نگذارید پایان‌بندی وصلۀ ناجور شود




عنوان داستان : بی تو هرگز... !
نویسنده داستان : محسن شایان

ببخشید خواهر پشت خط معطلت کردم! طبق معمول حوله شو یادش رفته بود با خودش ببره توی حمام، از بس که حواس پرتِ این پسر...
چی داشتم می گفتم...؟ آهان قضیه مهمونی پریشب خونه خانم صادقی اینا... اعظم خانومم بود، نمیدونی چطور از دختر یکی یدونش تعریف می کرد که نمی دونم! فوق لیسانسشو گرفته، شاگرد آواز استاد فلانی بوده و چند تا مدرک فلان و بهمان داره ... چنان از سجایای دختره با ایما و اشاره تو روی من حرف میزد که انگار یکی از فرشته‌های آسمونو خدا از طریق ایشون تو دامن مردم گذاشته! همون اولم هنوز نرسیده سراغ فرهادو ازم میگرفت و سوال پیچم کرد که این پسر نمی خواد بالاخره سرو سامون بگیره ؟ پس کی می‌خوای به ما شیرینی بدی؟ و از این حرفا...  نمیدونم با چه زبونی بهش بفهمونم، پسر من با این دخترای سانتیمانتال و لای زرورق بزرگ شده امروزی آبش تو یه جوب نمیره... بقول فرهاد جون بعضی آدما اینقدر به خودشون مشغولن که هر موضوع جدیدی که از این اشتغال دورشون کنه باعث وحشتشون می‌شه...
ببخشید خواهر پاشم یه صبحونه آماده کنم بزارم جلوی این بچه، بفرستمش بره شرکت، بعدا دوباره باهات تماس می گیرم.

فرهادجان! صبحونت آمادس مادر، بیا یه چیزی بخور تا ظهر گرسنه نمونی عزیزم. برای ناهارتم ماکارونی درست کردم، بازم یادت نره ظرف غذاتو بذاری تو کیفت!
راستی! چند وقته دیگه حرفی از خانم سمیعی همکارت نمی زنی! میخوای یه صحبت اساسی باهاش بکنی؟ یا آدرس بگیری یه بار یه سری به خونوادش بزنیم؟ اگه روت نمیشه! اصلا بذار یه روز بعدازظهر که تعطیل می شین بیام خودم یه گوشه‌ای با دختره حرف بزنم...؟
کلیداتو یادت نره با خودت ببری پسرم! بعدازظهر ممکنه یه سری برم خونه خاله زهرا... مراقب خودت باش عزیزم...

الوو... سلام خواهر! راستی یادم رفت بهت بگم دیروز توی بانک یهویی به کی برخوردم! خانم بحرینی رو یادت هست که اوایل جنگ توی یافت آباد همسایه مون بود؟ همون خانم خوش برورو و مهربونی که یه شوهر ارتشی داشت که همیشه خدا یه پاش توی جبهه ها بود؟ بنده خدا شوهرش همون اواسط جنگ شهید میشه و اونو با دوتا دختر دسته گل تنها می‌ذاره... اینم به هر زحمتی شده این دوتا دخترو از آب و گل درآورده، یکیشونو شوهر داده و فعلا با دختر کوچیکه که دانشجوی جامعه شناسی یا نمیدونم روانشناسیه با هم زندگی می کنن. می گفت: مهناز جون، دخترشم مثل فرهاد من همش سرش توی کتاب و روزنامه‌س... عکسشم بهم نشون داد، دختر نازی بود، خیلی به دلم نشست. خلاصه چند دقیقه ای با هم دردو دل کردیم، منم عکسای فرهادو بهش نشون دادم و گفتم که این پسر فداش شم، چقدر محجوب و مهربونه! که چطور از وقتی پدر خدا بیامرزش سکته کرد و ما رو تنها گذاشت، روی پای خودش ایستاده، هم کار کرده هم مهندسیشو گرفته... خلاصه شماره شو گرفتم، قرار شد یه جمعه دعوتشون کنم اینجا... خدا رو چه دیدی شاید این دوتا جوونم چشمشون تو چشم هم بیفته و فرجی بشه... خب فعلا خداحافظ فاطمه جان! پاشم یه چیزی برای شام این بچه آماده کنم...
ای وای! نگاه کن بازم ظرف ناهارشو یادش رفت با خودش ببره این پسر...!

********************************

مهناز جان مادر! اون عینک منو بده ببینم این کیه توی واتساپ پیام داده!؟
ای وای نسرین خانمه! همسایه قدیمی‌مون! یادته گفتم چند روز پیش توی بانک دیدمش؟ که کلی از تنها یادگار شوهر خدا بیامرزش تعریف می کرد؟

آره مامان جان! همون که گفتی دربه در دنبال یه دختر خوب برای شازده پسرش می گشت...!

آره مادر! اینجا هم توی پروفایلش عکس پسره رو گذاشته، بیا ببین! ولی این چیه زیر عکسش نوشته؟! " بی تو با خاطره هایت چه کنم...؟ " ... یعنی چه...؟!

وای مامان! این که عکس یکی از همون دانشجوهاییِ که توی تظاهرات سال 88 کشته شدن...! ????

