از واژه پردازی تا داستان پردازی




عنوان داستان : چوپان دروغگو
نویسنده داستان : مجيد رحماني

آن اتفاق پس از يك قرن گله باني ؛ دنياي هاشم را خاموش كرد. بيست ساله بود كه گله را اول به خدا و بعد به او سپردند.نگاهش به اطراف طوری بود كه گويي همه چيز را آخرين بار مي بيند.مي خواست كنار گله و زير درخت كهنسال چنار خودش را حلق آويز كند. نگاهش رفت سمت روستا كه اطرافش پر بود از درختان پير که باد برگهایشان را زمین می ریخت. هنوز صبح كمي به آمدنش مانده بود كه گله با سرو صداي زنگوله ها كنار شانه خاكي جاده آمد. هاشم خسته از خواب ديشب؛ سراسيمه و با هاي هوي ؛ چوب بلندش را در هوا چرخاند و گله را سمتِ زمين های کناري کیش داد .زمین؛ خيس وگِل بود و بوي عطر باران شب گذشته را مي داد.سگ؛ قبراق مي دويد و عَوعَو مي کرد . هاشم دويدن سگ را كه ديد فهميد ؛ حيوان بال و پر مي زند كه گله پخش نشود. باد كه بلند شد بوي پِهِن را پخش كرد و برد بالا . بالاتر از ارتفاع درختان كهنسال .بوي گله رفت سمت درختِ پيرِ امامزاده .اهالي روستا مي گفتند شَجَره طَيبه.می گفتند همه باغستان اینجا فرزندان خلفِ روستا هستند. هاشم سنگين بود. نفسش بوي خون و گناه مي داد. كنار گودالي نشست . پرنده هاي دشت ؛چرخ مي زدند و مي نشستند روي شاخه هاي چنارها. اهالي مي گفتند ؛ شاخه هاي درختان هميشه بالاست كه اين يعني شُكر.يعني بركت. نقل مي كردند ؛ آنها خون گريه كرده اند از سنگيني گناه آدميان.خُنكاي بادِ صبح ؛صورتِ سوخته و تب كرده هاشم را خنك نكرد. گيجگاهش جاي بخيه داشت. تكه چوبي برداشت و گل و لاي را از روي چكمه هاي سياهش تراشيد. الاغ خاكستري شروع كرد به عَرعَر كردن.تك و توك ماشينها از جاده عبور می کردند . تراكتور غلام علی از روستا پيچيد كنار جاده و خطوطي شيار دار و كج و مُعج از مانده هاي گِل را پشت خود كشيد . از دور براي هاشم دست تكان داد و تاخ تاخ كنان دور شد . یادش افتاد که غلام علی به الاغ اشاره كرده بود و گفته بود:" صد بیست سال پیش ؛وقتی دنیا آمدی این حیوانم دنیا آمد ". باد؛ طناب دار را جلوي چشمانش حركت مي داد. سِجِلش را از جیب کت رنگ رو رفته اش بيرون آورد. سه صفحه بيشتر نبود ؛نگاه دریایی اش را انداخت روی عکس رنگ رو رفته اش.کمی پایین تر نامش را در سجل ديد .حالا مي خواست براي آخرين بار شماره خود را بخواند و خواند:" یکی هشت ؛ یکی نه ؛ و دو تا یک " .سنش را یاد داشت.سجل را كه ورق زد بدون هيچ ياري در زندگي ؛صفحه دو خالي بود. اگر هم نبود چيزي غير از اسم شمسي را نمي توانست ببيند.ورقي ديگر زد و نگاه خسته اش گره خورد به صفحه مرگ. چشمانش را بست و كمي بعد سه برگ همه زندگيش را پرت كرد سمت گودال . ياد كدخدا افتاد كه هميشه نگاهش مي رفت طرف درختانِ مزار و امامزاده.گويي پشت اين درختانِ پير چشماني پنهان بودند.رازي بود كه خود را در پسِ چشمان كدخدا مخفي مي كرد. همين غلام علي جلوي كدخدا به هاشم مي گفت:
"هاشم جان... گله را جاي دوري نَبَریا.دهاتي جماعت رزقش وابسته به همين زمين و ماله. تو هنوز جوانی. صد و بيست كه سني نيست در مقابل سن اجداد ما."
بعد به سرفه افتاد و خلطش را بيرون تف كرد. صدایش بي تاب تر مي شد وقتی می گفت:" کدخدا ؛ تو می دانی چرا تو روستا مرگ و میر زیاد شده؟ مشدی اسماعیل مگه چند سال داشت مرد ؟ دویست ده سالش بود خدا بیامرز...
و بعد رو کرده بود به هاشم که منتظر بود حرف غلام علی تمام شود :
" رعنایی ماشالله ... من تو همين زمينا پير شدم. گرگا فقط تو بيابان که نيستن.چشم و گوشَت باز باشه هاشم. گله و درختاي اينجا حكم ناموسن."
بعد سوار تراكتور شد و گفت:
" شنيدم تلفن جيبي خريدي. مگه قديما تلفن مي زدن مي گفتن گرگ آمده؟ اين سوغات شيطانه. ما كه چوپاني مي كرديم دور گله مي چرخيديم .خبري كه نبود مي نشستيم ذكر مي خوانديم.از خدا غافل نشو."
هاشم نمي خواست به گذشته برود. دار هنوزجلوي چشمانش تاب مي خورد.گله آرام آرام مي چريد...
...غلام علی که رفت سَرِ زمین ؛ دخترش شمسی نگاهش سُر خورد روی چشمان آبی هاشم. خواسته يا ناخواسته كه سلام کرد صدای گُرگرفته خروسِ شصت ساله غلام علی بلند شد. خواست بپرد بيرون كه شمسی در را بست. یادش افتاد که شصت سال پیش؛ وقتي جوجه بود ؛ همان لحظه پریده بود سَرِش و چند بار با نوک زده بود به صورتش .به گيجگاهش...
...هاشم تلفن را از جيب كتش بيرون آورد. فكر كرد: مگر غلامعلي براي دخترش اين سوغات شيطان را خريده بود كه او بتواند صداي لطيف شمسي را از آن بشنود؟مگر آن موقعی که با چوب به گيجگاهش زدند؛ مهلت کرد تماس بگیرد و کمک بخواهد؟ بي اختيار دستش رفت روي شقيقه اش.اثر پارگي زخم قبلي را فشرد. تلفن را پرت كرد سمت گودال. همان موقع یکی از میشهای گله سم هایش را روی زمین گِلی کشید .بي تابي مي كرد. شمسی اما هميشه از گفتگو با پدر گونه هایش گُل می انداخت. زمین و زمان را به هم مي دوخت تا مي گفت "چی بگم؟ مادر که زود رفت .من نباشم تو تنها می شی آقاجان..." و بلافاصله شرم كرد و رفت مَطبخ. غلام علی وضو گرفت و كف دستش را كشيد روي رُستَنگاه سرش. نمازش را كه با صداي بلند خواند ؛ براي ارواحِ طيبه صلوات فرستاد و کنار سفره نشست: "اون خدا بیامرز که رفت خدا تو را داد به من . بده بُستانست این روزگار؛ دختر. پسر بودی حُكما اسمت رو می ذاشتم خدا داد. اما آمدي مثه پنجه خورشید ؛" و لقمه به دهان گرفت. شمسی همان موقع خواست از پدرش بپرسد:
"مادر چرا زود مرد آقاجان؟ چند سالش بود ؟ صد سی؟ این که عمری نبود؟ "
مي خواست با ذوق دخترانه اش بگويد:
" هاشم تلفن جيبي خريده ؛ مي گن صداش از تو كوها تا اينجا مي رسه.چقدر خوب مي شد منم داشتم."
نتوانست بگويد. گونه هايش از شرم اين خواسته در حضور پدر گُلگون شد. سفره را که جمع کرد رفت مطبخ و همانجا صداي پر اُبهت پدرش را شنید که: "فردا می رم پدربزرگ رو می یارم خانه.زمین گیر شده بنده خدا." شمسی گفته بود: " روی چشم آقا جان.هزارسالشم بشه کنیزی اش را می کنم. " غلام علی همان موقع به خورشیدش گفته بود:
"هاشم پسر خوبیه...چوپانی را تمام کرده ماشالله.. هیچ وقت تو زندگیش دروغ نگفته. جز یکبار..."
شمسی می خواست بداند:
جز یکبار؟
نگاهش هنوزروی نگاه آبی رنگ هاشم بود که دررا بست...
