تغییر زمان در داستان نیاز به الزام روایی دارد




عنوان داستان : ایمو
نویسنده داستان : مینا سعادت پور

زن، به چارچوب در تکیه می زند. مردش ته باغ روبه روی حصار چوبی ایستاده است.
زن به بدنه استکان دست می زند. گرما ملایم است. آرام انگار زیر لب وز وز می کند :«سرد شد. می ریزم دوباره.»
از قندان گوشه ی طاقچه قند متوسطی می اندازد روی زبانش. چای را یک نفس سرمی کشد.

مثل هر ماه وارد خانه ایمو که شد، آستین ها را بالا زد و شروع کرد به کار. رخت ها را شست و ظرف ها را جابجا کرد. جارو کشید.
این اولین بار بود که مردش گفت همراهش می آید. از همان اول که آمد پاها را دراز کرد و لم داد به بالش پر گوشه ی اتاق. خیره شده بود به شاخ و برگ درخت های پشت پنجره که به هم گره خورده بودند.
زن اشاره کرد که پاهارا جمع کن.
مرد به صورت زن خیره شد. به استخوان هایی که تعدادشان از زیر پوست زمخت و زبرشده پیدا بود. بعد نگاهش کشیده شد به بدن، به لباس نخ نمای گشاد که روی استخوان های ضعیف تاب می خورد.

زن استکان چای را که می گیرد زیر آب، پهلوهاش تیر می کشد. استکان می افتد توی سینک و لب پر می شود. زن به سنگ روی کابینت دست می گیرد. دندانش را جوری روی لب فشار می دهد که دهانش شور می شود. زانو هاش می لرزند، تا می شوند و زن می افتد روی زمین.

ایمو چاقو و یک سیب زمینی را با بالایی ها گرفته بود و پوست می کند. با پایینی ها پیاز کوچکی را رنده می کرد.
زن دستمال کشید روی آیینه کنار در. دستمال که از روی سطح سیقلی سر خورد پایین، زن خیره شد به موهای کلفت و کج و معوج دور ابرو و سبزی پشت لب. کبودی دور چشم هنوز تیر می کشید. درست چیزی نمی دید. مایع کرم رنگ لزجی مدام از ورم پلک ترشح می شد که مجبورش می کرد تند تند پلک بزند. مایع جمع می شد گوشه ی چشم، با انگشت تمیزش می کرد.
ظهر بود هوا اما گرفتگی غروب روزهای ابری را داشت.
ایمو دستهارا به هم مالید :«باز که با موتور تصادف کردی دختر.»
زن لحظه ی کوتاهی برگشت سمت ایمو:«اتفاقه دیگه.» فوری رو برگرداند.

انگار سیخ داغ فرو کنند توی پهلو ها و بچرخانند. درد از پهلو شروع می شود، می کشد تا استخوان لگن و بعد پاها. زن می خواهد جیغ بزند اما مثل آدم خواب بختک زده، فقط دهانش باز است و هرچه زور می زند صدایی از حنجره اش بیرون نمی آید.
ایمو ته باغ کنار مرد ایستاده است :«چای ریختم برات.»
مرد خاکستر سیگارش را می تکاند :«حوصله سر بره اینجا.»
:«دیگه دخترم رو سوار موتور نکن. هر ماه تصادف کردید. دست فرمونت بده.»
مرد ریش های نیمه بلند و بهم ریخته اش را می خارد:«مجبورش نکردم سوار بشه. ترسید با این وضع تو بترشه تو خونه. همون بار اول، چشم بسته بعله رو داد.» میخندد.
چشم ایمو می افتد به دندانها. لایه ی کلفت زرد رنگ سطحش را پوشانده است. تکه های سبزی و خرده های پنیر فاصله ی بین دندانها را پر کرده است.
سیگار را زمین می اندازد:«منم دیدم چی بهتر از این. دختره می خواد فرار کنه از ترس ترشیدن و خجالت از تو. والا کی به من دختر می داد؟»
این بار بلند تر از قبل می خندد.شانه های باریک و کمر پهنش می لرزد.
ایمو چهار دستش را به هم قلاب کرده است. دندانها را به هم فشار می دهد:«چای سرد شد.»

:«نمی خواد هر ماه بیای. تو هم کار و زندگی داری. خودم از پس زندگیم بر میام.»
زن خندید.نصف دندان جلو شکسته بود. ناشیانه سعی کرد مثل دوران دختری باشد. خودش را آویزان کرد به گردن ایمو:«دلم تنگ میشه آخه.»
ایمو یک لایه نازک مو روی سر زن را دید که یکی در میان سفید بودند:«گیسات کو بابا؟»
زن روسری اش را جلو کشید.
:«از پشت اون گونی ها بادوم ببر بخور.»
زن سر زیر انداخت:«می خره برام.» به مرد نگاه کرد که مثل گلابی لهیده لم داده بود به بالش و با ناخن ریش هایش را می کند.
مرد هیکلش را کمی بالا کشید و به ایمو نگاه کرد:«اول کار، تو اینجوری شدی یا داداشت؟»
ایمو با راست بالا نمک پاشید و چپ پایین هم زد:« داداشم دست کجیش مایه آبرو ریزی شد. شد عادتش. بابام کفری بود. به هر دری زد. کارد می خورد خونش در نمیومد. زد به سیم آخر رفت پیش دعانویس.طلسم بگیره قطع بشه دستش.»
مرد بلند خندید. دست گرفت جلوی صورتش. زیر بغل های لباس رنگ و رو رفته اش زرد بودند:«حتما طلسم اشتباه شد و دوتا هم اومد روش.» آنقدر خندید که اشک جمع شد توی چشم های ریزش.

زن دست می کشد روی برآمدگی پهلوها. به اندازه دوپرتقال درشت باد کرده است و زن هنوز نمی تواند جیغ بکشد. چنگ به زمین می زند. دور خودش می چرخد و چپ و راست می شود.
پوست روی برآمدگی ها نازک شده است. گوشت و رگ های خونی از زیر پوست شیشه ای پیداست. لبها کبود شده است و چشم ها انگار از درز پلک بیرون زده است. پوست پهلو که ترک می خورد، از ته گلو صدایی گنگ بیرون می آید.
ترک های عمیقی روی برآمدگی ها افتاده است. چرک و خون با فشار از بین ترک ها بیرون می زند. برآمدگی ها کشیده و بلند تر شده اند. زن سعی می کند پاهای بی حس شده را جابجا کند که نمی شود. تنها حرکتش لرزش بی وقفه بدن است.

زن مواد کوکو را از ایمو گرفت و رفت کنار اجاق. ایمو خود را سراند کنار سماور.
:«حتما دست کجیش دوبرابر شد؟»
:« نه. رفت. معلوم نشد کجا.»
مرد چشم هایش را درشت کرد:«نگفته بود.» به زن اشاره کرد که کوکو ها را می گذاشت توی روغن.
:« بعد از اینکه من جلو چشمش اینطور شدم، گم و گور شد. رفت. کسی نمی دونه کجا.»
ایمو سه لیوان زرد شده و چسبناک چید توی سینی. یکی استکان کمر باریک. دیگری ظرف خالی سس و سومی جای مربا.
راست پایین دستی بر سینی کشید و خرد نان و آت و آشغال های ریز را زمین ریخت. همزمان راست بالا زیر سماور را زیاد کرد.
زن پشت اجاق این پا آن پا می شد. پاها ضعف می رفتند. گودی کمر تیر می کشید. سیب زمینی و پیاز را توی مشتش ورز می داد، گرد می کرد و می انداخت توی روغن. ورم بازویش با خم و راست شدن دست گز گز می
کرد.
:«دعوام شد با داداشم. بچه بازی. بگو نگو و کل کل. کار همیشگیمون. ظهرش شربت آورد برام. آشتی کنون. یه نفس سر کشیدم.»
مرد جورابش را از پا کند و انداخت کنار بالش. انگشتهای پهن و یک اندازه اش را تکان داد. هوا که می خورد به خیسی عرق پا کیف می کرد.
ایمو نگاهش بین زن و مرد می رفت و می آمد. چند لحظه روی زن که تن لاغرش را جا داده بود کنار اجاق و لحظه مرد که داشت با ناخن ریشش را می کند.

در و دیوار لای هم پیچ می خورد و جلوی چشم زن می چرخد. نمی تواند دیوار و در را از فرش و کمد تشخیص دهد. دهانش تلخ است. مدام اق می زند و زرد آب بیخ گلویش را می سوزاند.
فرش های تاروپود باز شده ی اتاق ایمو غرق خون است. زن چنگ لای خون می زند. برآمدگی ها حالا دوسرشانه ی جدیدند. طولشان مدام زیاد می شود. هر بار پوست و گوشت و استخوانی جدید به قبلی ها می پیوندد. از کنارش خونابه و چیزی شبیه به گوشت جویده شده بیرون می ریزد. زن سردش است و اینکه توی خون گرم غلت می خورد کمی از لرز بدش کم می کند.
ایمو دست مرد را می گیرد که ببردش سمت خانه. مرد بعد از کلی حرف سلانه سلانه هیکلی که به سختی روی پاهای کوچکش جاشده است را دنبال خود می کشد.

:«سکنجبین را که خوردم. برادرم خندید و داد کشید که تف کردم توش. ادا در آورد خندید و دوید. چهار دستش توی هوا چرخ می خورد و می دوید. خواستم دنبالش بدوم که پهلو هام تیر کشید. زانوهام شل شد و افتادم زمین.»
:«پس اینجوری انتقال میدن.» جابجا شد و خندید.
ایمو زیرپوش سفید تنش بود. پایینی ها از سوراخ های پهلوی لباس بیرون زده بودند.
مرد سیگاری بین لبها گذاشت. فندک را گرفت زیرش. زن صدای تقه ی فندک را که شنید برگشت سمتش. اخم کرد:«بیرون.» و با چانه به در اشاره کرد.
مرد نگاهش کرد و پک دوم را محکم تر کشید. زن صداش را بالا برد:«با تو ام.»
مرد برخاست زیر لب فحش داد و بیرون رفت. زن کوکو هارا چید توی بشقاب.
ایمو نگاهش می کرد:«پشیمونی؟»
زن سعی کرد لبخند بزند:«هان؟»
ماهیتابه چرب را توی سینک گذاشت:«جوشیه. ولی دوستم داره.»
فوری پشت کرد و آب دهانش را به سختی فرو داد.
:«تقصیر ما هم هست. مادر خدا بیامرزت منو همینطوری پسند کرد و دوست داشت. باید به آینده بچه ای که پس انداختیم فکر می کردیم.» ایمو انقدر آرام حرف زد که دختر چیزی نشنید.
زن سیم می کشید پشت تابه. ایمو دهانش را بست خره ای کرد. زن که تابه را زیر آب می گرفت تف کرد توی استکان و راست بالا قوری را کج کرد. پایینی ها ستون شدند برایش. بلند شد سمت در رفت :«میرم صداش کنم چای بخوره.»
نقد این داستان از : کاوه فولادی‌نسب
دوست عزیز، خانم سعادت‌پور، سلام
داستان شما ایده‌ی اولیه‌ی خوبی دارد؛ ایده‌ای که از دل یک تصویر زاده می‌شود و در تلفیق با موضوعی ملودرام (انتقام یک زن از شوهری که رفتاری مردسالارانه و سلطه‌جویانه دارد) سعی کرده‌اید آن را به داستان تبدیل کنید. این می‌تواند شروعی خوب برای داستانی خواندنی باشد، مشروط به این که آن را درست‌وحسابی صورت‌بندی کنید و خوب بسط و توسعه دهید. و این اتفاقی است که در داستان شما نیفتاده. چند ایراد اساسی باعث شده داستان شما نتواند در انتقال احساس و معنا به خواننده موفق باشد. اولین ایرادْ انقطاع مدام روایت است؛ داستان شما، نه یک روایت کامل بهم‌پیوسته، که مجموعه‌ای از تصویرهاست که کولاژوار در کنار هم قرار گرفته‌اند؛ تصویرهایی که به‌جای این که با هم ترکیب شوند و کمپوزیسیونی یک‌پارچه و متشکل بسازند، صرفاً در کنار هم چیده شده‌اند. این پیوستاری مفقود، مهم‌ترین نقطه‌ی ضعف و پاشنه‌ی آشیل کار شماست. خوب است در بازنویسی این داستان، با دقت و تمرکز ویژه رویش کار کنید. بدون وجود این پیوستگی و یکپارچگی، وحدت تاثیری که لازمه‌ی هر داستانی است، شکل نخواهد گرفت دوست عزیز. ضرباهنگ کند شروع داستان و ابهام غیرداستانی‌ای که تا رسیدن به یک‌سوم نهایی داستان خواننده را رها نمی‌کند نیز به‌خاطر همین خامدستی در صورت‌بندی داستان رخ داده‌اند. علاوه بر این ایراد بنیادین در ساخت‌دهی به روایت داستان‌تان، دو ایراد فنی نیز در آن به چشم می‌خورد: یکی در زاویه‌دید و دیگری در زمان. در آغاز به نظر می‌رسد داستان‌تان با زاویه‌دید سوم‌شخص محدود به ذهن زن روایت می‌شود، اما کمی که جلوتر می‌رویم، جایی وارد ذهن ایمو هم می‌شود و باز جایی دیگر وارد ذهن مرد. این خارج‌شدن‌ها از زاویه‌دید ارتباط خواننده را با داستان را مختل می‌کند. خوب است نسبت به حفظ زاویه‌دید دقیق و حساس باشید. و زمان... زمان داستان شما بین حال و گذشته در نوسان است. اما این نوسان هیچ الزام روایی‌ای ندارد. تغییر زمان در داستان نیاز به الزام روایی دارد. مثلا رفتن به گذشته و استفاده از فلاش‌بک، یک الزام روایی است، یادآوری یک خاطره یک الزام روایی است، و خیلی چیزهای دیگر. در داستان شما خبری از این الزام‌ها نیست و با این حال زمان بین حال و گذشته در نوسان است. بخشی از گنگی داستان‌تان -که مانع بزرگی برای خواننده در برقراری ارتباط است- به همین اغتشاش زمانی برمی‌گردد. گذشته از این‌ها زبان خوبی دارید، دایره‌ی واژگان‌تان مناسب است و مشخص است که اگر صورت‌بندی خوبی برای داستان‌تان طراحی کنید، حتماً خواهید توانست آن را به داستانی جذاب تبدیل کنید. برای‌تان آرزوی موفقیت دارم.
ارادت
کاوه فولادی‌نسب

منتقد : کاوه فولادی‌نسب

کاوه فولادی‌نسب (متولد ۱۳ مرداد ۱۳۵۹ برابر با ۴ اوت ۱۹۸۰) نویسندهٔ ایرانی، مترجم، روزنامه‌نگار ادبی و مدرس داستان‌نویسی است. تخصص دانشگاهی او معماری و برنامه‌ریزی شهری و منطقه‌ای است و در حال حاضر پژوهش‌گر دکترا در دانشگاه فنی برلین (TU Berlin) در ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت