درباره داستان گوتیک




عنوان داستان : مرد عقربه‌ای
نویسنده داستان : مصطفی گلزاری نژاد

ساعت‌هاست برف سنگینی شروع به باریدن کرده است، صدای همهمه‌ای سهمگین از میان خیابان و ماشین‌ها، بایان را از توی قهوه‌خانه بیرون کشیده است. ماشین‌هایی که پشت به پشت هم چسبیده‌اند و دانه‌های بزرگ برف که آن‌ها را در خود هر لحظه بیشتر فرو می‌برد. او همانطور که به آنجا خیره است چند نفر را می‌بیند که با گام‌هایی تند به طرفش حرکت می‌کنند درحالی که مدام به پشت سرشان نگاه می‌‌اندازند. بایان آن‌ها را به داخل راهنمایی می‌کند و طولی نمی‌کشد که قهوه‌خانه‌‌ی آلا، پٌر می‌شود از کسانی که توی ترافیک گرفتار شده‌اند. قهوه‌خانه‌ای که بر سر راه روستای اسفندگان سالهاست پذیرای مسافران توراهیست.
مدتی بعد هرکسی در گوشه‌ای نشسته است و با دیگری اتفاقی را بازگو می‌کند. بایان پشت پیش‌خوان با چشم‌هایی گرد شده و دست‌هایی در هم فشرده به حرف‌های آنها گوش می‌دهد و پیش خودش می‌گوید، تنها یه چیز میتونه واقعی باشه و اون حقیقته.
یکی از مسافرها که سر تاسّی دارد نگاهی به او می‌اندازد؛
- پسرجان خیلی مراقب باش، توی ترافیک از ماشینم پیاده شدم، همه جا برف و مه بود، چند قدم به سمت جنگل رفتم، اما یه دفعه یه چیز سیاهی دیدم، و روی زمین هم پر خون بود
- خب اینجا گرگ و خرس زیاد داره
بایان به چشم‌های مرد کوتاه قد دقیق می‌شود، بعد نگاهش به درون قهوه‌ی‌ او می‌افتد که دهانی باز درون آن درحال کش آمدن است.
در همین‌لحظه مرد دیگری که پالتوی سیاهی به تن دارد می‌گوید؛
- دیدیش؟
- من خودم دیدمش، سیاه بود و خونی
- نه پیرزن بود... تو چی پسر شنیدی؟
- اینجا هرکسی یه چیزی میگه ولی این کوه پر از حیوونای وحشیه
- میگن اولش توی جاده بوده یه ماشین بهش زده
- ولی اون چیزی که من دیدم، شبیه پیرزنی نبود که، ماشین بهش زده باشه
- من اولای صف بودم این ترافیک هم به همین دلیله
بایان کمی می‌جنبد؛
- ولی ترافیک بخاطره برفه، اگه این قهوه‌خونه نبود الان شما توی ماشیناتون بودین
مرد پالتو سیاه، فنجان قهوه‌اش را می‌گذارد روی میز؛
- تو خودت چیز عجیبی ندیدی؟
- من فقط میشنوم یه عده میگن ما یه چیز عجیبی دیدیم
بعد بایان یاد آن سایه‌ای می‌افتد که گاهی از پشت پنجره‌‌های قهوه‌خانه عبور می‌کند.
مرد کوتاه قد به چشمان بایان خیره می‌شود؛
- اما حواست باشه، بهتره که شب، اینجا تنها نمونی
بایان سری تکان می‌دهد و بعد توی فکر می‌رود که چه ارتباطی بین گناهان و شیاطین است؟ آیا شیاطین برای مجازات انسان‌ها آفریده شده‌اند؟
شخصی وارد قهوه‌خانه می‌شود و با صدای بلند می‌گوید که راه باز شده است، بعد جمعیت درحالی که در هم می‌پیچند از قهوه‌خانه خارج می‌شوند.
بایان در سکوت قهوه‌خانه به بیرون قدم بر‌می‌دارد. برف سنگینی در حال باریدن است و دوردست‌ها توی مه و سفیدی کدری غرق شده‌اند. سرما از کف پایش تا مغز سرش تونل ایجاد می‌کند، برمی‌گردد داخل. همان سیاهیِ همیشگی از پشت پنجره می‌گذرد، نگاهاش را برمی‌گرداند و به سمت پیش‌خوان حرکت می‌کند، دوباره صدایی از سمت در نگاهش را تند و پیچ‌خورده برمی‌گرداند. همان‌سایه‌ی سیاه را می‌بیند که از پشت پنجره‌ی کنار در می‌گذرد. با خودش فکر می‌کند حتماً صدای باد بوده و آن سایه هم خطای دید همیشگی‌اش است. اما...
