توجه به چگونگی استفاده از باورها




عنوان داستان : سیاگالش
نویسنده داستان : مهدی ناظری

لاهیج دیر کرده نکنه بلایی سرش آورده باشه؟
عذرا از کنار پنجره آمد روی تخت نشست :مه زده جنگل رو.گله آروم راه میره.
میجان از پستو بیرون آمد .آویز قفل را انداخت توی حلقه در : هرچی دیرتر بیاد بهتره.
عذرا عینک ته استکانی اش را به چشم زد و لای قرآن را باز کرد. بسم الله گفت : بلکه زودتر بیاد ببردش شهر . اینجوری تا صبح نمیمونه.
خانم ناز از سماور چای ریخت : لاهیج رو نمیشناسی عذرا ننه ؟ تا شهر نرسیده سر جفتشون رو میبره.
عذرا استغفراللهی نثار سقف کرد : از کجا معلوم کار اون باشه؟ خدا رو خوش نمیاد . شاید عیب و علتی داره .
میجان نشست کنار سماور و چایی برای خودش ریخت : توکه نیومدی توعذرا ننه .دُم داره . پشمالویه عین خرس . من صدتا بچه دنیا آوردم همچی جونوری ندیدم تا حال .
صدایی شبیه ماغ کشیدن حیوان از پستو بلند شد .میجان دستش را گرفت لای دندان : دیدی عذرا ننه این صدای بچه آدمیزاده ؟
عذرا از روی عینک به میجان نگاه کرد : اصلا کار اون هم باشه .تقصیر دختره چیه ؟
میجان لب پاینش را داد جلو و شانه اش را بالا انداخت .در باز شد و پسربچه ای سرتا پا خیس آمد تو .
خانم ناز بلند شد و پتو را پیچید دور پسرک : یه آب چهار قل ریختن کار داشت اینقدر. نچایی تو هم .گرفتارمون کنی
عذراننه سرش را از قران بلند کرد: حسن جان درست ریختی دورتا دور خونه ؟
حسن دماغش را بالا کشید : اره ننه. حالا یعنی سیا گالش نمیتونه بیاد؟
خانم ناز دهن پسرک را گرفت : بهت نگفتم اسمش رو نیار . نبایس صداش بزنی.
عذراسر و دستش را با هم تکان داد : لااله الا الله به حاج رحیم گفتم غریبه نیار برای کار .همین میشه دیگه .بدبختیش دامن همه رو میگیره.
میجان چایش را خورد ورفت کنار پستو گوش ایستاد .آهسته گفت : حالا کسی دیده اون چیز رو .اون خدانیامرزو.میگن میاد دنبال بچش .
عذرا ننه وردی زیر لب خواند و فوت کرد :حاج آقاجان من دیده بودش .مثل دارِ سرو دراز. دوتا شاخ مثل گاو . یه دم مثل دم پلنگ .
میجان نشست :مگه این دختره تنها جنگل میرفت ؟
خانم ناز لباسهای خیس را از تن بچه بیرون آورد : چه میدونم والا مرده که ول میکنه میره برا گله . دختره هم زبون ما حالیش نیست. .حالا ببین هوایی شده رفته جنگل این چیز گیرش انداخته.
حسن عطسه ای کرد و سرش را کرد توی یقه لباس : مار من میخوام ببینم بچه رو . .
خانم ناز بازوی حسن را فشار داد : بیخود . دیدن نداره .اصلا برو خونه خاله .اینجا کار نداری.
حسن سرش را از توی یقه بیرون اورد : میترسم از سیا... از اون ...مار !.عذرا ننه گفت همین وراست .
-میگم برو بچه با تو چیکار داره .دنبال تازه عروس میکنه . ..برو بهت میگم شب دوباره میشاشی سرجات .
حسن همینطور که گریه میکرد رفت بیرون . چند دقیقه بعد صدای گله و سگها بلند شد . میجان از پنجره بیرون را نگاه کرد : یا حضرت امامزاده قاسم . خودت بخیر بگذرون .
خانم ناز هم رفت کنار پنجره. ابر سیاهی آمده بود روی دِه: میجان جان برو این دختره رو یه کم مرتب کن روی بچه رو هم بکش.کم کم حالیش کنیم تو خونه من شر راه نندازه .
حسن دوید توی اتاق .نفس نفس میزد : مارجان مارجان .لاهیج همه چی رو فهمیده .عمو رحیم با بقیه مردا دارن باهاش میان .قمه تو دستش بود مارجان .
خانم ناز توی سرش زد: خون میکنه عذرا ننه به خدا خون میکنه
صدای همهمه و فریاد نزدیک تر میشد .میجان و خانم ناز رفتند طرف در پستو .عذرا ننه پاشد .قنوت گرفت:
:یَا أَبْصَرَ النَّاظِرِینَ‏َ یَا أَسْمَعَ السَّامِعِینَ یَا أَسْرَعَ الْحَاسِبِینَ یَا أَرْحَمَ الرَّاحِمِینَ....
.صدای رعد با صدای سگها و گاوها و غازها بلند شد .میجان کلید را داخل قفل چرخاند : باز شو دیگه خاک تو سر .
صدای مردها دم در رسید . میجان وخانم ناز در پستو را هل دادند .درباز شد و ولو شدند روی زمین .پنجره طاق به طاق باز بود . رگبار روی بستر خالی میبارید .
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
آقای مهدی ناظری سلام

این دومین داستانی است که از شما می‌خوانم. پرکاری و پیگیری‌تان قابل تحسین است و موجب امیدواری. شما نویسنده خوبی هستید. توصیف‌ها و کنش‌های جاندار سر جایشان هستند و صحنه‌های ملتهب داستان، ضرباهنگ بی‌قراری آفریده‌اند که مخاطب را وامی‌دارد نه یک بار، بلکه بیش از یک مرتبه کار را بخواند. قطعاً می‌دانید تولد کودکی غیرطبیعی سوژه تازه‌ای نیست و معتقدم نه تنها هیچ سوژه دست‌نخورده‌ای وجود ندارد، بلکه اصل و اساس داستان‌نویسی به چگونگی پرداخت و تکنیک داستان‌نویس مربوط می‌شود؛ بنابراین تکراری بودن سوژه چیزی از ارزش اثر کم نمی‌کند با این حال نمی‌دانم چرا این کار بیش از آن که به داستانی متکی به ذهن و حس نویسنده شبیه باشد، به نوعی تمرین و دست‌گرمی پهلو می‌زند. شتابزدگی که در آن هست و تعدد شخصیت‌هایی که فرصت خودنمایی چندانی به آنها داده نشده است، داستان را به نوعی تمرین کارگاهی شبیه کرده‌اند. انگار قرار بوده مثلاً به عنوان تمرین برای تولد کودکی غیرطبیعی در یک نشست داستان بنویسید. این داستان دست‌کم برای من چنین رنگ و بویی دارد و فکر می‌کنم اگر بنا بود به شکل شخصی و به‌طور مستقل به چنین سوژه‌ای بپردازید، این تعدد شخصیت‌ها اندکی به‌قاعده‌تر می‌شدند و شتابزدگی کمی قرار و آرام منطقی به خود می‌گرفت و پرداخت بسیار پخته‌تر از این می‌شد. در هر حال پایان‌بندی اثر و تصویری که از رگبار بر بستر خالی ساخته‌اید، درخشان ترین صحنه داستان است و اشاره به جزییات داستانی درست، همچنان از جمله قوت‌ها و قدرت‌های داستان‌نویسی شما به شمار می‌آیند. می‌ماند یک نکته که به «سیاه گالش» مربوط می‌شود. همان طور که می‌دانید سیاه گالش شخصیت مثبت یکی از مشهورترین افسانه‌های گیلانی است. سیاه گالش علی رغم اسمش، شخصیت سفید افسانه‌ای است و استفاده از آن به عنوان موجود اهریمنی جنگل‌ها اصلاً درنیامده است. جغرافیای بومی داستان شما شمال است و این مسأله از همان ابتدا که اسمش بر پیشانی اثر نشسته تا جایی که شخصیت‌ها نام او را به زبان می‌آورند و تا انتها چنان خللی در داستان ایجاد می‌کند که به باورپذیری کار آسیب می‌زند. چون در جغرافیای بومی گیلان که در داستان شما آمده است، چنین باوری نسبت به این شخصیت اصلاً وجود ندارد. وقتی اشاره‌های اقلیمی به کار می‌بریم، یا باورسازی می‌کنیم، یعنی باوری را خلق می‌کنیم که فقط در جهان داستانی ما وجود دارد و یا اگر از عنوان و باورهای موجود در آن منطقه و جغرافیا، با همان اسامی استفاده می‌کنیم، ناگزیر شکل درست آن را به کار می‌بریم اما با در فضایی متفاوت و آن را مخدوش نمی‌کنیم. این نکته هیچ ربطی به مثلاً آشنایی‌زدایی هم ندارد. به ساختار کار اقلیمی مربوط می‌شود. پیشنهاد می‌کنم عنوان داستان را تغییر دهید و برای اسم این موجود اهریمنی جنگل هم فکر دیگری بکنید. دیگر اینکه بسیار امیدوارم خواننده داستان‌های فراوان و درخشان شما باشیم. برایتان آرزوی موفقیت می‌کنم.

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۲
آناهیتا آروان » 10 روز پیش
منتقد داستان
سلام. بسیار امیدوارم به زودی خواننده داستان های فراوان و درخشان شما باشیم. برایتان از صمیم قلب آرزوی موفقیت می کنم.
مهدی ناظری » 10 روز پیش
سلام سرکار خانم .به خوبی به تمرین کارگاهی بودن داستان اشاره کردید .عجله و شتاب داستان بخاطر همین بود . باید سوژه بزرگی را در ظرفی یک صفحه ای جای میدادم .درمورد سیا گالش هم درست میفرمایید چون بنده به آن اقلیم تعلق ندارم تحقیقم در این زمینه کم بوده انشالله اگر قصد بازنویسی این داستان را داشتم به همه این نکات توجه خواهم کرد .ممنون و سپاسگزار

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.