داستان ایرانی




عنوان داستان : نیکلاس
نویسنده داستان : سجاد دلیلی


کمیسر بارون کلاهش را از روی صندلی برداشت و به سمت در کوپه رفت و گفت: تا ده دقیقه دیگه برمیگردم بازرس، مراقبش باش. بازرس کول با اشاره سر به کمیسر اطمینان داد و یک بار دیگر دستبند و پابند نیکلاس که به دسته ها و پایه های صندلی قفل شده بود و زیر لباس های شخص اش براحتی قابل تشخیص نبود، وارسی کرد. کمیسر دکمه های پالتویش را بست روی پاشنه چرخید و همین که خواست خارج شود خانم کرایف پیرزن شیک پوشی که از ایستگاه قبل سوار قطار شده بود پرسید: ببخشید جناب کمیسر، ما در امانیم؟
کمیسر با غرور همیشگی اش جواب داد: البته مادام. بگید ببینم شما از جوجه اردک ها می ترسید؟
مادام شانه هایش را بالا انداخت و کمیسر گفت: پس دلیلی برای ترسیدن وجو نداره و جای هیچ نگرانی نیست.
بعد از خروج کمیسر مادام که از پاسخی که دریافت کرده بود چندان راضی بنظر نمی رسید رو به بازرس گفت: میخوام با رییس قطار صحبت کنم.
بازرس با لحنی که سعی میکرد ارام کننده باشد رو به پیرزن گفت: به شما اطمینان می دهم خطری شمارو تهدید نمیکنه ضمن اینکه واگن تقریبا پره و دو صندلی خالی این کوپه تنها جاهای خالی هستند. پیرزن که بنظر چاره ی دیگری نداشت روی صندلی اش ارام گرفت. مادام بعد از مرگ همسر ثروتمندش تنها بود و قصد داشت برای تعطیلات سال نو به دیدن فرزندانش در لندن برود و از ان جا که قطار 403 تنها قطاری بود که یکشنبه ها بیرمنگام را به مقصد پایتخت ترک میکرد تن به سفر با این قطار درجه دو داده بود از همان بدو ورود به قطار معذب بود و همسفر شدن با دو مامور پلیس و یک متهم بدشانسی هایش را تکمیل کرده بود.
قطار 403 معمولا شلوغ بود و مسافرانی از همه ی طبقات داشت. کوپه های شش نفره که خراب بودن میزها و کم نور بودن چراغ و در زمستان ها کم جان بودن بخاری هایش داد مسافران را در می اورد.
درست ده دقیقه بعد در کوپه باز شد. سوز سردی همراه با کمیسر و دو مسافر جدید وارد کوپه شد.کمیسر روی صندلی نزدیک پنجره درست روبروی نیکلاس نشست. دو مسافر جدید که یک مرد مسن و یک مرد جوان بودند کنار کمیسر روی صندلی های رروبروی بازرس و مادام جای گرفتند.کوپه ی شش نفره پر شده بود مهماندار خوش امد گفت ، بلیت ها را چک کرد و پرسید چیزی لازم ندارید؟ مادام که منتظر فرصتی بود تا غر بزند گفت: بله یک صندلی راحت مقداری گرما و کمی نور!
مهماندار گفت: ببخشید خانم اگر نارا... . مادام نگذاشت مهماندار حرف هایش را تمام کند و گفت: نیازی نیست بفرمایید.
مهماندار سری تکان داد و رفت.
کمیسر به مرد مسن تازه وارد اشاره کرد و رو به بازرس گفت: روز شانس ماست راس! اقای دکتر وایت همسفر ما هستند. بازرس برخاست و دست دکتر را فشرد .کمیسر ادامه داد: ایشان از روانشناسان مطرح لندن هستند. بازرس گفت: از ملاقات شما خوشوقتم.
مادام که آوازه ی دکتر وایت را در لندن شنیده بود بی مقدمه گفت: نام شما را بارها در لندن شنیدم خوشوقتم دکتر.
