ایده‌ای که در جا می‌زند




عنوان داستان : ای کاش
نویسنده داستان : سید علیرضا سیدمحمدی


اینجانب سید علیرضا سیدمحمدی در تاریخ سیزدهم مهر ماه سال ۱۳۹۶ در خانواده ای مذهبی در شهر مشهد مقدس از دنیا رفتم. هیچ وقت مرگ را اینقدر خوب باور نکرده بودم. ساعت 11:23 شب است و چهار دقیقه از مردنم می گذرد. وجیهه و محمد طاها خوابشان برده است و من هم خوابیده ام با این تفاوت که انها صبح بیدار می شوند اما من نه. ای کاش محمد طاها ده دقیقه دیر تر می خوابید تا یکبار دیگر حرف زدنش را می شنیدم. اگر سه چهار دقیقه دیر تر می مردم، لا اقل می توانستم هلوی آب دار خوشمزه ای که حالا روی زمین ولو شده است را بخورم. هلویی که کیلویی ۳۵۰۰ تومان به آن پول داده بودم. ای کاش وجیه بفهمد که رادیات ماشین ضد یخ ندارد. یعنی هواپیماها بعد از مرگ من هم پرواز می کنند. چقدر نامردن این هواپیما ها انگار نه انگار که من مرده ام! یعنی افتتاح کمربندی پشت کوه های هاشمیه را نمی بینم! یا تکمیل شدن کوهسر را. باز گشایی زمین های محصور انتهای سیدی که مال آستان قدس است را خواهم دید؟ راه رفتن درست و حسابی محمد طاها را چی! مثل اینکه دیدن آن را هم به گور می برم. خنده های رضایت بخش وجیهه از زندگی به گوشم نخواهد رسید؟ یعنی نمی توانم دیگر پژو ۴۰۵ بخرم؟ لذت شنیدن مرگ فلانی را نخواهم چشید؟ همیشه دوست داشتم روزی بمیرد و بر روی سنگ قبرش بروم و به همه بگویم که او آدم بدی بوده است. ای کاش فرشته مرگ فقط یک هفته... نه بیشتر! خبر مرگم را به من می داد. من که نمی توانستم از دستش فرار کنم لا اقل یکبار دیگر محبتم را به وجیهه ابراز می کردم یا روزی یکبار محمد طاها را به کوچه می بردم. هر طور شده نمی گذاشتم دست های وجیهه بدون النگو بماند. ای کاش هیچ وقت دو النگوی وجیهه را نمی فروختم.
ای کاش فردا دوباره به سر کار بروم و ظهر که برگشتم، محمد طاها از دیدنم از عمق وجود خوشحالی کند. چهارده ماه بیشتر از عمرش نمی گذرد. نمی دانم چطوری در این مدت کوتاه این قدر به من وابسته شده. مگر چه چیز خوبی در من دیده است که اینطوری دوستم دارد. یعنی مدرک لیسانسم دیگر اعمال نمی شود! لعنت به این دانشگاه که اگر آنقدر در دادن مدرک کاردانی تعلل نمی کرد، حالا اینطوری نمی شد. لا اقل یک ماه هم که شده نود هزار تومان اضافه حقوق مدرکم را در فیش حقوقی ام می دیدم . ای کاش وجیهه دفتر دیونم را ببیند دفتری که در آن بدهی هایم را نوشته ام. شک ندارم که تا قِران آخرش را تصویه خواهد کرد. ای کاش وجیهه بفهمد، سه تا خودکار آبی توی کمد مال اداره است. خوب شد عنبر دست اداره را همین امروز صبح گذاشتم سر جاش. نه نه چی می شود؟ بچه که بودم یکی از آروزهای کودکی ام این بود که تا من نمرده ام نه نه نمیرد. آنهمه آرزو محقق نشد باید همین یکی برآورده می شد! محمد طاها کلاس اول به کدام مدرسه خواهد رفت؟ آیا وجیهه او را به کلاس زبان می فرستد؟ چقدر بدنم سرد شده است اما انگار سرمایش هنوز به سرم نرسیده. وقتی فرشته مرگ جانم را می گرفت، به ساعتش نگاهی کرد و دست از سرم برداشت. نیم ساعت زودتر دست به کار شده بود. حالا روی سینه ام نشسته و منتظر ساعت11:49 است. نمی دانم چرا از او نمی ترسم؟ انگار حس ترس در قبض روح اولیه از جانم خارج شده و تا نیم ساعت دیگر، کاری به من ندارد. این هم از مزایای مرگ دو زمانه! از فرشته مرگ بعید است که اشتباه کند! دست هایم به حرفم نمی کند. پاهایم تکان نمی خورد و زبانم لال شده. می گویند شمال به گیلان و رشتش شمال است. ای کاش آنجا را دیده بودم. درخت های گیلان چقدر از جنگل عباس آباد زیباتر هست؟ حتما زمین تا آسمان فرق می کند. ای کاش یکبارم که شده از بابلسر آنطرف تر می رفتم. یعنی دیگر کاخ های سعد آباد و آن های دیگرش را نخواهم دید؟! تهران گردی تمام شد؟! مسافرت با ماشین کاروان دار پس چی شد! برنده شدن در یک مسابقه داستان نویسی محقق نمی شود! . فرشته مرگ از جایش بلند شد. سرش از سقف بیرون زد. عجب قدی دارد این آقا! طومار مرگ روزانه آدم ها به کمرش بسته شده است، به دنبال نام خودم هستم. عجب مرگ شیرینی است، طعم قند های اداره را می دهد. انگار در لحظه مرگ هم این اداره نمی خواهد دست از سرم بر دارد. چقدر فرشته مرگ به رئیسمان، آقای رسولی شباهت دارد. یکروزه عجب قدی بدست آورده است! دوباره مزه اش را حس کردم. قدش کوتاه شد. شبیه همیشه. گوش هایم صدای دور و بر را می شنود. انگار خود آقای رسولی است. فرشته مرگ با دیدن لیوان آب قند دست آقای رسولی، از من دور شد. حالم بهتر شد و مشغول پر کردن فرم 15 برگه ای گزینش شدم. اینجانب سید علیرضا سید محمدی در تاریخ 29/3/1364 در خانواده ای مذهبی در شهر مشهد مقدس به دنیا آمدم...
نقد این داستان از : بهاءالدین مرشدی
جناب سید محمدی عزیز درود
همان‌طور که از اسم داستان‌تان بر می‌آید، نوشته شما درباره ای کاش‌ها است. شما با این اسم وارد داستان می‌شوید. بگذارید بگویم ابتدای داستان‌تان مرا به خودش جذب کرد. تعلیقی که در ابتدای داستان به وجود می‌آورید و ضربه‌ای که از مرگ شخصیت داستان‌تان می‌زنید آدم را شگفت‌زده می‌کند. اما بگذارید اعتراف کنم که فقط همین شگفتی در نوشته شما وجود دارد و بعد داستان به ورطه تکرار می‌افتد. تکرارهایی بیهوده که معلوم نیست به چه کار داستان شما می‌آید و چه دردی از داستان دوا می‌کند. شما سلسه‌ای از ای کاش‌ها را در قالب داستان به مخاطب تحمیل می‌کنید بدون این‌که به نتیجه‌ای برسید یا این ای کاش‌ها جایی در داستان به درد ما بخورد یا حداقل ای کاش‌ها خودشان آن‌قدر ویژه باشند که ما را مجذوب خودشان کنند. شما ایده خوبی را وارد کارتان کرده‌اید اما نمی‌دانستید با این ایده باید چه کاری انجام بدهید. بنابراین ایده در جا می‌زند و پیش نمی‌رود.
شاید اگر به جای ای کاش‌ها ماجرایی را در داستان دنبال می‌کردید داستان شکل می‌گرفت. مثلا این ماجرا می‌توانست جملات انتهایی نوشته‌تان باشد. آن‌جا که آقای رسولی را وارد داستان‌تان می‌کنید و شبیه عزرائیل وارد داستان می‌شود. در این‌جا تکنیک به خرج داده‌اید که ابتدا و انتهای داستان‌تان را به هم پیوند زده‌اید اما این به خودی خود داستان نمی‌سازد. داستان ماجرا و اتفاق می‌خواهد. شما مردی را تصور می‌کنید که مرده است. این خودش می‌تواند ماجراهای شگفت‌انگیزی را خلق کند اما هیچ ماجرایی وارد داستان شما نمی‌شود و هیچ کنشی بین شما و مخاطب‌تان رد و بدل نمی‌شود. نمونه این بازی کردن با مرگ و از مرگ نوشتن و فضای بعد از مرگ در ادبیات داستانی وجود دارد. مثلا شاید مقایسه‌ای درستی نباشد اما می‌خواهم از داستان وودی آلن اسم ببرم که با مرگ وارد بازی پوکر می‌شود و مرگ را به بازی می‌گیرد. این داستان را بخوانید و موقعیت آن را ببینید. مرگ به سراغ شخصیت داستان می‌آید و بعد مرد که آمادگی مردن ندارد با مرگ معامله می‌کند و هر دو بازی‌شان را شروع می‌کنند. این‌جا ما با موقعیت سر و کار داریم. یک اتفاق به اسم مرگ و مواجهه مرگ و مرد با یکدیگر داستان‌ساز است. یا مثلا آن قصه قدیمی را هم حتما خوانده‌اید که طرف از دست عزرائیل فرار کرد به شهری دیگر و خودش را پنهان کرد اما باز مرگ به سراغش آمد. در همین دو نمونه اگر توجه کرده باشید می‌بینید نویسنده‌هایش موقعیت برای شخصیت داستان‌شان ایجاد کرده‌اند.
اگر می‌خواهید بگویید موقعیت اداری‌تان که در انتهای داستان آمده را با مرگ هم‌طراز کرده‌اید هم باید بگویم داستان شما ساخته نشده است. یا اصلا داستانی رخ نمی‌دهد. نوشته شما یک سلسله از ای کاش‌هاست که دردی از خواننده دوا نمی‌کند. یک‌بار سعی کنید به آقای رسولی در داستان‌تان نقش بیش‌تری بدهید. او می‌تواند در نقش عزرائیل تضاد خوبی وارد داستان شما کند و موقعیت‌ساز باشد. دقیقا همان بخش آخر که دو سه چند جمله هم بیش‌تر نیست به نوشته شما رنگ داده و کنشی خیلی کم ایجاد کرده که دیری نمی‌پاید و داستانی که شکل نگرفته است تمام می‌شود.

منتقد : بهاءالدین مرشدی

متولد استهبان كارشناسی ارشد رشته نمایش، گرایش ادبیات نمایشی دبیر سه دوره جایزه داستان بیهقی



دیدگاه ها - ۱
سید علیرضا سیدمحمدی » پنجشنبه 25 آبان 1396
با سلام و احترام خدمت استاد محترم. از نقد خوبتان تشکر می کنم و حتما داستان هایی را که فرمودید مطالعه می کنم. نقد بجا و مناسب شما قطعا باعث پیشرفت من می شود. مجددا از شما تشکر می کنم.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.