جایگزین کردن صحنه‌های خلاق داستانی به جای صحنه‌های تلویزیونی




عنوان داستان : حوض گل آلود
نویسنده داستان : مریم نعمت پور نفطه

حوض گل آلود


با چشمانی که هنوز مست خواب بود لخ لخ کنان از پله ها پایین آمدم سرمای دلنشینی تمام بدنم را لرزاند بوی عطر بهار با نسیمی که از سمت باغ می امد جانم را تازه کرد.
وسط حیاط که دورتادورش را پدر شمشاد و بید مجنون کاشته بود ایستادم ، دستانم را تا جایی که میشد کش و قوس دادم و خمیازه ی جانانه ای کشیدم.
آسمان عین کبودی پیشانی حاج علی اصغر شیخ روستا یمان سیاه بود.
دیگر از رنگ آسمان نمیشد تشخیص داد که چه وقت روز است صبح و عصرش گرفته و ابری بود.
صدای نازگلی و غازها و مرغ وخروسها از طویله به آسمان رفت و رعدو برق عین هاون بر زمین کوبیده شد.
قلبم از جایش انگار کمی تکان خورد ناخوداگاه ترسیدم و به طرف طویله دویدم تا در را باز کردم نازگلی سرش را به در کوبید و من روی زمین پهن شدم، مرغ وخروسهاو غازها از روی پاهام بیرون پریدند. دیر جنبیده بودم نازگلی پاهایم را له کرده بود .
مادرم از پشت پنجره خندید و گفت گلناز چرا جلوی در طویله نشستی دختر?
از جایم بلند شدم و دامنم که پر از کاه و گل بود تکاندم خودم از این سکندری که از نازگل خوردم خنده م گرفت و گفتم هیچی مادر نازگل هلم داد.

مادر از پشت پنجره کنار رفت و بعداز لحظه ای در چهارچوب در ظاهر شدو گفت:
حالا برو سطل شیر نازگلی رو بیار حیوون زبون بسته نمیتونه حرف بزنه که بگه گلناز خانم بیا شیر منو بدوش.
به دور و برم نگاهی کردمو چرخی توی طویله زدم. اما اثری از سطل نبود.مادرم صدایش را بالا برد و گفت چی شد پس کجا رفتی؟
جلوی در طویله ایستادم و شانه هایم را بالا انداختم و گفتم نیست که !
مادرم آهی از سر حرص کشید وگفت خدایا من با گیجی و حواس پرتی این دختر چه کنم؟
دیروز مگر نذاشتی توی انباری تا چک چک آب سقف روی کیسه های آرد نریزه ?
روسری م را بالاتر کشیدم و پشت دستم را گازی گرفتمو گفتم آهان آره... .

دیگر از سقف انباری آب نمیچکید و سطل تا نیمه آب داشت.
سطل رابرداشتم و جلوی در انباری پاشیدم مادر دنبال مرغ و خروسها و غازها میدوید تا به سمت باغچه نروند تازه بذر سبزی کاشته بود .
یکباره آسمان شبیه کسیکه تابحال عطسه اش را نگه داشته باشد غرید و پشت سرش بارانی گرفت که حتی نمیشد یک ثانیه زیر باران ایستاد.
مادر از زیر آلاچیق صدایم زد و گفت گلناز گلناز بدوبیا دختر خیس شدی.
زیر لب تند تند چهارقل میخواند و صلوات میفرستاد. نازگل و مرغ و خروسها و غازها به همان سرعتی که از طویله فرار کرده بودند دومرتبه به سمت طویله دویدند و از این کارشان خنده م گرفت .
مادر سقلمه ای به بازویم زد و گفت به چی میخندی دختر تاحالا به عمرم همچین بارونی ندیدم .
حالا تو بجای صلوات فرستادن میخندی?
چهره م در هم رفت و با ترس گفتم خب یعنی چی ?
یادمه همیشه بابا بهم میگفت بارون رحتمه.
صلواتش رو تند فرستاد و گفت خدا رحمت کنه آقاتو نور به قبرش بباره آره اما این بارون ازون باروناس دختر. جمله ی آخرش را دوباره تکرار کرد و سرش را چندبار تکان داد.
ته دلم انگار شبیه سطل آبی که چند لحظه ی پیش روی زمین پاشیدم روی زمین خالی شد.
یعنی بارانی که رحمت نیست پس بلاس زبانم را خودم گاز گرفتم و آرام صلوات فرستادم.
پنح دقیقه نشد که حیاط تا زانوهایمان پر از آب شد.
مادرم دستم را گرفت و گفت بدو دختر بدو بریم بالای پشت بام.
همسایه هایمان که ماشین داشتند از جلوی خانه رد میشدند و داد میزدند نرین بالا نرین بالا بیاین بیرون بیاین باهم بریم روی تپه سیل توراهه.
اما مادرم دستم را میکشید و من هم گیج و منگ بی هیچ اختیاری بدنبالش کشیده میشدم.
پله ها خیس بودند و چندبار پایمان سر خورد کم مانده بود وسط حیاط که حالا شبیه حوضی گل آلود شده بود بیفتیم.
به سقف رسیدیم و از آن بالا تقریبا تمام روستا معلوم بود ته کوچه ماشینها بهم گره خورده بو. هرکس میخواست زودتر ازاین مهلکه فرار کند.
تا چشم برهم زدنی آب سقف طویله را هم گرفت.
قلبم یخ زده بود نازگل شنا بلد بود یا نه؟ غازها و مرغ وخروسها چطور ?
دست مادرم را محکمتر گرفتم و صدای صلوات مادرم بلندتر میشد.
حس کردم پایین پایمان دارد تکان میخورد ته روستا دیگر معلوم نبود چند ماشین و تراکتور در بین گل ولای و آبی که به هر طرف شتک میزد ,و جیغ و شیون و زاری تمام روستا را به حوضی گل الود بدل کرده بود و آسمان شبیه گربه ای بود که دورتادور حوض میگشت تا از آب گل آلود ماهی بگیرد.
دستم بی رمق شد وپاهایم سست و قلبم دیگر نای تپیدن نداشت دامن مادرم لابلای انگشتانم پیچ و تاپ میخورد و ته حلقم مزه ی گل میداد .





(مریم نعمت پور)
98/1/18
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
خانم مریم نعمت پور نفطه سلام

این نخستین داستانی است که برای ما فرستاده‌اید و با توجه به سابقۀ کوتاه داستان‌نویسی‌تان ممکن است نخستین داستان جدی باشد که تا امروز نوشته‌اید؛ به هر حال خوشحالم که داستان‌نویسی را جدی گرفته اید و از اعتمادتان به پایگاه نقد داستان سپاسگزارم. «حوض گل‌آلود» با توجه به سن و زبان ساده راوی می‌تواند داستان نوجوان به شمار آید و نقاط قوتی دارد که می‌تواند از توانایی‌های شما در داستان‌نویسی به ما اطلاعات بدهد. مثلاً نثر داستانتان اگرچه نثر عالی داستانی نیست اما دست‌کم نثر خوب و تر و تمیزی است که خواننده را اذیت نمی‌کند. فضاسازی کار هم خوب درآمده است و داستان کمی رنگ و بوی صمیمی روستا را به خودش گرفته است. گاهی تصاویر و صحنه‌های جاندار و دلنشینی هم ارائه کرده اید و یا تشبیهات مناسبی به کار برده‌اید که در آن‌ها زیاده روی نیست و باعث نشده که نثر از قاب داستانی خارج شود و به متن ادبی و یا شعر پهلو بزند. مثل این : «...یکباره آسمان شبیه کسی که تابه حال عطسه‌اش را نگه داشته باشد غرید و پشت سرش بارانی گرفت که حتی نمی‌شد یک ثانیه زیر باران ایستاد...» لطفاً همین جمله را یک بار دیگر بخوانید. با اینکه مثال‌زدنی است اما اگر (باران) دومی را بردارید و به جایش «آن» بگذارید، ساختار نثر درست‌تر و روان تر می‌شود. یعنی می‌شود این: «یکباره آسمان شبیه کسی که تابه حال عطسه‌اش را نگه داشته باشد غرید و پشت سرش بارانی گرفت که حتی نمی‌شد یک ثانیه زیر "آن" ایستاد...» این مثال را زدم برای اینکه بدانید وقتی اشاره می‌کنم این نثر با وجود روان بودن هنوز نثر عالی داستانی نیست منظور این است که برای به دست آوردن نثر درست و درخشان و فاخر، به تلاش و تمرین و توجه به همۀ این ظرافت‌ها و ریزه‌کاری‌ها نیاز داریم. اینها که شمردم همه نقاط قوت داستان هستند حالا می‌ماند نکاتی که امیدوارم توجه به آنها برای خلق آثار بعدی شما راهگشا باشند. یکی‌اش اینکه وقتی حادثه‌ای عمومی اتفاق می‌افتد (مثل همین سیلاب‌های اخیر) نوشتن از آن و پرداخت به آن، به همان اندازه که ساده به نظر می‌رسد، دشوار است. به قول معروف یک کار سهل و ممتنع است. می‌دانید چرا؟ چون نویسنده هم مثل تمامی اقشار جامعه، از نظر حسی به‌شدت تحت تأثیر حوادث قرار می‌گیرد و وقتی با همان سوژه داستان می‌نویسد، نوشته‌اش بیشتر سانتی‌مانتال می‌شود و کمتر می‌تواند به ساختار درست داستانی برسد. اما راهش چیست؟ یکی از بهترین کارهایی که نویسنده می‌تواند انجام بدهد این است که صبر کند تا به لحاظ زمانی کمی از اتفاق‌ها فاصله بگیرد، آن وقت اگر آن سوژه همچنان برایش بار حسی و دراماتیک داشت، آگاهانه‌تر و حرفه‌ای‌تر به آن بپردازد. دیگر اینکه در فضاسازی تا حدودی موفق بوده‌اید اما درست زمانی که داستان دارد به اوج می‌رسد یعنی جایی که دخترک و مادرش با هم به پشت‌بام می‌روند، یکدفعه فضاسازی داستانی به هم می‌ریزد و فقط شاهد تصاویر تلویزیونی هستیم. یکی از دلایلش همان نزدیکی زمانی به اتفاق است که به آن اشاره شد؛ چون ذهن شما به عنوان نویسنده نتوانسته خلاقیتش را کاملاً حفظ کند بنابراین تمام تصاویری که در فضاهای مجازی و یا تلویزیون دیده است، به جای صحنه‌ها و تصویرهای خلاقانه در داستان می‌نشاند. مثلاً دخترک می‌گوید ماشین‌ها در کوچه‌ها به هم گره خورده بودند. در حالی که تا آنجا ما شاهد فضای کاملا روستایی با آلاچیق بودیم و یک‌دفعه این ماشین‌های فراوان در انتهای کوچه‌ها مکان را چنان دچار تغییر کرده‌اند که به شوخی شبیه شده و کاملاً باسمه‌ای است. پیشنهاد می‌کنم نقاط قوتتان را تقویت کنید و برای شناختن ضعف‌های احتمالی داستان‌های فراوان بخوانید. اگر در این راه ثابت قدم هستید بسیار بخوانید و بسیار بنویسید. منتظر آثار فراوان شما هستیم. برایتان آرزوی موفقیت می‌کنم.

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.