داستان دایره‌ای



عنوان داستان : دلی که به کهنگی می رود

دلت به کهنگی می رود. مادرم گفت. خندید. نه از خنده های همیشگی. پناه میبرم به زیرزمین مادربزرگ. آنجا که میدانم صدای ضبط صوت تکیه می دهد به سرازیری گوشم و تا ساعت ها فراموش میکنم امروز را. بوی چوب تمام خانه را گرم کرده است. الان که وقت کتاب خواندن نیست. قفسه ی چوبی کتاب حالم را بد می کند. جمعه ها به ردیف میزنم. چیزی شبیه خانه تکانی مادر. میدانم از ته دل هست و نیست. یعنی زن است. یعنی مثل همه ی مادرها تمیزکاری می کند. بی حوصله می شود. داد و بیداد می کند. بهانه می گیرد. جمعه ها خانه تکانی می کند. نه از ته دل. من حرف نمیزنم. مادر داد میزند. جمله هایش را از بر شده ام. با تکرار، همه چیز عادتم می شود. تکرار خواندن. تکرار گوش دادن. مادر همین را تکرار می کند. از اینکه حرف هایش عادتم شده است، بدش آمده. امروز داد نزد. خیلی آرام خیره بر ریز دانه های برنج گفت؛ دلم به کهنگی می رود. سختم شد. ته گوشم ماند. عادت نکردم. نتوانستم کتاب بخوانم. تا نزدیک در میروم، سوز سرما پاهایم را لمس می کند. مادرم صدای در را که بشنود، می آید پشت پنجره و در بسته را می بیند. آنوقت من چند قدم جلوتر رفته ام و رسیده ام به زیر درخت خرمالویی که از خانه ی کربلایی ناصر بیرون زده. وقتی مادر از جلوی پنجره کنار برود، تا برسد به اجاق گاز که غذایش ته نگیرد، من کوچه را تمام کرده ام. میروم که برسم به ماشین ها. برای رفتن به آنطرف خیابان، نور ماشین ها مستقیم بیفتد چشمانم و تعادل از فکرم بگیرد و ببندد به آدم های پشت فرمان. نگاهشان را باریک تر به هیکلم بدوزند و صدای بوق ممتد، گوشم را به طرف عادت بکشد. عادت به چند باره رفتنم از این طرف خیابان به آنطرف. عادت به نگاه های اینچنینی. چراغ های زردی که مستقیم به چشمهایم شلیک می شود. فکر کنم به مادرم تا برسم به جلوی پارکی که باران کاشی های کف پیاده رویش را خیس کرده است. رنگ درخت و نیمکت و کاشی های در هم، چشمم را آلوده به لذت بکند. شاخه های افتاده بر شانه هایم. دست به موهایم بکشم و سردی قطره هایش را لمس نکنم. صدای مادرم برای چندمین بار در قلبم مرور می شود. دلم به کهنگی میرود. سرریز می شوم و آه میکشم از ته قلبی که به کهنگی میرود. خانه نشستن و کتاب خواندن و گوش دادن به ضبط صوت مادربزرگ خواست مادرم نیست. جایی از مغزم را غبار روبی میکنم. به حامد فکر میکنم. کمی دور تر از من نشسته است نیمکت چوبی و شاخه های بالای سرش را فکر می کند. آخرین بار که دیدم اش همینطور بی هوا بود. فکرهایش برای روزهایش زیادی دلگیر کننده است. مادرش بی هوا مُرد. بی دردسر. حامد جلوی در ایستاده بود و لبخند کمرنگی تحویل مهمان هایش می داد. به جای همه تسلی مان بود. کسی تسلیت نگفت. برای لبخند اش سر پایین انداختند و از کنارش رد شدند. کسی را نداشت برایش گریه زاری بکند و صدای گریه اش تا کوچه بیاید و دل آدم را بسوزاند. نرگس خاتون آه کشید و غصه‎اش را از دور ترین جای قلبش بیرون داد. حامد نگاهش کرد. چیزی نگفت. نرگس خاتون تنها همدم مادرش بود. لابد خیال مادرش را رساند به نرگس خاتون و راهی شان کرد به طرف میدان تره بار. موقع برگشتن، کیسه های رنگارنگ سبزی و میوه نفسشان را می گیرد. برای حامد سخت است عادت به یکباره رفتن و نیامدن مادرش از ابتدای کوچه. فکرهایم را عادت می شوم و از کنار حامد می گذرم. میرسم به ظرافت صدایی که تیز، تمام گوشم را گرفت. مادرم حواسش دور تر از من، در خانه ی اکرم سِیر می کند. اکرم خانم دو پسرش را خوب بار آورده. می توانند سه چرخ را از سبزی پر کنند و داد بزنند. شب نشده، نخود لوبیا و گوشت گوسفند تازه تحویل مادرشان دهند. صدای قورمه سبزی بیاید و حواس از مادرم بگیرد. نتواند فکرهایش را جمع کند و برایم مادر باشد. اسم دو پسر اکرم خانم را به گوش هایم عادت ندهد. بنده خدا حق دارد. شاید رادیوی مادربزرگ بعد از خستگی کار، بهتر بچسبد به تن و جانم. چهار چوب آهنی، کناره ی میدان بسیج را گرفته است. جنگ بر سر چیزی که نیست. پیرزن دو تا شده و از جلوی تابلو می گذرد. صدای بوق فکرهایم را خلاص می کند. به طرف پیرزن می روم. با یک دست بازویش را می گیرم و با دست دیگر، انگشت هایش را لای دستم جمع میکنم. لایه های سفید، سیاهی چشمانش را کمرنگ تر از آبی نشانم می دهد. می رسانم به پیاده رو. صدایش را نشیندم. به گمانم او هم صدایم را نشنیده رفت. نور افکن های جلوی دادگستری بر شب غالب می آید. از صبح تا ظهر اینجا وکیل است و موکل. جمعیتی با حال بد. هیچکدام اینها حال بد من را ترمیم نخواهد کرد. دلی که به کهنگی می رود را با خود می کشم به سمت خیابانی که مرا به اینجا رسانده. مسیر برگشت تکرار نیست. آدم هایش هر لحظه جا عوض می کند. همین که سر برگردانم، آن یکی رفته و این یکی جایش را گرفته. اگر مادرم به جای من کتاب خوانده بود، بدم می آمد. همینطور بنشیند و عینک ذره بینی اش را بزند و به جای پاک کردن برنج و لوبیا کتاب بخواند. چه مادری بدی می شد. چقدر فاصله میگرفتم از کتاب هایش. از مادری که کتاب خوانده است. مادر باید صبح که بیدار می شود، بوی چای دم کرده اش خانه را پر کند. صدای داد و بیدادش تا زیرزمین مادربزرگ بیاید. چقدر زود راه رفته ام تا برسم به زیر درخت خرمالویی که از خانه ی کربلایی ناصر بیرون زده. مادرم آمده است پشت پنجره و در بسته را می بیند من چند قدم جلوتر آمده ام و رسیده ام به قفل در. وقتی مادر از جلوی پنجره کنار برود، تا برسد به اجاق گاز که غذایش ته نگیرد، در را باز میکنم. بوی خوبی نمی آید. نه بوی گوشت است و نه سبزی و پیاز. بوی مادریست که دلش به کهنگی می رود.
نقد این داستان از : الهام فلاح
دوست عزیز داستان شما نثر جالب و منحصر به‌فردی دارد. جور خاصی که به نوشته شما امضای شخصی‌تان را می‌بخشد. اما شاید بهتر باشد به نکات دیگری در نگارش داستان کوتاه هم توجه کنید تا داستان‌هایتان غیر از شکل ظاهری سالم، در عمق و مضمون هم سالم و درست باشد. داستان شما یک داستان دایره‌ای است. یعنی اینکه بعد از گردش بسیار باز به همان نقطه شروع برمی‌گردد. خب استفاده از این تکنیک کمی پر مخاطره است و باید به رشد داستان در مسیری که می‌پیماید تا به نقطه اول برسد مطمئن باشید. متن، ماجرای پسری است که مادرش ادعا می‌کند دلش کهنه شده. پسر از این حرف تکان می‌خورد و برای هضم گفته مادر از خانه بیرون می‌رود و خب این بیرون رفتن مصادف می‌شود با دیدن دوستی که مادرش یکباره مرده. و یا آن حرکت سمبلیک و نشانه معنادار گرفتن دست پیرزن و عبور دادنش از عرض خیابان‌ و خب مادری که به فکر پسرهای اکرم است. راوی می‌داند چرا دل مادرش دچار کهنگی شده. می‌داند که مادرش از او چه انتظاری دارد.و حتی با خودخواهی تمام، گرفتن نقشی شبیه به آنچه خودش ایفا می‌کند را برای مادرش نمی‌پسندد. خب این حرکت در مسیر دایره وار و ختم داستان درست در نقطه شروع خواننده را به این فکر می‌اندازد که خب چه؟ آیا راوی دچار تحول شده؟ آیا جمله مادر برای او مکاشفه‌ای در برداشته؟ آیا قرار است رذیلت‌هایش را بشناسد و روبرویشان قد علم کند؟... اما هیچ‌کدام اتفاق نمی‌افتد. راوی همه چیز را می‌بیند و برمی‌شمارد و باز در انتها همانی می‌شود که بود. حتی برگی هم از درخت نیفتاده. و خب این، ایراد بزرگ داستان شماست. کاراکتر اصلی بعد از چرخیدن و رسیدن به نقطه شروع، همانی هست که بود. و این منطق داستان که همان حرکت و رسیدن از نقطه A به B است را با مشکل مواجه می‌کند. باید کاراکتر در هنگامی که در پایان به نقطه اول می‌رسد همان آدم ابتدا نباشد و الا هیچ امر داستانی رخ نداده است.

منتقد : الهام فلاح

متولد بهار ۶۲ در بوشهر. مهندس کامپیوتر . تا کنون شش کتاب در حوزه بزرگسال و دو کتاب رمان نوجوان منتشر کرده‌است و با مطبوعاتی چون ایران، فرهیختگان، کرگدن، همشهری داستان،آرمان و ... به عنوان منتقد و داستان‌نویس همکاری دارد.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.