تند نگاهش را از آنجا برمی‌دارد و شروع به مرتب کردن آشپزخانه می‌کند، اما چند لحظه بعد با خودش فکر می‌کند باید سری به ماشینش بزند.
آشپزخانه را ترک می‌کند و با گام‌هایی تند به بیرون از قهوه‌خانه حرکت می‌کند و به سمت ماشینش می‌رود، اما لحظه‌ای می‌ایستد و به ماشینش که زیر برف‌ها یخ کرده است خیره می‌شود، اون چیه توی ماشین؟
سیاهی‌ئی را به شکل نیم تنه‌ی انسان، پشت فرمان ماشین و برف‌های یخ کرده مشاهده می‌کند، سریع به عقب نگاه می‌‌‌‌اندازد و نفس‌هایش در سینه‌ی‌ یخ‌کرده‌اش حبس می‌شود، سرما پوستش را جمع کرده و پایش را به زمین چسبانده است. دوباره به ماشین خیره می‌شود، ناگهان صدایی او را تکانی می‌دهد، سرش را به سمت در ورودی قهوه‌خانه برمی‌گرداند، مردی بسیار قد بلند را می‌بیند که به او اشاره می‌کند.
با نگاهی خیره به طرفش حرکت می‌کند.
- میخوای بری؟
- نه... بفرمایید درخدمتم
به صورت آن مرد خیره می‌شود، مردی با ریش‌های زرد و خشک و ابروهایی کلفت و کشیده که یقه‌ی کاپشن چرمی‌اش را تا بالا کشیده و شال سفیدی را دور گردنش محکم بسته است و کلاهی پشمی به سر دارد. بایان از کنار او می‌گذرد اما در آخرین لحظه نگاهش می‌افتد به چشمان قهوه‌ای‌ش که زیر یکی از آن‌ها خطّی کشیده فرو رفته است. به سرعت به سمت آشپزخانه می‌رود و مرد صدا می‌کند؛
- کجا با این عجله!
بایان سرجایش میخ‌کوب می‌شود.
- من هنوز چیزی سفارش ندادم
بایان رویش را برمی‌گرداند؛
- چیزی میل ندارین؟
- فکر نکنم، گردنه‌های جاده بیش از حد خطرناک شدن
- میخواین امشب اینجا بمونین؟
- فکر نکنم تو هم بتونی بری
- من همین روستای کناری زندگی میکنم
- تو که نمیخوای مسافرهارو به امون خدا رها کنی!
- نه نه، تا وقتی شما هستین من همینجام، چایی بیارم؟
- منظورم کسانیه که شاید توی راه مونده باشن
- راه که باز شده
- احتمال هر اتفاقی رو نمیشه نادیده گرفت
- بله البته... شما هم تو جاده موندین؟
- چرا ایستادی! به کارت برس
نگاهش را از او برمی‌دارد و می‌رود، بعد با خودش می‌گوید، دیگه کاری برای انجام دادن ندارم شاید بهترِ که با این مرد یه مقدار صحبت کنم، به نظر آدم بدی نمیاد بهتر از انتظار کشیدنه اما کمی هم عجیب و یا آشنا به نطر میاد، شاید هم امشب یه کم شکاک شده باشم و یا ترسیده باشم. نگاهش می‌افتد توی آینه و اولین خط روی پیشانی‌اش را لمس می‌کند. تا کی؟ اصلا شاید کسی هیچ جوابی براش نداشته باشه، جوابی برای این عذابها، اما حقیقت داره که شیاطین برای گرفتن انتقام اومدن، انتقام گرفتن از ما به خاطره گناهانی که داریم. انتقام؟ شنیدم راه درست یا غلطی وجود نداره و فقط باید شبیه آدمها و محیط اطرافت باشی تا بهت بگن راه درست رو داری میری، ولی من مقصرترین آدم زندگی خودم نیستم، هستم؟ گناهکار واقعی کیه؟ و این شب و شب‌ها...
نگاهش را از آینه می‌گیرد و به آرامی به سمت آن مرد حرکت می‌کند و به روی میز کناری‌اش می‌نشیند.
مرد به پنجره‌‌ی مقابلش خیره است، در همین لحظه صدایی می‌آید و بایان رویش را به طرف در می‌چرخاند درحالی که آن مرد هنوز به پنجره خیره است.
- شما متوجه صدا نشدین!
- توی این سکوت هرصدایی ممکنه به گوش برسه
- ولی اونجارو ببینید آقا یه نفر پشت درِ
آن مرد هنوز به پنجره خیره است.
بایان صدا می‌کند؛
- کی هستی؟
مرد صدایی از خودش در می‌آورد و بایان به عقب متمایل می‌شود و تپش‌های قلبش در چهارچرخه‌ای خراب گیر می‌افتد.
- چی شده آقا از چیزی ترسیدین؟
- ترس؟
مرد می‌خندد؛
- تو چیزی رو که بهش اعتقاد داری رو اسمشو میزاری ترس
بایان یاد کودکی‌اش می‌افتد که همیشه لج‌بازی می‌کرد و برعکسِ حرف‌های مادرش عمل می‌کرد، اما کمی که بزرگ‌تر شد دلیل لج‌بازی‌هایش را کامل دانست، چرا باید فقط من دنیارو اینجور ببینم و بهش معترض باشم! ناگهان یاد دیگری او را به آن‌ روزی می‌برد که داشت با عجله به سمت قهوه‌خانه می‌آمد و نزدیک بود با ماشین پیرمردی را زیر بگیرد و آن پیرمرد مدت‌ها توی بستر ترس افتاده بود اما او حاضر نشده بود که به عیادتش برود.
بایان نگاهش را به پنجره‌های کافه می‌اندازد، همان سیاهی از پنجره‌ای به پنجره‌ای دیگر منتقل می‌شود، سرش گیج می‌رود و سایه پشت پنجره‌ای می‌ایستد و صدایی می‌آید، «ما برای مجازات تو اینجاییم، مجازات تو.»
دوباره شما! لعنتی باید خودمو نجات بدم. در همین لحظه آن مرد دستانش را می‌گیرد.
- چیزی نیست نترس
بایان نفس‌های عمیقی می‌کشد و با خودش فکر می‌کند که آن شخص که با ما بود کجا رفت؟ همانکه .... اما ناگهان این فکر از اعماق ذهنش می‌گذرد، دیوانه غیر از تو و این مرد کس دیگری اینجا نیست...
- به چی فکر میکنی؟ این خیالات منفی هستن که فضارو برای انسان مسموم میکنن
بایان دستی به موهای زرد و بلندش می‌کشد و چشمان قهوه‌ای‌اش را می‌چرخاند؛
- بله... حق باشماست، اما شما چرا همش به بیرون خیره میشین؟
- دیدن طبیعت بهتر از نگاه کردن به در و دیواراست، نیست؟
در همین لحظه صدایی دیگر عمق وجود بایان را تکان می‌دهد. مرد دوباره بلند می‌شود؛
- هرچه هست بیشتر از یه حیوون وحشی نیست
بعد با گام‌‌هایی تند به سمت در حرکت می‌کند، بایان به لرزه می‌افتد و عقربه‌های ساعت‌ مغزش از حرکت می‌ایستند، به صندلی تکیه می‌دهد و چندبار به اطراف نگاه می‌کند، احساس می‌کند که آن سیاهی پشت سرش است، به عقب نگاه می‌کند، چیزی نیست، به آن‌طرف نگاه می‌کند، چیزی نیست، به این‌طرف، به‌جلو، عقب، کنار، بالا ،پایین... و سرش می‌خورد به روی میز و نفسی از توی دماغش بیرون می‌زند، بعد دستش را به روی میز می‌کوبد، لعنتی‌ها، لعنتی،ها ولم کنیین، لعنتی،لعنتی... ترس درونش را قطعه‌قطعه می‌کند و صدایی از تهِ گلویش بیرون می‌آید، نکنه واقعاً بیا، وااای، اگه بیاد من... لعنت به خودم، این چه اوضاعیه! خجالت‌آور... ناگهان به سمت در می‌دود، پاهایش به هر سو کشیده می‌شوند، بعد چشمانش به جاده می‌‌افتد که چیزی سیاه و کج و بریده بریده از آن سمت نزدیک می‌شود. نفس‌های سرد توی گلویش قندیل می‌بندند، سیاهی نزدیک‌تر که می‌شود، همان مرد قد بلند را می‌بیند که چیز سیاهی را بر روی دوشش حمل می‌کند، در باز می‌شود و او وارد قهوه‌خانه می‌شود، بایان درحالی که مدام نگاهش می‌کند، داخل می‌شود. با خودش می‌گوید، نه خدا این چه عذابیه؟ چرا من؟ چرا من باید گرفتار این عذاب باشم؟ مگه فقط من گناهکارم روی این زمین؟ تازه من‌ که گناهی نکردم من فقط...
- همش همینه پسرجان، همین
- همش همین نیست، دنیا کثیف‌تر از اینه
- اگه بکشیش تمومه
- بکشم؟ آدمها که هنوز زنده‌ان
- تو که نمیتونی دهن همه‌ی ادمهارو ببندی، پس بهتره دروازه‌ی خودت رو ببندی
- چشمای توی آسمون رو چی؟ میشه کور کرد؟
- میشه که نادیده گرفت
- حضورشون چی؟
آن مرد، سیاهی را به روی زمین می‌گذارد و به دیوار تکیه می‌دهد و می‌نشیند بغل دستش. بایان گیج می‌خورد و می‌افتد روی یکی از میزها.
- فقط باید شبیهشون باشی، هرچیزی که تو رو از اونا متمایز کنه...
- شایدم بخوان فقط یه مقداری توی راهی که اسمش رو زندگی گذاشتن و با همون مضامین حرکت کنی
- اونوقت باز بیشتر ازت میخوان که مثل خودشون باشی - ولی اگه مثل خودشون بشی دیگه کاریت ندارن
- نه اینکه کاریت ندارن، دیگه از دستشون برنمیاد و یا شایدم باعث نقض خودشون میشه
- اما همش همینه
بایان می‌خواهد چیزی بگوید، اما زبانش نمی‌چرخد و دهانش سنگ می‌شود.
آسمان دیگر در دالان تاریکی فرو افتاده است. در همین لحظه همه جا تاریک می‌شود. بایان بلند می‌شود و از مرد قد بلند فندکی می‌گیرد و کمی روشنایی به فضای تاریک قهوه‌خانه می‌بخشد و بعد به طرف آشپزخانه حرکت می‌کند. از توی یکی از کشو‌ها چندتا شمع بزرگ برمی‌دارد و یکی از آنها را روشن می‌کند و می‌گذارد توی سینی بغل دستش، ناگهان گوشه‌ی آشپزخانه سایه‌ی کله‌ای بزرگ را می‌بیند که از آن رگه‌های درازی آویزان است، کمی می‌جنبد و آن سایه هم می‌جنبد، بعد متوجه می‌شود که سایه‌ی خودش است. با خودش فکر می‌کند که یا فرار کند، یا از مرد بپرسد که واقعاً کیست و آن چیز سیاه چیست. به طرفشان می‌رود.
مرد قد بلند رو به بایان می‌کند و با اشاره او، بایان در کنارشان به میز تکیه می‌دهد. مرد بیشتر به چشمش آشنا می‌آید، انگار سالهاست که او را می‌شناسد.
- چرا ساکتی؟
و اشاره می‌کند به آن سیاهی، سیاهی به نور شمع نزدیک می‌شود و چهره‌ی پیرمردی نمایان می‌شود، عقب می‌رود و دوباره نزدیک می‌شود، چهره‌ی مادرش نمایان می‌شود، عقب می‌رود و دوباره نزدیک می‌شود، چهره‌ی پدرش نمایان می‌شود. عقب می‌رود و دوباره پیش می‌آید و سایه‌ی پیرزنی است.
بعد چهره‌ها همانطور دگرگون می‌شوند و تصویر‌های متعددی نمایان می‌شوند. بایان فریادی می‌زند و صدای شلیک گلوله‌ای ذهنش را سوراخ می‌کند و آهویی روی زمین افتاد با چشمانی درشت و سیاه و پوزه‌ای نرم و خال‌خالی درحالی که بدنش به تندی می‌لرزد، بایان به چشمهایش خیره شده بود و خیره می‌شود، می‌شود تا اینکه در سیاهی‌های چشمان آهو غرق می‌شود، بعد صدای نفس‌های تندی نگاهش را بالا می‌کشد. آهویی با سر بزرگ به او خیره است و از چشمانش خون جاریست، آن آهو عقب می‌رود و در آسمان نیمه تاریک می‌پرد، بایان مسیر پریدن او را دنبال می‌کند و مردمانی را می‌بیند که از آسمان نیمه تاریک عبور می‌کنند. بعضی‌ها بیل و کلنگ به دست دارند و بعضی‌ها گوسفندانی را هدایت می‌کنند. بایان به اطراف خود نگاهی می‌‌اندازد، میز و صندلی‌ها به سخن در آمده‌اند و از میان یکی از صندلی‌ها صدایی رساتر می‌آید؛
- نباید اون کارو می‌کردی بایان، حالا برو بهش بگو
بایان با خودش می‌گوید‌، راست میگه حتما همینکارو باید انجام بدم اما به کی؟. نگاهش را به میزها می‌اندازد و زنی را می‌بیند که به سمت آسمان نیمه تاریک قدم برمی‌دارد، دوباره می‌گوید؛ چی رو باید بگم!
به سمت زن قدم برمی‌دارد و ناگهان چهره‌‌ی بزرگ و بدون چشمی را می‌بیند که خمیازه می‌کشد. می‌ایستد و جنگلی را می‌بیند که عده‌ای در آن روی چهار دست و پا راه می‌روند و مردی قد بلند میان آن‌ها پیپ می‌کشد. برمی‌گردد اما خیابان بلندی را می‌بیند که انتهای آن مردمانی صف کشیده‌اند. به آن سمت می‌دود و کسی که لباس نظامی به تن دارد به دنبالش می‌افتد، او به درون کافه‌ای هول می‌خورد و در درون آینه‌ای بلند خودش را می‌بیند که به شکل همان مرد قد بلند در آمده است که در قهوه‌خانه‌ دیده بودش و با خودش فکر می‌کند، خوب است اینطور کسی مرا نمی‌شناسد، بعد آرام به میان جمعیت قدم برمی‌دارد اما باز فکر دیگری سراسیمه‌اش می‌کند، نکند آن سرباز با همین قیافه مرا دیده باشد، بعد قبل از آنکه کاری کند به طرف طبقه‌ی دوم دوان می‌شود و از آنجا به پشت پنجره‌ی تهِ راهرو حرکت می‌کند و با خودش فکر می‌کند، باید بپرم وگرنه، و در همین لحظه به آسمان می‌پرد و از روی خانه‌ها عبور می‌کند و گاهی نیز به سطح ساختمان‌ها نزدیک می‌شود و به سختی خود را به بالا می‌کشد تا اینکه به روی پشت‌بامی سقوط می‌کند و نیروی بی‌فکری او را از پله‌های آن خانه پایین می‌برد و او برای آنکه از خانه خارج شود باید از توی اتاق‌ها عبور کند، آرام به درون خانه قدم برمی‌دارد و ناگهان شخصی را می‌بیند که در یکی از اتاق‌ها نشسته است و تا او را می‌بیند لحظه‌ای می‌جنبد اما آن شخص که صورتی زنانه و موهایی بلند دارد به او می‌گوید؛
- کجا بودی تا حالا، درو ببند کسی نیاد
بایان فکری بی‌اراده در ذهنش خطور می‌کند، آهان من او را می‌شناسم چه خوب شد که او را دیدم و به سمت او قدم برمی‌دارد، ناگهان چیزی توی صورتش می‌خورد و چیزی نمی‌فهمد.
نقد این داستان از : الهام فلاح
دوست عزیز داستان شما یک داستان گوتیک است. یعنی بر پایه ژانر وحشت. این‌که چقدر در پیاده‌سازی ژانر وحشت موفق بوده‌اید جای بررسی و تأمل دارد. در داستان‌های گوتیک هیولا، سایه، شبح سمید یا سیاه‌پوش، حیوانات آدم‌نما و روح و ... دیده می‌شود. قهرمان یا قهرمانان داستان دچار ترس از محیط زندگی خود میشوند. خانه شهر یا محل کاری که عمری با آن انس و آشتی داشته‌اند حالا سراسر وحشت‌آور و عامل ترس می‌شوند. این داستان‌ها اغلب فضای سرد و برفی و تاریک دارند. خب همه اینها در داستان شما هست ولی اینها متریال و مواد خام یک داستان گوتیک است و پردازش آن به سمتی که خواننده را مرعوب و میخکوب کند هنر اصلی نویسنده این ژانر محسوب می‌شود. در نگارش این ژانر باید پیوسته و درست بر مدار ایجاد ترس و تعلیق که منجر به انتظار برای آن پیشامد هولناکی که کاراکتر اصلی منتظر آن است حرکت کرد. لحظاتی که اصطلاحاً کاراکتر اصلی و راوی آرام می‌گیرد و کمی خیالش راحت می‌شود داستان را از خط اصلی خود خارج می‌کند. جاهایی که راوی به طور طولانی گرفتار روایات و قضاوت‌های درون خود می‌شود که آن موجود را به عنوان عقوبت گناهان خود بشمارد.
مسأله اصلی که به گمانم باید اصلاح شود کاراکتر قهوه‌چی است، اصولاً قهوه‌خانه‌های روستایی بین راه اعلاترین نوشیدنی‌شان چای جوشیده و کم‌کیفیت است چه رسد به قهوه، و اینکه این مرد اگر تا بدین اندازه دچار هراس از عقوبت گناهان خود است و تا به این اندازه آستانه تحمل و باور پایینی دارد اصولاً چطور به قهوه‌چی بودن، آن هم تک و تنها در یک راه کوهستانی برف‌گیر مشغول شده؟ و اما طولانی بودن مقدمه داستان برای رسیدن به اصل ماجرا. تعداد زیادی گفتگو بین قهوه‌چی و راننده‌ها رخ می‌دهد. تا برسیم به اولین رویارویی قهوه‌چی با پیکر سیاه توی ماشینش. مرد ناشناس که به قهوه‌خانه می‌آید فضای وهم و هراس خیلی خوب تصویر شده، اما به یکباره فضای گوتیک بیرونی تبدیل به مجادلات ذهنی و کابوس‌های ذهنی ترسناک می‌شود. چیزی که به‌طور عینی به چشم آدم‌ها آمده بود می‌شود کابوس سیاه و آزاردهنده‌ای در ذهن مرد قهوه‌چی و خب این اصلاً با منطق داستان گوتیک جور نیست. شما یا باید از ابتدا به فضای ذهنی و هذیان‌های کابوس‌گونه برای ایجاد رعب و هراس متوسل شوید و یا یک موجود هراس‌انگیز واقعی که تن و بدن و فیزیک عینی دارد. در هر حال شما را به خواندن «ملکوت» بهرام صادقی و «آقای هاویشام» رامبد خانلری و «نگهبان» پیمان اسماعیلی که نمونه‌های درست و تر و تمیزی از گوتیک‌نویسی ایرانی هستند دعوت می‌کنم. مسلماً مطالعه این آثار کمک شایانی به شما که علاقمند به نوشتن داستان در این ژانر هستید خواهد کرد.

منتقد : الهام فلاح

متولد بهار ۶۲ در بوشهر. اصالتم گیلانی‌ست. در رشته مهندسی کامپیوتر تحصیل کرده‌ام. از کودکی نوشتن را با کیهان بچه‌ها تمرین کردم. اولین رمان را در بیست و هفت سالگی نوشتم. تا کنون شش کتاب در حوزه بزرگسال و دو کتاب رمان نوجوان منتشر کرده‌ام. با مطبوعاتی چون ایران، فرهیختگان، کرگدن، همشهری داستان،آرمان و ... به عنوان منتقد و داستان‌نویس همکاری می‌کنم.



دیدگاه ها - ۱
مصطفی گلزاری نژاد » 9 روز پیش
درود استاد عزیز، خانم فلاح بزرگوار ممنونم از نقد بسیار خوبتان. داستان بهرام صادقی رو خواندم ولی حتما بازخوانی خواهم کرد و آن دو داستان دیگه‌رو هم خواهم خواند. البته قسمتهایی از داستان حذف شد به علت محدودیت کلمه برای انتشار، مثل دلیل اینکه چرا قهوه‌خانه بین راهی فقط قهوه دارد و چایی ندارد، اما از نقد خوب شما بسیار استفاده بردم و به درستی اشاره کردید که باید از ابتدا فضا رو آماده میکردم و سعی من هم بر همین بود ولی خب شما من رو آگاه کردید، و دیگر آگاهی‌رسانی و نقد خوبتان. سپاسهآ

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.