین‌تر شود ولی در پاراگراف‌های آخر بود که فهمیدم راوی جوانی بیست و شش ساله است. این انتخاب مناسب داستان شما نیست. مناسب داستان‌هایی است که تک‌گویی بیرونی داریم و تقریبا همه داستان مونولوگ است و نویسنده در بیشتر موارد با این انتخاب می‌خواهد برای راوی لحن بسازد. به عنوان مثال داستانی داریم که شخصی متهم به قتل شده و در حال بازجویی است. داستان‌ از آغاز تا پایان اعترافات و تک گویی‌های اوست. با انتخاب زبان محاوره‌ای می‌شود برای راوی لحن ساخت. نویسنده دستش باز خواهد بود برای بازی‌ها‌ی زبانی و اصطلاحاتی که به شخصیت داستانش می‌نشیند.
از این موارد که بگذریم، مسئله مهمی در داستان هست که نویسنده باید همیشه آن را مدنظر داشته باشد خصوصا در مورد داستان‌هایی که بخش‌هایی از روایت مربوط به گذشته است. راوی شما الان در جایی که ایستاده یک خانم جوان بیست و شش ساله است. جایی از داستان راوی می‌گوید: «پارسال که تولدم بود...» منظورش از پارسال چیست؟ بیست و پنج سالگی راوی یا یک سال قبل تر از رفتن شان به محله‌ای که داستان در آن اتفاق افتاده؟ وقتی جای راوی مشخص باشد، زبان داستان هم با توجه به موقعیت او به درستی انتخاب میشود. در همان پاراگراف نکته دیگری هم هست. داستان را نگه می‌دارید و قضیه سال قبل و دوچرخه را مطرح می‌کنید که بعد صحنه‌ای را بسازید که راوی در کوچه در حال دوچرخه بازی است. اتفاقا این بخش از داستانتان خیلی مهم است. چون می‌خواهید به خوانند اطلاعات بدهید که با یک دختر بچه شبیه دختربچه های دیگر طرف نیست. زهرا دختری است که عاشق فوتبال است و دوچرخه سواری و باز‌های پسرانه و علاقه ای به خاله‌بازی و عروسک‌بازی نشان نمی‌دهد. باید چینش‌تان طوری باشد که اطلاعات از داستان بیرون نزند. پیشنهاد من برای شروع آن پاراگراف این است: از روزی که مجتبی دستش شکست، پسرها فوتبال بازی نکردند. من هم رفتم سراغ دوچرخه‌ا‌م که پدر سال قبلترش برای تولدم خریده بود. پدر پرسید بود: «چی دوست داری برای تولدت بخریم؟» و من گفته بودم: «دوچرخه» و مادر با عصبانیت گفته بود«...».
نگار جان رعایت اصول نگارشی در داستان بسیار مهم است. لطفا در بازنویسی به این مسئله دقت کن. به زمان افعال هم توجه کن. وقتی در گذشته می‌خواهی از اتفاقی که قبل‌تر از آن افتاده، بنویسی، افعال ماضی بعید می شوند.
شروع داستان خوب بود. البته باید در نوشتن جملات دقت بیشتری کنی. در داستان کوتاه هر یک جمله‌ای که اضافه نوشته می‌شود از ایجاز داستان کم می‌کند و هر جایی که اطلاعات لازم به خواننده داده نمی‌شود، حذف اتفاق می‌افتد. کار هوشمندانه‌ای بود که از اولِ داستان، لو ندادی که راوی و رضا ازدواج کرده‌اند. با این‌کار تعلیق بیشتری ایجاد کردی و خواننده با داستان همراه شد که بفهمد عشق زهرا به رضا و فوتبال به چه سرانجامی رسید.
نوشته بودی قصد داری این داستان را تبدیل به فیلم‌نامه کنی. موضوع داستانت اگر خوب پرداخت شود برای فیلم کوتاه موضوع خوبی است اما برای فیلم بلند احتیاج به اتفاقات بیشتری داری که بتوانی ببینده را تا پایان روی صندلی نگه داری. البته فیلم‌نامه قواعد خودش را دارد و در یکی دو جمله نمی شود حکم داد. بهتر است با کسی که صاحب‌نظر است مشورت کنی ولی حتما قبل از آن داستان را بازنویسی کن و اشکالاتش را برطرف کن.

منتقد : نازنین جودت

متولد 1352 شمیران. فارغ التحصیل مترجمی زبان انگلیسی، مقطع کارشناسی. بیش از 14 سال است که نوشتن را جدی دنبال میکنم.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.