دکتر کلاهش را به نشانه ی احترام برداشت و تشکر کرد.
بعد از رفتن مهماندار و خوش و بش ها کمیسر که متوجه نگاه های کنجکاوانه ی مسافران جدید شده بود برای اینکه به سوالات اضافه پاسخ ندهد گلویش را صاف کرد و رو به مسافران کوپه گفت: همسفران عزیز من کمیسر بارون به اتفاق همکارم بازرس کول مامور رساندن این متهم به دادگاه لندن هستیم. به همگی اطمینان میدم تا من هستم هیچ مشکلی وجود نخواهد داشت.
مرد جوان تازه وارد که کت و شلوار رسمی، صورت تراشیده و موهای کوتاه و مرتبش شبیه کارمند های ادارات دولتی بود و کیف دستی اش به این حدس بیننده قوت بیشتری میبخشید گفت: ببخشید جناب کمیسر میتونم بپرسم اتهام ایشون چیه؟ من وکیل هستم.
کمیسر گفت: جناب وکیل باید بدونید که این مطلب محرمانه س اما اگر میخواید نتیجه دادگاه رو پیش بینی کنید باید بگم سرقت مسلحانه و شاید قتل.
مادام که با دو دستش کیف دستی کوچکش را روی زانو نگه داشته بود با تعجب تکرار کرد: قتل؟!
بازرس گفت: حال مصدوم چندان خوب نیست و در کماست.
چند دقیقه سکوت میان جمع برقرار شد و فقط صدای حرکت قطار و باد سردی که با نزدیک شدن به لندن بیشتر می شد به گوش می رسید.
کمیسر بسته ی سیگار و چند کاغذ که شبیه نامه های اداری بود را از جیبش دراورد و روی میز تاشوی مقابلش گذاشت.لرزش میزهای فرسوده بقدری بود که گذاشتن یک لیوان آب یا یک فنجان قهوه اخرین کاریبود که یک مسافر تمایل به انجام ان داشت. کمیسر چند نامه را بررسی کرد و وسایلش را از روی میز برداشت.
وکیل جوان سکوت را شکست و پرسید: البته برای قضاوت به اطلاعات بیشتری نیاز داریم اما حدس من حبس طولانی مدت برای مجرم خواهد بود.
کمیسر گفت: امیدوارم همینطور باشه. جامعه به آرامش نیاز داره و همیشه این انگل ها مانع میشن.
نیکلاس که تمام این مدت با چشم های آبی اش به کمیسر خیره شده بود سری تکان داد و موهای بور بلندش را از روی صورت کنار زد و گفت: دنیا به هیجان نیاز داره کمیسر.
قبل از اینکه کمیسر پاسخی بدهد دکتر که از لحظه ی ورودش همچنان ساکت بود دستی به ریش های سفید و بلندش کشید و گفت: این هیجان کمی خطرناک و آزاردهنده نیست دوست تبهکار من؟
مادام اضافه کرد: خطرناک و وحشتناک!
نیکلاس زیرلب گفت: از آدمای ترسو متنفرم.
دکتر پرسید: ترسو؟
نیکلاس گفت: ترسو و ضعیف.
دکتر میخواست پیگیر بحث باشد که کمیسر گفت: جدی نگیرید دکتر. باید سری به مطب شما بزنه. هر چند کمی دیره.
وکیل کنجکاوانه پرسید: سابقه ی دیگری هم دارید؟
کمیسر گفت: نیکلاس کانر 35 ساله معلم. بعد از مرگ همسرش در 30 سالگی و یک دوره اعتیاد به الکل و البته یک سرقت و یک سال حبس، چند پرونده داشت که از همگی تبرئه شد تا دو هفته قبل که به کمک همدستش بعد از سرقت مسلحانه از یک عتیقه فروشی و شلیک به صاحبش دستگیر شد. می بینید دوستان سالم زندگی کردن سخت ترین کار دنیا برای نیکلاس بوده.
مادام با دلسوزی زنانه ایی گفت: بابت مرگ همسرتان متاسفم.
نیکلاس انگار که چیزی نشنیده باشد نگاهی به جمع کرد بعد سرش را به شیشه پنجره تکیه داد و به نقطه ی نامعلومی میان سیاهی شب خیره شد.
وکیل گفت: امیدوارم مصدوم زنده بماند وگرنه شرایط سخت خواهد بود.
نیکلاس بدون اینکه سرش را برگرداند گفت: مهم نیست.
دکتر که سعی میکرد حرکات و رفتار نیکلاس را بررسی کند پرسید: اینکه جان یک بیگناه بخاطر طمعکاری شما به خطر افتاده و شما اهمیتی نمیدید کمی بی رحمانه نیست؟
کمیسر روی صندلی جابجا شد و گفت: من با این حیوانات زیاد سروکار داشتم رحمی در وجودشان نیست.
نیکلاس با خونسردی ایی که تمام این مدت حفظش کرده بود گفت: بیگناه نبود، هیچکس بی گناه نیست.
بازرس به کنایه گفت: تو قاضی نیستی.
مادام ادامه داد: و البته اینجا دادگاه نیست اقایان.
وکیل جوان نگاهی به ساعت جیبی اش انداخت و گفت: تا لندن حدود دو ساعت فاصله داریم و با توجه به توقف در دو ایستگاه باقیمانده تا لندن حداقل سه ساعت دیگر باید همسفرانتان را تحمل کنید مادام.
مادام پاسخ داد: اه قصد جسارت نداشتم پسرم. راحت باشید
دکتر وایت که حرف های نیکلاس فکرش را مشغول کرده بود برای اینکه تا لندن سرگرم صحبت باشد از نیکلاس پرسید: صاحب عتیقه فروشی که بهش شلیک کردید چه گناهی داشت؟
وکیل بی مقدمه رو به نیکلاس گفت: بعنوان وکیل توصیه میکنم تا روشن شدن موضوع و ارائه مدارک هیچ اتهامی رو نپذیرید.
کمیسر که حرف های وکیل به مذاقش خوش نیامد با لحن ناخوشایندی گفت: شما وکیل ها گاهی بیشتر از مجرمین مضر هستید.
وکیل پاسخ داد: شغل ما آموزش قانون و اجرای عدالته.
کمسیر تقریبا فریاد زد : عدالت یعنی این حیوان در یک قفس نگهداری بشه. و به نیکلاس اشاره کرد.
وکیل که از عصبانیت کمیسر متعجب شده بود گفت: بله البته در صورتی که مجرم شناخته بشه.
نیکلاس بدون توجه به بحثی که میان وکیل و کمیسر درگرفته بود رو به دکتر گفت: وقتی از عتیقه فروشی بیرون می امدم سعی کرد به من شلیک کنه.
دکتر گفت : و قبل از اون شما شلیک کردید.
نیکلاس گفت: اون یه مانع بود.
دکتر دوباره پرسید: بطور کلی انگیزه ی شما چی هست؟ نهایتا می خواهید به کجا برسید؟
نیکلاس گفت: به آرامش.
کمیسر که بعید بود بیشتر از چند دقیقه ساکت بماند گفت: خوی حیوانی! بیشتر عمر من صرف مهار حیواناتی مثل تو شده تا بقیه در ارامش باشند.
دکتر گفت: آرامش؟ آرامشی که آرامش دیگران را برهم می زند.
نیکلاس همچنان بی توجه به حرف های کمیسر بود انگار که حرف های کمیسر را نشنیده باشد به دکتر گفت: هدف شما در زندگی چیه؟
وکیل وسط گفتگوی دونفره ی نیکلاس و دکتر پرید و گفت: سوال چالش برانگیزی بود.
مادام که کم کم به بحث علاقمند شده بود گفت: مشتاقم پاسختان را بشنوم دکتر.
دکتر جواب داد: تصادفا سوال بعدی من از شما همین بود. هدف غایی، هدفی که هر کس در زندگی برای رسیدن به آن تلاش می کند در نهایت آرامش خواهد بود. عشق، پول، قدرت از ابزارهای دنیای فعلی ما برای رسیدن به این هدف هستند اما آرامش نتیجه ی یک آسودگی روانی متناسب با شخصیت هر فرد است. راه رسیدن به این آرامش تار و پود زندگی شخصی ما را تشکیل می دهد.
بازرس گفت : با این حساب راه ما با راه این متهم درگیر شده.
دکتر گفت: دقیقا! این روش ها هستند که تفاوت ها را می آفرینند و نهایتا زندگی انسان ها را بهم مربوط می کنند.آقای کانر جرمی مرتکب می شود، کمیسر مامور رسیدگی به آن می شود، آقای وکیل وارد ماجرا می شود و در عین تناقض همگی برای یک هدف واحد تلاش می کنند.
دکتر نگاهی به نیکلاس کرد و ادامه داد: و آنچه در این فرآیند تعیین کننده است میزان انگیزه و میزان تلاش ما برای رسیدن به اهدافمان است.
آقای کانر بعد از سرقت عتیقه ها برنامه ی خاصی داشتید؟
نیکلاس جواب داد: مهاجرت به امریکا و رسیدن به آرامش.
و آرامش را طوری گفت که کنایه ایی به حرف های دکتر باشد.
سوت قطار خبر از رسیدن به ایستگاه برایتون میداد. توقف چند دقیقه ایی و آمد و شد مسافرها به واگن، مجالی به مسافران کوپه داد تا در سکوت به موضوعی که در مورد آن بحث می کردند فکر کنند.
کمیسر دوست داشت هر چه سریعتر به لندن برسند و متهم شان را تحویل دادگاه دهند. حرف های حوصله اش را سر برده بود و تا حدی از آشنایی دادن با دکتر پشیمان بود.
بازرس بیش از هر چیز مراقب متهم بود. با اینکه در آن شرایط فرار برای نیکلاس تقریبا غیرممکن بود بازرس سعی داشت ضمن همراهی با جمع و گفتگویی که در جریان بود وظایفش را بخوبی انجام دهد.
مادام دیگر غر نمیزد و کاستی های قطار و کوپه را فراموش کرده بود. حس دوگانه ایی نسبت به متهم داشت از طرفی انچه در مورد زندگی شخصی نیکلاس شنیده بود نوعی حس ترحم و دلسوزی در او برانگیخته بود و از طرف دیگر قساوتی که پای نیکلاس را به دادگاه باز کرده بود او را ترسانده بود.
دکتر اما در این بین پی کشف چیزی در وجود نیکلاس بود. حرف ها و رفتار نیکلاس بنظرش غیرطبیعی می نمود و سعی داشت با ادامه ی گفتگو اکتشافش را تکمیل کند.
قطار حرکت کرد و بعد از سکوت طولانی ایی که میان جمع حکمفرما بود دکتر بحث را پی گرفت و گفت: سوالی ذهن مرا مشغول کرده. اگر برای رسیدن به هدف زندگی تان مجبور باشید عملی خلاف قانون، انسانیت یا شرافت انجام دهید، چه می کنید؟ البته آقای کانر جوابشان را عملا نشان دادند.
کمیسر قاطعانه گفت: هرگز. من برای برقراری عدالت تلاش میکنم و اجرای قانون ضامن این برقراری خواهد بود.شاید نوعی از خودگذشتگی باشد اما هدف من در زندگی تلاش برای برپایی عدالت است.
نیکلاس گفت: اگر از رشوه ایی که از شهردار بابت آزادی دخترش گرفتی چشم پوشی کنیم تلاش تحسین برانگیزی بوده کمیسر.
کمیسر خشکش زد و جمع جا خورده بود.
مادام ابروهایش را بالا انداخت و بازرس با نگاهش از کمیسر پاسخ میخواست.
چند لحظه بعد کمیسر به خودش امد و با صدای بلند گفت: دروغه چه کسی حرف جانوری مثل تورا باور می کند. پرونده ی من برعکس تو پاک است.
نیکلاس گفت: تنها تفاوت من و تو لباسها و صندلی مان است.
کمیسر فریاد زد: دروغه
بازرس که می دانست احتمال درست بودن حرف های نیکلاس کم نیست کمیسر را به ارامش دعوت کرد.
دکتر رهبری بحث را در دست گرفت و گفت: بگذریم، اجازه بدهید پاسخ بقیه دوستان را بشنویم.
وکیل جوان گفت: تنها در صورتی که اشتباهم قابل جبران باشد.
مادام گفت: فکر نمیکنم بتوانم عمدا چنین کاری کنم.
نیکلاس تذکر داد: اراده و انگیزه!
دکتر جواب داد: حتی به قیمت جان دیگری؟
نیکلاس گفت: مانع مانع است.
مادام از روی صندلی بلند شد و گفت: برای صرف چای موقتا جمع شما را ترک میکنم آقایان.
دکتر نیم خیز شد و وکیل در را برای مادام باز کرد.
دکتر که آشفتگی کمیسر را دید گفت: پیپ میکشید جناب کمیسر؟
کمیسر بلافاصله پذیرفت و با دکتر به سالن آمد.
بسته ی سیگارش را بیرون اورد و به دکتر تعارف کرد دکتر که پیپش را آماده میکرد تشکر کرد و گفت: باید موضوعی را با شما درمیان بگذارم.
کمیسر گفت: می شنوم دکتر
دکتر ادامه داد: یک هشدار کاملا جدی. متهم شما آقای کانر از نظر من یک بیمار روانی ست.
کمیسر میان حرف های دکتر دوید و گفت: بله قبلا روانکاو زندان هم چیزهایی گفته بود.
دکتر گفت: بله نیکلاس کانر یک بازنده است. یک بازنده که وقتی تمام در ها به رویش بسته شد، طغیان کرد. در حال حاضر هیچ چیز جز سفر امریکا برای او مهم نیست در نتیجه به شما هشدار میدهم با توجه به هوش و ذکاوتی که در او دیدم یقینا او با نقشه ی فرار با شما همراه شده.
کمیسر پکی به سیگارش زد و بی آنکه تعجب کند گفت: همه ی متهم ها قصد فرار دارند شاید این یکی بیشتر اما همانطور که گفتم جای نگرانی نیست و اوضاع در کنترل ماست.
دکتر گفت: بله البته. اما لازم دیدم تذکری بدهم
کمیسر تشکر کرد و همراه با دکتر به کوپه بازگشت.مادام که هنوز مدتی از رفتنش نگذشته بود بازگشت و روی صندلی نشست و گفت: رستوران کاملا پر است و حتی یک جای خالی نیست.
وکیل گفت: همسفران قهوه میل دارند؟
دکتر گفت: در این سرما دلچسب خواهد بود.
وکیل جوان منتظر پاسخ بقیه نماند و رفت.
مادام بعد از حرف های دکتر ذهنش مشغول بود درست سه ماه قبل که همسرش فوت کرد با اینکه بیماری خاصی نداشت ترس عمیقی از مرگ پیدا کرده بود.هیاهو و گفتگوی جمعی که کاملا اتفاقی در میانش قرار گرفته بود برایش جذاب بود سعی کرد دغدغه اش را با جمع مطرح کند رو به نیکلاس گفت: هیچ به عاقبت کار فکر کردی پسرم؟به مرگ. همسر من مرد ثروتمندی بود چند مدرسه و بنیاد خیریه دایر کرد و همه از او به نیکی یاد میکنند فکر میکنم روحش در ارامش است.
نیکلاس گفت: مرگ درست به یک اندازه به ما همه ی ما نزدیک است.
کمیسر پوزخندی زد و گفت: روی نزدیکتر بودن مرگ تو شرطبندی میکنم.
نیکلاس گفت: قمار شجاعانه ایی خواهد بود.
دکتر گفت: فکر مرگ همه چیز را تحت تاثیر قرار میدهد و گاها انسان را به پوچی میکشاند.
نیکلاس در جواب مادام گفت: بعد از امیلیا مرگ هم مهم نیست. و سکوت کرد
یاد امیلیا افتاد با تمام وجود او را دوست داشت و حاضر بود هر کاری برای رسیدن به او بکند. وقتی با او ازدواج کرد یکی از ارزوهایش براورده شده بود. زندگی با یک عشق ابدی. مرگ امیلیا عمیقا او را افسرده کرده بود یک جای خالی عمیق که هیچکس نتوانست انرا پر کند. این فقدان و اعتیادش به الکل از او نیکلاس دیگری ساخته بود که شباهتی با گذشته نداشت.
قطار در ایستگاه بعدی توقف کرد و وکیل همراه مهماندار بازگشت
قهوه جوش نسبتا بزرگ و چند فنجان همراه مهماندار بود. فنجان ها را بین مسافران کوپه تقسیم کرد. بازرس یک دست نیکلاس را باز کرد و فنجانش را به دستش داد کمیسر زیر چشمی حرکات او را می پایید. توقف قطار فرصت خوبی برای گذاشتن فنجان‌ها روی میزهای تاشو بود.
وکیل جوان برای همه قهوه و شکر ریخت و گفت: شیر؟ کمیسر دستش را بالا برد. وکیل جوان فنجان کوچک شیر را از سینی مهماندار برداشت و به کمیسر داد. کمیسر تشکر کرد و کمی از شیر داخل فنجانش ریخت. وکیل مهماندار را مرخص کرد و همگی مشغول صرف قهوه بودند که قطار حرکت کرد. نیکلاس اخرین جرعه قهوه را نوشید و رو به وکیل گفت: بابت قهوه ممنونم.
کمیسر به کنایه گفت: چه متهم با ادبی.
و نیکلاس برای اولین بار لبخند زد.
قهوه داغ حال همه را جا آورده بود. بازرس دوباره به دست نیکلاس دستبند زد. در نیم ساعت باقیمانده تا لندن هرکس در افکار خودش غرق بود و کلامی میان مسافران رد و بدل نشد.
وقتی قطار در ایستگاه راه اهن لندن توقف کرد مادام از روی صندلی بلند شد و به همسفرانش گفت: سفر خوبی بود اقایان و رو به نیکلاس گفت: امیدوارم به آرامش برسید. نیکلاس با اشاره سر تشکر کرد .
مادام و پشت سر او وکیل و دکتر به ترتیب خداحافظی کردند و از کوپه خارج شدند. بازرس دو دست نیکلاس را از صندلی باز کرد و دستانش را از جلو بهم دستبند زد. کمیسر صبر کرد تا واگن کاملا خالی شود بعد با احتیاط نیکلاس را بین خودش و بازرس قرار داد و با مشایعت انها نیکلاس از قطار پیاده شد. همین که کمیسر پایش را روی زمین گذاشت احساس سر گیجه کرد ایستگاه مملو از جمعیت بود چند قدم جلوتر چشمانش سیاهی رفت بازرس پرسید: کمیسر حالتون خوبه؟
کمیسر گفت: بله فقط کمی سرم ...
و روی زمین افتاد.بازرس وسط شلوغی ایستاد نیکلاس را روی زمین نشاند و بالای سر کمیسر رفت. کمیسر با چشمان از حدقه بیرون زده به نیکلاس خیره شده بود. دست و پایش شروع به لرزیدن کرد و بعد از چند سرفه ی خفیف خون دهانش را پر کرد.بازرس سراسیمه با چند نفر صحبت میکرد چند ثانیه بعد از وسط شلوغی ایستگاه ضربه ایی از پشت به گردنش خورد و کنار کمیسر روی زمین افتاد. نیکلاس با خونسردی بلند شد. وکیل جوان از میان جمعیت خودش را به نیکلاس رساند و با کتش دستبند نیکلاس را پوشاند و همراه با او با خونسردی تمام از جمعیت فاصله گرفت. نیکلاس گفت: هی فرانک اگه کس دیگه ایی هم درخواست شیر میکرد؟
وکیل جوان گفت: اون وقت چند جنازه بهم بدهکار میشدی.
نیکلاس گفت: اما من ...
فرانک گفت: عتیقه ها رو بردار و برو، کشتی منتظره.
نقد این داستان از : رامبد خانلری
دوست عزیزم سلام، داستان شما را خواندم و از خواندنش لذت بردم. راستش را بگویم پیگیر داستانتان بودم چون سرانجام ماجرا برایم مهم بود. برایم مهم بود که بدانم نهایت امر چه اتفاقی خواهد افتاد. به ساده‌ترین زبان ممکن یعنی داستان شما مخاطب را همراه خودش می‌کند و بزرگ‌ترین شرط موفقیت یک داستان همراهمی مخاطب با آن است. استفاده از اسامی خارجی در داستان، کار شما را به عنوان نویسنده سخت می‌کند. آن چیزی که داستان را قوام می‌آورد شناخت مخاطب از اتمسفر داستانیش است. طبیعی است که شناخت ما از چنین اتمسفری محدود می‌شود به فیلم‌ها و سریال‌هایی که تماشا کرده‌ایم. یعنی ما در بهترین حالت یک شناخت خوب دست دوم داریم و همین شناخت نسبی کار نویسنده را سخت می‌کند. اما با دقیق شدن در داستان شما می‌توانم بگویم که ذهن شما در درام باهوش است. شما از آن دست نویسنده‌هایی هستید که به راحتی می‌توانید تجربه معاشتان را در دنیای داستانیتان دخیل کنید. وقتی با شناختی محدود به چند ساعت فیلم یا سریال یا چند داستان توانایی خلق چنین دنیایی را در داستان دارید قطع به یقین وقتی به سراغ دنیاهای شناخته شده‌تر می‌روید، یعنی دنیاهایی که خودتان در آن زندگی کرده‌اید، دنیای داستانتان هم دنیای قوام یافته‌تری خواهد شد و در نتیجه مخاطب راحت‌تر در این دنیا حل خواهد شد. این روزها ادبیات داستانی ما روی خوشی به ژانر نویسی نشان می‌دهد. معتبرترین نشرهای داستانی کشور رو به چاپ داستان‌های در قالب ژانر آورده‌اند و به نظر شما از آن دست نویسنده‌های مستعد در ژانر نویسی هستید. ذکر چند نکته در ارتباط با داستان شما ضروری است؛ ما ژانر را بیشتر به واسطه مدیوم سینما و تلویزیون می‌شناسیم، حتی سینمای ژانر خودمان هم تاثیرپذیر از سینمای ژانر غرب است. به عنوان مثال در سینمای وحشت آثار زیادی در این سال‌ها ساخته شده‌اند، آثاری که کمتر دیده شده‌اند. در این میان تک آثاری هستند که هنوز از آن‌ها صحبت می‌کنیم. به عنوان مثال در سینمای وحشت فیلم «شب بیست و نهم» از آثار ماندگار سینمای ایران است. اصلی‌ترین علت این ماندگاری را داستان‌گویی در اقلیم ایرانی می‌دانم، یعنی داستانی که هویتش ایرانی است. بیشتر مولفه‌های سینمای وحشت را داراست اما شباهتی به جن‌گیر و طالع نحس و دیگر آثار معروف سینمای وحشت ندارد. به وقت تماشای «شب بیست و نهم» کمتر به یاد یک فیلم خارجی ترسناک می‌افتیم و این مهم‌ترین اتفاقی است که در این اثر افتاده است. در داستان ژانر، این توجه داستان به اقلیم ایرانی یا به قول ایرانیزه کردن اثر مهم‌ترین نقش را ایفا می‌کند چون مخاطب ترجیح می‌دهد جای این‌که اثری شبیه به یک اثر خارجی را بخواند، برود و یک اثر خارجی را بخواند. و در حقیقت همین ژانر ایرانی نویسی است که ژانر نویسی را سخت می‌کند. در نظر بگیر قصد کرده‌ای یک داستان در ژانر تریلر بنویسی. کمی سخت است شاتگان به دستِ قهرمان داستانت بدهی و او را بفرستی به یکی از خیابان‌های شهر تهران، خیلی سخت است در یک تعقیب گریز با ماشین، ماشینی دو یا سه ماشین دیگر را در اتوبان حکیم چپ کند. سخت است نوشتن این‌ها طوری که برای مخاطب باورپذیر باشد. در حقیقت این باورپذیری از شناخت فرهنگ مخاطب نشات می‌گیرد یعنی شناخت فرهنگ جغرافیای کشوری که در آن زندگی می‌کنی. تو که ذهن قصه‌گویی داری که توانایی خلق قصه‌های پیچیده را دارد، بد نیست از همین حالا مشق ایرانی نویسی را در دستور کارت قرار بدهی. شاید اگر داستانت ژانر نبود این‌قدر اصرار بر ایرانی نویسی نداشتم. شاید اگر داستانت ادعای بستری روانشناسانه نداشت باز هم این‌قدر از ایرانی نویسی حرف نمی‌زدم. طبیعی است که بسیاری از واقعیات روانشناسانه به بستری که مخاطب در آن زندگی می‌کند صادق است. یعنی همین حالا بحثی که میان شخصیت‌های داستان تو درمی‌گیرد مخاطب را آن‌طور که باید درگیر خودش نمی‌کند چون جنس آدم‌ها جنس حرف‌هایشان، جنس دغدغه‌هایشان از جنس ما نیست. نکته دیگر، ترفند مدرن در دنیای کلاسیک ادبیات جنایی است. شبیه داستان «ده بچه سرخپوست کوچولو» نوشته آگاتا کریستی. توصیه‌ام این است که این داستان را اگر تا به امروز نخوانده‌ای حتما بخوانی. حضور برق شرر بار چشم‌های جنایتکار و سکوت خویشتن‌دارانه او و بلاهت کمیسر از تکنیک‌های ادبیات جنایی کلاسیک است، حضور قاتل با نقشی دیگر از ابتدای قصه ترفند مدرنی است اما مشکل بزرگ ادبیات جنایی معمایی که نوشتن این‌گونه را سخت می‌کند این است که از هر ترفندی فقط برای یک مرتبه می‌شود استفاده کرد. از ترفند ده بچه سرخپوست کوچولو یک مرتبه از ترفند «قول» یک مرتبه و از ترفند «دیو باید بمیرد» یک مرتبه. یعنی هرکدام از این ترفندها برای مرتبه اول بسیار جذاب هستند اما بعد از آن دیگر معنا و مفهومی ندارند. توصیه‌ام این است که کمی داستان‌های جنایی مدرن بخوانی، بعد از تجربه خواندن داستان‌های جنایی مدرن کمی در مورد اداره آگاهی و ساز و کارش تحقیق کنی آن وقت خودت را بسپاری به ذهن داستان‌سازت. اطمینان دارم که نتیجه خیلی بهتر از داستانی که همین داری، خواهد بود. باز هم متشکرم از این‌که من را در لذت خواندن داستانت شریک کردی. امیدوارم به همین زودی داستان‌های بیشتری از تو بخوانم.

منتقد : رامبد خانلری

در سال ٨٥ در رشته مهندسی شیمی صنايع پتروشیمی از دانشگاه آزاد اراک فارغ‌التحصيل شدم. از سال ٨٦ شروع به نوشتن داستان کردم. سال ٩١ اولین مجموعه داستانم را برای انتشار به ناشر سپردم و از همان سال شروع به نوشتن در روزنامه‌ها کردم. در حال حاضر دبیر داستان ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.