آخرین بازبینی ۹۸/۱/۱۹      

       
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
آقای محسن شایان سلام

«بی تو هرگز» نخستین اثری است که برای ما فرستاده‌اید؛ بنابراین خوشحالم که داستان‌نویسی برایتان جدی‌تر شده و از اعتمادتان به پایگاه نقد داستان سپاسگزارم. در اینجا خانمی داریم که مدام در حال مکالمۀ تلفنی با خواهرش است و تلاش می‌کند برای تنها پسرش همسر مناسبی انتخاب کند. پیرنگ و پرداخت در این اثر ضعف‌هایی اساسی دارند که ساختار را معیوب کرده‌اند پس اجازه می خواهم به چند مورد از آنها اشاره کنم به این امید که در خلق آثار بعدی شما کاربردی و راهگشا باشند. نخستین مسأله اینکه جز مکالمۀ تلفنی که میان این خانم و خواهرش در جریان است، هیچ صحنه، هیچ توصیف، هیچ فضاسازی و هیچ دیالوگ تعیین‌کننده و پیش‌برنده‌ای نداریم. شما تلاش کرده‌اید خانمی را در مرکز داستانتان قرار دهید که می‌خواهد برای پسرش همسر مناسب انتخاب کند و تمام دغدغه‌اش همین است؛ خوب تا اینجای کار درست، اما به فضاسازی نیاز دارید. به کنش‌های درست و منطقی نیاز دارید. به جزییات داستانی کاربردی نیاز دارید تا به خواننده اطلاعات به‌موقع و درستی بدهند. شما به جهان داستانی برساختۀ ذهنتان نیاز دارید. به جهانی کامل و در عین حال متفاوت از جهان بیرونی. می‌خواهم کار را با مثال کارگاهی ادامه بدهم تا مسأله برایتان روشن‌تر و ملموس‌تر شود. اگر قرار باشد همین سوژه با همین شخصیت فرم داستانی‌تری به خودش بگیرد می‌تواند مثلاً این‌طور نوشته شود : «... درست کنار میز تلفن نشسته بود روی زمین و گاهی همان‌طور که گوشی را بین سر و شانه‌اش نگه داشته بود، قاب عکس شوهرش را با پر دامنش پاک می‌کرد و حرف می‌زد.
-خودت می‌دونی که با دخترهایی که لای زرورق بزرگ شدند میونه‎ای نداره.
مرد میان قاب عکس اخم کرده بود جوری که انگار آفتابِ صلات ظهر تابستان چشمش را زده باشد و تکیه‌اش را داده بود به سرو بلندی که نمی‌شد فهمید کجاست. تنها چیزی که جز آن اخم غلیظ می‌شد دید، سایه بلند درخت بود که مرد به آن پشت کرده بود و سایه می‌رفت تا لب جوی آبی که از پشت درخت می‌گذشت و همان‌جا می‌شکست و تمام می‌شد یا اینکه ادامه‌اش در عکس دیده نمی‌شد.
چشم زن افتاد به ظرف غذای روی میز آشپزخانه و از ذهنش گذشت: "مبادا باز نهارش جا بمونه"
قاب عکس را سر جایش گذاشت و تقریبا داد زد: "فرهاااد! صبحانه نخورده راه نیفتی آ" و دهنی گوشی را تا آنجا که امکانش بود به دهنش چسباند و صدایش را تا حد ممکن پایین آورد و گفت: "خانم سمیعی همکار فرهاد رو یادته؟ همون که خیلی زیاد می‌خندید، من خوشم نمی‌اومد، هی دور و بر ما می‌پلکید دیگه!" تلاش کرد دانه پلویی که با سماجت به آستینش چسبیده بود بکند و به همان آهستگی ادامه داد...»

البته معلوم است که این تنها یکی از انواع شیوه‌های ورود به داستان و پرداخت آن است. اما امیدوارم برای رساندن منظور کاربردی باشد. می‌خواستم ببینید که چگونه با صحنه‌ها و کنش‌های درست می‌توان به مخاطب اطلاعات داد و در عین حال فضایی داستانی آفرید. نکتۀ دیگر به پایان‌بندی مربوط می‌شود که در یادداشتی که برای منتقد نوشته‌اید بر آن تأکید داشتید. پایان‌بندی نه تنها خوب درنیامده است بلکه مطلقاً ارتباطی به تنۀ اصلی داستان ندارد. پایان‌بندی به شدت سانتی‌مانتال و باسمه‌ای شده است. این پایان‌بندی فقط موجب سقوط داستان به لحاظ ساختاری شده است. دلیلش این است که حرف اصلی داستان و نقطۀ سیبل اثر، تا پیش از آن زنی است با نگرانی‌ها و دغدغه‌های مادری که پسری را به تنهایی بزرگ کرده است واما پایان‌بندی که گذاشته‌اید کاملا مجزاست. می‌دانید دلیلش چیست؟ چون موضوع پایان‌بندی شما را وسوسه می‌کرده است و نتوانسته اید از آن چشم‌پوشی کنید و بالاخره آن را جایی گذاشته‌اید که وصلۀ بسیاری ناجوری از آب درآمده است. همیشه برای هر داستان یک نقطۀ محوری، یک حادثۀ مرکزی انتخاب کنید. پیشنهاد می‌کنم داستان‌های خوب فراوان بخوانید و برای آشنایی با عناصر داستان‌نویسی مطالعه کنید و چنانچه در این مسیر ثابت قدم هستید، به تمرین و تلاش سخت و پیگیرانه ادامه دهید. منتظر آثارتان هستیم. برایتان آرزوی موفقیت می‌کنم.

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۲
آناهیتا آروان » 6 روز پیش
منتقد داستان
سلام. اگر نکاتی که به آن ها اشاره می شود راهگشا باشند، موجب شادمانی است. برایتان از صمیم قلب آرزوی موفقیت می کنم.
محسن شایان » 6 روز پیش
درود بر خانم آروان گرامی! از نقد دقیق، آموزنده و مشفقانه شما واقعا استفاده کردم و در مسیر راهنمایی‌های حضرتعالی تلاش خواهم کرد. شاد و برقرار باشید.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.