...میش دور از گله بی قراری می کرد.باد؛ تند شد و سوزِ خود را به تنه ها و شاخه هاي درختان كوبيد . هجوم كه برد به شقيقه زخمي هاشم؛ بلند شد و از كنار دارگذشت. هاشم دوست داشت صدای تُردِ خرد شدن برگهای زرد و نارنجی را زير پايش بشنود. غلام علی می گفت :" نشانه سر بلندی روستای ما هستند این درختها..." و بعد كدخدا را ديد كه به نشانه تاييد سر تكان مي داد .اما چشمان نگرانش سمت باغستان مي گريخت. هاشم می دانست که بعضی از این درختان عمرشان به هشتصد سال مي رسد.رفت سمت الاغ که می چرید. یاد پدرش افتاد که او هم بعد از مادرش در خاکستان خوابیده بود. غلام علی به هاشم می گفت:
"کَربلایی حسن عمرش طبیعی بود . خدا بیامرزدش .دویست سال خادمیِ امامزاده و درختای اینجا را كرد. بعد نگاه برادر زاده کرد: " تو الان برادرزاده من که نیستی؛ پسرمی به خدا.مثه كربلايي باش.پاک و خادم "
هاشم دست کرد آن طرف پالان ، سفره را بیرون كشيد و باز کرد. لقمه ای ناشتا که شمسی برایش تدارک دیده بود.قصد خوردن نداشت.بی قرار و کلافه ؛ دنبال نشانه ای می گشت .می خواست یاد دستانِ شمسی بیافتد. رَدِ دستان خوش خط و خالش را که مثل ماری پیچ و تاب می خورد و خمیر نان را به تنور داغ می چسباند دنبال كند. هوس كرد از لابه لای روسری بلند سفیدش؛ موهای افشانش را ببیند. از طاقی ابروان کشیده و نازکش بگذرد و تن یخ زده خود را به گرمای شمسی بسپارد. صدای بی قراری میش روي هوا سُر خورد و خودش را رساند به گوشهاي ضعيف هاشم. نگاهش كه به حيوان افتاد سفره را گذاشت توی پالان و رفت سمت ميش .دستی روی پشمهایش كشيد. سمعک را داخل گوشهایش گذاشت . نور برقي آسمان را درخشاند. فصل؛ فصل برگ ریزانِ چنارها بود. ناگاه؛ آهنگِ تاخ تاخِ تراکتور که زمين را مي خراشيد شنيد. آواز لطيف شمسی هم از ميان باد و درختان بلند بالاي چنار پرواز كرد .با ناز و كرشمه رقصيد و آمد كنار گوش گُر گرفته هاشم پچ پچ كرد: " آقام مي گه هرکی دروغ بگویه می میره. هاشم؛ جان من دروغ گفتی تا به حال؟ " چشمان شمسي به چشمان تب كرده هاشم كه افتاد گونه هايش گلگون شد.سرش را از شرم دخترانه پايين انداخت: " منم دوس دارم صدات رو از توي كوها بشنوم. خُب نمي خره برام. مي گه سوغات شيطانه "َ هاشم نگاهش آتش گرفت؛ وقتی انحنای موزون چشمان شمسی را ورانداز کرد:" مواظب ميشم باش " سپس خمير نان را وَرز نداده رها كرد:" خبر داری کدخدا را بردند خاکستان؟" هاشم خواست چیزی بگوید که شمسی گویه کرد:" آقام گفته؛ کدخدا اسیر شیطان شده. مي دانسته كه دزدا درختا رو قطع مي كردن. اما كدخدا به آقام مي گه:" خيالاتي شدي غلام علي."
شمسي كه پچ پچ مي كرد تن و بدن هاشم داغ شده بود:
باغستان كه برهوت شد؛ کدخدا؛ به اهالي گفته: من خبر نداشتم به خدا ...هاشم تو باور می کنی؟همه اینها را آقام گفت.گفته ديدي چه بر سر كدخدا آمد؟ چوب خدا صدا نداره والا"
هاشم اين نقل و قول ها را می دانست.اما اسیر نگاه شمسی که می شد گله از يادش می رفت.هنوز محرمش نبود ؛ اما می خواست مَحرمش شود تا نگاه آتشینش را به سینه اش بچسباند. ولي شمسی شک داشت به اتفاقی که آن روز برای هاشم افتاده بود. گله كه به تاراج رفت به راستیِ گفتار هاشم شک کرد. دوباره چشمان شمسی؛ هاشم را مثل نانِ در تنور داغ كرد.می خواست النگوی طلایی را که از شهر خریده بود بياندازد دست خورشيد. اما نفس داغش روي گونه هاي آفتاب سوخته اش پخش شد وقتي شنيد :"من کنیزیت را می کنم .بيا قول بديم كه هیچ وقت دروغ نیرنگ را نیاریم توی این خانه. "
هاشم همان موقع قول داد.اما نگاهش رفت سمت يك نفر كه چوب بلندي در دست داشت و خودش را پشت تنه درختي پنهان كرد.هاشم خودش را به شيرين فكرهايش سپرد. یادش رفت قولی را که به او داده بود:" كسي نيست پشت درخت. خیالات بَرَم داشته. گرگم باشه زوزه مي كشه. مگر يادم رفته كه آن روز ده تا حمله كردن. کور شده چشمانم از نور صورتت؛ آی شمسی ..."
خيالش را دوباره سپرد به بادي كه دامنِ پُرچين و رنگارنگ شمسي را پيچ و تاب مي داد. گله از نگاهش رفت. آن روز هنوز از شدت كوبيده شدن چوب روي گيجگاه جمجمه ؛گوشهايش كَر نشده بود كه صداي دلداده اش را با سمعك بشنود.مي خواست نفس شمسي را با نفسهايش جواب بدهد...داغ كه شد ناگهان چوبي در هوا چرخید و چُون صاعقه روي شقيقه اش فرود آمد . افتاد داخل گودال و صدای رعد را نشنيد.گله هراسان به هر سو رميد. باران گرفت. صداي آشفته زنگوله ها بلند شد.یکی از دزدها چنگ زد به پشم گوسفندي و حيوان را كِر كشيد. یکی دیگر شاخ بزي را گرفت و كشاند طرف زمین شیب دار.کمی جلوتر زمین را کنده بودند. هاشم قبلا هم آنها را دیده بود. اما صدای نفسهای شمسی؛ چشمانش را انگار کور کرده بود؛ تا نرفته باشد و نپرسد اینجا برای چه دارند زمين را مي كنَنَد.کامیون عقب می آمد تا اتاقِ بار را به ته زمین بچسباند. هاشم گيج از ضربه اي كه به سرش خورده بود از ته گودال بلند شد.خواست اطرافش را ببیند. صداها را بشنود.اما سیاهی دید .دوباره افتاد زمين و صداهای قال و قیل و زنگوله ها و رعد آسمان را نشنید. درختان بلند قامت چنار و سرو شاهد ماجرا شدند. در اتاقِ كاميون را كه بستند صداي بَع بَع گلهِ به تاراج رفته پشت در بسته حبس شد . كاميون حركت كرد و دود سياهي را بيرون داد.سگ عَوعَو كنان دويد پشتش. الاغ عَر مي زد .و بعد صداي سكوت. آنقدر كه گويي هیچ وقت اینجا مالی نبوده. آهنگِ وحشتِ هیچ گله ای بلند نبوده .صداي نفسهاي داغ شمسي نبوده. نسيمي نبود. سكون بود؛ جز نرمشِ تراوشِ خوني كه از ميان شاخه اي بيرون زد . خونابه سُر خورد روي برگ. برگها انحنا برداشتند و خون قطره قطره چكيد زمين.كم كم همه شاخه هاي درختان سرخ شدند. باد و رگبار تند شد. باران قرمز روي زمين چكيد.خون از روي گيجگاه هاشم سُر مي خورد .غلامعلي با تراكتور از سَرِ زمين بر مي گشت. كنار جاده توقف كرد.تلفن جيبي اش را در آورد. سرگرمش كه شد خنديد. ناگاه متوجه باران و خونابه شد كه داشت وسعت پيدا مي كرد. سراسيمه از تراكتور پياده شد.نگاهش رفت سمت خونابه هايي كه از درختان مي چكيد. صورتش سرخ شد.گله پيدا نبود. شماره هاشم را گرفت. جوابي از او نشنيد. با دو دست زد روي سرش و دويد سمت گودال و فرياد زد:
"چه به روزت آمد هاشم؟ من كه گفته بودم مواظب گرگا باش.غفلت کردی هاشم.... "
*
...هاشم هنوز كنار گودال زير درخت نشسته بود.حالا چه داشت به شمسي بگويد كه" چرا وا دادي گله را؟ مگر آقام نگفته بود كه مراقبت كن؟ مگر من نگفتم كه كنيزت مي شم اگر تو اين خانه دروغ نياري؟ حالا چرا دم نمي زني ؟ كجا بود حواست؟ بوي مرگ مادرم هنوز توي اين خانه مي پيچد. خودت گفتي كه چار چشمي همه جا را مواظب بودي؛ نگفتي؟ چرا به من دروغ گفتي؟ نگو كه نمي دانستم.تو نگويي چنارهاي اينجا مي گويند " هاشم همه اين حرفها را با سمعك از شمسي شنيده بود.چوب كه سرش خورد ديگر نمي شنيد. دكتر گفته بود"سمعك نذاري كم كم حرف زدن يادت مي ره ."
هاشم نمی خواست حرف زدن با شمسی را از یاد ببرد. اما چه داشت بگويد ؟ بگويد كه در شيريني فكرت غرق بودم؟ دزدي كه پشت درخت با چوب كمين كرده بود را ديدم؟ مي دانستم كه براي تاراج گله آمده. من دروغ گفتم شمسي.به آقات هم دروغ گفتم. حواسم به گله نبود. به تو بود. گوشم به تو و چشمم به دامن پرچينت. آن روز من را سوزاندي به خدا. مگر نگفته بودي كدخدا چشمانش را بر روي دزدان درخت بست؟ شايد او هم عاشق بود؟ چه جواب خدا را بدهم؟ بد كردم شمسي؛ بد...
*
...هاشم خسته از خواب شب گذشته؛ شب را صبح كرده بود.حالا در كنار گودال و زير درخت چناري بود كه برايش خون گريه كرده بود.دار؛ در نگاهش تاب مي خورد . كمي دورتر ميش از درد به خود مي پيچيد. نگاهش رفت سمت گله که غلام علی به هزار زحمت فراهم کرده بود و دوباره سپرده بودش به هاشم. از آن روز به بعد کمتر می رفت سَرِ زمین. تراکتور را گذاشته بود نزديكي امامزاده. خودش می رفت داخل حرم و تا شب همانجا می ماند .هاشم از نگاه عَمويش و شمسی خجل می شد . باد ورقهاي سرخ سجلش را تكان مي داد.تكه هاي خرد شده تلفنش اش را ديد كه هيچوقت ترنم شمسي را از آن نشنيده بود. سمعك را داخل گوشهايش گذاشت. صداي ميش بلند شد.شمسي سفارش كرده بود" اين روزا برشو دنيا مياره . مواظبش باش" وقتي باقي نبود.هاشم بايد تسليم مي شد . روي برگشتن نداشت.هر چند كه غلام علي از تقصیرش نگذشت.اما برايش نماز مغفرت خواند. هاشم تحمل نکرد. طناب را از روي شاخه گرفت .سمعك را از گوشهايش در آورد و گذاشت داخل جيب كتش تا در سكوت بميرد. حلقه دار را انداخت دور گردنش. كمي جلوتر آمد .آنقدر كه زير پايش گودال بود. طناب را لمس كرد تا به مرگ بيانديشد.نمي خواست حرف اهالی را بشنود که می گفتند: "ديدي پسر کربلایی حسن چكار كرد؟گله را به باد داد . آبروي پدرش را بعد از دو قرن خادمي برد. می گن مجنون دختر غلام علی بوده " چند برگ كه از روي شاخه هاي درخت سُر خورد هيچ كدام به زمين خيس نرسيد. هاشم كنار گودال نگاهش رفت ردِ برگهايي كه مثل پروانه های زرد و نارنجی بودند. بال مي زدند و مي نشستند روي گله. سگ؛ بالا و پايين مي پريد. صدها برگ ديگر از شاخه ها جدا شدند و پرواز كردند سمت آسمان. هاشم نيم قدمي جلو رفت و طناب را به گردنش آويخت. چند پروانه كه بالاي سرش بال مي زدند را ديد. وسوسه شنيدن شد. سمعك را آهسته گذاشت داخل گوشهايش. صداي ميش شمسي را شنيد.پروانه ها اوج گرفتند و پَر کشیدند سمت روستا. روي تراكتور خاك گرفته نشستند.سپس بال زدند طرف امامزاده .يكي از آنها نشست روی سرِ غلام علی که چسبیده بود به ضریح و گریه می کرد.غلام علی آن را گرفت و گذاشت کف دست پینه بسته اش. چند پروانه از لاي پنجره آمدند داخل .شمسي آهسته رفت سمت پنجره. يكيشان را گرفت. بالهايش رنگي اش را كه ديد موهايش را شانه كرد. ناگاه نگاه هاشم رفت سوي میشي که روي خاك مي غلتيد. ياد شمسي افتاد.دار را از گردنش در آورد .رفت سمت ميش و پاهایش را گرفت . پيكر لزج بره را در دستش گرفت. آهسته آن را بيرون كشيد. ميش آرام گرفت. چاقوی کوچکش را در آورد و بند ناف را بريد. ميش شروع كرد به ليسيدن بره . هاشم اهالی روستا را دید که آمده بودند لب جاده و نگاهشان رفته بود سمت آسمانی كه رنگ گرفته بود از هزاران پروانه .
ارديبهشت 96
نقد این داستان از : حبیب یوسف‌زاده
اگر بخواهیم این داستان را در چند عبارت خلاصه کنیم تقریبا این طور می توان گفت: چوپانی به نام هاشم یک روز به خاطر اینکه فکرش مشغول معشوقش(شمسی) بوده، از دزدها غافل می شود و گله سرقت می‌شود. بار دوم گله را به او می‌سپارند و قرار است بره‌ای به دنیا بیاید. هاشم که به خاطر عذاب وجدان قصد خودکشی دارد، با دیدن تولد بره به زندگی بر می‌گردد و ...تمام.
واقعیت این است که نویسنده محترم برای بیان چنین ماجرای ساده‌ای به قول زنده یاد امیر حسین فردی، بیش از حد وقت واژه‌ها را گرفته است. مثلا مشخص نیست چرا در این روستا عمر آدم‌ها بیش از صد سال یا دویست سال است؟ البته اگر قرار بر نوشتن نوعی رمان فانتزی بود، این تعابیر می‌توانستند مفهوم و کارکرد داشته باشند، اما به نظر می‌رسد نویسنده در پی ساخت یک جهان داستانی بوده که نیمه‌کاره رها شده است و آن فضا‌سازی به کار داستان نیامده است. یا عناصر و نشانه‌هایی همچون امامزاده، چناری که خون گریه می‌کند، تلفن موبایل و ... چه کارکردی در داستان دارند؟
همچنین در نثر اثر نوعی تکلف و تصنع حس می‌شود که کمکی به پیشبرد داستان نمی‌کند. مثلا:
می‌گفتند همه باغستان اینجا فرزندان خلفِ روستا هستند. هاشم سنگين بود. نفسش بوي خون و گناه مي‌داد. كنار گودالي نشست . پرنده‌هاي دشت ؛چرخ مي‌زدند و مي‌نشستند روي شاخه‌هاي چنارها. اهالي مي‌گفتند ؛ شاخه‌هاي درختان هميشه بالاست كه اين يعني شُكر.يعني بركت. نقل مي‌كردند ؛ آنها خون گريه كرده‌اند از سنگيني گناه آدميان...
یعنی چه: «اهالی روستا نقل مي كردند ؛ درخت ها خون گريه كرده‌اند از سنگيني گناه آدميان؟» یا «همه باغستان اینجا فرزندان خلفِ روستا هستند» چه معنی دارد؟
معلوم است که نویسنده محترم سعی کرده است نوعی موسیقی در نثر خود ایجاد کند و آن را با توصیف‌های شاعرانه زینت دهد اما این زینت‌ها باید به مقدار لازم و حساب‌شده (همچون خالی در گوشه لب) باشند تا به زیبایی اثر کمک کنند ولی اگر کل هیکل را پر از خال نماییم، به جذابیت آن لطمه خواهیم زد.
همچنین، شخصیت‌پردازی جای کار دارد و معلوم نیست شخصیت اصلی داستان چرا به جای اعتراف به دروغ و جبران، تصمیم به خودکشی گرفته. به نظر می رسد این نویسنده است که با زور می خواهد او را بکشد وگرنه منطق داستان چنین چیزی را ایجاب نمی‌کند.
پیشنهاد می‌شود این داستان با حذف پیرایه‌های غیر ضروری بازنویسی شود.

منتقد : حبیب یوسف‌زاده




دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت