زمان و صحنه مناسب برای شروع داستان




عنوان داستان : روژینا
نویسنده داستان : مریم نعمت پور نفطه

از این داستان ویرایش جدیدی تحت عنوان «روژینا» منتشر شده است.

روژینا...


باسرفه ی پدر از خواب بیدار شد نور کم سوی فانوس گوشه ی اتاق چهره ی چروکیده پدر را روشن کرده بود.
نیم خیز شد تا صورتش را کاملتر ببیند از تکان لبهایش فهمید که چیزی میخواهد درحالی که دستش را به سمت لیوان خالی اب دراز کرده بود.
روژینا فورا لیوان راپر از اب کرد و کمک کرد تا پدر بتواند بنشیند و لیوان را به لبهایش نزدیک کرد .
از فرط تشنگی چنان با ولع اب را قورت داد که اب به گلویش پرید و دوباره سرفه اش گرفت روژینا به ارامی به پشتش زد و گفت اروم بابا اروم خدای من تو از کی تشنه بودی بابا جان
الهی بمیرم...
قطره ای اشک از گوشه ی چشمان روژینا چکید.
به صورت رنگ پریده پدر چشم دوخت و با انگشتانش چروکهایی که هر روز بیشترو عمیقتر میشدند رانوازش کرد.
یک لحظه انگشتش خیس شد و دلش از دیدن اشک پدر اتش گرفت.
صورتش را دراغوش کشید و گفت الهی فدات بشم بابا چرا گریه میکنی عزیز دلم...
روژینا طاقت دیدن اشکهات رو نداره ها..!
پدردستش را روی موهای بلند و بافته شده ی دخترش کشید و صورتش خیس از اشک شد.
روژینا سرش را بلند کرد و صورت پدرش را نوازش کرد برق چشمهای پدر در تاریکی اتاق دلش را لرزاند احساس کرد میخواهد چیزی بگوید.
قلبش تند تند شروع به تپیدن کرد دستان نحیف پدر را لابلای انگشتان ظریفش فشرد و گفت چی شده بابا چیزی میخوای بگی?
انگار دست پدر سردتر میشد و قلب روژینا تندتر میتپید.
نمیدانست چه کند پدر همچنان خیره به چشمهای دخترش ماتش برده بود.
بسرعت بلند شد و فانوس را نزدیک تر اورد.
یکباره حرکت مردمک چشمش که حالا واضحتر دیده میشد بسمت گوشه ی اتاق چرخید .
روژینا سرش را بسمت کوله پشتی پدر که از میخ اویزان بود چرخاند.
قلبش داشت از تپش می ایستاد.
پدر دستان دخترش را فشرد و روژینا بسرعت به سمتش برگشت و گفت
بابا چی میخوای بگی کوله ت رو میخای?
خیره به چشمهای او منتظر عکس العملش ماند اما پدر بی هیچ حرکتی فقط نگاهش میکرد.
روژینا پیشانی اش را بوسید و دستانش را بالا اورد و به صورتش چسباند و گفت منظورت چیه بابا جون.
اما پدر انگار که پشیمان شده باشد لبخندی گرم روی لبهایش نشست .
شاید یاد اخرین باری افتاد که سخن گفته بود یاد اخرین باری که همسرش را صدا زد و یاد اخرین باری که گفته بود روژینا..
سرش را دوباره به گوشه اتاق کج کرد و سکوتش دوباره قلب دخترش را ازرد.
نور فانوس را کم کرد و سرش را روی زمین کنار پدر گذاشت و خواب چشمهای مشکی اش را ربود.
با صدای زنگوله ی گوسفندان چشمهایش را باز کرد و دلش شبیه دختر بچه ای بازیگوش از جا پرید.
از پشت پنجره صف گوسفندان را که از طویله ی گوشه ی حیاط بیرون می امدند را دید و لبخندی روی لبانش نشست.
پدر خواب بود, به ارامی از جا بلند شد و به سمت حیاط رفت سه سال پیش نزدیک بهار که تازه زمین زنده شده بود با شاهو محرم شده بودند.
شاهو چوب دستی اش را بالا اورده بود و گوسفندان را از طویله بیرون میکرد تا مثل هر روز به صحرا ببرد.
گوسفندان چهار خانوار دیگر را هم شاهو به چرا میبرد و بنوعی تنها چوپان روستایشان بود.
روژینا دستار روی سرش را مرتب کرد و بسمت حیاط رفت .
اما چهره ی شاهو مثل همیشه خندان نبود ابروهای کلفت و پرپشتش چنان درهم گره خورده بود که بی تردید معلوم بود اتفاقی افتاده, روژینا گوسفندی که کنار پایش ایستاده بود را هی کرد و روبروی شاهو ایستاد وسلام گرمی کرد.
اما جواب سلامش گرمای عاشقانه ی همیشگی را نداشت.
شاهو با لبخندی سرد که به اجبار برلبانش نشسته بود خودش را مشغول راندن گوسفندان از طویله کرد.

خواست نگاهش را بدزدد, خوب میدانست روژینا از چشمانش همه چیز را میفهمد از کودکی باهم بزرگ شده بودند عمو وزن عمویش پدر و مادر شاهو وقتی که او پنج سالش بود زیر بهمن مانده بودند و حتی جنازه هایشان هم پیدا نشد و شاهو بعد از ان حادثه در خانه انها بزرگ شد.
روژینا سر چوب دستی را کشید و شاهو به یکباره روبروی صورتش ایستاد.
شاهو سرش را پایین انداخت و چیزی نگفت واین سکوت روژینا را بیشتر دلواپس میکرد.
سر شاهو را با دستش بالا کرد و گفت نمیخوای حرف بزنی اینکه یه چیزی شده رو میدونم اما نمیدونم چی پس لطفا بگو ..
با صدای سرفه ی پدر حرفش را قطع کرد و هردو به سمت پنجره ی اتاق برگشتند. روژینا بزیر لب گفت واااای بابا وبه سرعت به طرف اتاق دوید از پله های کوچکی بالا رفت و وارد اتاق شد. پدرش وسط اتاق به شکم افتاده بود .
با صدایی که از گریه و ترس میلرزید شاهو را صدا کرد و شاهو در همان لحظه پشت سرش ظاهرش شد.
به کمک هم پدر را در رختخوابش خواباندند.
با گریه گفت دیشبم حالش خوب نبود میخواست یه چیزی بهم بگه اما انگار پشیمون شد.
نگاهی به چهره ی درهم فرورفته شاهو کرد و ادامه داد شنیدی چی گفتم?
اما انگار شاهو اصلا صدایش را نمیشنید.
باصدای بلندتر گفت معلوم هست تو امروز چته اصلا شنیدی من چی گفتم?
شاهو به طرف رختخواب عمویش خزید و با دستش به او فهماند که بنشیند.
قلب روژینا از سینه اش کم مانده بود وسط اتاق بیفتد.
پدرش دست شاهو را گرفت.
روژبنا با صدایی بریده بریده و لرزان پرسید توروخدا بگین چی شده شما دونفر چتونه اخه?
شاهو سرش را پایین انداخت و ارام شروع به صحبت کرد حرفهایش شبیه پتکی بود که دائم به سر روژینا کوبیده میشد.
کلمه "کوله بر" برایش کابوسی بود در واقعیت زندگی...
پدرش, مادرش و حالا شاهو..
فقط چهار کلمه اخر صحبت شاهو را شنید روستا دیگر نیازی به چوپان ندارد باید بروم مریوان... .
مثال تیری از کمان درامده از جایش پرید اشک پهنای صورتش را پوشانده بود.
با دست به پدرش اشاره کرد و گفت , ببین , خوب ببین شاهو بابام بخاطر اینکار چند ساله که گوشه ی خونه ساکت و بیحرکت افتاده میان هق هق گریه هایش ادامه داد مادرمم واسه کمک به بابام و خرج خونه مجبور شد بره کوله بری اما هیچوقت برنگشت ...
توم توم که بری... دیگر گریه امانش نداد.
و صدای گریه اش دوباره دراتاق پیچید.
شاهوپایین دامن چین دار و گلدار روژبنا را گرفت و بوسید روژینا پاهایش سست شد و کنار شاهو روی زمین نشست.
صدایش از عجز میلرزید شاهو توروخدا نرو...
پدر روژینا بزور لبهایش را بهم فشرد تا شاید صدایی از لبهای خاموشش بیرون بیاید اما تنها چشمهایش درد سینه اش را جار زدند.
روژینا دستهایش را دورسرش پیچید و هق هق گریه اش فضای اتاق را پر کرد.
شاهو به ارامی و اطمینان گفت روژینا جان قول میدم سالم برگردم اما عمق صدایش از ترس میلرزید خودش هم میدانست که روژینا میفهمد این حرف فقط برای ارام شدن اوست.
هیچکس نمیدانست که این راه برگشت دارد یا نه, حمل بار در کوههای صعب العبور برای اندکی پول ...
روژینا دیگر نتوانست فضای سنگین اتاق را تحمل کند, بلند شد تا از اتاق بیرون برود اما دستان مردانه شاهو اورا سرجایش میخکوب کرد.
لبخندی گرم برلبان شاهو نشست , ایستاد و گفت یه ماه دیگه عروسیمونه بهت قول میدم روژینا سه هفته ای برم و برگردم بهت قول میدم.
اما این حرفها و این کلمات و قولها را روژینا دوبار قبل ازین هم شنیده بود.
اودیگر تحمل سومی را نداشت. اما چشمان مصمم شاهو جای شکایتی برای او باقی نمیگذاشت.
شاهو بسمت عمویش چرخید و گفت دیروز در نبود تو باعمو هم صحبت کردم.
اونم ناراضیه اما چاره ای ندارم , باپولش یه زمین کشاورزی کوچک میخریم برای خودمون کشاورزی میکنیم.
گوسفندا کم شدن مردای ده همه رفتن کوله بری منم مجبورم برم.
روژینا بی هیچ صدایی بیرون رفت .

صبح زود روژینا شاهو را برای رفتن به مریوان بدرقه کرد, چند قرص نان و ماست و پنیر محلی و یک عکس از خودشان ,تنها عکسی که بعد از عقدشان گرفته بودند. روزیکه برای اولین بار دست شاهو را در دستانش گرفت روزیکه برای اولین بار به او گفت دوستت دارم .
تمام عشقی که به مردش داشت را در پارچه ای سفید و گلدوزی شده پبچید و بدست شاهو داد.
شاهو به اتاق عمورفت و خداحافظی کرد .
روژینا کاسه ای اب و قران کوچکی در دست جلوی در حیاط به انتظارایستاده بود.
دلش اشوب بود دوست داشت هرلحظه از رفتنش پشیمان شود .
شاهو گوشه ی دستدارش رو بوسید و گفت زود برمیگردم عزیزم منتظرم باش.
با لبخندی که روی صورتش نشست دل روژینا از جایش کنده شد .
وصورت خیس از اشکش را با لبخندی مصنوعی پوشاند.
ترس تمام وجودش را عین خوره میخورد.
شاهو قران را بوسید و از زیر قران رد شد کاسه اب در دست روژینا اشکارا میلرزید.
سومین کاسه ی ابی بود که پشت سر عزیزش میپاشید.
اول پدرش که چندین بار به این سفر رفت و در اخرین بار که با بار و قاطرش زمین افتاد کمرش از چندتا شکست و زمینگیر شد وبعد از انهم
مادرش که بخاطر سرما ازصخره پرت شد و تکه هایش را برایش اوردند و پدرش هم از همان روز زبان به کامش نچرخید و سکوت زندگی روژینا را در برگرفت.
انگار قلبش را میان کاسه گذاشت و پشت سر شاهو روی زمین پاشید.
از پشت سر نگاهش میکرد قد بلند و چهارشانه اش و هیبت مردانه اش دل روژینا را اسیر کرده بود.
دلش میخواست هرلحظه برگردد و صورتش را غرق بوسه کند اما شاهو با قدمهای بلند دورتر و دورتر میشد .
هفته اخر بود و دل روژینا برای دیدنش تاب نداشت.
سه هفته هروز گوسفندان را به صحرا میبرد و بالای تپه ی بلند روستا به جاده چشم میدوخت .
سرمای اواخر پاییز درختان را به خواب فروبرده بود. بخاطر برف شب قبل تمام روستا سفید پوش شده بود.
روژینا لباسی ابی با گلهای صورتی که شاهو برایش خریده بود پوشید .
دلش طاقت نیاورد و به طرف تپه ی بلند روستا براه افتاد.
با رسیدن او ماشینی از دور لابلای برفها به این طرف و انطرف تلوتلوخوران بسمتش می امد.
قلبش مثل روز اول عقدشان تند تند میتپید دلتنگ شاهو بود دلتنگ مردش..
ماشین در ده قدمی روژینا ایستاد اما فقط راننده پشت ماشین بود که خیره خیره به روژینا نگاه میکرد, مردد بود پیاده شود یا نه...
روژینا چند قدم جلوتر رفت و راننده هم پیاده شد قیافه ی درهمش گواه خبر خوبی نبود.
کنار ماشین ایستاد و ازهمانجا پرسید روژینا خانم شمایین?
با شنیدن اسمش انگار دنیا پیش چشمش سیاه شد, با من من گفت مممگه چی شششده ?
راننده همانطور که سرش را به سمت ماشن چرخاند گفت پس شما روژینا هستید?
روژینا دستش را روی سرش کوبید وگفت اره چی شده نکنه شاشاشاهو...
راننده خم شد و از روی صندلی کناریش بقچه ی سفید گلدوزی شده ای را بیرون اورد.
با دیدن بقچه روژینا دوزانو توی برفها فرو رفت .
راننده جلوتر امد و بقچه را روی زمین جلوی روژینا گذاشت.
به عقب برگشت وگفت متاسفم...
دیروز بهمن چند نفر رو کشت , مکثی کرد وادامه داد اقا شاهو هم ... صدای جیغ روژینا و پژواک ان در تمام روستا پیچید انگار شاهو را کوهها هم صدا میزدند..

صبح روز عروسیاش روژینا چادر سفید عقدش را پوشید و با شاخه گلی بروی تپه ی بلند روستا به انتظار شاهو نشست....


(مریم نعمت پور)
۹۷/۱۱/۲۶
نقد این داستان از : الهام فلاح
دوست عزیز سلام. اینکه بعد از اولین نقد در این پایگاه مصمم شده‌اید تا برای باقی داستان‎های قدیمی‌ترتان آستین بالا بزنید و سر و شکلشان را اصلاح کنید خبر خوشحال‌کننده‌ای است. داستان درد و رنج کول‌برها داستان پر آب چشمی است که هر چه از آن بنویسند کم است. اما برسیم به داستان شما؛ بزرگترین ایراد داستان شما این است که خیلی دیر شروع می‌شود. یعنی اصل داستان که همان تصمیم شاهو برای کولبری است و مرگی که در پی آن رخ می‌دهد بسیار دیرتر از زمان لازم واقع می‌شود. زمانی که دیگر حوصله خواننده سر رفته. مقدمه طولانی و پر از اشک و آه و ناله و دلخوری بر بالین پدر هرگز به ذهن خواننده خطور نخواهد کرد که ماجرای کول‌برها در ادامه‌خواهد آمد. بله! شما می‌توانید چندین هزار کلمه مقدمه بنویسید و بعد به اصل داستان برسید اما در رمان و نه داستان کوتاه. داستان کوتاه مجال درازگویی و نوشتن از رقیق‌ترین احساسات و توصیفات دردناکشان نیست. اما بعد که داستان شروع می‌شود و شاهو بالاخره با دل ناراضی نو عروس و عمو برای کول‌بری می‌رود، مولف داستان چنان کولبری را مساوی با مصیبت و مرگ و زمینگیر شدن برای روژینا معرفی کرده که از همان لحظه که شاهو را از زیر قرآن رد می‌کند پیداست قرار است خودش برود و خبرش بیاید. سعی کنید خیلی کلیشه‌ای و قابل حدس زدن نباشید. اینکه کولبری کاری است که مردان با جانشان معامله می‌کنند و ابداً در شأن مردان کردنشین ما نیست و خطرات جانی و تلفات بسیاری دارد را قبول دارم. اما آیا همه کولبران می‌میرند؟ آیا کولبری مساوی است با مرگ؟ حالا این سفر نشد سفر بعد‌؟ مسلماً این‌طور نیست. اگر هم هست این اطمینان خاطر روژینا از اینکه شاهو را به کام مرگ می‌فرستد خیلی زودتر از موعد دست داستان را رو می‌کند. و در پایان، پاراگراف نهایی داستان است که بیشتر شبیه صحنه‌های دردناک افسانه‌ای انیمه‌های ژاپنی‌ است که گمانم با داستان درست و رئال شما همخوانی نداشته باشد. همین که بدانیم چه بلایی بر سر شاهو آمده در همانجا داستان شما تمام شده و مضاف بر آن، خراب کردن کار است. من منتظرم باقی داستان‌هایتان را هم بخوانم و امیدوارم با جهد و پیگیری در این راستا موفق و امیدوار گام بردارید.

منتقد : الهام فلاح

متولد بهار ۶۲ در بوشهر. مهندس کامپیوتر . تا کنون شش کتاب در حوزه بزرگسال و دو کتاب رمان نوجوان منتشر کرده‌است و با مطبوعاتی چون ایران، فرهیختگان، کرگدن، همشهری داستان،آرمان و ... به عنوان منتقد و داستان‌نویس همکاری دارد.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت